تشریح زخم در قاشق‌های محدب

انتظار چه به روز آدم می‌رود... حالا فکر کن چهل روز هم شده باشد
- پنجاه انگشت اضافه می‌شد به پنج تن که ما بودیم... روی کاچی‌ها
نذرهای مادربزرگ، با واژه‌هایی از دهان ما ادا شد...
شبیه ترانه‌یی به زبان ناشناس، در فقدان معنا، ریتم گرفت در سرم... 
بالاتر ایستادم 
این انعکاس تشنج تن من بود که در آینه دیدن داشت.  
فریاد زدم: 
غار، نورگیرِ بکر ِ زندگی ماست در سنجش این همه تاریکی
غار، غارت ِ سیاه‌پوش یک‌سره‌ی کلاغ‌های ماست در این همه خبرهای گنگ    
خدا، از دهان ما می‌شنید...
فریاد زدم در حدس گالیله: زمین به هیچ کجا وصل نیست... باور کن!  
زمین ِ آلوده به تخم حشرات، زمین بیدخورده با این همه کلمات سانسورشده
یعنی خدا همیشه بالاتر از ما ایستاده به پایین‌تر از خودش نگاه می‌کند؟ 
رفت از دهان ما بشنود که دیوارهای صوتی شکستند 
زکام یا جزام؟
شیرخوار یا آدم‌خوار؟
نعش‌کش یا نفت‌کش‌؟
ساکن ِ معابر یا معابد؟
شهروند یا اتباع بیگانه؟
بازمانده یا  قربانی؟
انتخاب‌های شرطی‌شده در مهمان‌خانه‌یی که بین راهی می‌گذارد ما را 
بله!  وحشت دارم ... از مرده‌ها‌... از زنده‌ها... که بیش‌تر
گردن‌ات را گرفته بودم که رها نشود تن‌ات از این همه پیچ، از تناوب سی‌و‌سه مهره 
مهره شدی و در صفحه‌ی بازی به حرکت درآمدی...
پاشیده بودی شبیه رنگ روی بوم... مغشوش بودی، لبریز بودی، خون بودی
من به نرفتن چسبیده‌ام، چسبیده‌ام به زمین، به آدم‌هایی که صمغ دارند و از درخت چیزی نمی‌فهمند  
امتداد یافتی در دست‌هایم که وامی‌گذاشت تو را به خودت در  سردخانه‌یی طبقه‌بندی‌شده 
قبرستان با توده‌یی تاراج‌برده تکمیل ظرفیت می‌شد و... انترن‌های مشتاق ِ لاشه 
- کالبدشکافی ماهیچه‌هایی که زور می‌رساند به مشت‌زنی‌های خارج از رینگ...
- تشریح و تفتیش زخم‌هایی که خون می‌رسانند به فاجعه... 
شاید تنها چیزی که دو تکه بیش‌ترش زنانه می‌شود، کفن است.  
فمینست‌ها هورا می‌کشند، فیمنست‌ها رژه می‌روند، فمینست‌ها لایک می‌کنند   
از دفن‌کردن تدریجی‌ام اما، همیشه چیزی کم است
(مرده‌شور منتظر است و معشوقه‌ام فکر می‌کند شامپو برای موی چرب بخرد یا خشک؟)  
می‌افتم به ت، به پ... می‌افتم از لکنت وقتی چارنعل می‌تازید به سوی دهان
در جداره‌ی گلویم صدایی مانده که رها می‌شود در تونل‌های ِ یک‌طرفه‌ی  شمال 
فکر کن این نعره‌ها از سرخوشی‌ست یا کلمات بیدخورده‌ی کتابی ممنوعه... چه فرق دارد؟ 
ممنوعه یعنی باران که چتربازها را به خانه و ما را به خیابان برد  
ما را به خیابان برد و...
ممنوعه یعنی ذهن‌های کودکی‌مان که  هر چه مونث است، زایاست... 
(پس این همه زاییدن زیر این همه درد، چه می‌کند ای مرد ؟) 
ممنوعه یعنی در این همه سرما به کجا ببرم‌ات قشلاق... جز آغوش‌ام؟

چهل روز بود که هیچ‌کس دست به تفال نمی‌برد... برای بازگشتن
چهل روز بود که رد خون و چربی خودسوزی تنی که لی‌لی کرده بود روی موزاییک‌ها، من بودم 
مادرجان خضرت رسیده در این چهل روز؟ رد انگشت‌هایش روی کاچی‌ها؟
من را به اتاق احیا بفرست 
جنازه را بین میهمان‌های ماتم‌زده به مساوات تقسیم کن...

