فراموشی بدترین خطای انسانی

امروز برای یه غریبه از غصه هام میگفتم. کاری که همیشه انجام میدم و هر روز ذره ای از زندگیم رو براش تعریف میکنم. در مورد آدمهای نزدیکِ زندگیم میگفتم. آدمهایی که نقش های اساسی توی زندگیم داشتن... همینطور که داشتم از بدیهاشون میگفتم یهو یه جمله از دهنم پرید بیرون که("شاید اون به من این ضربه رو زده ولی خوبیهایی هم داشته...") .....میدونی چیه ؟! شاید اگر هر کسی توی زندگیش از این جمله استفاده کنه. تنها چیزی که بعد از این جمله به ذهنش باید برسه؛ خوبیهای اون آدمِ مورده نظرش هست... اما من هرچی فکر کردم.... هرچییییی فکرررر کردم.... بازم هرچیییی فکرررر کردم .... هیچ خوبی ای از اون آدم به ذهنم نرسید... این بدترین رنجِ ذهنی ای بود که تحمل کردم... و بی دلیل ترین حرفی که تا به حال میتونستم بزنم و زدم همین بود... من واقعا هیچ خوبیی از اون آدم به یاد ندارم...شاید چون بدیهاش سنگین تر از خوبیهاش بوده این باعث شده خوبیهاش رو فراموش کنم...و فراموشی میتونه گاهی اوقات بدترین خطای انسان باشه...

اسبِ بارکش...

توی قفسه ی سینم احساس سنگینی میکنم. احساس میکنم یه سنگه بزرگ روش گذاشتن و نمیتونم حرکت کنم. دوباره روحم به درد اومده از این آدمهای منفعت طلب و بی وجدان. از این آدمهایی که برای ابراز محبت هم دو دوتا چهارتا میکنن. آدمهایی که هنوز وجود زن رو بی ارزش میدونن... آدمهایی که ادعای فرهنگ و اصالت دارن... دلم به درد اومده...آه... آدمهایی که با نیش و طعنه و کنایه زندگیشون رو میگذرونن و شب که سرشونو رو بالش میذارن یادشون نمیاد چیکار کردن و چطوری با روح و روان دیگران بازی کردن. حالم ازشون بهم میخوره... از طرفی با خودم میگم که رهاشون کنم و وجدانمو زیر پا بذارم... از یه طرف هم میگم نمیتونم بعدش با عذاب وجدان سر کنم. خدایا چیکار کنم؟!!!

توی ذهنم پیچید...

این روزا سخت تلاش میکنم. 

ولی به همون اندازه هم شرایط سخت تر میشه

واقعا خسته ام.

یه رئیس عوضی و به درد نخور داشته باشی کافیه تا بفمهی من چی میگم. 

از آبان ماه دارم میرم سر کار. و فقط دعا میکنم این دو ماه هم تموم بشه تا بتونم از اون خراب شده بیام بیرون. آدمهای منفعت طلب و دو رو و زیر کار در رو حالمو بهم میزنن. اصلا هم از رفتارهاشون خجالت نمیکشن و هر روز به کارهای مزخرفشون ادامه میدن. 

فکر میکنم زندگیم شبیه یکی از سریالای مورد علاقم شده اسمش عاشقان ماه و قلبِ سرخ هستش. به غیر از قسمتهای عاشقانش ؛ باقیش شبیه زندگیه منه.

قبلنا که خیلی بچه بودم. آرزو میکردم زودتر بزرگ بشم تا بتونم جلوی کتک زدنه بابامو بگیرم و نذارم مامانمو بزنه. هنوز تصویر اون روزا توی ذهنم هست. بعدا فهمیدم داداشم هم همین فکرو میکرده و هدفش از بزرگ شدن این بوده که بابا رو بزنه. واقعا مسخرس حالا که بزرگ شدم حتی نمیتونم آرزو کنم کاش بچه بودم و بچگی میکردم. هیچ خاطره ی خوبی ازش به یاد ندارم جز درد و رنج و بی تفاوتی مامان و بابا. سیلی ای که بابا توی گوشم زد. کتکی که از مامان خوردم به خاطره داداشم. دعواهایی که هیچ وقت تمومی نداشت و تنفری که درونم شکل میگرفت از پدر و مادرم. نمیدونم چرا یهو این خاطرات توی ذهنم پیچید. اگه این اسمش زندگیه من نمیخوامش.... 

اصلا خوشحال نیستم خدا به خاطره زندگیی که بهم دادی و به خاطره حق انتخابهایی که بهم دادی... اصلا خوشحال نیستم...

آویزون ترین ها....

بعد از مدتها گوشیمو فرمت کردم. انگار خودم هم فرمت شدم.سَبُکه ...سبک... حالا که لیست بلاک شده ها، پاک شدن. یکی از تویِ همون لیست یهو بعد از  مدتها بهت زنگ میزنه. 

