پیکار نابربر شایسته سالاری  با رابطه سالاری

منبع مورد انتشار هفته نامه جمهور 

پیکار نابرابر شایسته سالاری با رابطه سالاری
سنبله برنجی
انقلاب اسلامی ایران هر چند با افت و خیزهای بیشمار، اما با انفجار نور همراه بود. ایده آل های رنگینی که برای تحصیل آنها ملتی ستمدیده و به ستوه آمده از تبعیض، قاچاق اشیا باستانی مملکت، رشوه خواری، فقر، فساد و رانت قیام کرد. اکنون پس از سپری شدن 37 سال از عمر انقلاب تا چه حد به تحقق آرمان های معمار کبیر آن دست یافته است؟ فرزندان انقلابیونی که شعارشان برابری و برادری و تحقق آرمانهای ناب محمدی و عدالت علوی بود الان چه جایگاه و موقعیت های دور از ذهنی را در آمریکای جهانخوار! تسخیر کرده اند؟
سال 57 پدیده شگرفی در جهان به وقوع پیوست. ارادۀ قشر عظیمی از مردم با هدایت های معنوی خمینی کبیر «ره» موفق به سرنگونی رژیم 2500 ساله ستم شاهی شد. دو سال از عمر انقلاب نوپا نمی گذشت که جنگی به تحریک مستقیم آمریکا و سایر ایادی استکبار به کشورمان تحمیل شد. صف آرایی رژیمی بعثی به سرکردگی صدام متوهم در مقابل مردمی که تنها یک زاویه برابر برای دیدن داشتند و تنهاترین نقطۀ اتکایشان راهنمایی های گرانسنگ مردی از تبار ملکوت بود و بزرگترین سلاح آنها در اتحاد و انسجام و از خود گذشتگی معنا می شد. آری با چنین اراده های آهنین نستوهی، ملتی به پا خواسته از ظلم و جور با دست خالی تحولی آفریدند که درس عبرت فراموش ناشدنی به جهانیان املا کرد. در آن برهه حساس چرایی مفرد برای کسی مطرح نبود. چرا من جان فدا کنم دیگران نه؟ چرا من مهاجرت کنم دیگران بمانند؟ چرا من از جرگۀ انصار باشم سایرین نه؟ چرا ...؟!
آن فرشتگان ملکوتی اهل زمین، عظیم ترین ثروت های مادی و معنویشان را با ایثاری مثال زدنی کف دست گرفتند تا بهای آزادی و یکپارچگی ایران عزیز را بپردازند. خبری از جبر، حقوق٬ سهمیه و امتیاز و ... نبود. هر چه بود دل بود و اختیار و خلوص...
اما اکنون که قریب چهار دهه از آن زمان رؤیایی سپری شده است؛ ابزارها همه اسقاطی، شعارها همه نخ نما، وعده وعید ها همه در هم بر هم و تمام جورچین های امید همه بهم ریخته شده است. سفره ها خالی، دفترها فاقد خط، شعارها توخالی، شعرها همه بی مفهوم، ادعاهای بی انتها، فاصلۀ طبقاتی شگرف، جرم و جنایت فاجعه بار، فقر، فساد، فحشا، طلاق و اعتیاد روزافزون، رشوه و پارتی، پول شویی و رانت خواری فراوان، طمع سیری ناپذیر برخی حقوق بگیران نجومی و کوشک های قارچی و رویایی که تا ثریا قد کشیده اند. عمارت های شکوهمندی که دستکمی از شمس العماره و صاحبقرانیه ندارند تنه به تاج محل می زنند و برای تظاهر، نام مجتمع و سوئیت را یدک می کشند. اسب فساد ادارات رم کرده و سر به رسوایی برداشته، دیگ رشوه و زیرمیزی و ریزه خواری از بام افتاده، بند «پ» به تمام قراردادهای قانونی چربیده و شایسته سالاری به واژه ای مفقود تبدیل شده است. پخمه ها با زور و اجبار و روابط با نخبگان با یکه تازی به دوئل خاموش پرداخته اند. مبتکرین به اتاق های زیر شیروانی دود و دم پناهنده شده اند. افکار گرم و سیال جوانان و نوجوانان که بنا به فرمایش امام خمینی (ره) آینده سازان این مرز بوم هستند در سایه سار عملکرد بحث انگیز برخی مسوولین به سردی گراییده، زندگی شاد و مفرح و روزگار بی دغدغه تبدیل به رؤیایی دست نیافتنی برای قشر متوسط شده است. غلتک جاده صاف کنی پیشرفت به تصرف عده قلیلی درآمده، پلکان ترقی مختص نورچشمی هایی شده که یا مقیم آمریکای استکبار جهان اند! و یا سرمایه گذاریهای فوق کلان را در بلاد کفر کلید زده اند. هر روز طوفان جدیدی از اختلاس و موج سواری دردانه هایی که آقازاده هستند دریای افکار مغشوش ملت را در می نوردد تا هر روز بیش از دیروز بر عقاید راسخ شکاف هایی عظیم بیندازد.
در سایه سار اینهمه بغض و تبعیض، آرزوهای رنگین جوانان در خنکای نسیم سکوت، کلاغ پر شده و دلمشغولی دولتمردان نیز حیات خلوت کار و بار خودشان گشته و مردم به لبه پرتگاه فراموشی در زیر خط فقر سوق داده شده اند. بعضی از مسوولین مغرض تمایلی به شناسایی نبوغ خارق العاده ندارند و یا در کمال بخل اصراری به کشف این استعدادهای محیرالعقول نشان نمی دهند و یا به هر ترتیب ممکن آنها را تعمداً نادیده می انگارند. تحصیلات عالی و کلاسیک دیگر گره گشای مشکل کسی نیست و نه تنها هیچ سود و پرستیژی به حال تحصیلکردگان ندارد بلکه مایه تاسف شان گشته است که پشت نیمکت های مدرسه و دانشگاه عمر به بطالت گذراندند و چرا وارد کارزار کارگری و عملگی نشده اند که لااقل سربار خانواده های تهیدستشان نباشند؟!
نخبگان طراز اول در سایه سار ندانم کاریها فقط شنونده موقعیت ها و رصاد موفقیت های عده ای تفاله و بخصوص هستند چون بین آنها و مسئولین هزاران کیلومتر فاصله افتاده است. از همین رو نکته قابل توجهی برای شنیدن و دیدن وجود ندارد. تنها نوای گوش آزار پتکِ تیک تاک ساعت است که در سکوت و بیخبری مفرط گذر ثانیه های عمر در بطالت و بیکاری و فقر و اعتیاد را بر سر آنها می کوبد. موقعیت های رویایی در وسعت دستهایی گم می شود که تنها امتیازشان وصل و نصبی به رداهای رنگینِ پست و مقام دولتی از نوع درجه اول است. هر اتفاق خاصی که پشت پردۀ آشپزخانه های موقعیت و موفقیت به وقوع می پیوندد راز مرموز مگسان دور شیرینی است که در نهایت وسواس از آحاد جامعه مستور نگه داشته می شود.
 مردم و مسئولین روز به روز از هم بیگانه تر و دورتر می شوند. گمان نمی رود شایسته سالاری، جایگزین بایستۀ سالاری و رابطه سالاری گردد. هر چه مقام معظم رهبری «مدظله العالی» به بهره گیری از جوانان بطن جامعه تاکید می فرمایند، برخی مسوولین با ندانم کاری و بی توجهی خاص! از خط قرمز این توصیه ها عبور می کنند. تنها امید نخبگان در مصاف نابرابر آقازاده های پخمه، در تاکیدات مؤکد و مکرر مقام معظم رهبری خلاصه شده است.
آرزویی محال است که امید داشته باشیم وجدان مسوولین در پیکار نابرابر شایسته سالاری با رابطه سالاری، بیدار شود، تا هم دغدغۀ رهبری و هم دغدغۀ نخبگان مرتفع گردد.
#جمهور
http://telegram.me/jomhoorweeklynews

معمای غیر قابل حل تاریخ: زنان مرتکب چه گناه نابخشودنی شده اند که همیشه متهم ردیف اول محسوب می شوند؟

سنبله برنجی شاهین دژ/ صبح امید

زن . . .

تنها از دو حرف تشکیل شده است؛ اما در میانه ی همین دو حرف دنیایی از جملات و جهانی از واژه های ناگفتنی و اقیانوسی از ظلم های بی شمار و کویری از اجحاف های قرون و صحرایی از ستم های ناگفتنی بی شمار عرصه های اعصار نهفته است. تاریخچه ی ظلم هایی که در حق زنان روا داشته شده معادل دنیایی از فریب ها، تظاهرها، افسانه های شنیدنی، داستان های غم انگیز و تراژدهای ریز و درشتی است که اندیشه های آزاد را به چالشی روزافزون و تفکرهایی بی پایان وا می دارد و آنها را به مبارزه ای جانانه برای احقاق حقوق از دست رفته فرا می خواند.

