مارتین لوتر کینگ جونیر

این هفته به مناسبت سالروز تولد دکتر مارتین لوتر کینگ تقریبا همه برنامه های مدرسه درمورد برابری و صلح و دوستی بود. تکالیف شب بچه ها هم به همین موضوع مربوط می شد و دوشنبه ۲۰ ژانویه روز مارتین لوترکینگ و مدرسه تعطیل هست. دوتا از کارهایی که ویانا در مدرسه این هفته انجام داده:

Image and video hosting by TinyPic

این درمورد سخنرانی معروف ( I have a dream ) که در مورد برابری انسانها است 

Image and video hosting by TinyPic

این هم که بعد از خوندن داستان زندگی دکتر مارتین لوتر کینگ از بچه ها خواستند با همون نوشتار کودکستانی ( این نوع نوشتن که بچه ها با صدایی که هر حرف الفبا هجی می کنند یک کلمه را می نویسند و میتونه غلط هم باشه و به مرور این را تصحیح می کنند.)در مورد دکتر کینگ نقاشی کنند و یک جمله بنویسند.

نقاشی سمت چپ بالا: دکتر کینگ در حال سخنرانی برای مردم. او سخنرانی می کرد

نقاشی سمت راست بالا: یک مدرسه . او مدارس را برای همه برابر ساخت. سیاه و سفید در یک مدرسه

نقاشی سمت چپ پایین: یک اتوبوس . او قانون را تغییر داد که سیاه و سفید باهم در اتوبوس بشینند.

نقاشی سمت راست پایین: یک قلب. او مهربان بود.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اما نانا باید یک پروژه تحویل بده که بالاخره آماده شد!

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

سال 2014

امشب شب سال نو میلادی هست. تا چند ساعت دیگه سال جدید شروع می شه. داشتم با خودم یک دوره ای سال ۲۰۱۳ را می کردم . امسال چطور بود؟ چه تجربه جدیدی داشتم ؟ و درسی که امسال به من داد چی بود؟ فکر می کنم عمر آدم به جایی که می رسه سرعتش ده برابر می شه و به قول معروف زود دیر می شه! هر سال که می گذره بیشتر می فهمی که آرامش روح و روانت یعنی خوشبختی . هر لحظه از عمرت را زندگی کنی. یاد اولین درس ادبیات سال چهارم دبیرستان افتادم: منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندش مزید نعمت. هر نفسی که فرو می رود ممد حیات هست و چو براید مفرح ذات. خدا پدر دبیر ادبیات را بیامرزه که مجبورمون کرد این درس را حفظ کنیم.

 امسال یاد گرفتم خودم را هم دوست داشته باشم و قدر سلامتیم را بدونم. این جمله (( قدر سلامتیت را بدونی )) برای من خیلی کلیشه ای بود تا امسال که فهمیدم یعنی چی. دوست دارم بقیه راه را با شادی و عشق و انرژی بیشتر جلو برم. و از همه مهمتر به دخترهام یاد بدم. 

خدای خوبم شکرت . خدایا کمکمون کن که شادی و عشق و خوشبختی را در هر لحظه از زندگیمون حس کنیم و ببینیم . خدایا سلامتی آرامش و برکت را به همگی ارزانی کن. خدایا همیشه حامی و همراهمون باش.

سال ۲۰۱۴ سال برکت و صلح و آرامش و سلامتی برهمه مبارک!

یکی از برنامه های ماهانه کلاس دومی ها کتابخوانی هست که هر دانش آموز حداقل باید ۲۰ دقیقه در روز کتاب بخونه و برای تشویق بیشتر بچه ها یک برنامه جالبی را گذاشتند که اول هر ماه یک.جدول زمانبندی شده به بچه ها می دهند که اسم کتاب و مدت زمان که کناب را می خونند  با تاریخ یادداشت کنند و هر ماه یک هدفی را می گدارند مثلا ماه اکتبر حداقل زمان کنابخوانی بر مبنای ۲۰ دقیقه کتاب خوندن ۲۶۰ دقیقه می شه و جالا هدف را یک عدد بالاتر می گذارند هرکسی ۴۰۰ دقیقه کناب در ماه اکتبر بخونه می تونه یک روز نهارش را با معلمشون بخوره و یک جایزه کوچولو هم بگیره. جایزه کوچولو خوراکی هست:)   بچه ها خیلی خوب از این برنامه استقبال کردند و نانا هم هر ماه خودش را به هدف می رسونه.

یک کار تشویقی دیگه که مدیر جدید گذاشته امضا کردن کتاب موفقیت ها و دستاوردها ( Book of Achievement) که هر هفته جمعه سرصف صبحگاهی دانش آموزان که این کتاب را امضا کردند را معرفی می کنند و بچه ها این کتاب را با پر شاهین و دوات امضا می کنند :-)  شرایط لازم برای امضا ی کتاب : پیشرفت درسی، تصمیم گیری عاقلانه ، استفاده از کلمات مودبانه و دوستانه، تلاش برای بهتر بودن ، مسولیت پذیری ، احترام به خود و دیگران . درصمن درحال امضای کتاب هم مدیر مدرسه از بچه ها عکس می گیره و روی سایت مدرسه می گذراند.

ماه فوریه مسابقات دو مدرسه شروع می شه و هفته گذشته از بچه ها خواستند که یک طرح برای تی شرت مدرسه طراحی کنند. شعارشون هم GO FOR THE GOLD هست و طرح مدرسه هم که یک پرنده کوچولوست باید باشه و فقط سه رنگ می تونند استفاده کنند. نانا و ویانا هم یک طرح کشیدند و فرستادند:)

Image and video hosting by TinyPic

نقاشی نانا

Image and video hosting by TinyPic

نقاشی ویانا

وقتی دخترها داشتند نقاشی می کشیدند هر چند دقیقه یکبار ویانا بدو بدو می رفت توی آشپزخونه و برمی گشت .این کار ۳-۴ بار تکرار شد .منهم که نمی دونستم داره چکار می کنه. گفتم ویانا جان اگر چیزی  از آشپزخونه  می خواهی منهم باهات میام برداری( از تاریکی می ترسه) . گفت : نه ! من می خوام ببینم وقتی درحال دویدن هستم دستهام چطوری حرکت می کنه!!!

