من این همه قلب دارم.(مادر اهل دعواو سلیطه از یک مادر دارای حسن و جمال بهتر است.)

  به نظرم صورتش را پو شانده است اری صورتش را پوشانده اند . با خودش در گیر است .  سراغ بچه اش را می گیرد   بیچاره تازه یاد بچه اش افتاده است . کفشهای توی پایش  خیلی به چشم  می اید  زیادی تو ذوق می زند از هر رنگی در خود دارد  . از تعمیرهای اولی که  رنگ قرمزاست و از پینه های   بعدی که رنگهای شبیه به قرمز تا انواع سبز را دارد سبز روشن سبز تیره  و سبز یشمی و یک عالمه سبز  دیگه.

      ظالمانه نگاهش می کنم گویی که شبهای رفته زندگی مرا  او به یغما برده است . از نگاهش که به دور و نزدیک   رفت و بر گشت میکند  و سراسیمه  توی این کو چه   که ملت  با کفشهای پاشنه بلند می ایند و با دقت قدم بر میدارند  تا خدای نکرده   خرده شیشه های همسایه طرف راستی  که از درگیری او با همسایه  رو به رویش بر جا مانده است  چیزی در پایش  فرو نرود.  این زن با کفشهای که نداشتنش می توانست نعمت محسوب شود و داشتنش زحمت.  به این طرف و ان طرف میدود.  سرش را به یاری   بدن لاغر   و گردن استخوانی اش که از سو تغذیه شبیه گردن زرافه  دراز و بد شکل شده است و  به زور می تواند   روی سرش نگه داردبه  تمام زوایا  چرخش می دهد. این همه عجله و شتاب او برای چی است   او که این همه مدت  از   فرزندش بی خبر  است حالا چرا برای یافتن او این همه عجله می  کند.

ادامه نوشته

باج

  خسته شده ای نگاهم که می کند  می فهم که اری خسته شده است دوست  دارم نگاهش را از من بگیرد  و به تمام مظلومان   و یتیمان جهان بدهد  ولی  بلند که می شوم می گوید پای درد دلم نمی نشینی خجالت می کشم  که بگویم  برای تو شاید  یک درد دل ساده باشد ولی برای من سردرد  و بی خوابی شبانه و دلواپس اینده   را دارد  همیشه درد دلهای او   برای   من گران تمام  می شود   سرش   را بلند م یکند   در واقع مثل اردکی   که بخواهد  ماهی تو دهانش   را قورت دهد و اهی عمیق می کشد و توی چشمهایم خیره  می شود  با نگاههای الوده  به التماس و تمنا همیشه این جمله را می گوید

به نظرت من حالا چه کار کنم و یا واقعا  چی کار می تونم بکنم.

  شاید اگر کس  دیگری بود می گفت  برو بمیر   و یا شاید از همانجا   که بیرون میاد یادش می رفت  ولی من اینجوری نبودم   حداقل در مورد این   شغال اینطوری نبودم   می دانستم که زندگیم در  اختیار گرفته است   ولی نمی دانم چرا همیشه احساس دینی به او داشتم   نمی دانستم از کجا اب می خورد   از کودکی از خرد سالی ام   و یا حتی از وقتی جنین بو ده ام    چیزی نمی دانستم     ولی از وقتی که می دانسنتم   این بود که خانواده من   در واقه پدررم   به این مرد  که این نین ارام و پیروزمندانه   در جلوی من نشسته بود   با ج میداد..

من می توانم خوشبخت شوم .( من  خواب ادم های چپ  دست را  می بینم.)

می گویم  این که نمی شود هروقت دلت خواست بری هر وقت دلت خواست برگردی .

چمباتمبه زده و خیلی شل ول می گوید دقیقا کدام قسمتش نمیشود  رفتنم یا امدنم.

 . با یه ضربه محکم به کپلش  می گویم .هاها خندیدم گم شو برو خودتو مسخره کن

  جان تو اگر بشود"

  پس خودت هم میدونی اگه حوصلمو سر ببری.

خوب چی میشه "

تو امروز چته چرا نمی ذاری حرفمو بزنم.

اخه میدونم اگر حالا جلوی حرفهات دیوار نکشم  فردا باید اجازه پل کشیدن  را به طرف تو بگیرم"

نمی فهم چی میگی.