زن موجود لطیف و ظریفی است که کشتی غم در بندر چشم هایش پهلو گرفته و در ساحل وجودش دنیایی از رمز و راز قرون نهفته دارد که هر ازگاهی دریای دلتنگی هایش آنقدر پرتلاطم می گردد که دنیا و کائنات با تمام وسعتشان برای ظلم ها، ستم ها و نادیده انگاشتن هایی که در حق این قشر روا داشته می شود غیر قابل تحمل می گردد…

 

شاید قابل باور نباشد که زن ها گاهی حتی دلتنگ خودشان می شوند؛ چرا که قرنهاست این قشر خودِ خودشان را گم کرده اند. قشری که به پندار بعضی های نژاد پرست جنسشان نه از باد است نه از خاک و نه آب و نه آتش…

 

هر چند اسماً برده نیستند و ظاهراً قیودی هم بر دست و پایشان به چشم نمی خورد اما در همین حال به هیچ عنوان آزاد نیستند. لیلاهای همزاد مهتابی که در طول قرون مجنون های بی شماری را به جاده ی عقل رهنمون گشته اند و شیرین های بسیاری که فرهادهای عاشق پیشه ی زیادی را به راه شجاعت و تهورات به یاد ماندنی هدایت کرده اند اما در نهایت بی رنگی و ظلم و اندوه بی نام و نشان تسلیم سینه ی خاک شده اند در حالی که رشادتهای بی دریغی از خویش به منصه ظهور نشانده اند و در راه اعتلای نام وطن و تحقق آزادی چه بسا از مال و جان و حتی ناموس شان مایه گذاشته اند؛ اما در کمال درد نام و نشان رشادتها و تهوراتشان در لابه لای حافظه ی ضعیف تاریخ مفقود شده است. هرچه اکثریتشان اهل دل بوده اند که حتی ترنم باران مقابل لطافت آنها کم آورده است اما چه بسا در دام عرق ملی و میهنی گرفتار بلا گشته اند و در فراق آرمان هایشان سوخته و ساخته اند و کسی پیدا نشده موسیقی آزادی را برایشان اجرا کند. از همین روی هر چند به ظاهر محکوم گشته اند اما حقیقتاً با صدای سکوتشان همه ی جهان هستی را به سیطره ی مظلومیت خویش درآورده اند. قشری که باید آنها را تنهای تنهای تنها نامید. حتی تنهاتر از تمام تنهایان، عده ای از آنها زیر بار رنج مضاعف تبعیض جنسیتی کمر خم نموده اند و همانند خاک خاموش و همانند مردگان هزار ساله بی تحرکی پیشه ساخته اند.

مرور زمان ثابت کرده بسیاری اوقات آرمان ها و ایده آل های زنان از مردان دور بوده و شکاف بین شان آن قدر زیاد بوده که غیر قابل اندازه گیری گشته و بین طرز تفکراتشان دیواری به بلندای آسمان وجود داشته و تمایز توانایی هایشان به پهنای تاریخ بوده است؛ اما همین که برای هدفی واحد و در جبهه های مشترک بوده اند و دلهایشان برای یک ایده آل در تپش بوده فاکتور پیروزی محسوب شده و تنها به این نکته دلخوش کرده اند که قلوبشان نزدیک هم است.

زنان در برهه های حساسی از تاریخ ترجیح داده اند در مقابل ظلم هایی که در حق شان روا داشته شده سکوت اختیار کنند چرا که روح و روانشان آن قدر دچار فرسایش و آزار گشته که سکوت را به فریاد ترجیح داده اند. چون مقابل ظالمان حرفی برای گفتن نیافته اند و توانایی واکنش متقابل را نداشته اند از همین رو سکوتشان جایگزین فریاد شده و همان را نشانه ی اعتراض خویش قلمداد کرده اند؛ بسیاری مواقع پیش آمده که واژه ای نیافته اند تا غم های نهفته ی وجودشان را در قالب خشت جملات بریزند و غصه هایشان را توصیف و فریاد برآورند.

 

گونه های زنان دمادم خیس از ترنم باران چشم هایشان گشته که سیل وار بر روی صفحه چهره جاری ساخته اند. هر چند عده ای این گریه ها را نشانه ضعف دانسته اند اما شبنم اشک نه نشانه ی ضعف کودکی، بلکه نشانه رشد و بالندگی است. زنان موجودات لطیف و پراحساس و عاطفی هستند که در مقابل خشونت مردان، اغماض های دولتمردان و قداری سرنوشت بردباری و صعه ی صدر پیشه کرده اند. حتی گاهی به شدت از آدم بودن دلگیر گشته اند و قلباً خواهان درک توسط اطرافیان بوده اند و اما افسوس بسیاری اوقات تنها واکنشی که شاهد بوده اند توهین و تحقیر و ارعاب و اعمال خشونت بوده و این قانون تبدیل به جز لاینفکی از زندگی آنها گشته است. دنیای زنانه یعنی سخاوت دستهای بخشنده ای که هرگز از بذل و بخشش و گذشت و چشم پوشی خسته نگشته است.

 

در طول تاریخ هیچ کس نتوانسته به راز این معمای لاینحل پی ببرد که زنان مرتکب چه گناه نابخشودنی شده اند که همیشه متهم ردیف اول محسوب شده اند، چرا به جای مجرمان واقعی گناه بر دوش زنانی افتاده که از وقوع جرم از ریشه بی خبر بوده اند؟! و با این نابرابریها قلب و روح و احساساتشان زخم خورده ی تاریخ گشته است؟! اگر وجدان منصفی پیدا شود و گوش جان به درد دل های بی پایان اینها بگذارد باید مهیای شنایی متبحرانه در عمق عمیق اشکهای مظلومانه ی آن ها باشد. چرا که کم نبوده برهه هایی که حتی رودها و ابرها بر مظلومیت این قشر دل سوزانده و اشک همدردی برایشان ریخته است. زنان به مثابه ی پرندگان بی آشیانه ای هستند که در طول عمر لانه در مسیر تندباد بنا می نهند و ‌چنین است که حتی عشق های مقدس نیز زمینه ی آزار و موجبات انتحار آن ها را فراهم آورده است.

 

زنان افرادی هستند که روزگار قدار بیشترین قربانی را از آنها گرفته و وجودشان را در آتش بهانه‌های واهی و الکی سوزانده است. از آن جمله رسم ظالمانه ی “ساتی” در هندوستان است که هم اکنون نیز در بعضی از روستاها اجرا می شود و آن زنده زنده سوزاندن زن به همراه جسم بی جان مرد است تا به این وسیله زوج در سفر اخروی تنها نباشد(!!!). هر چند زندگی از وجود زن تراوش می کند و به نوعی چشم و چراغ آسمانند و ستارگان چشمک زنی خود و ماه روشنایی اش را و خورشید گرمایش را به نوعی وامدار اینهاست اما با این وجود تعداد بی شماری از آنها زخم خورده ی روزگار دون هستند و صفحات زندگی شان انباشته از خطوطِ کج و معوج تازیانه‌ی روزگار بوده و تاریخ نوشته هایشان با اغماض و اغراض به دست موریانه‌ها سپرده شده است اما باید باور کرد که در فقدان لطافت زنانه ی زن چه بسا زندگی ها تار و غیر قابل تحمل می گردد حتی برای قوی ترین مردان!


تعارف که نداریم، نه سال تحصیل برای همه کافیست!

سنبله برنجی شاهین دژ/ صبح امید /

 

من یک دخترم! من یک زن هستم؟! در خیال و رویاهای خود آرزوهای دست نیافتنی فراوانی پرورش می دهم افسوس!

 

نمی دانم چرا وقتی برای نوشتن در مورد زنان قلم در دست می گیرم چشمه واژه هایم می خشکند و قلب سفید لوحم از کلمه به کلمه جملات خیس می شوند و مانند آسمان ابری هوس سیل به سرشان می افتد.

 

روزهایمان بی امید می گذرد. هر چند یادآوری رؤیاهای رنگین مان در حکم کابوس هایی وحشتانک در هر ثانیه و در هر دم و بازدم است. اما آرزوهای خفته ی مان لحظه به لحظه بر سرمان فریادی پر طنین می کشند. به پاخیزید، بلند شوید تا کاری بکنید تا کی می خواهید دست روی دست بگذارید تا برایتان تصمیم بگیرند؟! افراد ضعیف النفسی که مردد هستند ناخواسته با تردیدهای بی پایانشان اجازه می دهند دیگران برایشان تصمیم بگیرند و این دیگران! در وهله اول به فکر منافع خوش و آب رنگ خودشان هستند و بعد در مراحل چهارم و پنجم…

 

ای کـــــــــــــــــــاش آرزوهای برحق مان تنها اندکی تحصیل مان می شد. حتی یک لحظه خیالمان از آینده ، شغل، امنیت اجتماعی و … آزاد نیست. شاید بسیار اتفاق افتاده که از خاطرات حزینمان اشعار تر برانگیخته شده باشد اما … عشق ها و علائق مان به پستوهای بغض و کین تبعید شده و تبدیل به یک جان و هزاران فریاد خفه در گلو شده است. ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ، آرزوها و رویاهای دست نیافتنی و رنگین مان هر از گاهی در میان یک فکر خوشایندﮔﺎﻫﯽ ﻭﺳﻂ ﯾﮏ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ پرترافیک، همچون کابوس گورستانی مخوف، افکارمان را منجمد می کنند یا لااقل خودمان اینگونه می پنداریم یا شاید هم همچون آتش زیر خاکستر ویرانگر جهنم ما را چنان می سوزانند که از خود بیخود می شویم و اشرافی بر امور نداریم. این خاطرات تلخ گاهی چنان زمینمان می زنند که هرگز نتوانیم دوباره دست به زانو گذاشته و بلد شویم. ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ناﺗﻤﺎﻡ ما پایان ناپذیرند به همین دلیل تیر خلاص را به روح و روان و اعصاب متشنج و عدم ثبات شغلی و عدم امنیت اجتماعی و خشونتهای خانوادگی، اجتماعی، فیریکی و روانی را به مغزمان زده و ناامیدی مطلق را برایمان به ارمغان می آورند.