امروز هم Freaky Friday بود و جای مدیر مدرسه با یکی از بچه ها عوض شد . مدیر مدرسه سر کلاس به جای دانش آموز رفت و دانش آموز مورد نظر که یک کلاس پنجمی بود امروز مدیر مدرسه بود و بچه ها حسابی بهشون خوش گذشت.

 

شبها قبل از خواب وقتی که دیگه دخترها توی تختشون دراز کشیدند و قصه و شعرشون هم خوندند وقت دعا کردن هست که هردوتا آروم توی دلشون دعا می خونند و خدا را شکر می کنند . بعضی وقتها هم به من می گن که چه دعایی کردند و شنیدن این راز و نیازشون با خدا خیلی قشنگه. مثلا چند شب پیش از ویانا پرسیدم چه دعایی کردی؟ گفت : برای جکی دعا کردم گوشش خوب بشه. (بعدا فهمیدم جکی یک پسر ۵ ساله هست که هفته گذشته جراحی گوش داشته و مدرسه نیومده و معلمشون به بچه ها گفته که چرا جک نمی تونه مدرسه بیاد. ) . بعضی شبها هم بعد از اینکه دعاشون را کردند.سوالهاشون درمورد خدا شروع می شه و تعریف و تصورش از خدا خیلی قشنگه. بهترین وقتی که با آرامش با دخترها می گذرونم همین مدت کوتاه قبل از خواب و صحبتهای جالبی که با هم داریم . جالبتر اینکه وقتی از مدرسه می آییم توی راه یا وقتی دارند کارهای مدرسه را می کنند وقتی ازشون می پرسم امروز مدرسه چطور بود ؟ زیاد حوصله توضیح دادن ندارند ولی همون مدت کوتاه قبل از خواب درمورد مدرسه یا اتفاقی که افتاده تعریف می کنند.

Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

 کلاس شنا را هم دوباره شروع کردیم هردوتا خیلی خوب پیشرفت داشتند و ویانا هم که از آب می ترسید و سال گذشته دایم توی بغل مربیش بود و حاضر نبود کاری کنه امسال حسابی ما را سوپرایز کرد و خیلی خوب پیش میره و حتی بادقت بیشتری حرکاتش را انجام می ده.

۲۶ اکتبر جشن هالوین مدرسه بود و ویانا امسال هم توی مسابقه جایزه برنده شد ! 

Image and video hosting by TinyPic

هر جمعه هم توی مراسم پرچم داش آموزان کلاس اول تا پنجم( پیش دبستانی ها توی مراسم نیستند) که در هفته ای که گذشت موفق بودند و تستهاشون را با موفقیت گذروندند معرفی می کنند که خوشبختانه تا به حال هرهفته نانا را معرفی میکنند. یک موضوع جالب درمورد زنگ تفریح و مراسم که در مدسه اجرا می شه بگم. بطور کلی بچه های پیش دبستانی یک حیاط کوچک با زمین بازی و وسایل خودشون را دارند که بچه های بزرگتر نمی تونند وارد اون محوطه بشوند. زنگ تفریحشون هم ۲۰ دقیقه هست و فقط خودشون هستند با دونفر از کارکنان مدسه که کمک می کنند که اسنک بخورند و وقتی هم بچه ها بازی می کنند مواظبشون هستند. بچه های کلاس اول زنگ تفریح جدا دارند. دوم و سوم با هم هستند و چهارم و پنجم هم آخر از همه هستند .  تقسیم بندی زمانی هم که کردند به صورتی هست که هیچ کدوم با هم تداخل نداره و همه بچه ها با آرامش بیشتری بازی می کنند.

امروز دوشنبه ۱۱ نوامبر ( Veterans Day  از افرادی که در ارتش خدمت کردند قدردانی می کنند و یادبود سربازان زن و مردی که در جنگ کشته شدند ) هست و بچه ها تعطیل هستند . روز جمعه ویانا برام تعریف کرد که مامی می دونی Mr Ray دنیا را نجات داده ؟ من هم که تاجایی که می دونم Mr Ray یکی از کارکنان مدرسه هست که تمییز کردن و کارهای برقی و تعمیرات مدسه را انجام می ده . گفتم : ویانا جون می دونی چطوری دنیا را نجات داده؟ گفت: وقتی جوون بوده. با توضیحات بیشتر و صحبت با نانا فهمیدم که Mr Ray در جوانی سرباز بوده و در ارتش خدمت می کرده و بازنشسته شده و الان هم در مدرسه کار می کنه. روز جمعه هم از طرف بچه های مدرسه و معلم ها و مدیر از Mr Ray قدردانی کردند و مراسم پرچم را هم مستر ری انجام داد. زنگ آخر که با دخترها می آمدیم خونه ،دیدم تعدادی از بچه ها دارند به مستر ری کمک می کنند !

عزیزجون

عزیزجونم رفتند ... خیلی راحت و سبکبال ، مثل یک خواب آروم و زیبای صبحگاهی، بعد از یک دوره طولانی بیماری رفتند. ۲۴ ساعته که از فوتشون باخبر شدم و پر از دلتنگیم. نمی خواستند به من خبر بدهند . روز سه شنبه بعد از اینکه بچه ها را مدرسه گذاشتم .رفتم کنار ساحل قدم بزنم ولی دلم شور می زد و حالم خوب نبود نمی دونستم چرا دلم گرفته مثل اینکه یک غمی بزرگ ته دلمه . از همون جا به ادی زنگ زدم (ادی ماموریته ) حالش خوب بود .به ایران خونه مامان زنگ زدم کسی جواب نداد . برگشتم خونه باید آماده می شدم برم مدرسه . وقتی از مدرسه برگشتم خیلی دیر بود به ایران زنگ بزنم. بابا شبها سخت می خوابند اگر بیدارشون کنم دیگه خوابشون نمی بره وکلافه می شن. بهرحال تا صبح صبر کردم و چند بار خونه زدم کسی جواب نداد. به تلفن دستی خواهرم زنگ زدم و خیلی کوتاه جواب می داد. دیگه خسته ام کرد صداش هم گرفته بود با صدای بلند گفتم بگو چی شده؟ می دونم یک خبریه؟ ( یکی دیگه از مزایای غربت اینه که حس ششمت قوی می شه ) گفت : عزیزجون فوت کردند . گفتند به تو نگیم....... حسته ام از این همه دوری خسته ام از اینهمه بی خبری خسته ام این خبرهای بد. خسته ام اینکه باید قوی باشم محکم باشم. باید به همه دلداری بدم که نگرانم نباشند.

