بدون نام
ای روزگار لعنتی
توباز با چه جراتی
راه مرا سد می کنی
من را مردد می کنی
یگانه
ای روزگار لعنتی
توباز با چه جراتی
راه مرا سد می کنی
من را مردد می کنی
یگانه
وبلاگی که اینهمه دوسش داشتم
حتی اسمش یادم نمی یومد
بماند که چجوری پیداش کردم
یادش بخیر
دلم تنگ شد یهو
واسه اون روزا
بعد از ازدواجم و تغییر مکان..هر چی سعی کردم که دوباره ای دی اس ال وصل کنم نشد...میگن نمیشه ...بی سیم هم معایب خودش رو داره...الان هم که موقع امتحاناست و اومدم کافی نت...
از همه کسانی که میان و به من سر می زنن ممنون
نمی خواستم وبلاگم اینجوری بشه ...کلی شعر هست که هنوز ننوشتم ...و مطالب زنان ونوسی و مردان مریخی هم نیمه کاره رها شده...
...
بعد از ازدواجم زیاد نتونستم بیام تا به روز کنم
شرمنده ی همه
اما به زودی میام
عید امسال سالگرد تولد وبلاگم بود
وقتی یک ونوسی ناراحت است،هم سربسته صحبت می کند و هم خواهان حمایت خاصی از سوی همسرش است.او به شکل مستقیم در خواست حمایت نمی کند زیرا در ونوس همه می دانستند که چگونه درخواست خود را به طور ضمنی در سخنان خویش مطرح سازند.
ادامه ی مطلب را از دست ندهید... ![]()
از ستاره ها
یک شب از ستاره ها مرا صدا زدی
یک شب از ستاره ها،به نامی آشنا،مرا صدا زدی
شب پر از ستاره بود
شب پر از ستاره های بی شماره بود
از ستاره ها مرا صدا زدی
من جواب دادم آن صدای دوردست را،
من جواب دادم آن صدای پرطنینِ بی شکست را،
از جهان ِروشنِ ستاره ها تو آمدی
دستهایم از نوازش تو پرستاره شد
گونه هام شعله زد،
سینه ام پر از شراره شد.
گویی آسمان مرا به سوی خود کشید
یا که در من آسمان پرستاره ای دمید.
. . .
ناگهان
کوه و دشت و آسمان
هم صدا شدند،
یک صدا من و تو را صدا زدند.
از طنین دلکش ترانه شان،ستاره می شکفت
از هوا ستاره می چکید،
بر زمین ستاره می نشست،
دشت های بی کرانه از ستاره موج می زدند،
کوه های سرکشیده،بر فراز قله هایشان
تاجی از ستاره می زدند.
دست های پرستاره ای از آسمان
به سوی ما دراز می شدند:
دست های پرستاره ای از آسمان
دست های روشن و ستاره بار کهکشان...
. . .
شب پر از ستاره بود
شب پر از ستاره های بی شماره بود.

جالب اینجاست که آنها رابطه ی خوبی با هم داشتند چون می توانستند به زبانهای گوناگون صحبت کنند.وقتی آنها دچار مشکل می شدند برای کمک به حل مشکل خویش پیش یک مترجم می رفتند.همه می دانستند که ومنوسی ها و مریخی ها به زبان های گوناگون صحبت می کنند.از این رو وقتی دچار عدم تفاهم می شدند،آنها خودشان قضاوت نمی کردندو یا با یکدیگر درگیر نمی شدند،بلکه فرهنگ واژگان خود را بر می داشتند و با رجوع به آن،به گونه ای کاملتر یکدیگر را درک می کردند.
ادامه ی مطلب رو اگه دوست دارید بخونید...!!
منم یه تقویم ِ پُر از زمستون
چله نشینه دلی درب و داغون
سال کبیسم و ...شگون ندارم
از هیچ کسی خاطره ای ندارم
جز یه نفر که درب و داغونم کرد
.. برَه بودم ...گرگ بیابونم کرد
..............................

اما همه چی دست به دست هم داد تا
نتونم روز تولدم آپ کنم............
به قول شاعر"هیچ وقت دیر
نیست" !یه شعرقدیمی
میذارم................
..................
............
منتظرم
......
..
.
![]()
همه ی قبیله ی من عالمان دین بودند
مرا معلم عشق تو شاعری آموخت
"سعدی"
مبارک
سال نو
هزارو سیصدو...
نه،لزومی ندارد بگویم چه شد
که من،
که تو...
کلاغی که پَر
و زخم لباسی که افتاد روی بند
و بادِ کتک ها.
آی!
بند بندِ دلم ...
هر چند مهم نیست
هزار و چند باره شد.
یگانه اردیبهشت ۱۳۸۷