 

باران که می بارد لحظه به لحظه دلمان تنگ و تنگ تر می شود. زیر سیلاب باران بدون چتر شروع به قدم زنی در باغ خاطرات می کنیم و بغض خود را فرو می خوریم اما انصاف کائنات گل می کند و بغض آسمان برایمان می ترکد. شاید اغراق نباشد اگر بگوییم در زندگی ما گاهی از یک جایی، یک روزی، توسط فردی، بعد از یک اتفاق ساده دیگر هـیچ چیـز مانند قبـل نمی شود. دیگر نه روزهایمان رنگ دارند و نه رنگهایمان گرما و نه جاده های رؤیایی مان نزدیک هستند. تنها چیزی که از فردای مبهم خویش می دانیم، آرزو و خاطرات و دلتنگی است و بس!

 

بسیاری از وجدان های بیدار!!! حتی ما را از ضمیر اشعارشان دیلیت کرده اند. دلتنگی برای ما همردیف این است که رو به سوی دریا ایستاده ایم اما خاطراتی ناخوشایند حلقوممان را می فشارد. مبهوت و خفه یمان می کند و حس جنون عارضمان می کند. هر چند خود را در مقام یک طلبـکار فرض نمی کنیم، اما تنها مشتاقیم بدانیم آینده ی ما آبستن چه حوادثی است که اکثر اوقات خـــوابهـایـمان زیباتر و رنگین تر و زنگ دارتر از زندگـــی هایمان هستند. به همین دلیل بسیاری اوقات ترجیح می دهیم برای همیشه از خواب زندگی بیدار نشویم به همین دلیل سکوت عجیبی وجودمان را به سیطره در می آورد، دستاهایمان نه از بی توانی بلکه از اغماضات مغرضانه ای که در حقمان روا داشته می شود به شدت می لرزند. بغض سنگین و کشنده ای گلویمان را تسخیر کرده و غمی ناگفتنی و بس بزرگ روی سینه هایمان سنگینی می کند. اشک ها همچون سیل گونه هایمان را خیس می کنداما…

 

کسی چه می داند؟! شاید تا ابد محکوم به سکوت و انزوای و تبیعد در درون روحیات خودمان هستیم و جرئت ابراز وجود نداریم و باور داریم که شاید دیگر به چشمان کسی نمی آییم. قصه ی غصه های ما تا ابد نانوشته باقی خواهد ماند. خیالت رنگین مان در حکم چرت صبح گاهی است که همیشه زیر لب زمزمه می کنیم> فقط چند هفته دیگر! چند سال! حداکثر تا چند قرن دیگر اوضاعمان روبراه خواهد شد(!) (!) (!) اما چه فایده…؟

 

بی خبر از حال و حقوق زنان آسوده خوابیدن چه سودی دارد؟ تا زنـــــده ایم باید همتی کنیم و به فریاد همنوعان خود برسیم ورنه شستشوی سنگ قبر پس از مرگ و چنگ اندازی دستهای بی جان به شهرت جهانی مظلومیت چه فایده ای می تواند داشته باشد؟! ما می مانیم چون زنـــــده ایم و زندگان را باید تـا وقتی که زنده هستند قدر بدانیم. نه اینکه پس از مرگ گریبان چاک دهیم و روی مزار را انباشته از یاس و اقاقیا و میخک های خوشبو بنماییم. ما تا زنده ایم دستمان را بگیرید.

 

پس از مرگمان حتی دنیا رنگ سیاه عزا به خود بگیرد چه سودی به حال ما دارد؟! تا زنده ایم گوش جان به دردل های بی شمار ما بسپارید. ناله های بی پایان بر سرگورهای دسته جمعی ما سودی ندارد. افسوس اما تا زنده ایم همگان با دنیای ما بیگانه اند و گرنه با خیال خالی بودن جای ما اندوهگین شدن چه فایده ای دارد؟ ما را تا زنده ایم دریابید و شادمان کنید و پس از مرگمان خاک عزا را بر سر نپاشید و گورستان ها را با عطر و انگبین خوشبو کردن سودی به حال ما نخواهد داشت. تا زنده ایم دلخوش به تک شاخه گلی خوشبو هستیم. پس از مرگ فوج فوج تاج گل بر مزارمان گذاشتن کاری بس عبث و نکوهیده است. ما ترحم نمی خواهیم ما طالب صمیمیت و خلوص نیت هستیم و گرنه ریا و تزویر برایمان به خوبی شناخته شده است.

 

تا زنده ایم کسی از احوال جرگه ی ما دلجویی نمی کند گریه و فغان و شیون پس از مرگ چه فایده دارد؟! ما تا زنده ایم محتاج یادی هر چند اندک هستیم ورنه پس از مرگ نامگذاری تاج محل به نام ما چه سودی به حالمان دارد؟ در زندگی ما زنان خیلیها به ما بدهکارند! تمام “دوستت دارم ” های ناگفته ای که در حسرت یک لحظه و یک بار آن بودیم هرگز برایمان ابراز نشد و پشت چراغ قرمز و بالای طاقچه های بلند غرور دست نخورده باقی ماندند. همه سخنان شیرینی که در حسرت آن بودیم به جای ابراز بلعیده شدند تا به ما فهمانده شود دنیای مردان دنیای خشک منطق است. هر چند دستان توانمندی از آستین زنان درآمده و حقوق پایمال شده یشان را برایشان اعاده کرده و بعضی کوته فکران می پنداشتند جرگه نسوان توان تغییر دادن اوضاع را ندارند. زهی خیال باطل … ما زیاد به بهبود اوضاع خودمان می اندیشیم ولی چه فایده؟! وقتی از عهد باران کسی ما را جز به دلایلی ناگفتنی نخواسته…

 

ما مبارزات جانانه ای را از ابتدای تمدن آغازیده ایم که هنوز ادامه دارد، خدا ما را کوثر نام نهاده، تاریخ گواه است که ما با اقتدار و همدلی و همبستگی برسم غیر منصافه عدم رأی زنان غالب شدیم، ما زنده به گوری را پشت سر گذاشتیم و سروری بر دریاها و حکمرانی بر خشکیهای زیاد را به تجربه نشسته ایم، ما تومروس ها، ژاندارک ها و مادر ترزاها و زینب پاشا ها و تلی خانم های بسیاری تحویل تاریخ داده ایم اما اکنون در هزاره سوم بر صورت های زیبا و جوان ما نقش اسید نقش می بنند و خاک فراموشی جایگزین آن می شود. تجاوز و خشونت جنسی و خانگی و اجتماعی ما نادیده انگاشته شده و بر روی پرونده هایمان ضربدر سکوت و سکون زده می شود تا گندیده شویم و حتی عده ای پا فراتر گذشته و دوران ما را به سوی عهد قجریت پیوند می دهند که تنها نُه سال تحصیل برای دختران کافیست. در حالیکه آقازده هایشان دندانپزشکی را به اتمام رسانده اند… گویا فرموده ی امام حسن مجتبی(ع) را فراموش کرده اند که “آنچه را برای خود می پسندی برای دیگران نیز بپسند”!


هر گونه خشونت علیه زنان را متوقف کنید

سنبله برنجی شاهین دژ/ صبح امید /

 

زن موجودی عزیز، ظریف و شکننده است و به هیچ عنوان سزاوار خشونت نیست.
خشونت علیه زنان مشکل لاینحلی است که عواقب شوم آن هر روز بیش از دیروز در دنیای مترقی و متعالی امروزی گریبان گیر سران ممالک شده و هر روز به شدت فزاینده ای بر میزان این خشونت ها حال چه خانگی، چه اجتماعی و چه جنسی و… افزوده می شود.