۲۲ مرداد آخرین بار بود که دیدمشون .دقیقا چندساعت قبل از پروازم بود محکم بغلشون کردم سرم رو روی شونهاشون گذاشتم و تن خسته و بیمارشون را در آغوش گرفتم . می دونستم برای آخرین باره می بینمشون.از بابابزرگ هم خدا حافظی کردم ماشین بیرون منتظرم بود دوباره برگشتم و دستشون را بوسیدم می خواستم دوباره بغلشون کنم ولی می دونستم گریه ام می گیره و مامانم هم کنارمون بودند و نمی خواستم بغضی که داریم بشکنه. چهره سفید و مهتابیشون را می تونم تجسم کنم. چشمهاشون به خوبی نمی دید صداشون که می کردیم لبخند می زدند و می گفتند : بله . با وجود دردی که داشتند همه چهره پر از خنده بود. عزیز جون از دیشب تا الان دارم دنبال خاطره ای می گردم که شما واقعا خوشحال بودی. کی بود؟  خاطرات خوش بچگی را مرور می کنم ... آخر هفته ها خونه عزیزجون ،حیاط با صفاشون و باغچه پرگل و  تابستونهای گرم و حوض آبی توی حیاط و خونه قشنگ و همیشه مرتب و با صفای عزیزجون، غذاهای مورد علاقه نوه ها با سلیقه و وسواس عزیزجون، روزهای سختی که کنارمون بودی دلداریمون می دادی . یادم میاد وقتی که خیلی ناراحت بودم فکر می کردم دنیا به آخر رسیده.... اومدم خونتون برام چقدر حرف زدی داستان گفتی و من را آروم کردی .

عزیزجون دوستتون دارم .

دوستهای مهربون و نازنینم ممنونم از محبت و عشق و صفاتون. براتون سلامتی و شادی و سربلندی و بهتزینها را آرزو می کنم.

دخترها بعد از سه سال ونیم مادربزرگ و پدربزرگ و خاله ها و داییشون را دیدند و بعد از بازگشتمون درمورد آنها و خاطرات ایران خیلی صحبت می کنند و برام این ارتباطشون خیلی جالبه . دیروز نانا میگفت: مامی اگر خونه مامان نزدیک مدرسه ما بود من می تونستم بعد از تعطیل شدن مدرسه برم خونشون و آنجا بمونم تا بیایی دنبالم! یا چند روز پیش یک آگهی تلویزیون پخش می کرد که درمورد واکرهای جدید برای افراد مسن و بیمار بود که ویانا گفت : باید یکی از اینها برای بابا بخریم تا بتونند راحت راه برند( بابا حدودا" ۱۰ ماه پیش سکته مغزی کردند و نمی تونند راه برند سمت راست بدنشون را به سختی می تونند حرکت بدهند...)

 یک خاطره جالب از ایران بگم: با خواهرم و دخترها می خواستیم بازار بریم. بهترین راه توی گرمای تابستون مترو بود. دست ویانا را خواهرم گرفت و منهم همراه نانا بودم.وقتی از قسمت کنترل بلیط می خواستیم بگذریم یک لحظه ویانا جلوتر رفت و  درهای شیشه ای بسته شد و ویانا ترسید و گریه کرد وقتی آرومتر شد و باهم صحبت می کردیم که باید مواظب باشی نباید جلوتر بری . گفت صورتم داشت می رفت لای در . خواهرم  هم به شوخی گفت: اگه مواظب نبودی بینیت می موند لای در !! ویانا هم  دیگه محکم دست خاله را گرفت و همگی رفتیم داخل مترو . مترو هم خیلی شلوغ نبود. ویانا به به یک دختر خانوم که روی بینیش چسب زده بود اشاره کرد و گفت . اوه مامی این دختره بینیش لای در مترو گیر کرده !! دیگه هر جا توی خیابون و پارک و مهمونی و هرجا هرکسی که بینیش چسب داشت ویانا یادآوری می کرد که چه اتفاقی براش افتاده. 

پاییزه و منهم عاشق پاییزم و حال و هوای دیگه ای دارم. از همون اول صبح که بیدار می شم آسمون نارنجی و هوای خنک و دلچسب پاییزی و آماده کردن دخترها و  قدم زدن باهاشون تا کلاسشون ،برگهای رنگارنگی که زبر پای دخترها خش خش می کنه و ویانا با اصرار می خواد روشون بپره، پیرزن و پیرمرد که هر روز صبح سرساعت ۷:۱۵ دست در دست هم درحال پیاده روی کنار جاده هستند ، حتی غارغار کلاغها و  .... خلاصه همه چیز بوی خوب پاییز و حس زندگی داره .

 

 

شروعی دوباره

یکروز گرم تابستونی برگشتیم خونه .دو ماه فراموش نشدنی را ایران بودیم و شهر و دیارمون را با همه خوبیها و بدیهاش ترک کردیم ولی هنوز نرسیده به خونه دلم تنگ شده و به قول نانا خیلی بد هم دلم تنگ شده . توی این مدتی که از ایران بیرون اومدم سه بار برگشتم و هربار چقدر متفاوت بود! وقتی مهاجرت می کنی دیگه به هیچ جا تعلق نداری و همه جا غریبی حتی تو شهر خودت.