ادامه نوشته

می خواهم فردا در باره اش فکر کنم.

جمعه بود. اری جمعه بود.  از ان روزهایی که هوس می کنی بری زیر دوش  اب و برای خودت   زیر اب ولرم کش و قوس بدی  .    

   وهول ولای اینکه دیرم میشه  را نداری  یک روزازهفت روز هفته تنها مال خودت

 بیشتر کش اش میدهی  می خواهی خر کیف بشی  یک  ان دلت هوای اون ترانه را میکنه

"ساچ اوجون هورمزه لر  سولان گولی درمزلر   سنی منه ورمزلر ساری گلین امان   ساری گلین امان  ساری گلین"

هر لحظه که بیشتر میگذرد صدای تو بلندتر و واضح تر   به گوش میرسد  مثل   اب روان و گوارا جاری میشود  انقدر جاری که گویی تا ابد جاودانه خواهی ماند.

جمعه  صبح بود صبح جمعه من عبارت است از ساعت ده.
ادامه نوشته

(ادم ها  در باره چه چیزهای حر ف میزنند)

تابستان که میشد  کوچه پر میشد از نو ه های همسایه های که از شهر امده بودند و قصد داشتند تا باز شدن مد رسه ها  اینجا بمانند

خا نه های اهالی این کو چه همشون توی با غچه های بزرگ بو د  با غچه های در حدود 300-400 متر  که هیچ کدام دیوار

هم  نداشتند برای  همین با اینکه ما نوه ای  در شهر نداشتیم  ولی د رعوضش خاله و دایی  داشتیم  که انها هم چند وقت تابستان

را میهمان  ما بودند با  این همه   ما هم جور نو ه های همسایه ها را می کشیدم  سر و صدا و کال چیدن میو ه ها  و

زخم و زیلی کردن همدیگر جز شکایتهای  روزانه بودند  که بعد از گذشت چند روز تابستان  همه عادت میکردند.

ولی ان تابستان  درست ان تابستانی که پدر مریض بود  و مادر در خانه بساط گریه و زاری چیده بود  و ابر وهای  تا به تایش را

 تو هم کرده بود و دهانشو چا قو هم باز نمیکرد و او منتظر مرگ پدر بود  و این را هم به من و داود و یوسف برادرانم هر روز مثل

جغدی شوم یاد اوری میکرد.

دقیقا یادم است 15 تیر بود که به مدرسه ر فته بودم  برای  گرفتن کار نامه ام با اینکه از قبل گفته بودند که یک بزرگتر

 برای گرفتن کارنامه برود  ولی من خودم رفتم  برای مدیر هزار تا دبه در اوردم و لی اخرش هم کا رنامه  را نداد با سه تجدیدی

به خانه بر گشتم  اولین 

من فکر میکردم زنها بچه ها را میزاند  نه دریا

دلم یک دوش اب سرد میخواست  انقدر سرد   که   انگشتام کرخت بشه و اعصاب دستم 

 که انگشتامو به حرکت در میاره

بی حس بشن   دلم میخواست برای لحظه ای هم شده   همه چیز منجمد شود   تا من بتوانم  این حررات   گداخته در تنم را  کمی  سرد کنم .

دلم یک دوش اب سرد می خواست  از انهایی که مادرم   اگر کنارم بود   فریاد زنان میگفت   سرما

میخوری پسر  و من باز هم   دل  شکسته  و سر خورده   می گفتم  چرا مرا فراموش می کنی   من دخترم

ادامه نوشته

داستان کوتاه

 یکی باید مراقبت باشه.

اخرین پنج شنبه دی ماه بود که پالتو و پوتینهای پاشنه بلند و قهو ها ی رنگم را که تازه خریده بودم پوشیدم و از محل کارم  زدم بیرون هوا تاریک شده بود و باد تندی  داشت بر فهای روی پشت بوم ها را با خود به این ور اون ور میکوبید ماشینهای توی خیابون رژه سیگنال به راه انداخته بودند و پوتینهای تازه من که تا حالا ارتباطی با زمین بر قرار نکرده بودندداشتند روی زمینی لیز و لژ سر میخوردند  ارنجم را بالا بردم تا بتوانم کیفم را روی شانه ام جا به جا کنم و دماغم را که تا نصفه سر ریز شده بود بالاکشیدم  با احتیاط و ارام مثل گربه ای طناز راه میروم  در حالی که میخواهم تمام اعضای بدنم  به جلو رانده شود در این حین بود که مادرم تماس گرفت نمی خواستم جواب بدهم در عرض یک ساعت  این دومین باربود  که تماس میگرفت و من جوابش را نمیدادم ولی دست بر دار نبود واسه همین جواب دادم.