همگان دشمن پنداری

«همگان دشمن پنداری »

برای کسی که در سرگیجه هایش همه چیز شکل طبیعی اش را از دست داد ...


دیوار خانه را عایق کن قبل از هدر رفتن ضجه ها در کوچه
.
.
.
بگذار کلمه از فاصله ی دهان تا گوش به تاخیر افتاده باشد
بگذار خفگی بهتر از سرایت تنفس ، دهان به دهان برسد
می دانم چند درصد زمین- تر و خشک با هم - به نجاست رسید
می دانم نشانه یعنی خونمردگی در ضرب دیدن های هر روزه ام
حالا این درد با تعدیل شده ترین شکل ممکن از آستانه ی تحملم بالا می زند
کاری بکن قبل از اینکه به جریان بیفتم در خونمردگی ها ...هاهاها
قبل از اینکه در این دَوَران ، خارج بزنم ( در شعاع که همیشه به دایره نمی رسد)
قبل از اینکه برویم و تشنه برگردیم از خون که ابتدای جریان بود ....
به همه چیز شک دارم
به کولاژ که همیشه با تکه تکه شدن همراه است در این نبرد
خون است که قرقره می شود در زردی دندان ها به نام تنوع ؟
به همه چیز شک دارم
تو می دانی چقدر بودنم در ده دقیقه ی دیگر بستگی دارد به ده دقیقه ی دیگر ؟
من می دانم بودنم در ده دقیقه ی دیگر وابستگی دارد به ...
حالا کدام مان خارج می زنیم از عقل ؟
نترس از این بازی ...از طبیعت که همیشه چاه دارد .
کوه ها پر شده اند از سنگ که باید به سینه ام بزنی ...
رودها پر شده اند از آب ، باید به دریا بزنی
جنگل پر شده بود از درخت ، باید به دار بیاویزی
شک کن به طبیعت وقتی جای خالی دستها با انگشت ها پر می شود
وقتی پرم از چاله هایی که به حجم من فکر می کنند
به اشاره تیغ چرخش رگها را در تنم مستقیم کن
به همه چیز شک کن
به طناب که سر دیگرش در چاه است ...
بگذار یقین، پیش بینی نشده ایستاده باشد روی کوه بعد از حادثه ای طبیعی
من به دایره ها ، به زمین شک دارم ... به پرگارها ، به پروردگارها ...به گارها ...به غار قار ؟
به اشاره تیغ چرخش رگها را در تنم مستقیم کن
بعد یک جانشینی برای ماندن کنار جنازه ها اختراع می شود
چرا از همین راه که آمدیم ، برنگردیم ؟
به جایی که شن هایش روان تر از رودها می برد ما را به خانه مان
به خانه و اختراع خط های تازه روی پیشانی مادرم؟

.
.
.
به دیوارها که زیر بار صداها ها ها ها شکم داده اند ...

از این شهر به آن شهر

بفهم !

از این گریه های مادرم

جایی که در خانه پر نشده را به دیگری اضافه کردم

"عذابت دردی نبود تا دوری ات عذابم شد که دردی بود"

زیر و رو شده ی بافته های این همه حرف...وطنم شد  

جهت عقربه ها با امضای من باید می چرخید

اما دیر می رسم به نوشته هایی که تا مچ دستم فاصله دارد

می دانم وقتی الگوی قلب تو اوجی ندارد ،قصه ای ساخته نمی شود هرگز 

می شود با تو راه بروم فقط سایه ام راه به راه بیاید ...پرت از این همه سنگ!

نسبت خونی ام برسد به رگی که وسط میدان فواره کرد؟

این کوچه خاکی دارد که به احترام شما بلند می شود / شد ؟

هیس...

برای زنده ماندن لای دندان چفت شده هم می توان رگ به رگ برید

از این بریدگی می توانی ادامه بدهی

"چقدر تا اینجایم بریده باشم ،خوب است ؟"

ببین! چند نفرم تن داده اند به مرده شوری که یکه تازی دارد

ببین ! چند نفر از این چاقوی دسته بریده ... های نفس کش ش ش ش !