به یک چشم برهمزدن هم مدرسه ها باز شده و نانا کلاس دوم و ویانا هم که کودکستان یا همون پیش دبستان را شروع کردند . معلم نانا را هنوز خیلی خوب نمی شناسم ولی توی همین مدت کوتاه خیلی مرتب و منظم برنامه هفتگی و روش تدریس را برامون فرستاده و اول ماه اکتبر در جلسه آشنایی بیشتر درمورد خانوم معلم جدید اطلاعات می گیرم. معلم ویانا هم که همون معلم کودکستان نانا هست و دیگه خیالم راحته.

وصف حال خودم هم که این شعر زیباست:

 سلام
حال همه ی ما خوب است.
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند.

با این همه عمری اگر باقی بود٬
طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد
و نه این دل ناماندگار بی درمان...

تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود
میدانم همیشه حیات آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است
اما تو لااقل حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست؟

راستی خبرت بدهم خواب دیده ام
خانه ای خریده ام
بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار
هی بخند

بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت.
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد.
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد،
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت مینویسم:

حال همه ی ما خوب است،
اما تو باور نکن.

نانا جون تولد هفت سالگیت مبارک .

دختر نازم هفت ساله شد و چقدر زود گذشت ... با لحظه به لحظه زندگی قشنگ و رنگارنگش بزرگ شدیم . دختر نازم برات بهترین ها را از خدای مهربون و حامی همیشگی می خوام. در پناه خدای بزرگ سالیان سال زنده و سربلند و پاینده و خوشبخت باشی دختر نازم.

Image and video hosting by TinyPic

کیک تولد هم با همکاری نانا و ویانا و مامی آماده شده و خیلی خوشمزه و شکلاتی بود.

روز عشاق مبارک

امروز روز عشاق بر مامانهای عاشق همسرهای عاشق زنهای عاشق و همه دوستهای عزیزم مبارک. امیدوارم که بهترین ها را در زندگی تجربه کنید.

یک روز گرم و آفتابی وسط زمستون (اگه بشه اسمش را زمستون بذاریم :) امروز دخترها مدرسه نرفتند سرماخوردند ویانا حالش بهتره ولی نانا دیشب خیلی بدخوابید و تب داشت. امروز ساعت ۳ وقت دکتر داریم. الان هم داروها اثر کرده و هردوتا حالشون بهتره و  سرگرم بازی هستند. جالبه من از اول هفته برای امروز برنامه ریزی کرده بودم. امروز روز تقدیر از دانش آموزان برتر کلاس اول و دوم و سوم بود و دوشنبه برای من نامه ای از مدرسه اومد که روز جمعه با دوربین و تجهیزات ساعت ۷:۴۰ مدرسه باشید که مراسم تقدیر هست و به بچه ها هم چیزی نگید تا سوپرایز بشوند.درضمن امروز هم روزکاری من در کلاس نانا بود. بهرحال صبح ساعت ۶ به نماینده کلاس ( Room Mom) گفتم نمی تونم بیام و یک جانشین برام پیدا کنه و بعد هم برای معلمشون ایمیل فرستادم که نانا حالش خوب نیست و منهم نمی تونم امروز بیام.  خیلی دوست داشتم امروز نانا حالش خوب بود و می رفتیم! تامی ( Room Mom) برام نوشت که جای نانا خیلی خالی بود و معلمشون هم اسم نانا را اعلام کرده و خیلی تبریک گفت ( شاید  موضوع ساده و معمولی هست ولی فرقی نداره که بچه شما سال اول دانشگاه باشه یا کلاس اول دبستان برای پدر و مادر همه این لحظه ها هیجان انگیز و شیرین هست) من یک جفت کفش کتونی صورتی براش هدیه خریده بودم که امروز بعد از مدرسه بهش هدیه بدهم حالا صبر می کنم تا فردا که ادی از سفر برگرده و باهم هدیه را بدیم.

 

کلاس اولی

یک هفته از شروع مدرسه ها گذشته و نانای گلم کلاس اولی شده و ویانا کوچولو هم هنوز پیش دبستانی هست.ساعت مدرسه طولانی تر شده ( تا ۲ بعد از ظهر) و هنوز به برنامه روزانه جدیدمون عادت نکردیم  . ساعت ۷:۳۰ مدرسه هستیم و بچه ها به صف می شوند و میشینند روی زمین و با هم حرف می زنند و مادر و یا پدر ها هم می تونند کنار صف باشند.( من و ویانا کنار صف می ایستیم چون بهرحال ما تا ساعت هشت که کلاس ویانا شروع بشه باید توی حیاط مدسه باشیم.) سر ساعت ۷:۴۰ زنگ مدرسه را می زنند و معلم کلاس میاد و بچه های کلاسش را به صف به کلاسشون می بره .( راستی هرکلاس دو تا صف داره صف پسرها و صف دخترها ) . بچه ها دو تا زنگ تفریح دارند که دومین زنگ تفریح یا زنگ نهار هست که ساعت ۱۱:۳۰ هست دقیقا" وقتی که من دنبال ویانا می رم تا به خونه برگرده . نانا هم اخمهاش توی هم میره وقتی می بینه ویانا تعطیل شده و خونه میره و من سعی می کنم از پشت حیاط برگردم که نانا ما را نبینه ! معلمشون یک حانوم مسن و باسابقه هستند و معلم سال قبل به من گفت که عمدا نانا را توی این کلاس گذاشتم و عمدا هم دوستان صمیمی را از هم جدا کردند و سارا توی یک کلاس دیگه هست و زنگهای تفریح این دوتا باهم هستند و بازی می کنند و جالب اینکه هر روز از همدیگه می پرسند که دوست جدید پیدا کردند یا نه؟! دیروز سارا به نانا گفته بوده : نانا تو به من دروغ گفتی . تو دوست جدید پیدا کردی من دیدم که داری باهاش بازی می کنی:) و نانا گفته : من دروغ نگفتم . من هم سارا را دیدم با یک دختری توی کلاسش بازی می کرد!!!

هنوز خیلی با معلم جدید و برنامه های آموزشی امسال آشنایی ندارم و باید منتطر اولین جلسه آشنایی باشم .

