اسبِ بارکش...
توی ذهنم پیچید...
ولی به همون اندازه هم شرایط سخت تر میشه
واقعا خسته ام.
یه رئیس عوضی و به درد نخور داشته باشی کافیه تا بفمهی من چی میگم.
از آبان ماه دارم میرم سر کار. و فقط دعا میکنم این دو ماه هم تموم بشه تا بتونم از اون خراب شده بیام بیرون. آدمهای منفعت طلب و دو رو و زیر کار در رو حالمو بهم میزنن. اصلا هم از رفتارهاشون خجالت نمیکشن و هر روز به کارهای مزخرفشون ادامه میدن.
فکر میکنم زندگیم شبیه یکی از سریالای مورد علاقم شده اسمش عاشقان ماه و قلبِ سرخ هستش. به غیر از قسمتهای عاشقانش ؛ باقیش شبیه زندگیه منه.
قبلنا که خیلی بچه بودم. آرزو میکردم زودتر بزرگ بشم تا بتونم جلوی کتک زدنه بابامو بگیرم و نذارم مامانمو بزنه. هنوز تصویر اون روزا توی ذهنم هست. بعدا فهمیدم داداشم هم همین فکرو میکرده و هدفش از بزرگ شدن این بوده که بابا رو بزنه. واقعا مسخرس حالا که بزرگ شدم حتی نمیتونم آرزو کنم کاش بچه بودم و بچگی میکردم. هیچ خاطره ی خوبی ازش به یاد ندارم جز درد و رنج و بی تفاوتی مامان و بابا. سیلی ای که بابا توی گوشم زد. کتکی که از مامان خوردم به خاطره داداشم. دعواهایی که هیچ وقت تمومی نداشت و تنفری که درونم شکل میگرفت از پدر و مادرم. نمیدونم چرا یهو این خاطرات توی ذهنم پیچید. اگه این اسمش زندگیه من نمیخوامش....
اصلا خوشحال نیستم خدا به خاطره زندگیی که بهم دادی و به خاطره حق انتخابهایی که بهم دادی... اصلا خوشحال نیستم...
آویزون ترین ها....
بدون اینکه اصلا به شماره توجه کنی جواب میدی و صدایِ پشت خط که میگه الو... الو... انگار یه ترس و دلهره ای به وجودت میندازه.یه صدایِ آشنا باعث میشه با خودت هزار جور فکر کنی... این چرا دوباره زنگ زده؟ ... ادامه بدم حرفمو یا نه؟... چرا حالا که فراموشش کردم باید زنگ بزنه؟!!!... مگه نمیدونه بلاکش کردم؟!!!... اصلا غرور داره؟!!!... و بالاخره جوابی که مجبوری بدی..."بله بفرمایید"... "عه شمایی"...و حالا منم و ترسم و یه آدمِ پشتِ خط...
پیشنهادِ بنده: گوشیتونو که فرمت میکنید لیستِ بلاکی ها رو یادداشت کنید. حتی همونایی که احتمال نمیدید زنگ بزنن. همونا از همه آویزون ترن
stay strong
با پشتکارِ بیشتری رفتم سر کار... بنابراین بهتر عمل کردم
البته بی عیب نبود... اما خوب بود...پر از تجربه و با احساسِ رضایتِ بیشتر...
به دیروز که فکر میکنم و میبینم که....خیلی هم نباید خودمو غرق در ناامیدی میکردم...
هر تاریکی ای نوید بخشِ یک روشنایی ست....پس...
قوی باش♡
#خدا_با_من_است
اُف...
حسابی سخت گذشت.... احساس بد... مشتری های بد اخلاق... خستگی.... بی حوصلگی...
همکارِ بیخیال... و منِ بی تجربه...
همه ی اینا توی این روزِ سخت تاثیر داشتن.
آخرش هم که با سر درد و بی خوابی در حالِ گذشتنه....
گاهی به یاد بیار...
