›نهایت احساس
تا حالا نهایت چیزی را تجربه کردهاید؟
تا بهحال به این فکر کردهاید که بینهایت «نهایت» وجود دارد که احساس و تجربهشان نکردهایم؟
نهایت غم، نهایت عصبانیت، نهایت خشم، نهایت نفرت، نهایت شادی، نهایت خوبی یا شاید بدی و...
روزهایی در زندگیام بوده که تصور میکردم شاد هستم، اما لحظهای بعد هنوز چیزی وجود داشت که میتوانست طعم شیرین آن شادی را بیقید و شرط از بین ببرد. پس شاید آن شادی، نهایت شادی نبود.
گاهی غمگین شدهام و گریه امانم را بریده؛ اما هنوز اتفاقی میتوانست آن اشک را بند بیاورد؛ حتی چند دقیقه بعد از آن غم، کسی یا چیزی لبخندی به روی لبهایم آورده بود بدون آنکه اثری از آن احساس قبلی برجا بماند.
امروز نهایت خشم را درحالی که تا به حال اتفاق نیفتادهبود تجربه کردم. لحظهای بهشدت از پاره شدن رگهای مغزم ترسیدم. بدنم مثل بید میلرزید، همهچیز پیش چشمهایم چنان تار شده بود و سرم گیج میرفت که نه تنها قدرت فکر کردن، که حتی نفس کشیدن را هم فراموش کرده بودم.
اما بعد از اینکه ضربان قلبم پایین آمد، فهمیدم حتی این هم نهایت خشم نبود. آن آتش سهمگین فروکش کرده بود و حالا جایش را به اندوهی سنگین داده بود؛ و تازه فهمیدم خشم فقط نقابی بود روی غمی عمیق که شاید هنوز نهایتاش را ندیدهام...
امروز رفتم عیادت بابابزرگ، حالش خیلی بهتر از دیروز که اصلا نمیشد شناختش، بود. بعد چون تو عمرش یه استامینوفن معمولی هم نخورده بود بیهوشی روش عوارض داشت و هرچی میخورد رو بالا میاورد.
شکمش ورم داشت و دکتر گفت چون کراتین خونش بالاست باید دیالیز بشه. الان سه شبه که بستری. دایی رفته بود یه گوشه نشسته بود و بابابزرگ همینطور که بزور میشد فهمید چی میگه غر میزد که من داشتم زندگی میکردم این مجبورم کرد که عمل کنم.
فشار خونش پایین نمیاومد. دایی یواشکی حرف میزد که بابابزرگ نشنوه و میگفت که از پرستارا میترسه، هر کس با لباس سفید میاد حتی سرمش رو چک کنه رنگش عوض میشه. فکر میکنه میخوان ببرنش اتاق عمل...
دیروز گریه میکرد طفلک و میگفت دستم و سوراخسوراخ کردن. درد میکنه. با دیدنش احساس میکردم یکی یه چاقو برداشته میزنه وسط قلبم. اونقدر گریه کردم که چشام باز نمیشد.
هنوزم باورم نمیشه که سالم و سرحال بود و حالا اینطور مریض افتاده گوشه بیمارستان. خاطرههای لعنتی مدام جلوی چشمم سبز میشن. نمیخوام از دست بره... از ازدست دادن متنفرم.
کاش زودتر حالش خوب بشه. واقعا نبودنش در توان و تحملم نیست.

›و به دنیا آمدم...
توی سالی که بر من گذشت، بیشتر از حد لازم دعوا و بحث داشتم. و برای فصل جدید، فقط یک آرزو دارم: دوری از هر چیزی که آرامشم را میگیرد. میخواهم عشق بورزم، عشق دریافت کنم. ببخشم و بخشیده شوم.
این بار، آرامش من خط قرمز من است.
تولدم مبارک🗽

پیش و پسِ حکایتها گفتند که زرّین و طلاییست. وصیتها کردند و اشعار نوشتند که اگر آن را دیدی، هوشیار باش و از دستش مده؛ حتی اگر ذرهای از آن نصیبت شد، غنیمتی بیبدیلش بشمار. فرمان دادند که بیغفلت دنبالش بگردی، به هر سو و سمتی نظری بیندازی و اگر شد، با بیشرمی از چنگال دیگری به تصرف خودت درآوری.