یک نامه ای روز آخر مدرسه معلم کودکستان نانا به بچه ها داد که به نظر من خیلی جالب بود و دوست داشتم نامه را اینجا بذارم :

                                Image and video hosting by TinyPic 

You will be missed  

                              Image and video hosting by TinyPic

You are very special person, and my student,
 you should know how I loved to be your teacher,
and how fast the time did go.
One thing I tried to teach you to last your whole life through,
 is to know that you are special just because you are you.

 

 

Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic 

ددی و نانا                                                           نانا و مامی

وقتی بزرگ شدم....

امروز دوشنبه بود و من در اتاق کامپیوتر به معلم کمک می کردم. موضوع امروز این بود:

وقتی بزرگ شدم....

و بچه ها باید حداقل سه جمله می نوشتند و جمله بالا را تکمیل می کردند. بعد از اتاق کامپیوتر به کلاس رفتیم و بچه ها پایین همون ورقه ای که جملاتشون را نوشتند باید یک نقاشی که به جمله هاشون مربوطه نقاشی کنند.

یان نوشت: من می خوام یک شعبده باز بشم و امیدوارم پولدار بشم و می خوام ۲ تا بچه داشته باشم.

(پسر باهوش و دورگه و خانواده پولدار.... )

کیلا نوشت: من می خوام دکتر بشم و می خوام همسر خوبی بشم و دوست دارم فیلیپین برم....( یک دختر باهوش و فکر می کنم پدرش فیلیپینی هست)

صوفیا نوشت: من می خوام ۶ تا بچه داشته باشم. هالیوود زندگی کنم و می خوام دکتر بشم....

(دختر خوشگل و باهوش و  تنها بچه خانواده و پدرو مادرش روس هستند)

سارا نوشت: من می خوام سرآشپز بشم و نزدیک نانا خونه داشته باشم .... و با هم بازی کنیم.

(دوست صمیمی نانا و خیلی خجالتی)

بولتن نوشت: من می خوام یک پورش داشته باشم و مهندس بشم و یک خونه نزدیک دریا بخرم....

(یک پسر آروم و ... )

سیج نوشت : من می خوام مهندس مکانیک بشم و یک خونه نزدیک دریا داشته باشم... 

(یک پسر باهوش منظم )

مایکا نوشت : می خوام مامانم یک بیبی دیگه بیاره. می خوام خواننده بشم و خونه دوستم زندگی کنم...

(یک دختر اسپانیش ایرانی آمریکایی و خیلی رویایی و تنها فرزند خانواده)

میگل نوشت: می خوام مهندس بشم و توی مزرعه زندگی کنم....

( یک پسر شیطون و شیطون و شیطون..... میگل و دوتا خواهرش را دو تا آقا که باهم زندگی می کنند به فرزندخواندگی قبول کردند و زندگی سختی را گذرونده ولی به لطف این آدمها الان زندگی خوبی داره)

جسلین: یک گربه، یک سگ ،یک خوک بگیرم. خواننده و هنرمندبشم و ...

(یک فرشته کوچولو مثل عروسکه و باهوش . نقاشی ر را بیشتر از نوشتن دوست داره)

نانا نوشت: می خوام دامپزشک بشم. هالیوود زندگی کنم. می خوام همه دنیا را ببینم.

بقیه بچه ها یادم نمیاد .من با ۶-۷ تا از بچه ها بودم و نانا هم توی گروهم نبود. معلمشون ورقه نانا را نشونم داد و من نمی دونستم که نانا می خواد هالیوود زندگی کنه !!!!!!!!!!

خدای خوشگل

دخترها توی تختشون دراز کشیدند و دیگه بعد از خوندن ۳-۴ تا کتاب داره از وقت خوابشون می گذره. شب بخیر می گم و چراغ اتاقشون را خاموش می کنم . طبق عادت هرشب توی اتاق هستم تا خوابشون بره. آروم می گم خدایا شکرت . نانا هم می گه : خدایا شکرت که زندگی خوبی داریم. خدایای خوشگلم .... نمی دونم چه شکلی هستی ولی فکر می کنم خوشگلی .... به همه کمک کن . بچه هایی که مریض هستند و توی بیمارستان خوب بشن و برن پیش مامی و ددی . بعد می پرسه مامی ؟ هانا می گه خدا یک پسر داره که مرده؟ راست می گه؟ براش توضیح می دم که مردم مذهب مختلف دارند و اعتقادهای مختلف . تو می تونی به حرفهاشون گوش کنی و بهشون احترام بذاری . هرکسی خدا را یکجوری دوست داره که شاید از نظر ما حقیقت نیست. دوباره نانا می گه: مامی ؟ خدا چطوری آدمهایی که مردن و زیر خاک هستند را برمی داره؟ میگم: مامی جون انها را هم هانا گفته ؟ می گه : اشلی گفته خدا آدمها را  از زیز خاک برمی داره و زنده می شن . آخرشبی نمی دونم چی بگم بعد هم برای اینکه یک فرصتی داشته باشم و برم خودم فکر کنم که بهترین جوابی که می تونم به این بچه ها بدم چیه، می گم دیگه خیلی دیره و من سوال دیگه ای را جواب نمی دم فردا با هم صحبت می کنیم. چشمهاتون را ببندید و  خرسی کوچولو و لیدی (سگ ویانا)را محکم بغل کنید . فکرهای خوب و شاد کنید تا خوابهای خوب ببینید. ویانا را صدا می کنم از صدای نفسهای آرومش معلومه خوابه خوابه..... شب بخیر دخترهای من!

روز مادر مبارک

 

 فردا روز مادره ! روز مادر را به همه مادرای عزیز تبریک می گم و آرزو می کنم همیشه سالم و عاشق و شاد کنار عزیزانتون باشید.