بدون اینکه اصلا به شماره توجه کنی جواب میدی و صدایِ پشت خط که میگه الو... الو... انگار یه ترس و دلهره ای به وجودت میندازه.یه صدایِ آشنا باعث میشه با خودت هزار جور فکر کنی... این چرا دوباره زنگ زده؟ ... ادامه بدم حرفمو یا نه؟... چرا حالا که فراموشش کردم باید زنگ بزنه؟!!!... مگه نمیدونه بلاکش کردم؟!!!... اصلا غرور داره؟!!!... و بالاخره جوابی که مجبوری بدی..."بله بفرمایید"... "عه شمایی"...و حالا منم و ترسم و یه آدمِ پشتِ خط...

پیشنهادِ بنده: گوشیتونو که فرمت میکنید لیستِ بلاکی ها رو یادداشت کنید. حتی همونایی که احتمال نمیدید زنگ بزنن. همونا از همه آویزون ترن

 

stay strong

امروز خیلی بهتر از روزِ قبل گذشت...

با پشتکارِ بیشتری رفتم سر کار... بنابراین بهتر عمل کردم

البته بی عیب نبود... اما خوب بود...پر از تجربه و با احساسِ رضایتِ بیشتر...

به دیروز که فکر میکنم و میبینم که....خیلی هم نباید خودمو غرق در ناامیدی میکردم...

هر تاریکی ای نوید بخشِ یک روشنایی ست....پس...

قوی باش♡

#خدا_با_من_است

اُف...

امروز رفتم سر کار. 

حسابی سخت گذشت.... احساس بد... مشتری های بد اخلاق... خستگی.... بی حوصلگی...

همکارِ بیخیال... و منِ بی تجربه... 

همه ی اینا توی این روزِ سخت تاثیر داشتن.

آخرش هم که با سر درد و بی خوابی در حالِ گذشتنه....

 

گاهی به یاد بیار...

امشب دفترچه تلفنمو از تهِ کمدم پیدا کردم. بازش کردم و شماره ها رو چک کردم. بعضی اسمها رو اصلا یادم نمیومد که کی هستن و چرا توی دفترچه ام ثبت شدن. اسم یکی رو نوشته بودم "الهام جون"، ولی هرچی فکر کردم به یاد نیاوردم این آدمی که یه زمانی واسم عزیز بوده؛ کی هست؟!!! 

خب به نظرم اگه چیزی یا کسی واقعا مهم باشه ؛ حتی اگه یه مدتی خاطراتش محو بشه  بالاخره یه روزی به یاد میاریش. فک کنم الهام جون واسه یه دوره ای از زندگیم مهم بوده و حس خوبی بهش داشتم. بگذریم...

به شماره های آخرِ دفترچه که رسیدم واقعا دلم تنگ شد. انقدرررر دلتنگ که از نبودنِ بعضیاشون توی لحظاته زندگیم احساسِ خفگی میکنم. با خودم گفتم توی این چند سال که گذشت اصلا به من فکر کرد؟؟؟

شمارشو ذخیره کردم توی گوشیم تا با تلگرام بتونم عکسشو ببینم و مطمئن بشم که خوبه... آره هنوز اینجاست. همین نزدیکیا ولی ...

به هر حال خوشحالم که هستی. بعد از این همه سال هنوز نقاشی ها و نوشته هات رو دارم...با اینکه اذیتم میکردی ولی دلم خیلی واسه کل کل کردن باهات تنگ شده...

به خدا بسپار...

باسپردن همـه چیز
به دستان گرم خدا
خودت را برای فردایی بهتر
آماده کن
آنوقت زیباتر از همیشه
نفس می کشی
زیباتر از همیشه می بینی

 

i love my haters...

i love my haters

they inspire me

عاشق اوناییم که ازم متنفرن

بهم انگیزه میدن

عشق زندگیمان در قلبمان مرده...

دكتر احمد حلت

دکتر  دل آرام روانشناس می گویند :

"مردها در عشق قانون ساده ای دارند بخواهندت برایت می جنگند، نخواهندت با تو میجنگند."

 اما من مردهایی را می شناسم که درست وقتی می خواهندت با تو و خودشان می جنگند.

 آنقدر می جنگند تا از تو و خودشان ویرانه به جای بگذارند و کیست که ویرانه را دوست بدارد؟!

آن روز دیگر دوستت ندارند و می روند.

مردها چه دوستت بدارند چه ندارند یک روز یک جا سراغت را می گیرند  یادت می افتند،

دلشان تنگ می شود..

اما ما زن ها یک جور خاص عجیبیم

دوست داریم....

دوست داریم....

دوست داریم....

دوست داشتنمان آرام است جنگی نیست

نه برای به دست آوردن می جنگیم و نه از دست دادن !

ما فقط در سکوت اتاق خوابمان برق چشم مردی را مرور می کنیم و چه باشد چه نباشد

گرمای آغوشش را به خویش می پیچیم.