تمام عمرم را با اشتیاق به دنبالش جستم و هنوز هم ماهیتش را نیافتهام.
به هر جسم و جاندار و بیجانی که رسیدم، اگر طلایی و درخشان بود، گمان کردم شاید همان باشد. گاه چنان دور و دستنیافتنی بودند که از رسیدن بهشان خسته و ناامید میشدم. و گاه با حسرتی عمیق چشم میدوختم به مردمانی که سوار بر آن، پیش میرفتند.
ناگهان ندایی شنیدم: «برخیز و زرهِ پولادین بر تن کن. وقت آن است که این فرصت را برای خودت بسازی. باید تا زمانی که این جان به لب نیامده، رامش کنی.»
ترسیدم. لرزیدم.
درّهای بود که از انتهایش نشانی نبود.
صدا دوباره در گوشم پیچید:
«باید خطر کرد.»
جهان تکان خورد و گویی آدمهایی شجاعتر از من را پدید آورد. ندا آمد:
«چند چیز از کف میرود و بازنمیگردد: سخنِ راندهشده، تیرِ رهاشده، زندگیِ سپریشده و فرصتِ از دسترفته.»
اما اژدهای طلاییِ فرصت، پیش از آنکه به تسلیم و رام من درآید، منقرض شده بود.
›یک وصال کوتاه…
یکی از آشناهایم در دوران بارداری جثهی ظریفی داشت، طوری که اگر خودش نمیگفت، شاید بهراحتی متوجه بارداریاش نمیشدی. آن نه ماه همچون چشم برهمزدنی برایم گذشت و ما در تمام این مدت با شوق از آمدن بچه حرف زدیم، خندیدیم و چشمانتظار بودیم که بالاخره او را ببینیم.
اما با وجود ذوق و اشتیاقی که داشتیم، همهچیز آنطور که انتظار داشتیم پیش نرفت. در نهایت با چند روز تأخیر نوزاد با سزارین به دنیا آمد و از همان ابتدا شرایط پیچیده و سخت شد و حال نوزاد باعث نگرانی خانوادهاش شده بود.
مدتی بعد خبر تلخی آوردند: دختر کوچولویشان زنده نمانده بود.
شنیدن این خبر برایم شوک بزرگی بود واقعاً تا آن موقع درکی از این وصال کوتاه مدت نداشتم. احساس ضعف میکردم و نمیدانستم چه باید بگویم یا چطور میتوانم دلداریشان بدهم. بعضی اتفاقها آنقدر تلخ و سنگیناند که آدم واقعاً نمیداند چه جملهای میتواند ذرهای از دردشان کم کند.
حالا او به ندرت حرف میزند و آدم دیگری شده. به طوری که من مطمئن نیستم چیزهایی که از او میدانستم به کارم بیاید، مثلاً این که وقت اندوهش با شوخی و حرفهای بیربط سرگرم میشد، حالا آنقدر تلخ و خاموش شده که جرأت نمیکنم با او همکلام شوم. مدام از این میترسم که سکوتم را اشتباه برداشت کند. یا فکر میکنم اصلاً گفتن تسلیت به او چه تأثیری دارد؟ با خودم گفتم شاید اگر نوزادش را بغل نکرده بود و یا نبوسیده بودش حالش تا اینقدر بد نمیشد و فهمیدم حساب آن نهماه را نکرده بودم. من که آن را در شکم نداشتم اینقدر حالم بد شده بود؛ پس حتماً برای او بیحساب و کتاب سخت میگذرد.
و از آنجایی که به مالهکشیدن عادت دارم، این چند روز سرم را گرم کرده بودم تا با او رودر رو نشوم. مشغول ساسها شدم و این وبلاگ اما ذهنم همچنان پیش اوست.
شاید تا الان عده ای در ذهنشان بگویند: «میدانی رنج تو از چیست؟ تو به آنچه نباید، بسیار میاندیشی...»
و همین حقیقت محض منست که باعث شد به نویسندگی روی بیاورم.
چالش نویسندگی: دوست داشتید شرکت کنید.

ذات یک نویسنده نوشتن است؛ بدین معنا که اگر نویسندهای را به ستوه آورند، نهایتاً بازهم کلماتی از او بر صفحه جاری خواهد شد.