 

Image and video hosting by TinyPic

ویانای من دختر خوشگلم تولدت مبارک

ویانا خوشگلم هم ۴ ساله شد و من نتونستم اینجا یک یادداشت کوچولو برای عروسک نازم بذارم. چند وقتی خودم حالم خوب نبود و خدا را شکر که الان خوبم و همگی سالم در کنارهم هستیم. خبرهای خوب و مهم اینکه ویانا ۴ ساله شده و تغییرات خیلی خوبی کرده خیلی اجتماعی تر شده و راحتتر با بقیه ارتباط برقرار می کنه. دوستهای خوبی پیدا کرده . نانا هم ۲ تا از دندونهاش افتاد. اولی ۲۲ اپریل و دومی هم اول می و قیافه خیلی بانمکی پیدا کرده :)  هنوز هم دو روز در هفته داوطلبانه توی کلاس نانا به معلمشون کمک می کنم و خیلی خیلی جالبه! دیگه بچه ها اسم من را راحت تلفظ می کنند و توی مهمونیها و جشن تولدهای بچه ها وقتی من را می بینند و کاری می خواهند بکنند از من اجازه می گیرند !

 

عروسک خوشگلم ، فرشته نازم تولد ۶ سالگیت مبارک !

عروسک خوشگلم ، فرشته نازم تولد ۶ سالگیت مبارک !

دوستت دارم خیلی زیاد ......... به زیون خودت به اندازه خورشید تا پلوتو !!!!!!!!!

طلوع خورشید اینور دنیا

 

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

 

 

 

گلهای نرگس باغچه

 

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

 

 

 تقریبا ۴ ماه از شروع کودکستان می گذره و بچه های کلاس با الفبا و تلفظ آنها آشنا شدند و ۳-۴ نفر از بچه ها که نانا هم یکی از آنهاست خوندن را بلد هستن و معلم بچه ها نوشتن را هم شروع کرده به این ترتیب که با تلفظی که خودشون می کنند کلمه را می نویسند و به اون تلفظ کودکستان می گویند. یعنی کلمه ای که تلفظ می کنند را می نویسندو این می تونه از نظر املایی صحیح نباشه ولی تعداد حرفی که شنیدن و شناختن را می نویسند. مثلا کلمه  (butterfly) که  یک بچه فقط (batfly) می نویسه . بهرحال تا این حد با کلمه ها آشنایی پیدا کردند و با سوادی در این حد با کمک معلمشون یک داستان نوشتند و نقاشی کردند. داستانشون در ۳ صفحه باید باشه که در هر صفحه یک نقاشی ویک جمله که نقاشیشون را توضیح بده و یک روی جلد که موضوع داستان را بگه و یک اسم که بتونیم بفهمیم داستان درمورد چیه؟  امروز که من در کلاس بودم معلم از بچه ها خواست اسم کتابشون را انتخاب کنند. من به ۴-۳ تا از بچه هاکمک کردم. اولین نفر یک پسر به اسم لوکا که داستانش در مورد یک ماهی بود که میاد توی اقیانوس و یک کوسه بزرگ اون را می خوره  . ازش پرسیدم چه اسمی برای کتابت انتخاب کردی؟ گفت یک روز غمگین برای ماهی (A SAD DAY FOR FISH) . داستان دیگه مال یک دختر کوچولو که مثل فرشته هاست و خیلی رویاییه و اسمش جسلین و داستانش درمورد یک بچه گربه که بالای درخت گیر می کنه و یک پروانه بهش کمک می کنه و بچه گربه را از بالای درخت پایین میاره. اسم کتابش پروانه بچه گربه را نجات می دهد(BUTTERFLY SAVES THE LITTLE KITTY) و یک پسر دیگه که خیلی شیطونه و اسمش بولتن . داستانش درمورد یک پسری که اسکیت می کنه و تصادف می کنه و آمبولانس میاد و اون را می بره و یک پسر دیگه به اسم یان که درمورد یک سگ که یک استخوان پیدا می کنه و اون را قایم می کنه و اسم داستانش (The Hidden Treasure)و  ..... خدای من گوش کردن به داستان این بچه ها و قدرت تخیلی که بچه ها دارند فوق العاده بود. وقتی برای ادی داستان بچه ها را می گفتم . ادی می گفت : کنار بچه ها بودن از هر تفریحی بهتره! نانا هم داستان خودش را گفت که از داستانش عکس گرفتم .

ANGEL HELPS THE DOG

Image and video hosting by TinyPic

یکروز یک سگ گم میشه.

Image and video hosting by TinyPic

یک فرشته سگ را پیدا می کنه.

Image and video hosting by TinyPic

و آنها با هم دوست می شوند.

پایان.

Image and video hosting by TinyPic

 

 

یلدا بر همگی مبارک

امسال شب یلدا فقط من و دخترها بودیم. یک یلدا کوچک ولی برای بچه ها به یاد ماندنی . یک ظرف میوه یک کمی آجیل و چندتا باقلوا و سوهان و میوه خشک سوغاتی ایران و دوتا شمع کوچک و یک کتاب حافظ روی میز گذاشتم. دخترها سرگرم بازی بودند و وقتی نگاهشون به میز افتاد پرسیدند: مامی الان مهمون میاد؟ پارتی داریم؟ گفتم : نه .امشب شب یلداست . امشب طولانیترین شب ساله و براشون از رسم و آیین شب یلدا گفتم . با دقت گوش کردند و نانا گفت مامی می تونم یک نقاشی بکشم به معلمم نشون بدم. هردوتا شروع کردند به نقاشی و نانا وسایل روی میز را کشید و ویانا هم چندتا دختر کوچولو. قسمت جالب کتاب حافظ بود و نیت کردن برای تفال . نانا چشمهاش را می بست و دعا می خوند و کتاب را باز می کرد و می گفت شعر را برام بخون من می فهمم! ویانا هم کار نانا را تکرار می کرد ولی خودش شروع می کرد به گفتن قصه مورد علاقه اش( دیو و دلبر Beauty and the Beast ) و خوردن سوهان . فوت کردن شمع هم که دیگه همه بچه ها عاشقشند. 

