اسرار نهان
|
نه سلامم نه علیکم گر به این نقطه رسیدی تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی تو خود باغ بهشتی
مولانا جلال الدین رومی بلخی |
|
نه سلامم نه علیکم گر به این نقطه رسیدی تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی تو خود باغ بهشتی
مولانا جلال الدین رومی بلخی |
اسمانم بی ستاره ست امشب
چشمانم در این تاریکی به دنبال نور است امشب.
کیه که بتونه جواب بده؟
من سزاوار چی هم؟
حق من چیه از این زندگی؟
توی این دنیا همه چیز اختراع شده یا داره میشه اما هنوز چیزی که از بچگیمون بهمون گفتن اعمالمون میره روی کفه ترازو اندازه گیری میشه به وجود نیومده.
هیچ وفت نمیشه هیچ چیز یه ادمو اندازه گرفت و راجع بهش قضاوت کرد.
در طول عمرم نمیگم گناهی نکردم اما هر گناه من دلیل داشته.
هر خطا و اشتباه من دلیل داشته و هیچ کدومشم بی جواب نمونده.
همیشه می گفتم خدا وجود داره.اما حالا......
تازگی ها هیچ جوابی بهم نمیده.یا تو کاره خودش مونده یا کاری ازش ساخته نیست یا خدایی وجود نداره.
داستان زندگی من از همون دوران بچگیم شروع میشه.
اما حالا می خوام تموم شه.
هیچ قانونی تو این دنیا وجود نداره.من هم از هیچ قانونی پیروی نمی کنم.
شاید اشتباه من همین بوده.
...
...
...
طوری که بتونه سنگینی منو طا قت بیاره.
اما هیچ دیواری نتونست تحمل کنه.
من تا به دیوار می رسیدم اون دیوار خراب میشد و میریخت.
میدونی از چی بیشتر دلم می سوخت؟
از اینکه نه من وزنی داشتم و نه حتی به دیوار می رسیدم.
مردی داشت در خيابان حركت مي كرد كه ناگهان صدايي از پشت گفت: اگر يك قدم ديگه جلو بروي كشته مي شوي.
مرد ايستاد و در همان لحظه آجري از بالا افتاد جلوي پایش.
مرد نفس راحتي كشيد و با تعجب دوروبرش را نگاه كرد اما كسي را نديد.
بهر حال نجات پيدا كرده بود.
به راهش ادامه داد.
به محض اينكه مي خواست از خيابان رد بشود باز همان صدا گفت : بايست
مرد ايستاد و در همان لحظه ماشيني با سرعتی عجيب از کنارش رد شد.
بازهم نجات پيدا كرده بود.
مرد پرسيد تو كي هستي و صدا جواب داد: من فرشته نگهبان تو هستم.
مرد فكري كرد و گفت :
اون موقعي كه من داشتم ازدواج مي كردم کدوم گوری بودي؟
|
مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت.
آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند. خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند. پند و اندرز: آنکه خود را به امور کوچک سرگرم میکند چه بسا که توانای کاهای بزرگ را ندارد. (لاروشفوکو) |
این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه:
دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل،
جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت
جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
اینطوری تعریف میکنه:
من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی
20 کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو
ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد.
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.
اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم،
نه از موتور ماشین سر در میارم!!
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.
دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.
من هم بی معطلی پریدم توش.
اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.
وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر
دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!
از ترس خودم كه خيس ،جامو خيس كردم.
داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم
یه پیچ جلومونه!
تمام تنم یخ کرده بود.
نمیتونستم حتی جیغ بکشم
ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.
تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم
که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره،
اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده
نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.
ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت،
یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.
در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون
اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.
دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد
رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین
بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم
وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند
یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو،
یکیشون داد زد:
ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم
سوار شده بود.
|
خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم. اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.. نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد. می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!
|