پیشتر هرگز جرئت نمیکردم که خود را نویسنده بنامم. اما زمانی که دریافتم در هر فرصتی در میان شلوغیِ روزمرگیها قلم به دست میگیرم با خود گفتم: نترس که بیتردید تو یک نویسندهای؛ حتی اگر این عنوان، شغل رسمیات نباشد یا آنچه مینویسی در اوج کمال نباشد.
دو روزی هست که به جبرِ ضربالعجلی نامیمون، لاجرم خانه و اتاقهایمان را تکاندیم؛ و من در تمام این مدت به این فکر میکردم که خانهتکانی همیشه برایم از آن دسته کارهای بیهودهای بوده که بیشتر اوقات از انجام دادنش طفره میرفتم.
هر زمان که سلطانبانو این طبل را مینواخت، چارهای جز دستتنها تکاندن خانه نداشت. اما امروز دانستم که خانهتکانی نهتنها تضييع وقت و کاری بیهوده نیست، بلکه بر هر شخص نظیف و نانظیف، دارای وقت و شدیداً مشغول و گرفتار، ضرورت دارد که تمام برنامهها و کارهایش را کنسل کند، خانه بماند و آن را زیر و رو کند و بتکاند.
چشمتان روز بد نبیند؛ از لحافدوزی، موجودی نانجیب و موزی به خانهمان رجعت کرده بود. موجودی پست که به عمرم جز در کلیپهای آموزشی و سرگرمی ندیده بودمش. وقتی به جان خانه و زندگی آدمیزاد بیفتد، جا خوش میکند و قصد دلبرکندن از آن را هم تا مدتهای طولانی ندارد.
حادثه از چند روز پیش آغاز شد؛ شبی که از خواب برخاستم و دیدم جفت دستهایم، از روی شانه تا مچ، قدم به قدم گزیده شده و جای نیشها ورم کرده است. گویی شام شب موجودی شده بودم که چنان به مذاقش خوش آمده بودم که بدون لحظهای توقف، تا جایی که توانسته، از این سفره بلاعوض خورده و نوشیده بود.
بیدرنگ این خبر شوم را با آهنگ بدخلقی به گوش اهل خانه رساندم و شکایت برآوردم که چرا به پنجرهها توری نمیزنید؟ که من دیشب را بهعنوان غذای لذیذ پشهها گذراندم!
با وجود اینکه بیفوتوقت پنجرهها و درزها پوشیده شدند و در اقصای نقاط خانه چسب شکار حشرات موزی چسباندند، باز هم آن شب نتوانستم بخوابم.
همانطور که روی تختم دراز کشیده بودم و در آرامش ظاهری به صفحهی آبیرنگ گوشی خیره شده و ریلزهای اینستاگرام را اسکرول میکردم، ناگهان حشرهای چون کک روی بالشم تلپورت کرد. چند لحظه به من خیره ماند و ناگهان به سمت صورتم یورش برد. چراغقوه را روشن کردم و با انتهای گوشی شروع کردم به ضربه زدن به آن. رقص نور از لای در، توجه برادرم را که مشغول شبگردی بود جلب کرد.
در را باز کرد، لبخندزنان نزدیک شد و گفت: «با پشهها گودبایپارتی گرفتی؟»
با چهرهای برافروخته گفتم: «ککه! بُـــکشش.»
در نهایت توانستیم دخل آن موجود -که شکمش پر شده بود از خون منِ بینوا- را در بیاوریم؛ اما به محض رفتن برادرم، من ماندم و ششهفت عدد دیگر از این بیخانمانها که یکییکی به میدان آمدند و با تکتکشان مبارزه کردم و پیروز شدم.
صبح، باز این خبر را به گوش اهالی خانه رساندم ولی اینبار شاهد هم داشتم. از آنها خواستم سمپاش بیاورند. پدرم پس از جستوجو در دیوار و دیدن قیمتهای نجومی، تصمیم گرفت پسفردا که جمعه است به جمعهبازار برود و سم خریداری کند.