از وقتی که نانا کودکستان میره با توجه به صحبتهای معلمشون بیشتر و دقیقتر می خواد درمورد ایران بدونه. چون توی کلاس درمورد رسم و آیین و جشنهای همه ملیتها صحبت می کنند. و روی تقویم مدرسه اعیاد همگی را یادداشت کردند و بچه ها درمورد رسم و آیینشون توضیح می دهند. نانا یک معلم ثابت داره و دوتا روانشناس بچه ها که یک روز درمیان هستند. روزهایی که من توی کلاس هستم همزمان با یکی از این کارشناسهاست که یک خانوم سرخپوست ( Indian Americans ) که ۵ سال پیش با یک آقای پاکستانی ازدواج کرده و مسلمان شده و یک زن خوش قلب و بسیار مهربانه و علاقه مند به غذاهای  ایرانی. این خانوم با اعیاد مسلمانها و مخصوصا" ایرانیها خیلی خیلی خوب آشناست و اسم من را هم توی لیست گذاشته و من برای عید نوروز باید یک برنامه کوچولو توی کلاس بذارم. 

Image and video hosting by TinyPic

نقاشی شب یلدای نانا

Image and video hosting by TinyPic

نقاشی شب یلدای ویانا

 

شاید صدبار به خودم قول دادم حداقل هفتگی یک چیزی بنویسم ولی نشد حالا برای صدو یکمین بار قول می دم و امیدوارم که به قولم وفا کنم. برای شروع یک جمله زیبا که دوستی برام فرستاد را می ذارم. 

 ‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است؛ محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.

خیلی وقته سریال ایرانی ندیدم خیلی اتفاقی یک چیزهای درمورد سریال وضعیت سفید شنیدم. روی یوتوب سریال را پیدا کردم. تیتراژ اول فیلم را که دیدم نمی دونم چی بگم .همه دوران بچگیم را دوباره می دیدم. چطوری گذشت ؟ چه روزهایی بودند؟  دلم برای بچگیم تنگ شد ...خدایا آنقدر خاطره از اونروزها هست که همشون توی مغزم جا نمیشه ...  یک چندقسمتی را که دیدم و همش تکرار بود و به این نتیجه رسیدم فقط تیتراژ جالبی داشت.

 

بالاخره مدرسه ها باز شد . من  نانا و ویانا هم یک برنامه مرتب روزانه پیدا کردیم. هفته گذشته چهارشنبه اولین روز مدرسه بود نانا (پیش دبستان - Kindergarten)را شروع می کنه و ویانا هم (کودکستان- Preschool)  کلاس نانا ۷:۴۵ شروع می شه و کلاس ویانا هم ۸ صبح.خوشبختانه هردو در یک مدرسه هستند و من مجبور نیستم دوجای مختلف برم.روز اول همه پدر و مادرها هم بودندو جلسه آشنایی بود. قرار شد ادی با نانا بره و من با ویانا. تااینکه فهمیدیم کلاس ویانا سرساعت شروع می شه ولی اولین جلسه پیش دبستانی ها ساعت ۸:۳۰ .ماهم همگی اول رفتیم ویانا خانوم را سرکلاس گذاشتیم که آنهم ماجرایی دیدنی بود چون ویانا نمی خواست سرکلاس بمونه و می خواست با ما بیاد و یکی از معلمها بغلش کرد و با کمی شوخی و خنده سرگرمش کرد و ویانا هم که حواسش پرت نمی شد و فقط می خواست مطمئن بشه منهم هستم . ادی و نانا رفتند و من حدودا" یک ساعت کنارش بودم تا بالاخره تونستم بیام بیرون و خودم را به کلاس نانا برسونم. وارد کلاس که شدم فقط پدر و مادرها بودند و بچه ها نبودند .کنار ادی نشستم و معلم درمورد کلاس و قانون و مقررات کلاس و مدرسه و غیره صحبت کرد .کلاسشون خیلی قشنگ بود یک گوشه یک کتابخونه کوچک،یک گوشه دیگه یک آشپزخونه کوچک، یک گوشه یک سن تاتر و کلاه و شال و کفش و لباسهای مختلف و بالای کلاس صندلی معلم و عکسهای معلمشون با خانواده اش و نقاشیهای خوشگل.  کلاس خیلی مرتب و رنگارنگ و خوبی بود. روز اول مدرسه نانا فقط یک ساعت بود و ما خونه اومدیم و من ساعت ۱۱:۳۰ برگشتم مدرسه تا ویانا را بردارم و ویانا با یک احساس غروری از معلمش و دوستاش صحبت می کرد و اولین سوالش این بود که نانا هم مدرسه رفته یا پیش ما بوده؟

 نانا ۵ روز در هفته و ویانا ۳ روز درهفته مدرسه میرند و کلاسشون هم با اختلاف ۵ دقیقه تموم میشه. روز سوم مدرسه های منطقه ما تعطیل شد. به دلیل قطع برق همه مدرسه ها تعطیل شد و درواقع این هفته مدرسه ها رسما" باز شده . چندشب پیش هم ساعت ۵-۷ همه خانواه ها به پیتزا پارتی دعوت شدیم برای آشنایی بیشتر و کمک به مدرسه. به این ترتیب که هرخانواده برای خودش پیتزا می خره و ۳۰ درصد پول پیتزا به مدرسه میرسه و توی این دوساعت هم معلم و پدرها و مادرها و بچه ها باهم بیشتر آشنا می شوند ویک رابطه صمیمانه تری برقرار می شه. و درضمن افرادی که می خواهند داوطلبانه توی کلاس و مدرسه کمک کنند خودشون را معرفی می کنند . منهم داوطلب شدم برای آشنایی بیشتر با سیستم آموزشی و اینکه دیگه وقتشه وارد جامعه بشم.

Image and video hosting by TinyPic

ویانای خوشگلم که تازگی هرموقع می خوام ازش عکس بگیرم دستاش را اینطوری می کنه. نمی دونم چرا؟ ازش که می پرسم می گه: آخه دوست دارم!!!!!!

Image and video hosting by TinyPic

نانای عزیزم که داره خیلی زود بزرگ میشه!!!