 

خشونت علیه زنان جنایتی بزرگ در حق بشریت است. چرا که به قول امام راحل (ره) از دامن زن مرد به معراج می رود. زن موجودی است که تداوم نسل در ید قدرتمند اوست؛ همویی که الفبای زندگی، رحم و شفقت از تلألؤ چشمانش قابل مشاهده و سزاوار یادگیری است. به همین دلیل باید به هر نحو ممکن خشونت و تبعیض بین زنان متوقف شود. هر موجودی بالاخص هر زنی حق زندگی متعادل و متعارف را داراست و این قانون طبیعت الهی است. زندگی آن هم با عزت و شرف و … کمپین متوقف کننده خشونت علیه زنان باید در تمام نقاط دنیا مستقر شود و فریاد عدالت خواهی تمام زنان کشورهای جهان حال چه مترقی و چه عقب مانده باید به گوش سردمدارن کشورها و سران حقوق بشری جهانی رسیده شود.

 

راستی چرا آفرینش ظریف زن همواره پوشیده در پرده ی ابهام است؟ چرا این قشر مظلوم همیشه تحت امر مردان بوده‌اند؟! مگر نه این است که زن نیز مخلوق خداوند و از حقوق یکسانی با مرد برخوردار است. او نیز از گوشت، پوست و خون آفریده شده و دارای عقل، حزم، اندیشه، اراده، قلب، عاطفه و روح است که هزاران بار شکننده تر، لطیف تر و تواناتر از مردان است.

 

هراز گاهی در عرصه تاریخی جهان، زنانی نامدار که عده ی آنها کم نبوده پا به عرضه انقلابات، مبارزات، کشفیات، هنرها و … گذاشته‌اند که وجودشان در برخی مواقع حساس و در برهه‌های سرنوشت ساز تاریخی بسی والاتر از خیل مردان بوده است؛ در طول تاریخ زنان در جنگ‌ها، مبارزات رهایی بخش بی‌شماری دوشادوش مردان حضور یافته و ابراز وجود کرده‌اند و اگر این کار از عهده ی شان ساخته نبود در پشت جبهه ها به مردان کمک رسانی‌ کرده‌اند؛ با این وجود هرگز نتوانسته‌اند به حقوق تمام، کمال و پایمال شده ی شان از سوی مردان دست یابند.

 

در زندگی مشترک که گه گاه اختلافاتی بروز می‌کند در بسیاری مواقع خیل مردان کوچک‌ترین تلاشی برای بهبود روابط زناشویی انجام نمی‌دهند، در حالی که زن از اوایل ازدواج باید شش دانگ حواسش را معطوف شوهر نماید و او را مغروق دریای لطف و محبت نماید تا مبادا، نکند خوابی، خیالی، فرد زبر و زرنگی از گرد راه رسیده و قاپش را بدزدد!!!

 

این چه قانونی است در مورد زنان اعمال شده که همیشه افکار، رفتار و ایده‌های شان به دست مردان سمت و سو گرفته و افکارشان توسط مردان معنا و مفهوم پیدا کرده، ظالمانه و غیر واقع بینانه به تفسیر تصویر کشیده شده است؟؟!

 

مگر نه این است که وجود لطیف همه ی زنان عالم یک پرده و یک راز نامکشوف است؟! پرده‌هایی در رنگ های متفاوت و الوان و در عین حال زیبا و روح پرور، اما افسوس که حرکتی از خود ندارند و این مردان هستند که به سکون آنها حرکت، رنگ، نقش، نگار، سمت و سو می‌دهند.

 

تا آن هنگام که در منزل پدر مأوا و مسکن دارند توسط پدر و برادر استثمار می‌شوند. پس از ازدواج اسیر دست شوهر، پدر شوهر، برادر شوهر و دسیسه های مادر شوهر و توطئه چینی های خواهر شوهر و جاری و … هستند. پس از فوت همسرشان گرفتار امر و نهی پسران و دامادهای شان می‌شوند تازه اضافه بر همه ی اینها اگر همسرشان ذات بدجنسی داشته باشد که دیگر نور اعلا نور خواهد شد …

 

ظالمانه ترین خشونت و ظلم در مورد زنان در رسم هندوهای هندوستان بود که پس از درگذشت شوهر هر چند اگر بسیار پیر و فرتوت بود زن جوان و نورس را زنده زنده با مرد متوفی می سوزاندند تا مرد در دیار اموات تنها نباشد و این رسم وحشیانه «ساتی» نام داشت که بعدها توسط «اکبر شاه» از میان برداشته شد؛ اما هنوز هم در گوشه و کنار هند اجرا می شود.

 

در طول تاریخ مردان همیشه مالک بودند و زنان اداره کننده و مباشر. از قدیم الایام اگر مزرعه‌ای آباد و پر محصول بود شهرت و افتخارش نصیب مردان می‌‌گردید و اگر متروک و بی‌رونق می‌‌شد مسئولیتش بر عهده زنان بیچاره می‌‌افتاد که با کم‌کاری، عدم کفایت و سهل‌انگاری خود سبب بی رونقی مزرعه شده. زنان در عین اینکه همسر و مادر و کدبانو و آشپز بوده اند در همان حال باید از هوش و فراست سرشار مردان تعریف کاذب می‌‌نمودند در حالی که خود در پشت پرده قدرت و سیاست اداره کننده بوده اند. این کاستی ها، تظاهر ها و تمارضات از دیرباز از اجتماع کوچکی با عنوان خانواده گرفته تا در مسئولیت های خطیر مملکت داری قابل مشاهده بوده است و …

 

اگر فرزند یک خانواده در اجتماع خوش بدرخشد و موفق ‌‌شود، افتخارات آن درخشش نصیب مرد می ‌شود و در میان اقوام و آشنایان مباهات بسیاری می کند؛ از اینکه چنین فرزند عاقل، دانا و برومندی تعلیم و تربیت کرده و تحویل جامعه داده است؛ در حالی‌که اگر همین فرزند دچار کوچک‌ترین لغزشی ‌‌شود، مسئولیت آن متوجه مادر بیچاره‌ خواهد ‌‌شد که در تربیتش قصور و کوتاهی روا کرده است.

 

سؤالی که مطرح است چرا در طول تاریخ همواره توانمندی ها، درایت، فراست و ذکاوت و … زنان نادیده انگاشته شده است؟ آیا مردان از روی حس حسادت، خود کم بینی، غرور یا تعصب آنان را نادیده گرفته و کنار گذاشته اند…؟! عجب سؤالاتی؟! تاریخ، ارسطو، افلاطون، گالیله ، انیشتین و نیوتُن نتوانسته اند به این سؤال پاسخ بدهند ما که جای خود داریم … ؟!

 

ناگفته پیداست زنان تا پیروزی و احقاق حقوق حقه ی خود فاصله زیادی دارند و خورشید پیروزی تا طلوع ظفر شبهای سیاه و طولانی در پیش رو دارد و ده ها سال وقت و انرژی صرف خواهد شد تا پرچم فتوحات زنان به نام خودشان بر فراز قلل امید و افتخار به اهتزاز درآید.


رازهای شاد زیستن

رازهای موثر بر شاد زیستن و تأثیرات حس خوشبختی بر بنیاد خانواده ها

سنبله برنجی شاهین دژ / صبح امید /

 

خانه و ساختمان دو مقال جدا از هم هستند. هر کسی می تواند ساختمان داشته باشد اما آیا همگان می توانند خانه ای گرم، پر از مهر و مواج از عاطفه داشته باشند؟! خانه مکانی است که انسان در آن احساس امنیت و آرامش می کند و با مودت در آن زندگی می نماید. اما ساختمان مکانی است که انسان فقط در آن زندگی می کند و می خورد و می خوابد و از تابش خورشید صفا و آفتاب صمیمیت در درون آن خبر چندانی نیست. داشتن خانه ای سرشار از مودت و دوستی و تکریم متقابل نیز یکی از راههای شاد زیستن است.

 

ایمان انتظارى بس مطمئن است؛ هر چه بیش‏تر به اهداف دست یافتنی تر و برگزیده تر خود و امکان تحصیل آن در بلند مدت و کوتاه مدت معتقد باشیم؛ با یقین بیشتر و احساس آرامش و امید به خوشبختی افزونتر گام هایی بلند و مثبت برای موفقیت بر خواهیم برداشت. در راه نیل به این مقصود درخشان باید همواره از خود پرسید: آیا باور من آنقدر عمیق و از ته قلب است که بتواند مرا در راه نیل به این هدف سترگ برای سعدتی پویاتر یاری نماید؟ آیا باور دارم حصول و تحقق این آرزو ولو محال عاقبت با سعی و تلاش و امید براى من دست یافتنی تر خواهد بود؟

 

آیا تاکنون به این نکته مهم اندیشیده اید که ما در زندگی از هیچ کس کمتر نیستیم؟! هر انسانی محاسن و معایب مختص به خود را داراست. مهم ترین نکته ای که باید بر روی آن متمرکز شد این است که به مرور زمان بر معایب مان غلبه کرده و نکات مثبت را تقویت کنیم. این راهکار یکی از کلیدهای امید و موفقیت برای زندگی شاد است.