می مانیم، می سازیم و عشق می ورزیم. اما اگر روزی خسته شویم و کاسه صبر حوصله ما لبریز شود 

یک شب ....

دو شب ....

سه شب ....

بیدار می مانیم، اشک می ریزیم،دلتنگ می شویم و یک روز صبح بیدار می شویم و

می بینیم عشق زندگی‌مان در قلبمان مرده است!

از آن روز، از آن لحظه دیگر فکر نمی کنیم، دلتنگ نمی شویم، سراغی نمی گیریم .

یک روز دختری خواهم داشت....

یک روز 
دختری خواهم داشت 
شبیه خودم 
با چشمهایی که همه ی دنیا را زیبا میبیند
عاشقانه زندگی میکند ...
تنفر برایش بی معناست...
مهربانی را یادش می دهم...
اعتماد را هم...
یادش می دهم همه دنیایش را با مادرش قسمت کند، حتی خطاهایش را 
آن وقت هیچ وقت تنها نمی ماند
نمی گویم دخترم بترس از مردها 
می گویم بترس از گرگها 
مردها که گرگ نیستند...
پدرت 
فرشته ای است 
که روزی
نگذاشت تنها بمانم....
روزی دختری خواهم داشت
شبیه خودم 
اما بسیار قوی تر 
بسیار بخشنده تر 
بسیار مهربان تر

میفهمی، زندگی ام را میگویم....

ﺣﺎﻟﺶ ﺧﻮﺏ ﻧﻴﺴﺖ !!!
ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﻡ ﺭﺍ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻡ ...
ﺩﺭﺩ ﻣﻲ ﻛﺸﺩ .....
ﺩﺭﺩ ﺍﺯ ﺣﻀﻮﺭ ﺁﺩﻣﻬﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﻧﻪ ﺭﺳﻢ ﺩﻭﺳﺘﻲ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻨﺪ
ﻧﻪ ﺑﻮﻳﻲ ﺍﺯ ﻭﻓﺎ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ....
ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﻡ ﺩﺭﺩ ﻣﻲ ﻛﺸﺪ ﺍﺯ ﻣﺤﺒﺘﻬﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻳﺸﺎﻥ ﭼﺮﺗﻜﻪ ﻣﻲ ﺍﻧﺪﺍﺯﻧﺪ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻴﻬﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﻭﺟﺐ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﻧﺪ ....
ﺩﺭﺩ ﻣﻲ ﻛﺸﺪ ﺍﺯ ﺩﻟﻬﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﻧﻪ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﻣﻴﻔﻬﻤﻨﺪ ﻧﻪ ﺩﻭﺳﺖ
ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ...
ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﻡ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻭ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﭘﻮﭺ ﻭ ﻭﺍﻫﻲ ﺷﺎﻥ ﺩﺭﺩ
ﻣﻲ ﻛﺸﺪ ....
ﻣﻴﻔﻬﻤﻰ , ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺍﻡ ﺭﺍ ﻣﻰ ﮔﻮﻳﻢ ...

بیست درصد بدتر...

هرگز هرگز هرگز هیچ مردی، هیچ زنی را و هیچ زنی، هیچ مردی را نه عوض کرده و نه درست کرده است .این تحفه ای که شما می بینید ده بیست درصد بدتر می شود که بهتر نمی شود . بنابراین اگر با ده بیست درصد خرابتر شدن، می توانید او را بپذیرید، مباركتان باشد . اگه نه بروید دنبال كارتان و رهایش كنید.
 
دکتر هلاکویی

کسی در گذشته...

کلافه شد و گوشیشو گذاشت کنار.

گفت : برای چی از تکنولوژی خوشت میاد؟

گفتم : می دونستی اگر یک روز بتونیم با سرعتی بیشتر از سرعت نور به یک کهکشان دیگه بریم ،

با یک تلسکوپ قوی می تونیم گذشته ی زمین‌و ببینیم؟

اونوقت شاید کسی که در گذشته زندگی می کرده و دلمون براش تنگ شده از اونجا دیده بشه !

♧آرمین_یوسفی♧

چه خبر از دل تو؟...

چه خبر از دل تو؟ 
نفسش مثل نفس های دل کوچک من می گیرد؟
یا به یک خنده ی چشمان پر از ناز کسی می میرد!
تو هم از غصه این قهر کمی دلگیری؟
لحظه ای هم خبر از حال دل خسته ی من می گیری؟
شود آیا که شبی، دل مغرور تو هم 
فکر چشمان سیاه دگری را بکند 
دست خالی ز وفایت روزی 
قطره ای اشک ز چشمان ترم پاک کند 
چه خبر از دل تو؟
دانی آیا که در این کلبه ی درد
اندکی مهر تو بس بود ولی 
دل بی رحم تو با این دل دیوانه چه کرد؟ 
راستی چه خبر از دل تو ...؟