ادامه نوشته

ارامش

بايد با آنچه دشوار است، برخورد كنيد ! مي توان به داشتن پناه و حامي وابسته شد، اما اين كار نيرويي به شما نمي بخشد. نيرو و قدرت زماني نصيب كسي مي شود كه با موقعيتهايي دشوار رودررو مي شود. در گذشته، مردم به ديرها، ‌كوه هاي هيماليا و غارهاي دوردست پناه مي بردند و آنجا به آرامشي خاص مي رسيدند،‌ اما آن نوع آرامش سطحي بود. هروقت كه اين مردم به دنيا بازمي گشتند، آرامش شان را از دست مي دادند. آرامش آنها بسيار شكننده بود؛ بطوريكه از دنيا مي ترسيدند. گوشه انزواي آنها نوعي گريز بود، نه رشد. ياد بگيريد كه تنها باشيد، اما هرگز به تنهايي تان وابسته نشويد. هميشه توان ارتباط با ديگرن را داشته باشيد. بياموزيد اتصال و مراقبه كنيد، اما چنان افراط نكنيد كه نتوانيد عشق بورزيد. خاموش، آرام و ساكت باشيد، اما نسبت به اين آرامش و خاموشي وسواس نداشته باشيد. در غير اينصورت، نمي توانيد با دنيا مواجه شويد. آرام بودن هنگام تنهايي آسان است، اما وقتي كه با مردم هستيد،‌ به سختي مي توانيد ساكت و آرام بمانيد. بايد با آنچه دشوار است، برخورد كنيد. وقتي قادر شديد در حضور ديگران هم آرام و خاموش باشيد، به هدف رسيده ايد و آنگاه آرامش تان را هيچ چيز در هم نمي ريزد.از شهوت به شفقت...!شهوت پست ترين حالت خودآگاهي و شفقت برترين حالت آن است. پست تر را نبايد انكار كرد، بلكه بايد دگرگونش ساخت. از پست تر بايد بعنوان يك نردبان استفاده كرد. انسان متظاهر به دينداري از ديرباز به شدت با شهوت مخالفت ورزيده اند و در نتيجه قرنها تعليم و تربيت انسانهاي ديگر، انسانيتي دوپاره را به وجود آورده اند. آنان انسان را به دو بخش تجزيه كرده اند:‌ پست و برتر. و اين دوپارگي علت اصلي بدبختي، رنج و عذاب و نگراني انسانهاست. اگر خودت را دو بخش جدا از هم در نظر بگيري، در تو تضاد و تعارضي هميشگي ايجاد مي شود. مي كوشي تا بر پست تر غلبه كني، با آن بجنگي و نابودش كني و نابود ساختن آن ممكن نيست. دگرگوني ممكن است اما نابود ساختن ناممكن. هيچ چيز هستي را نمي توان نابود ساخت. بلي، مي توان تغييراتي بوجود آورد. مي توان آب را به بخار يا به يخ تبديل كرد اما اين فقط نوعي تغيير و دگرگوني است. تو نمي تواني آب را از بين ببري. هيچ چيزي تاكنون نابود نشده و هيچ چيز جديدي خلق نشده است. فقط تركيب ها تغيير يافته اند. شهوت پايين ترين پله و شفقت بالاترين پله نردبان، اما هردو به يك نردبان تعلق دارند. به ياد داشته باش آنگاه كه شهوت خودآگاه شود، به شفقت تبديل مي شود و شهوت ناخودآگاه، پليد، ‌زشت وحيواني است. تو فقط وجودت را خودآگاه تر ساز تا به سوي الوهيت گام برداري. تا از حيوانيت به سوي خدا حركت كني. انسان نردباني بين اين دو ابديت است. "

ماجرای خراش های عشق ...