 

خانواده کانونی برای حفظ حرمت و ارزش گذاری به کرامت انسان و تأمین سلامت جسمانی و رشد روانی و بلوغ معنوی و فکری هر فردی است که تداوم و استمرار آن باعث استحکام خانواده ها خواهد شد. یکی از نعمات بزرگ که خالق هستی به اشرف مخلوقات عنایت فرمود امر انتخاب همسر خوب و و زندگی شاد است که بنابر احادیث و روایات شریف باید در زندگی به کار بست و با تعامل و هم اندیشی بنیان خانواده را محکمتر بنا نهاد. داشتن همسر خوب و به قولی سر به راه نیز یکی از راههای خوشبختی و کسب شادی در زندگی است.

 

قلب، خواستگاه و رویشگاه بیشترین ارتباطات و مناسب های انسانها تلقی می گردد که سرچشمه فیوضات، احساسات و تمایلات بی شمار محسوب می گردد. هر انسانی اگر در کشتزار قلب خویش، بذر عشق و محبت به همنوع مخصوصاً همسر را بکارد، خواه و ناخواه نتیجته زحماتش یک عمر، نشاط، شادابی، بالندگی و خوشبختی خواهد بود.

 

در کانون خانواده، همسران نسبت به هم عهده دار وظایفی هستند که سرچشمه گرفته از حقوق طرفین است و این وظایف باید به شکل متقابل مورد توجه قرار گیرد تا در سایه ی ایفای نقش همسران این کانون بنیادین قادر شود گام در راه تقویت و تعالی بگذارد و فرزندان شاد و سالمی تحویل جامعه دهد. یکی از جذبه های روحی و جاذبه های شخصیتی انسانها ابزار محبت نسبت به شریک زندگی است. انسان باید مهر و عاطفه را در مزرعه قلب خویش بکارد و به آن رسیدگی کند تا شاهد بارنشینی آن باشد و به سبب برخورداری از آن باورهای مثبت درون را تقویت نماید.

 

چنانچه انسان امیال و آرزوهاى خود را مرده و از دست رفته تلقی نماییم و خود را در عالم امکان ‏ستاره ای بی فروغ به شمار آوریم، باورمان هرگز به مرحله مثبت نمى‏رسد. در نتیجه همواره در دریای باورهای منفى غوطه‏ ور خواهیم بود. چه بسا افراد پرشماری که با ندایی درونی فریاد بر می آورند که: «دنیا و کائنات دست در دست هم نهاده اند تا ناگواراترین حوادث روی رمین را برای من رقم زنند و باز هم بدتر از این‏ها در راه است» آیا برای چنین افرادی که حتی از صنع پروردگار ناامید است امکان زندگی شاد وجود دارد؟!

 

واضح است هر انسانی به همان شیوه ای زندگی می کند که آموخته است و در این راه پر فراز و نشیب چه معلمانی بهتر از والدین؟! ایمان به نابودی و قبول شکست های پیاپى و عدم مدیریت اندیشه در مراحل حساس موفقیت، انسان را تبدیل به موجودی بى‏خاصیت مى‏کند و انسان ناامید همیشه اولین گزینه را بهترین و آخرین گزینه به حساب می آورد تا بیش از پیش در تخریب مسلم خویش تسلیم گردد. این افراد نه تنها در شعارهای روزمره بلکه در عمل نیز بدترین و غیر منتظره‏ترین حوادث را برای خود نسبت می دهند و با نیرویی ماورایی عدم موفقیت را به سوی خویش می خوانند. بنابر مباحث فوق ناگزیر هستیم در آغاز اندیشه خویش را دگرگون سازیم. وقتى فردی عادت ‏به کینه‏، دشمنى‏، باخت‏، شکست‏، فقدان و اتفاقات ناگوار دارد و در آغازین لحظه های روز با قدرتی مافوق آنها را به سوی خویش می خواند حتی اگر خود تمایل داشته باشد دیگر نخواهد توانست گام در جادۀ موفقیت‏ و کامیابى‏ و برکات بگذارد .

 

پس بیایید کارى کنیم تا موفقیت را به مرحله رشد و باروری برسانیم و عناصر موفقیت را با همت مضاعف به سوی خویش جذب کنیم و چیزى در ذهن تجسم کنیم که مطلوب و ایده آل باشد چرا که ایمان فعال، شعور نیمه هوشیار را تخریب مى‏سازد.

 

تنها هدایتگر انسان به سوی باورهاى مثبت موفقیت است و انسان موفقیت جو؛ موفقیت ساز مى‏گردد و چنین می پندارد دست هایى نامرئى به سمت او دراز ‏شده اند تا او را در راه نیل به این هدف ایده آل یارى نمایند. واضح است چنین انسانى، داراى نظم، برنامه ریزى و فرصت‏شناسى در موقعیت های مطلوب است و تنها به خوشبختی و زندگی شاد می اندیشید.

 

باورهاى مثبت به میزان باورهاى منفی قدرت دارند و تأثیر مثبت برجای مى‏گذارند. گاه یک باور مثبت یقینى؛ ترکش‏هایش را در سراسر زندگى فرد رها می‏سازد تا اورا خواه و ناخوه و علی رغم میل عده ای بخیل به سر منزل خوشبختی برساند. نباید فراموش کرد باور داشتن به موفقیت مسلم بسترساز تجلى شدن آن باور است.

 

بیایید زندگی ها را آسان بگیریم و خوشبخت و کامروا زندگی کنیم که عمر تنها دمی بیش نیست.


به شیر بانوی سرزمینم سرکار خانم مولاوردی

بانو! دل قوی دار که عدو شود سبب خیر

20141022140221-1

 

 

پاییز رنگین کمانی و هزاران ساله تبعیض جنسیتی زنان

به شیر بانوی آهنین ایران زمین سرکار خانم مولاوردی

سنبله برنجی شاهین دژ / صبح امید

بانو جان!

قلم تنها آفریده ای است که حضرت باری تعالی در قرآن حکیم به آن قسم یاد کرده است.

با تعمقی کوتاه در می یابیم قلم حرمت و تقدس دارد؛ پس باید عنان آن در کف قلمران باشد تا رم کرده و افسار گسیخته به هر سویی که می خواهد تاخت و تاز ننماید.

بانو جان!

با مطالعه چرک نویس سفسطه بازان که در سایه سار ملغطه هایی بی انتها تحریر شده و به حق دارای ادبیات تفتیش عقایدی قرون وسطایی بود سخت برآشفتم!

به کاربردن چنین الفاظ شنیع و رکیک نه درباره یک فرد عادی بلکه در مورد یک حقوقدان برجسته و مطرح ملی که دست برقضا! معاون رئیس جمهور محترم در امور بانوان است حماقت تام و جنونی عنان از کف داده می طلبد. تاثرآورتر اینکه در این تعدی بزرگ که تضییع آشکار حقوق زنان که پنجاه درصد از جمعیت کشور را تشکیل می دهند بیشتر فعالان حقوق زنان و جریان ها و تشکل های حزبی و مدنی و سیاسی مهر سکوت بر لب زده اند و هیچ دلواپس نخود هر آشی در این مورد جنجال برانگیز که نقض آشکار حقوق شهروندی و تشویش اذهان عمومی است نه کفن پوشید و نه بیانیه ای صادر کرد.

بانوی پرتلاش!

چقدر غم انگیز است که لاجرم ما را محکوم به تلخ نگاری می نمایند. چه دردناک است ناگزیر در مقام مقابله به مثل باید حقایق تلخ و گزنده ای بنویسیم که جوابیه دندان شکنی برای تراوشات زهرآگین مغزهای پوسیده و قلم های تاریخ گذشته است.

نادانان هرزنگاری که نوشته هایی سخیف را تسلیم کاغذ می نمایند که ثمره آن تنها تلف کردن کاغذ و هدر دادن انرژی مخاطب است و صد البته با چنین جنجال آفرینی مرتدواری به خیال خام خودشان در پی جذب مخاطبانی هستند که به قول قلم صریح عالی تان مخاطبانش در صورت بسیار خوش بینانه به تعداد انگشتان دو دست هم نمی رسد.

بانوی مقاوم و فرهیخته!

چه تلخ و جگرسوز است با تفکری طالبانی و ادبیاتی تروریستی و بن لادنی در کمال گستاخی و بی شرمی و بدون هیچ ابایی ما را مورد ترور شخصیتی قرار داده و با عنوان جنس دوم خطاب کرده اند.

همان جنس دوم هایی که در جریان انقلاب توسط اعلامیه های تهییج کننده خمینی کبیر(ره) از پستوی خانه ها به صحنه مبارزه کشیده شده و برای پیروزی انقلاب بسیج شدند و در طول هشت سال دفاع مقدس برای وجب به وجب این خاک پرگهر از شوهر٬ برادر٬ پدر و فرزند خود مایه گذاشتند تا هم اکنون توسط تئوریسن های مذهبی نما که نقاب تزویر و ریا بر چهره کریه شان دارند با ‌زیر پا گذاشتن شئونات اسلامی و انسانی آشکارا مورد تمسخر جنسیتی قرار گیرند.