کاش ...کاش تاریخی بودی که پشت سر گذاشته ام ...با درد
.
.
ساعت هنوز می دوید من اما خلاف عقربه ها دست از کار شستم

از کار... افتاده ام

از کار افتاده یعنی این هوا بلندی را باید به جان خرید

زمین هنوز شروع خالی اش را با من می چرخید / مرشد کم نمی آورد

آنقدر دور گرفتیم تا از این دایره بزنم بیرون

تو آواز بعدی باش در این نوار که شروع خالی اش منم

گرفته دور تا دور ما را درد ... ما لای دندان هستیم باور کنید

اگر کوهی که پشتت بوده بریزد دیگر چه فرق می کند آتش فشان با  فواره همین میدان رو به رو...؟

"کوه من بودم که از هم می پاشیدم "

بیا و با همین قصه ای که ساختم بساز! با اولین پیراهن یقه دارت...دهقان کتاب های من

وقتی باید یقه یک نفر را بگیرم و خودم را رها کنم

هم قطارهایم سیفون را کشیدند و پیاده شدند از این راهی که می روم

تصویرم لای بوته ها تبدیل به کانگرو می شد

یواش یواش برای دردها مادری کردم

اما صدای انسان های زیادی را در آورده ام

.
.
.
برمی گردم به گم شدنم 

با حوصله ای که حتی نمی تواند دنباله ی آخرین دعوا را بگیرد ...

گناه ما ساختن پل بود در جایی که باید شباهت ها را حفظ می کردیم ...فقط(1)

بیا عقلمان را روی هم بگذاریم ...ببین

کسی پیدا می شود بعد مرگم

شکم ها را در بیاورد از عزا تا اذان ظهر؟

تفهیم کن برای چه کسانی تب کرده ام ...تفیهم کن

حالا من مانده ام و این همه ...

ما هنوز لای دندان ها گیر کرده ایم ...باور کنید



1)گناه ما فقط ساختن پل بود (امیر سربی )

گیرم دست چپ و راستم را نمی توانم تشخیص دهم . دستهایم را که نمی توانید انکار کنید ؟


«اپیزودی از درد»

یک عصبانیت چند دقیقه ای این شعر را برای همیشه کامل کرد

 

 

«ننه من غریبم »

نور با عوض شدن محیط می شکند / من که آدمم!
خوابگاه تنهایی را برای هزار نفر ارائه می دهد
هنوز دیوارهای خانه می تواند به هم بریزد من را...مرتبم کن
تا صفی که کشیده ایم برای بیرون پریدن....زنده ام (1)
امتحان می کنم ...یک ...دو ...سه ...می شنوی صدایم را ؟
برای هر زخمی که برداشته ام چیزی روی شانه هایم اضافه می شود
این همه خون دادیم و لخته نشد ،گروه خونی ات را به من بگو انقلاب(2)
بعد از همین میدان شروع کن و تنهایی ام را دور بگیر
اینجا تهران است ؟
زنبیل می گذارم برای نفر بعدی ....این درد تمامی ندارد ...

«وقتی چشم های تو با من نبود »

دوستت دارم
سه مرد بالغ شهادت دادند ....باور نکن 
دور افتاده ام از خودم
هرکس گوشه ای از زندگی ام را گرفته ...می چرخد
 «نمی خواهم هیچ حرفی به شما برسانم ....من هنوز در راهم !»
من هنوز مانده ام که همین جا بگویم ....بله ؟
32 حرف کم آورده ام برای حرفی که نمی توانم بنویسم ...نمی شود
هنوز این چشم های توست که برق می اندازد به خیابان ها ؟
 

«خودزنی ...خود....زنی ؟ »

شده ای اولم
در فکر تو بیدار می شوم
می نشینم رو به روی چند گزینه ی مشکوک ...جوابم نکن 
(اگر فردا پسرت روی عکسم سبیل چنگیزی بکشد ،چی ؟
اگر چیزی به دست آورده باشم و تو را از دست داده باشم ، چی؟
یکی می شنوید دو تا جواب بدهید / از فحش بدترند این سوال ها )
با تازه ترین کفش هایم به تو می آیم ؟
تصویری شده ام که مرتبم می کنی در این پازل
با یک اشاره  به هم می زنی ام در این لیوان . ... 
چشم هایت را گذاشته ام جای مغزم که فرمان بدهد...بایست ...برو ...بمیر!
شک می کنم دنباله ی توام وقتی کشیده می شوم به هر جا که هستی...باش
بگو :یا زمان من را نگه دارد کنار تو
یا من که کنار تو هستم نگه دارد زمان
این همه آدم کمر بسته اند که زیر پایم را خالی کنند ...از زمین
طناب را محکم نگه دار ...  
با فکر تو می خوابم
شده ای آخرم
 

«انصراف می دهم »

این حس که در دلم مرده گورستانم می کند آخر
بوی گلاب و طعم خرما می دهد هر روزم....بسوزم ؟
وسط حرفهایم جایی است که می توانی بپری - اتانازی ؟
رگم آماس می کند از این همه تیغ...می دانم
آن روز ....
 تو با عقل بز و هیکل آدم ات اسطوره شده ای در یونان
من مرتاضی شده ام که شهادت می دهد : دوستت ندارم .... نداشتم .
بر گرد به صحنه ای از زمین که به خاک داده من را
 می روم
 اما به اندازه یک آدم زمین نباش که با همه بگردی ...