امشب دفترچه تلفنمو از تهِ کمدم پیدا کردم. بازش کردم و شماره ها رو چک کردم. بعضی اسمها رو اصلا یادم نمیومد که کی هستن و چرا توی دفترچه ام ثبت شدن. اسم یکی رو نوشته بودم "الهام جون"، ولی هرچی فکر کردم به یاد نیاوردم این آدمی که یه زمانی واسم عزیز بوده؛ کی هست؟!!!
خب به نظرم اگه چیزی یا کسی واقعا مهم باشه ؛ حتی اگه یه مدتی خاطراتش محو بشه بالاخره یه روزی به یاد میاریش. فک کنم الهام جون واسه یه دوره ای از زندگیم مهم بوده و حس خوبی بهش داشتم. بگذریم...
به شماره های آخرِ دفترچه که رسیدم واقعا دلم تنگ شد. انقدرررر دلتنگ که از نبودنِ بعضیاشون توی لحظاته زندگیم احساسِ خفگی میکنم. با خودم گفتم توی این چند سال که گذشت اصلا به من فکر کرد؟؟؟
شمارشو ذخیره کردم توی گوشیم تا با تلگرام بتونم عکسشو ببینم و مطمئن بشم که خوبه... آره هنوز اینجاست. همین نزدیکیا ولی ...
به هر حال خوشحالم که هستی. بعد از این همه سال هنوز نقاشی ها و نوشته هات رو دارم...با اینکه اذیتم میکردی ولی دلم خیلی واسه کل کل کردن باهات تنگ شده...
به خدا بسپار...
باسپردن همـه چیز
به دستان گرم خدا
خودت را برای فردایی بهتر
آماده کن
آنوقت زیباتر از همیشه
نفس می کشی
زیباتر از همیشه می بینی
i love my haters...
i love my haters
they inspire me
عاشق اوناییم که ازم متنفرن
بهم انگیزه میدن 
عشق زندگیمان در قلبمان مرده...
دكتر احمد حلت
دکتر دل آرام روانشناس می گویند :
"مردها در عشق قانون ساده ای دارند بخواهندت برایت می جنگند، نخواهندت با تو میجنگند."
اما من مردهایی را می شناسم که درست وقتی می خواهندت با تو و خودشان می جنگند.
آنقدر می جنگند تا از تو و خودشان ویرانه به جای بگذارند و کیست که ویرانه را دوست بدارد؟!
آن روز دیگر دوستت ندارند و می روند.
مردها چه دوستت بدارند چه ندارند یک روز یک جا سراغت را می گیرند یادت می افتند،
دلشان تنگ می شود..
اما ما زن ها یک جور خاص عجیبیم
دوست داریم....
دوست داریم....
دوست داریم....
دوست داشتنمان آرام است جنگی نیست
نه برای به دست آوردن می جنگیم و نه از دست دادن !
ما فقط در سکوت اتاق خوابمان برق چشم مردی را مرور می کنیم و چه باشد چه نباشد
گرمای آغوشش را به خویش می پیچیم.
می مانیم، می سازیم و عشق می ورزیم. اما اگر روزی خسته شویم و کاسه صبر حوصله ما لبریز شود
یک شب ....
دو شب ....
سه شب ....
بیدار می مانیم، اشک می ریزیم،دلتنگ می شویم و یک روز صبح بیدار می شویم و
می بینیم عشق زندگیمان در قلبمان مرده است!
از آن روز، از آن لحظه دیگر فکر نمی کنیم، دلتنگ نمی شویم، سراغی نمی گیریم .
یک روز دختری خواهم داشت....
میفهمی، زندگی ام را میگویم....
بیست درصد بدتر...
کسی در گذشته...
کلافه شد و گوشیشو گذاشت کنار.
گفت : برای چی از تکنولوژی خوشت میاد؟
گفتم : می دونستی اگر یک روز بتونیم با سرعتی بیشتر از سرعت نور به یک کهکشان دیگه بریم ،
با یک تلسکوپ قوی می تونیم گذشته ی زمینو ببینیم؟
اونوقت شاید کسی که در گذشته زندگی می کرده و دلمون براش تنگ شده از اونجا دیده بشه !
♧آرمین_یوسفی♧