 

دیشب با صدای فریاد کمک کمک بیدار شدیم .. پنجره اتاق باز بود و صدای یک زن که با همه قدرتش فریاد می زد کمک کمک . به پشت پنجره رفتیم ولی چیزی مشخص نبود. صدا از پشت حیاط میامد. پشت حیاط یک تپه کم شیب هست که با ۱۰ -۱۲ تا سرو بلند یک پوشش به حیاط ما میده که خونه های پشتی دیدی روی خونه نداشته باشند و صدا از اون پشت میامد . ادی با صدای بلند پرسید کی هستی . من الان به پلیس دارم زنگ می زنم که صدای یک مرد اومد که گفت مشکلی نیست و دیگه هیچ صدایی از زن نشنیدیم . یک صدای پیرمرد هم اومد که گفت این زن کمک احتیاج داره. ادی رفت توی حیاط و به ۹۱۱ هم زنگ زد کمتر از ۵ دقیقه دوتا ماشین پلیس اومد و ادی رفت بیرون و براشون توضیح داد اونها از حیاط ما به پشت خونه رفتند وهمه چیز را چک کردند ولی هیچی پیدا نکردند .همه جا هم مه گرفته بود (پشت حیاط هیچ دیوار یا نرده ای نداره و فقط با یک ردیف شمشاد مرزش از ساختمان های پشتی جدا میشه.) من دیدم یک نفر از پشت پنجره خونه پشتی نگاه می کنه ولی هیچ کسی بیرون از خونه نبود و پلیسها رفتند که از پشت خونه بالای تپه را بگردند. ساعت تقریبا ۲ نیمه شب بود و من حسابی ترسیده بودم و فقط پنجره های باز خونه را بستم. فکر می کنم اگر ادی حرف نمی زد و به پلیس زنگ میزد شاید بهتر بود. ولی ادی می گه اون لحظه فکر کرده که ادم بد را فر اری میده. احتمال خیلی زیاد هست که اختلاف زن و شوهر بوده و شاید توی یکی از همون آپارتمانهای پشتی بوده و پنجره آنها هم باز بوده و صداشون بیرون اومده. من تا صبح نخوابیدم و ادی هم همینطور.  ذهنم صدها سناریو از این اتفاق می ساخت و به زن فکر می کردم. وقتی هوا روشن شد خیالم راحت شد.خودم رفتم توی حیاط و یک نگاهی کردم .امروز یک لحظه هم فکرم ازاد نشده و صدای جیغ زن توی گوشمه. با خودم فکر می کنم  الان زن کجاست؟ نمی دونم شاید من زیاد نگرانم .. شاید یک دعوای زن و شوهر بوده. ای کاش یک جوری می فهمیدم حال زن خوبه . شاید به مدیریت ساختمانهای پشتی  زنگ بزنم وبپرسم . امروز از ادی پرسیدم پلیس امروز نمیاد تا دوباره پرس و جو کنه ؟ ادی گفت :نمی دونم .فکر نمی کنم . امروز اجازه ندادم دخترها توی حیاط بازی کنند ولی مسخره است نمی تونم که همش توی خونه نگهشون دارم . محله ما یک منطقه بسیار امن و خانوادگیه و همیشه بچه ها توی کوچه بازی می کنند . یک کوچه بن بست که همه همدیگر را می شناسند ولی خونه های پشتی اجاره ای و آپارتمان هست و صدا هم از اون قسمت بود و فقط حیاط ما به اون منطقه را داره . حیاط خونه های این منطقه دیوار ندارند و همه می خواهند از منظره اطراف بهترین استفاده را ببرند و من هنوز با این خونه های بی درو پیکر راحت نیستم. اتفاق دیشب هم یک دلیل دیگه که با ادی صحبت کنم و ما یک نرده ای برای حیاطمون بذاریم .

نانا و ویانا همونقدر که باهم می تونند ساعتها مثل دوتا دوست مهربون و گل بازی کنند خیلی راحت هم سر یک اسباب بازی کوچولو می تونند دعوا کنند و گاهی اوقات زد و خورد و گریه و در آخر هم هرکدوم سعی می کنند خودشون را زودتر به من یا ادی برسونند تا از اون یکی شکایت کنه . دیروز یکی از روزهایی بود که دخترها دعواشون شد و نانا گریون اومد کنار ادی و گفت : ددی ویانا به من تف کرد. ددی هم گفت: نه ! نه! ویانا بلد نیست تف کنه؟ نه نه نه ویانا جون تف نکرده. ویانا هم کنار نانا ایستاده بود و گفت: ددی من بلدم تف کنم و دوباره تکرار کرد ددی من بلدم تف کنم. ددی هم که خنده اش گرفته بود و با زحمت خودش را نگه داشته بود گفت : عزیزم خیلی کار بدی کردی. از خواهرت معذرت خواهی کن و ببوسش دیگه هم از این کارها نکن!   خیلی وقتها که اینطوری میشه من نمی تونم خنده ام را کنترل کنم و می خندم و بعدا" مجبورم که در یک وقت مناسب بهشون درس اخلاق بدم . یاد بچگی خودم و خواهر و برادرم می افتم و با خودم فکر می کنم مامان و بابام هم یواشکی به ما می خندیدند؟؟؟؟ 

یک ایمیل خیلی زیبا بدستم رسید که دوست دارم اینجا بذارم .

Image and video hosting by TinyPic

زنگ زدم داروخانه تا با هاشون چک کنم دکتر دارو را سفارش داده یا نه. که از پشت خط یک خانومی به فارسی جواب داد و کارم را سریع انجام داد!

کلاس شنا ۱۰ تا بچه هستند که ۴ تاشون ایرانی هستند! بعد از کلاس با بچه ها که از کنار استخر بزرگترها رد می شدیم و نانا لبه استخر راه می رفت و منهم ازش می خواستم بیاد کنار و نانا هم به کارخودش ادامه می داد تا اینکه یک پسر به فارسی گفت: به حرف مامی گوش کن و  من و نانا با تعجب نگاهش کردیم! یک درصد هم فکر نمی کردم فارسی بدونه و گفت من فارسی بلدم مامانم ایرانیه.

زنگ زدم کتابخونه تا تاریخ کتابها را تمدید کنم که خانوم کتابدار ایرانی بود و فارسی حرف زد.

رفتیم خرید که توی فروشگاه نانا از من پرسید مامی  همه فارسی حرف می زنند اینجا ایرانه؟