در سده های کهن دختران به جرم جنس دوم بودن توسط همپالگی های این کوته فکران زنده به گور می شدند اما در عصر مدرنیته و در کشوری مسلمان که شرع مقدس اسلام زن و مرد را با دیده تساوی می نگرد با تولید رعب و وحشت و تزریق حس حقارت به دختران جوان و کم سن و سال تبعیض جنسیتی آشکار در صددند جسم ما زنده بماند اما روحمان زنده به گور گردد تا تن هایمان تبدیل به لاشه های متعفنی گردد که تنها فرمانبرداران این نرینه های بربر گردد.

فرصت طلبانی که درصدند شهوتِ جنون آمیز فرار از ریشه‌های ناب و پرهیز از طلایه داری را در ما بیدار کنند و میل به اقتدار را از روح و روانمان بزدایند.

این جرگه مخفی الحال قلم به دست که وابستگی شان معلوم نیست به سمت کدام طیف و جناح و تشکلی است با شیطنت هایی هلوکاستی در قرن تکنولوژی و بیداری ملت ها از توجهی بی رویه و بی وقفه به حضور زنان در فعالیت های اجتماعی و سیاسی جهانی داد سخن می دهند تا عامدانه از فعالیت های درخشان فرهنگی و علوم و فنون جدید در عرصه های اجتماعی این قشر جامانده از قافله پیشرفت جلوگیری نمایند.

راقم شیادی که با مسموم کردن افکار عمومی درصدد است با ادبیات وهابی تاریخ ما را به عصر جاهلیت پیوند زند و از آب گل آلود ماهی بگیرد.

چه کوته فکرند این جرگه که تنها در تفکرات بیمارشان می توانند با توطئه هایی مهندسی شده و نقشه های شوم از پیش طراحی شده پیوند زنان روشنفکر را با جامعه داخلی و مجامع جهانی بگسلانند.

چه خوب است حتی برای بیداری ذهن های تعطیلشان مرتبا با خود زمزمه کنند هرچند از قماش زنانگی و نسوان پیام آوری برای توزیع عادلانه حقوق مشترک انسان ها٬ کسی مبعوث نگردیده است اما در عین حال این قشر گلبرگی و پیامبران زمینی که تعدادشان هم کم نیست توان بالایی در هماورد با نرینه مردان زبون و سست عنصر را دارند.

زنان عدالت جوی ظلم ستیزی که شیوه های انسان دوستی شان نوشداروی هر ذهن و اندیشه ی مشتاق به برابری و آزادی و رهیدن از بند اسارت های دین تنیده ی زمانه ماست که با درایتی ستودنی و مهارتی مثال زدنی تاریخ را با قدرت ساختند و بت پوشالی اقتدار نرسالارانه و افکار جیش العدلی را در هم شکستند؛ از هاجر و آسیه و مریم و کوثر و زینب پیامبر؛ گرفته تا زینب پاشا و بالا زری خانیم و …

احسنت به چنان مادری که فرزندی تحویل جامعه ناکجاآباد قلم داد تا با عقده های حقارت و بی هیچ ابایی مقام والای زن٬ زنی که از دامنش مرد به معراج می رود را با عنوان جنس دوم مورد ترور شخصیتی قرار دهد.

مگر ریحانه پیامبر (ص)نیز جنس دوم نبود که رسالت نبی با ثلاثه ایشان استوارتر گشت و زینب کبرایش پیام رسان واقعه جگرسوز کربلا شد؟

بانو دل قوی دار که چرک‌نگاران٬ ناآگاه از شما بزرگ بانو٬ ملاله یوسف زی دیگری ساختند؛ به مثابه همان ضرب المثل رایج عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد….

نکته پایانی:

چرا زنانی که در مقام دفاع از همجنسان خود هستند انگ های ناچسب عاریتی با عناوین فمنیستی برآنان زده می شود؟ هر کسی به ملیت خود عشق بورزد پان خطاب می شود؟! کسی که خواستار برابری در تقسیم عادلانه بودجه و ثروت یکسان است جدایی طلب فرض می گردد؟! حق نویسان نفوذی قلمداد می شوند و …

زنده و جاوید باد زنان صبور و زحمت کش میهنم که آماج تهمت ها و قربانی اسیدپاشی ها و حبس های خانگی و تبعیض جنسیتی آشکار واقع می شوند و تماشاگران این ظلم های پیدا و پنهان مهر سکوت بر لب می زنند.

چه خوب است تلنگری به ذهن های داعشی بزنیم و بگوییم تعداد زنان تاریخ ساز کم نبوده اند که علیرغم اینکه عده ای ابلیس وار درصدد مهندسی اندیشه های والا و پیشروانه آنها بودند اما با درایت ستودنی تاریخ را ساختند و نام خود را جاودانه کردند.

از هاجر و آسیه و مریم و کوثر و زینب پیامبر (ص) گرفته تا زینب پاشا و بالا زری خانم و …

بانو دل قوی دار که صبح ظفر نزدیک است…


ازداوج تنها انتخاب یک عشق نیست، گزینش یک شریک تا پایان عمر است

ازداوج تنها انتخاب یک عشق نیست، گزینش یک شریک تا پایان عمر است

سنبله برنجی شاهین دژ / صبح امید /

 

یکی از اساسی ترین مراحل زندگی انسانها تشکیل زندگی مشترک است. اصل لاینفک و دغدغه ای که جزیی از وجود افراد بشر است که همۀ ما از همان ایام کودکی چه بسا بارها به آن اندیشیده ایم. بهتر است بدانیم ما انسانها شیوهای زندگی شاد و راههای خوشبختی و ازدواج را تا حد زیادی از دیگران می آموزیم. حتی اگر آگاهانه نباشد، خواسته و ناخواسته پیوسته در حال بررسی زندگی دیگران هستیم و معیارها و الگوهایمان را با مشاهدۀ وضعیت دیگران بر اساس معیار آنها بنا می گذاریم. نوشته حاضر، برگرفته از زندگی شخصی نویسنده نیست اما حکایتی است که در جامعه جریان دارد و با شکل های مختلف و توسط افراد متفاوت هر روز به اجرا در می آید:

 

دوست برادرم بود و گاه و گداری به همراه برادرم به خانه یمان می آمد. کم کم سنگینی نگاهش را روی خودم احساس کردم. دختر خوش بررو و پرشروشوری بودم و از میان تمام اقشار جامعه خواستگاران سینه چاکی داشتم. دوسال از مرتضی بزرگ بودم به هیمن دلیل خودم و خانواده ام تمایلی به این وصلت نداشتیم. کم کم زمزمه هایی در محله و اطراف بین دوستان و آشنایان پیچید که مرتضی جلوی هر خواستگاری که به منزل ما می آید سبز شده و آنها را با ادعای دروغ اینک من نامزد نشان کرده ی او هستم فراری می دهد، پیچید.
هر کسی برای خود معیار و ملاک هایی برای ازدواج و خوشبختی دارد؛ اما من که از چهره و استایل فوق العاده ای بهره مند بودم تنهاترین ملاکم برای ازدواج ثروت بود. حتی اگر مورد میان سال بود!!

 

دوسال آزگار خانواده مرتضی به منزل ما رفت و آمد کردند. مادر مرتضی ادعا داشت پسرش برای ازدواج با من مسیر تهران تا جمکران را با پای پیاده چهل بار پیموده، دروغ چرا چندان هم من بی میل به این وصلت نبودم. چرا که مرتضی هم همپای من از زیبایی بهره کمی نداشت. چهارمین فرزند خانواده ای پولدار بود که بعد از سه دختر خدا با نذر و نیاز فراوان او را به والدینش بخشیده بود. دست آخر مادرش با قرآنی در دست به خانه یمان آمد و به پدرم گفت: «اگر بلایی سر پسرم بیایید سر پل صراط یقه تان را خواهم گرفت.» هر چه بود خانواده ام با اکراه راضی به این وصلت شدند.

 

دوسال نامزد بودیم. با هم به اکثر شهرهای ایران سفر کردیم. در این مدت رفتارهای مشکوکی از مرتضی می دیدم که سوظنم را بر می انگیخت؛ اما زیبایی چهره و استایل به خصوصش و بالاتر اینکه ثروت سرشار پدرش مانعی بود برای باور ظن هایم.

 

پدر و مادر مرتضی برایم از هیچ چیزی کم نمی گذاشتند و هر چه را که طالبش بودم فقط کافی بود زحمت لب تر کردن به خودم بدهم و…

 

مرتضی تصادف کرده بود و مدتها بستری بود اما چون مقدمات عروسی از ماهها پیش تدارک دیده شده بود با عصا در مراسم شرکت کرد. عروسی من نه تنها برای خودم بلکه برای تمام اقوام و آشنایانم شب بس باشکوهی بود و طبق اطهار نظر بسیاری آنها خود را در این شب به یادماندنی در متن فیلمی رمانتیک پنداشته بودند. بس که مراسم اعیانی بود و میزان و ارزش کادوها نجومی بودند.