من که شبها چون پاسبان شب خوابم نمیبرد و کمکم خونم به جوش آمده بود، پدر را مورد سرزنش قرار دادم و از او خواستم زمان را از دست ندهد. گفتم این ککها به جانم افتادهاند؛ حتی بالشهایم را شسته و محتویاتشان را زیر آفتاب پهن کرده بودم و باز افاقه نکرده بود.
عاقبت، یک روز صبح، حوالی ساعت پنج یا شش، برادرم به اتاقم آمد. عکسهایی را که از یکی از این ککها از زوایای مختلف گرفته بود نشانم داد و گفت:
«بدبخت شدیم.»
پدر که خودش شب گذشته طعمهی این موجود شرور شده بود، با خارشی جنونآمیز از خواب بیخواب گشته و بیصدا در فکر غرق شده بود. با برادرم پیش او رفتیم و ماجرا را شرح دادیم.
برادرم عکس آن مدلِ شرورش را به هوش مصنوعی داده بود و فهمیده بود که این بیپیر، حشرهی تختخواب است؛ موجودی که اگر پایش به خانه باز شود، خلاص شدن از شرش به این سادگیها نیست.
پدرم وقتی فهمید آن کک مظنون حالا یک «ساس» است، رنگ از رخش پرید.
پچپچهایمان حالا خواهر و مادرم را هم به هال کشانده بود. پدر توضیح میداد که فقط شنیده این موجود با سرعت تکثیر بالایش اگر پایش به خانه باز شود، حتی میتواند داخل دیوارها، پریزهای برق یا لوازم برقی نفوذ کند و لانه بگزیند.
بهشدت ترسیده بودم. جدای از آنکه مدام فکر میکردم شاید دیگر دیر شده باشد، حرف پدر هم داشت کمکم برایم رنگ واقعیت میگرفت. این موجود واقعاً نحس و نامیمون بود.
از همان دم، خانهتکانی آغاز شد. کل خانه را زیر و رو کردیم. تختها، بالشها، گوشهها، درزها، پایههای تخت و هر سوراخ و سمبهای را که به ذهنمان میرسید بررسی کردیم. حتی سراغ پریزهای برق هم رفتیم و تا جایی که میشد سم پاشیدیم. دو روز تمام وقتمان صرف جنگ با موجودی بود که اندازهاش به زور به چند میلیمتر میرسید، اما توانسته بود یک خانواده را از زندگی ساقط کند. و حالا خانه شدیداً بوی سم گرفته بود، اما خبر خوش این که در بررسیهای انجام شده هیچ لانهگذاری یا تخمی از این موجودات به چشممان نخورد و این نظریه را تقویت کرد که از لحاف دوزی به خانهمان سرایت کرده.
هرچند این تازه آغاز جنگ است. فقط این درخواست را از شما دارم: خانهتان را بتکانید؛ حتی اگر سخت و دشوار به نظر برسد. شاید همین چند ساعت زحمت، شما را از روزها و هفتهها دردسر نجات دهد؛ چه بسا با همین کار، چند خانهی دیگر را هم از گرفتار شدن به این مهمانان ناخوانده حفظ کنید.
موفق و مؤید باشید.
›زائدهی تغییر
میدونی، نوشتن مثل یک حافظه جانبی میمونه برای روزهایی که یادت میره به چی فکر میکردی، چیکار انجام میدادی و درمجموع چهطور زندگی کردی.
نوشتههای قدیمی همیشه بهم یاد آوری میکنن که من چقدر بزرگ شدم؛ چقدر افکارم از دیروز تا امروز فرق کرده، نشون میده من توی این تغییرات چقدر منعطف بودم و یا چقدر سخت تلاش کردم.
حتی گاهی از این که همیشه ننوشتم، فراموش کردم یا تنبلی، پشیمون میشم.
حافظه اصلیم کار میکنه ولی انگار دوست داره همهچیز رو تحریف کنه یا این که مدام من رو گول بزنه و به این باور برسونه من همیشه همین طوری بودم. بیحرکت، ساکن!
نوشتن باعث میشه که مرز بین واقعیت و تخیلم رو پیدا کنم. مرز بین چیزی که هستم و چیزی که تصور میکنم هستم. در غیر این صورت انگار دارم توی یک خواب زندگی میکنم. خوابی که توی اون زمان معنایی نداره، یک سال در عرض یک سوت میگذره. در حالی که موهام خاکستری، پوست صورتم ضخیمتر، نگاهم تیرهتر و زخمهام عمیقتر شدن. انگار تمام سالم رو صرف درمانشون کردم و این هیچ افاقه نکرده. چون دیگه مسیری نیست، همه چیز تاریکه، همهچیز بیمعناست.