چند سال پيش در يك روز گرم تابستان پسر كوچكي با عجله لباسهايش رادرآوردوخنده كنان داخل درياچه شيرجه رفت .

مادرش ازپنجره نگاهش ميكردوازشادي كودكش لذت مي برد.مادرناگهان تمساحي راديد كه به سوي پسرش شنامي كرد.

مادروحشت زده به سمت درياچه دويد و بافريادش پسرش راصدا زد. پسرسر را برگرداند ولي ديگه ديرشده بود.

تمساح بايك چرخش پاهاي كودك راگرفت تازيرآب بكشدمادراز راه رسيدوازروي اسكله بازوي پسرشراگرفت.

تمساح پسررابا قدرت مي كشيد ولي عشق مادربه او آنقدر زياد بود كه نمي گذاشت پسر در كام تمساح رها شود.

كشاورزي كه درحال عبورازآن حوالي بود،صداي فريادمادرراشنيد،به طرف آنهادويدوباچنگك محكم برسرتمساح زدو اورافراري داد

پسرراسريع به بيمارستان رساندند.دوماه گذشت تاپسر بهبودي پيداكند.پاهايش با آرواره هاي

تمساح سوراخ سوراخ شده بودو روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود.

خبرنگاري كه باكودك مصاحبه مي كردازاوخواست تاجاي زخم هايش رانشان دهد.پسر شلوارش را كنارزد و با ناراحتي زخمهارانشان داد، سپس با غرور بازوهايش رانشان دادوگفت:"اين زخم هارا

دوست دارم،اين ها خراشهاي عشق مادرم هستند."

گاهي مثل يك كودك قدر شناس

خراشهاي عشق خداوند را به خودت نشان بده خواهي ديد چه قدر دوست داشتني هستند.

عشق تاريخ مصرف دارد!!؟

این داستان واقعی است؟؟

امروز روز دادگاه بود ومنصور ميتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنياي عجيبي دنياي ما. يك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمي شناختم وامرو به خاطر طلاقش خوشحالم.

ژاله و منصور 8 سال دوران كودكي رو با هم سپري كرده بودند.انها همسايه ديوار به ديوار يگديگر بودند ولي به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بديهي هاشو و بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترين همبازي خودشو از دست داده بود.

7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.

دو سه روز بود که برف سنگيني داشت مي باريد منصور كنار پنچره دانشگاه ايستا ده بود و به دانشجوياني كه زير برف تند تند به طرف در ورودي دانشگاه مي آمدند نگاه مي كرد. منصور در حالي كه داشت به بيرون نگاه مي كرد يك آن خشكش زد ژاله داشت وارد دانشگاه مي شد.

 منصور زود خودشو به در ورودي رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با ديدن منصور با صدا گفت: خداي من منصور خودتي.بعد سكوتي ميانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودي جديدي ژاله هم سرشو به علامت تائيد تكان داد.منصور و ژاله بعد از7 سال دقايقي باهم حرف زدند و وقتي از هم جدا شدند درخت دوستي كه از قديم ميانشون بود بيدار شد .از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همديگر و دوست داشتند و اين دوستي در مدت کوتاه تبديل شد به يك عشق بزرگ، عشقي كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا مي داشت

منصور داشت دانشگاه رو تموم مي كرد وبه خاطر اين موضوع خيلي ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمي تونست مثل سابق ژاله رو ببينه به همين خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پيشنهاد ازدواج داد و ژاله بي چون چرا قبول كرد طي پنچ ماه سور سات عروسي آماده شد ومنصور ژاله زندگي جديدشونو اغاز كردند. يه زندگي رويايي زندگي كه همه حسرتشو و مي خوردند. پول، ماشين آخرين مدل، شغل خوب، خانه زيبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقي بزرگ كه خانه اين زوج خوشبخت رو گرم مي كرد.

ولي زمانه طاقت ديدن خوشبختي اين دو عاشق را نداشت.

در يه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد منصور ژاله رو به بيمارستانهاي مختلفي برد ولي همه دكترها از درمانش عاجز بودند بيماري ژاله ناشناخته بود.

اون تب بعد از چند ماه از بين رفت ولي با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم برد وژاله رو كور و لال کرد.منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولي پزشكان انجا هم نتوانستند كاري بكنند.

ادامه نوشته