 

در یکی از آپارتمان های پدر شوهرم مستقر شدیم. کم کم رفتارهای مشکوک مرتضی زیاد و زیادتر شدند. در کمال درد و استصال حقیقی که مدت دوسال با نادانی تمام از خودم پنهان کرده و خودم را فریفته بودم برایم محرز شد. مرتضی معتاد بود آنهم اعتیادی سنگین. چهار بار بدون اطلاع اقوام و آشنایان در بهترین مراکز ترک اعتیاد بستریش کردم. او ترک می کرد بهتر است بگویم تعطیل می کرد و بعد از چند هفته علیرغم میل خودش با کششی اعجاب گونه دوباره به سوی شیشه کشیده می شد. دست آخر موضوع را با والدین مرتضی در میان گذاشتم و در کمال بهت دریافتم آنها از اعتیاد پسرشان آگاهند و اصرارشان برای ازدواج مرتضی با من به همین خاطر بود که بتوانم او را ترک بدهم؛ چرا که به گفته آنها پسرشان محسور و شیفته ام بود.

 

با شنیدن این قصه هولناک دنیا دور سرم خراب شد آنها من را قربانی اعتیاد فرزندشان کرده بودند. با این توهم که اگر فرزندشان با یک دختر خوشگل ازدواج کند دور مواد مخدر را خط خواهد کشید. اما چه کسی تضمین می دهد اعتیاد، بد اخلاقی، انحرافات جنسی، پرخاشگری، بیماری های روانی، و … با ازدواج درمان می شوند؟ ازدواج که بیمارستان و آسایشگاه نیست. هیچ پزشک حاذق و هیچ فیلسوف طبابت پیشه و هچ روانپزشک متبحری نمی تواند برای درمان امراض و اختلالات جسمی و روانی داروی ازدواج را تجویز نماید.

 

زمینه ساز ازدواجی موفق و پایدار بلوغ فکری و آمادگی روانی و در ابعدا شخصیتی سالم معنا می شود. تاثیرات مثبت ناشی از ازدواج بر روی روحیات افراد انکار ناپذیر است اما متضمن این نیست که درمانگر اختلالات افراد است و هر چند اگر در اوایل شاهد تغییراتی باشیم نباید این تغییرات را به فال نیک بگیریم؛ چرا که موقتی و سطحی هستند. باور اینکه ازدواج طرفین را سالمتر و قوی تر می سازد خوب است اما هرگز مشاهده نشده است ازدواج فرد بیمار و مشکل دار را سالم سازد.

 

کم کم که آرام شدم دریافتم من نیز از همان اوایل به این موضوع پی برده بودم اما محاسن او چشمم را کور و گوشم را کر کرد و بدبختانه ندیدم آنچه را باید می دیدم و نشنیدم آنچه را که می باید…بله! من تنها به خودم دروغ گفته بودم تا شاید…

 

درخواست طلاق من از مرتضی مانند بمب در میان فامیل پیچید. هر کسی چیزی می گفت. هر چه بود کنج نشین خانه پدری شدم چند بار پدر شوهر و مادر شوهرم مرا به اصرار به خانه بازگرداندند؛ اما همان آش و همان کاسه. مرتضی عاشق من بود اما وقتی که مواد مصرف می کرد با چشم هایی دریده و ترسناک چاقویی در دست می گرفت تا مرا بکشد با این توهم که من مردی هستم که آمده ام همسر زیبایش را بربایم…
دیگر تحمل اینهمه حقارت و فشار را نداشتم. وکیل گرفتم تا پیگیر طلاقم باشد. باروش سخت است اما با چشم هایی اشکبار و با هزاران مکافات و روحی درهم و جسمی آزرده طلاق گرفتم. بهتر است بگویم طلاقم را گرفتند. چون دایی ام کارمند رده بالای وزارت خانه ای بزرگ بود و با پارتی بازی مرتضی را به زندان انداخت و طلاقم را گرفت.

 

والدین مرتضی که از مال و ثروت کم نداشتند با نامردی تمام نصف جهازم را ندادند و آن نصفه را داده بودند کتری بدون در لیوان بدون پارچ و … بود.

 

اکنون سالها از طلاقم می گذرد نه من توانسته ام با غم جدایی کنار بیایم و نه مرتضی ازدواج کرده است و نه توانسته است اعتیاد سنگینش را کنار بگذارد. حال در انتظار آینده ای مبهم روز حسرت را به شب حیرت پیوند می دهم و منتظر سرنوشت نامعلوم خویش مانده ام.


کودکان کار

قاموس نابود شده انسانیت…/ سنبله برنجی

قاموس نابود شده انسانیت…/ سنبله برنجی

خانم سنبله برنجی نویسنده ، منتقد و فعال امور زنان در یادداشتی در پایگاه اطلاع رسانی محسن رحیمیان نوشت ؛

کودک کار را دیدم که با رنجی بی پایان دوان دوان
بر سرچهار راه…
و در عوارضی…
و یا مابین زباله های متعفن
در پی لقمه نان خشکی می گشت…
مردک های هزار چهره دوران ما که فقط می توان واژه پلشت بر آنها نهاد
تنها توانایی که دارند درآمیختن با همزادهای کثافت است!!!

بدترین پلشتی و بالاترین پستی هزار چهره گان دون
در این است که رویاهای رنگین کمانی کودکان معصوم را
به مسلخ قربانگاه سرمایه و سرمایه داری کثیف می برند!!!
کودکی با هزاران آرزو و با حرکت انگشتان سیاه و نحیفش کفش افراد خودبزرگ بین پست باطن را جلا می بخشد
تا با ان
کفش های پاشنه طلایی
پنحه های نفرت انگیز خونین به قاموس انسان و واژه قربانی شده انسانیت بزند!!!
و کودک در قبال آن زحمت طاقت فرسا نان خشک ب
نخور و بمیری را!!!
ارمغان سفره خالی مادر و خواهر چشم به راه خویش نماید
انسان میتواند!!!
ازاد باشد بی انکه بزرگ باشد
اما نمیتواند بزرگ باشد، بی انکه ازاد باشد…
اینجاست که باید برای قاموس قربانی شده انسانیت خون بالا آورد
تا تاب ماندن در این دنیای دون را و زندگی در کنار بوزینگان بوگندو که تنها افتخارشان به حبس کشیدن قاموس انسانیت است را اندکی التیام بخشید…
در چنین روزگاری
تحمل
خرمگسان زهراگین دون صفت
بسی دشوار و غیر قابل تحمل گشته است
تنها افتخار چنین بوزینگانی همبستری با پول است و لاغیر…
مکانی که گویی در آن هیچ نکته ارزشمندی
جز چنگ زدن روزافزون ب پول
قدرت و ثروت باقی نمانده است
مافیایی ک
با نامردی شسته و روفته و نامرءی بی هیچ عیب و نقصی همچون رودی پرخروش به راه مخرب خویش ادامه می دهد و بر سر راه خود آمال و آرزوهای بی انتهایی را تخریب می کند

در دنیای ما رنگی جز سیاه باقی نمانده است
کجای جهان ایستاده ایم ؟!
آیا جز این است که
سیاه ترین شیرابه های زباله و سیلاب هایی بدبو از جهانمان جاری گشته است؟؟!!
با نوشیدن کدام می شیطانی
مست خودپرستی و درگیر
معماهای لاینحل تاریخ گشته ایم؟!…
چه کسی به درستی می تواند پاسخ دهد که آیا
امیدی برای رواج انسانیت!!!
باقی مانده است؟!؟
و چه کسانی
تنها واژه انسان را بر خود یدک می کشند در حالیکه از حیوانات وحشی تر و درنده خوترند؟!؟!؟!
و با طریقت بی عیبشان ب چهارپایان پوزخند می زنند؟!؟!

با احترام سنبله برنجی…

نامه ای به دلواپسان

سنبله برنجی / پایگاه خبری تدبیروامید  /

103322_630

جناب آقایان همیشه دلواپس

در برهه حاضر هیچ ذهن آگاهی!!! قادر نیست از ابراز نگرانی روشنگرانه و البته اصولی از وضعیت نابه سامان جامعه و فجایع متعدد امتدادی اقتصاد بیماری که اکنون دیگر وضعیتش از حالت حاد به بحرانی رسیده است و هر روز بیش از پیش در بطن جامعه نمود پیدا می کند و همچون دملی عفونی هر روز از گوشه ای از ادارات و نهادها و یا شاهکارهای محیرالعقول افراد ذی نفوذ رخ می نماید و از طریق شبکه های مجازی به سمع و نظر مردم می رسد خودداری کند.البته لازم به ذکر است این اختلاس ها و رانت ها و لابی گری ها و پول شویی ها و چنگ اندازی به اراضی ملی در سایه سار دور زدن آشکار قوانین به مدد رشوه های غیر قابل باور و فسادهای گسترده ی زنجیره ای که بیشتر آن ها نیز به چشم روشنی ملت دامن دولتمردان فاسد و آقازاده های فاسدتر آن ها را نیز گرفته، علامت سؤال های بی پاسخ فراوانی را بر روی ذهن های کنجکاو و عدالتجوی عدالتخواه ایجاد کرده است به مدد همین شبکه های مجازی افشا می شوند و گرنه شبکه های صدا و سیمای داخلی با آن اخبار کیلویی که اکثراً سرقتی از شبکه های ماهواره ای است که چند روز پس از پخش در شبکه های برون مرزی در رابطه با کشورهای خارجی بازپخش می شوند، تمایل چندانی برای بازتاب آنها ندارند چرا که نمی خواهند پخش چنین اخبار تنش زایی با آن رقم های درشت نجومی، در حالیکه ملت مجبور به روزه داری سالانه معنوی و ریاضت کشی مادی همیشگی و کمبود اقتصادی دائمی گشته اند تشویش اذهان عمومی را در پی داشته باشد!!!