میگفت که دارم تلاش میکنم و دستوپا میزنم که به ثبات برسم. میگفت میخوام جام امن باشه. حالا میتونم درکش کنم، اون منظورش این نبود که همیشه در تلاطم و حالا دنبال آرامش میگرده. انگار از زمان میترسید، از وقتی که چشمهاش رو باز کنه و ببینه که دیگه نه تلاطم معنایی داره و نه آرامش، اون میترسید از انزوا از ترد شدن.
نمیدونم از کی ولی نوشتن برای من مثل دست سردی که وقتی گم شدم پیدام میکنه. با کلماتی که بیرون میریزن گرم میشم و امیدوار به تغییر… انگار نوشتن هدف بعدیم رو مشخص میکنه. بهم ثبات میده تا خودم رو بهتر پیدا کنم.
[رشتهای بر گردنم افکنده دوست، میکشد هرجا که خاطرخواه اوست… ]
امروز یکی از فانتزیهایم را زندگی کردم.
داشتم به خانه میرفتم که صدای دعایی عجیب توجهم را جلب کرد، در خانهای کاملاً باز بود و روی کاغذی هم نوشته شده بود: خانمها بفرمایید روضه.
پردهی توسیرنگ را کنار زدم، حیاطی نسبتاً کوچک داشت، کفشهایم را کنار کوهی از کفش و دمپایی جفت کردم. نیمخیز شدم و خواستم همانجا روی فرش کنار درِ زیرزمین بنشینم که خانمی سالخورده از کنارم رد شد و با نگاه چپچپ مرا از نظر گذراند. با خود گفتم مبادا گمان کنند قصد سرقت دمپاییهایشان را دارم.
عاقبت کمر راست کردم و با لبخندی راهی پلهها شدم، خانمی سالخورده که بهنظر میرسید میزبان باشد روی پلهها نزدیک به در ورودی نشسته بود، به او سلام کردم و با خوشرویی گفت: «بفرمایید، بفرمایید بالا...» در گوشهای نشستم و مداح روضه را آغاز کرد، خانم جوانی که به نظر میرسید صاحبخانه باشد کنارم سطل آش نذری گذاشت و در گوشم گفت: «خوش آمدید...»
در نهایت روضه را گوش دادم و برخاستم که بروم، زن روبهرویم چادرش را از صورت برداشت ودست بر قضل، آن زن خالهام بود!
کاملاً شوکه شدم، لبخندم تا گوشهایم کشیده شد؛ برخلاف من، او بسیار خونسرد به من نگریست، گویی هیچ جای شگفتی برایش نداشت که مرا آنجا دیده است، فقط پرسید: «داری میری خونه؟»
پس از آن فهمیدم آنجا خانهی دوست خالهام بوده. به خدا که عین حقیقت است...
اما آن فانتزیام چه بود؛ اینکه روزی ناشناس به این خانههایی که روضه برگزار میکنند بروم.
یعنی بیست و چند سال از خدا عمر گرفتم و این باحالترین و عجیبترین تجربهای بود که داشتهام.
سلام رفیق چطوری؟ به سکوتاجباری خوش اومدی! ✔✔
از این که گذرت به صفحه خاطرات من افتاده واقعاً خوشحال شدم. ✔✔
غرق قصهها و تخیلاتم بودم که متوجه شدم تو اومدی، قدمت به روی چشم رفیق! ✔✔
اگه نویسندهای یا خواننده، خوشحال میشم بعد خوندن مطالب: یه برداشت کوچولو، نقد ویا حرفیحدیثی بود برام کامنت کنی. آدرست رو هم بذار حتماً با گل و شیرینی بهت سر میزنم! ✔✔
راستی اگه بعد خوندن مطالب بازم دوست داشتی بمونی، بهت پیشنهاد میکنم که سری به بخش «مطالعه آزاد» توی آیکون ذرهبین بزنی.✔✔
پیشاپیش از آشنایی باهات خوشحال شدم، موفق باشی. ✔✔