 

1) بیرون پریدن از صف نام کتابی از علی باباچاهی به کوشش مازیار نیستانی است
و
نوشتن بیرون پریدن از صف مردگان است (کافکا)
2) به طرز فجیعی فکر می کنم این سطر را قبل از من یک نفر دیگر،یک جای دیگر نوشته است ....نوشته است ؟

 

« تقویم ها منتظرند »

در آستانه ۲۱ آبان سالروز ميلاد شاعر بزرگ ملي

« نيما يوشيج »

در پاسداشت  پدر شعر نوين ايران

به كمپين حاميان "روز شعر نوين ايران " بپيونديد .

برای امضا بر روی عکس زیر کلیک کنید .

 

 

 

 

در ادامه ی مطلب :«زندگی با طعم پرتقال / این تبلیغ نیست / راه خودتان را بروید !» و «۲۷ تیر / 19 سالگی /تولد تکنفره » و «در باب ستایش جشنواره ها و محافل ادبی !» و «مصاحبه با شبکه ی دو و رادیو تهران » و ....آماده ی خواندن است .

ادامه نوشته

قبل از قطار این حرفها به پیراهنم فکر کرده ام تا نسوزم ....بساز

دیوار ها را طوری که از خانه بیرون نزنم

صبح از شمارش خط های روی دیوار به شب ...کشیدن خط های روی دیوار ؟

روزها بلند شد تا بیداری نقطه هایی که کور شد...ببین !

ما راهی ِ راهی شدیم که این جاده از اول هم برای نسخه ام پیچید !

تاریخ در شیشه ی آبلیموی خانه فاسد شد

قبل از اینکه برای این اتفاق بزنی به تخته و بگوید :برپا

از راه رفتن هایم چند ریگ ضمیمه داشت این کفش

از راه نرفتن هایم به خیابانی می رسی که ایستادگی ام را شعار می دهد

نکند از چرخه بیرون زده ام و خاک نمی شود این جنازه ؟

نگاه کن !

ساچمه مردمک قشنگی است ...اسفند دود کن

تا بهمن های دیگری در راه بماند

می دانم

می دانم این برف ها یک روز گلوله می شوند .

.

.

.

حالا این نقشه ای که کشیدی مرا هم گم کرده 

و رفتنت پونیز را از نامم برنداشت ... تا به دیوار بزند عکس این روز را

 سر جنگ گلوگیر مادرم می شد تا جنازه ای در گلویم باد کند

هوای تو را رگی داشت که به گردنم نزدیک تر ....جز تو چه کسی را دارم ؟

ما چیزی برای گم کردن نداشتیم ....گم می شدیم !

«این برزگداشت برای تفریق تاریخ از جغرافیاست....یادم فراموش !» 

 سر چهار راه های شهر ستاره، راهنما شود ...نشد

دیدی ؟

 شهر را با کدام تصویری که ساختی ،ساختند ؟

تمبرها را از عکس تو پر کردند گوشه گوشه ی  پست

و استخوان های تو گلوگیر زمینی بی پلاک شد .

 از آن روز پیراهن های بدون یقه عصبی ترم می کند  

جنازه یعنی کالایی که در هیچ دادگاهی وارد نیست ....وارد نیست !

 و دنیا را مزرعه ای ساخته اند که آدم ها به عمل نیامده اند !

مادر در دهان همسایه ها چشم گذاشت

 ما قایم می شدیم تا آژیرها دیوار را کوتاه کنند

باختیم ...حتی قافیه ای از تو را در همین محضر

و میز عادلانه تقسیم شد تا پایه ی خودت بمانی..بمان ! 

به ابروهایت بگو پیوسته سوالی نکنند که جواب است ....

جنگ عادلانه نبود؟

 

 

-شعری از لیلا حکمت نیا در سایت صحنه ها (پله)

-شعری از لیلا حکمت نیا در کانون ادبیات ایران

-شعری از لیلا حکمت نیا در مجله ی ادبی شمال کشور

-شعر لیلا حکمت نیا در سایت ماندگار

-ویژه نامه ی هشت صفحه ای ادب و هنر ---> برای اطلاعات بیش تر به وبلاگ آقای پاشا مراجعه کنید  

-وبلاگ درسا افتتاح شد !!