بیچاره ها حق هم دارند زیرا میزان ارقام نجومی میلیاردی که برای ملت غیر قابل شمارش هستند فیوز از سر شنوندگان می پراند اما تاکنون کک دستگاه غذا!!! را هم نگزیده است نمونه اش رشوه گیری در حیات خلوط!!! خانه ملت…

آقایان دلواپسان ابدی

آیا از غم سفره های خالی و دستهای نحیف و استخوانی مردم،

از داغ شلاق جهالت به تن های بیمار از تورم و تحریم و نداری و شرمندگی مقابل سر و همسر،

از غم انتحار آفتاب ها، مرگ خاموش لاله ها و پژمردگی مهتاب ها و از عدم ستاره ها، از انهدام سروهای آزاد بر خاک افتاده و از انحلال سروده های آزادگی،

از تیرافکن شدن شقایق های واژگون،

از باغبانان باد و از یاغیان طوفان از قطرات خون انتحارکنندگان آماری در دست دارید ؟؟

آیا اصلا خبر دارید که به دلیل وضعیت بد اقتصادی و معیشتی هر روز دهها تن بی صدا و خاموش به خاک عدم و ذلت می افتند و بازماندگان آنها فریادهای بی صدا سر می دهند و بغض های هرروزه ی والدین شرمسار که آنها را مقابل فرزندان زیاده خواه امروزی رودر رو شکسته است خبر دارید؟!

آیا از هنجارشکنی ها و تبانی ها و فسادها و رانت ها و زمین خواریهای بی سر و صدا و بی عیب و نقض و زیر میزیهای مافیایی و بی سر و صدای مسئولین رده بالای درشت اطلاع و آماری در دست دارید…؟

آیا ابداً به خودتان اجازه داده اید تا از غار دلواپسی خارج شده و به باورهای مردم بیندیشید که در حوزه های دینی و مذهبی و با شنیدن اخباری که گاهاً دانه درشتهایی از جامعه روحانیت نیز در لیست بلند بالای آنها دیدگان ملت را روشن می نمایند چقـــــــدر دچار چالش و بحران گشته است؟! حقیقت خاموش و غیر قابل کتمانی که در کمال مهارت نمی خواهید آن را بپذیرید و با کمال درایت آن را حتی از خودتان پنهان می کنید.

آقایان!

آیا این یک نیت با قصد قبلی و طرح ریزی شده است که بحران حجاب و سرهای نیمه عریان دلشورهای سؤال برانگیز دلواپسان را برانگیخته است در حالی که پاهای برهنه و شکم های گرسنه و تن های گلبرگی کم سن و سال به حراج گذاشته شده در قبال تنها یک قوطی کنسرو برای رفع گرسنگی بیشتر لایق تمرکز هستند؟

آقایان همیشه ی خدا دلواپس

آیا کارشناسان اقتصادی آمار میانگینی از پیامدهای طوفانی تورم و تبعات آن که همانا بنیان براندازی کانون های گرم خانواده هایی که اکنون تنها نام خانواده را یدک می کشند در دست دارند؟! و یا راهکاری برای اعتیادهای سرسام آور، طلاق و فقر و فحشا و فسادهای روزافزون که بیشتر آنها از مافیای واردات مواد مخدر، داروهای روانگردان و تقلبی نشئت می گیرند و ریشه بسیاری از آنها در اقتصاد بیمار و نحوه سو عملکرد مدیران ارشد دست چین شده ی فاسد و یادگار سالهای گذشته است اندیشیده اید؟!

آقایان دلواپس

که در قزوین نهضتی کاذب و سؤال برانگیز برای براندازی آرایشگاههای زنانه به راه انداختید و گزگ دست بیگانگان دادید تا هر چه بیشتر به ریش ما بخندند و ما را مورد تمسخر قرار دهند از میزان فساد و فحشا و ایدز و بیماریهای مقاربتی و رفتارهای پرخطر که قلب جوانان و آینده سازان بیمار این کشور آفت زده را هدف گرفته است اطلاع نه چندان دقیقی دارید؟!

لابد می دانید که علیرغم تمام پنهان کاریها و کتمان ها و وارونه نشان دادن آمار و ارقام سن فحشا به ۱۴ سال و سن اعیتاد بر روی ۱۲ سال رسیده است ؟

آیا اصلاً برای کسی مهم است و آیا مسئول رده بالایی می داند که هشت سال غارت و چپاول سرمایه های این مرز و بوم و سرمایه گذاری آنها در بلاد کفر که رونق اقتصادی را برای کافران و دشمنان قسم خورده ایران و ایرانی به ارمغان برد مملکت را دچار چه بلیاتی کرد و چه آثار سو و زیانبار و بلکه منهدم کننده ای بر روی بنیان خانواده ها و حتی کودکان جامعه بر جای نهاد؟

آیا کسی از معیشت مردم و تنگدستی مفرط کارگران و عدم معیشت نسبی مردم آگاهی اندکی دارد؟ چرا کسی به منویات رهبر معظم انقلاب که مرتباً در مورد رسیدگی به این امور و ارتقای سطح زندگی مردم و وحدت رویه مسئولین رده بالا تاکید دارند و هشدار و تذکر می دهند گوش شنوایی نمی سپارد؟!

وداع با پهلوان نامی آزربایجان

برخیزِ و صبحِ مردمِ یک شهرِ خسته را؛

با چشم های روشنِ شعرت به خیر کن

مقارن صبح امروز نه تنها جامعه ورزشی آزربایجان بلکه دنیای ورزش کشورمان یک ستون اساسی از پایه های مستحکم ورزش را از دست داد و جامع ورزشی کشور در عروج یکی از قهرمانان واقعی و نه نامی خود سوگوار گشت
حمید بنی اردلان
نامی آشنا و پرآوازه برای جامعه ورزشی کشورمان بود که نام بلندآوازه اش مترادف دستگیری از ورزشکاران پیشکسوت بود
امشب
برای مشایعت قهرمان نام آشنای استان همه آمده بودند
حتی پهلوانانی که قادر ب راه رفتن نبودند اما با همراهی دو جوان که زیر بغل هایشان را گرفته بودند برای مشایعت
 یک اسطوره اساطیری
یک پهلوان نامی و
پوریای ولی زمانه آمده بودند
حمید بنی اردلان ستاره سرخی بود ک از آسمان ورزش کشور  افول کرد و همگان را داغدار کرد فرد توانمندی که فعل خواستن را با آوایی پرطنین به ورزشکاران باد داد اما با عروج بی موقع اش همگان دچار بهت و ناباوری شدند.
مدیر مدبری که با درایت و مدیریت حساب شده و پیشتازانه اش در طول دو سال ورزش شاهین دژ را بیست سال ب جلو برد‌.
فردی که رویاهای طلایی دست نیافتنی بسیاری از جوانان جامعه ورزشی شهر ما را با درایت ستودنی خود به دنیای واقعی پیوند زد و با اقدامات طلایه دارانش جوانه امید را در دلهای جوانان ورزشکار رویانید
او با درایت مثال زدنی اش به جوانان اطمینان قلبی بخشید
اینکه برایشان احترام و ارزش قائل است

امروز در ورزشگاه شهید بهشتی چشمه جوشان چشمها و سیل خروشان جمعیت راه ابرمردی را شتشو دادند که براستی لایق واژه پهلوان بود
امشب جامعه ورزشی کشور سوگوار این قهرمان نامی است
امشب چشم و چراغ ورزش آزربایجان غربی خاموشی را تجربه کرد
امشب....

اغراق نیست که بگوییم ورزشکاران شاهین دژی بیش از خانواده او سوگوار و غمگینند
چرا که اقدامات طلایه داران ایشان برای شهر ما رویایی دور و دست نیافتنی بود اما با درایت مختص وی ممکن شدند.
فقدان پوریای ولی زمانه ب جامعه ورزشی کشور
خانواده سوگوار آن بزرگوار و
بلاخص شاهین دژیهای داغدار
تسلیت و تعزیت باد
با احترام
#سنبله - برنجی
نویسنده
ژورنالیست
کنشگر اجتماعی