...
خیابان های تنهایی دلی ولگرد میخواهد
و آوازم بدون تو سکوتی سرد...
برایت مرده بودم تا برایم تب کند قلبت
ولی حتی نپرسیدی دلت همدرد میخواهد...
خیابان های تنهایی دلی ولگرد میخواهد
و آوازم بدون تو سکوتی سرد...
برایت مرده بودم تا برایم تب کند قلبت
ولی حتی نپرسیدی دلت همدرد میخواهد...
عشق همین خنده های ساده ی توست...
وقتی با تمام غصه هایت می خندی...
تا از تمام غصه هایم رها شوم...
چقدر کم توقع شده ام
نه آغوشت را میخواهم ...
نه یک بوسه...
نه دیگر بودنت را ...
همین که بیایی و از کنارم رد شوی کافیست...
آرامم میکند...

قرار نیست که همیشه من خوش باشم...
دیروز من خوش بودم از اینکه در کنارت بودم...
امروز دیگری خوش است برای با تو بودن...
و فردا یکی دیگر...
از تلاش دست نکش عزیزم که چشم ملتی به توست...
تو میتونی...

می ترسم کسی بوی تنت را بگیرد
دلت را بشنود و تو خو بگیری به ماندنش
چه احساس خط خطی و مبهمیست...
این عاشقانه های حسود من...

برای عشق تمنا کن ولی خار نشو
برای عشق قبول کن ولی غرورت را از دست نده
برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو
برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببیند
برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن
برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر
برای عشق وصال کن ولی فرار نکن
برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن
برای عشق بمیر ولی کسی رو نشکن
برای عشق خودت باش ولی خوب باش...
خسته ام ...
ار همه ی واژه های عاشقانه
خسته ام از عشق
خسته ام از همه ی خاطراتی که عشق را فریاد می زنند
کاش میشد به خواب ابدی فرو روم
اما چه کنم دست خودم نیس
چشمانم را میبندم
احساسم را دار میزنم
تقدیر را محکوم میکنم
شاید تعبیر دیگری برای سرنوشتم بیابم
اما افسوس از این زندگی
چرا امید هم مرا احاطه نمیکند
خدایا قطره ای آرامش به زمین خشک دلم ببار
تا نهال صبوری را سیراب سازم
من صبر میخواهم و دیگر هیچ...
این روزها ...
همه ادعا دارن طعم خیانت را چشیده اند
همه ادعا دارن که بدی را به چشم دیده اند
همه ادعا دارن که تنهایی را کشیده اند
پس کیست که این دنیا را به گند کشیده...!!!
شاید منم...!
این لحظه ها
تنم یه آغوش گرم میخواهد با طعم عشق نه هوس
این لحظه ها
لبانم رطوبت لبهایی را میخواهد با طعم محبت نه شهوت
این لحظه ها
گیسوانم نوازش دستی را میخواهد با طعم ناز نه نیاز
این لحظه ها
تنی میخواهم که روحم را ارضا کند نه جسمم را
روزگاری خواهد رسید همچنان که در آغوش دیگری خفته ای
به یاد من ستاره ها را خواهی شمرد تا آرام شوی...
به یاد خواهی آورد با هم بودن هایمان را...
به یاد خواهی آورد خنده هایم را ...
به یاد خواهی آورد اشک هایم را ...
به یاد خواهی آورد آغوشم را ...
مطمئنم در آن لحظه در دلت میگویی : من آغوشت را میخواهم...
دلتنگ که باشی آدم دیگری میشوی
خشن تر...عصبی تر...کلافه تر...تلخ تر...
و جالب تر اینکه با اطراف هم کاری نداری
همه اش را نگه میداری
و دقیقاْ سر همان کسی خالی میکنی که دلتنگش هستی
:عاشق شدم!!!
آیا عشق شیرین است؟
:بله ...شیرین تر از زندگی!!!
چرا تنهایی؟
:ویژگی عاشق هاست!!!
لذت تنهایی چیست؟
:فکر به او و خاطرات او!!!
چرا میری؟
:برای اینکه او رفت!!!
دلت کجاست؟
:پیش او!!!
قلبت کجاست؟
:او برده !!!
پس حتما بی رحم بوده؟
:نه...اصلا!!!
چرا؟
:چون باز هم او را میپرستم!!!