یاد گرفـــــــــــتم
همه چیز را یاد گرفته ام
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم
تو نگرانم نشو
همه چیز را یاد گرفته ام
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن
...و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم
تو نگرانم نشو
همه چیز را یاد گرفته ام
.....یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت
....یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم
....و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام
...که چگونه
.....برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم
...و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم
....تو نگرانم نشو
!!فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت
...
♥ دوست دارم ♥
تو آخر خوب قصه هائی و یه رویای قشنگ
تو یه فرشته نجات توی کابوس وحشت خوابی 
و یه دست مهربون برای نوازش گلبرگ… 
تو یک حقیقتی، یک حقیقت بی پایان…
رقص دلربای ساقه های طلائی گندم تو موسیقی لطیف بادی… 
یه غزل عاشقانه توی رساترین شعر ذهن کودکانه منی… 
تو مثل قهر بی ریای نسترن، زیبا و جذابی … 
تو آشوب دلتنگی غم انگیز دریا برای رسیدن به لحظه غروبی… 
تو مثل یه مروارید همخونه صدف نگاه منی… 
تو مثل یه سکوت قشنگ رو دستای پر از نیایش گل های یاسی… 
تو یک حقیقتی، یک حقیقت باور نکردنی… 
یک وجود صبور و یک قلب پر از سخاوت… 
تو شیرین ترین واقعیت زندگی منی… 
تو با وقارترین و با غرور ترین نقطه شروع بهشتی خنده های منی… 
تو یه باور قشنگی تو ذهن و قلب ناباور من… 
تو یه حس لطیف تو سرسختی غربت آسمون خواسته های شیرین رؤیاهامی… 
دوستت دارم… دوستت دارم…دوستت دارم… 
تو زیباترین و بی نظیرترین قاب عکس دیوار خالی نفس های منی… 
صدای تو زیباترین و شیواترین غزل بارون از آسمون پاک خداست… 
توی خلوت سکوت تن من زیباتر از لحن قشنگ یک گیتاره… 
تو دست نیافتنی ترین بهانه لحظه های پر از دلتنگی منی… 
تو اولین لبخند زیبا رو لبهای غصه دار منی… 
تو بهترین تکنواز آهنگ حضور بهار تو زمستون سرد دلمی… 
تو عارفانه ترین نور چشمای بي فروغ منی… 
تو مثل یه بوسه لطیف رو گلبرگ پاک گل شقایقی… 
تو زیباترین و بی همتا ترین آرایش کلبه کهنه قلب منی… 
تو زیبا ترین، مونس ترین و خواستنی ترین حقیقت دلربای زندگی منی… 
دوستت دارم… دوستت دارم…دوستت دارم… 
داستان غمگين
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::
معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.
كــــــــــمكم كن...
کم کن کمکم کن نذار اینجا بمونم تا بپوسم
کمکم کن کمکم کن نذار اینجا لب مرگو ببوس
کمکم کن کمکم کن عشق نفرینی بی پروایی میخواد
ماهی چشمه کهنه هوای تازه دریایی میخواد
دل من دریائیه چشمه زندونه برام
چکه چکههای آب مرثیه خونه برام
تو رگام به جای خون شعر سرخ رفتنه
تن به موندن نمیدم موندم مرگ منه
عاشقم مثل مسافر عاشقم عاشق رسیدن به انتها
عاشق بوی غریبانه کوچ تو سپیده غریب جادهها
من پر از وسوسههای رفتنم رفتن و رسیدن و تازه شدن
توی یک سپیدهی طوسی سرد مسخ یک عشق پر آوازه شدن
کمکم کن کمکم کن نذار این گم شده از پا دربیاد
کمکم کن کمکم کن خرمن رخوت من شعله میخواد
کمکم کن کمکم کن من و تو باید به فردا برسیم
چشمه کوچیکه برامون ما باید بریم به دریا برسیم
دل ما دریائیه چشمه زندونمونمه چکه چکههای آب مرثیه خونمونه
تو رگ بودن ما شعر سرخ رفتنه
کمکم کن کمکم کن که دیگه وقت راهی شدنه
درد
بارانی می خواهم که مرهمی شود بر دردی که از من می زاید
چه کسی می داند که دانسته وفهمیده چه شدم
سکوت کردم و کسی چیزی نگفت. نشتری بود بر وجودم، اما نبود بر حضورم....
رازیست در این!
اشک ها آن را همراهی می کنند. لب ها بسته می شوند و صداها در خفقان می شکنند
گوش ها کر می شوند و چشم ها کور!
و زندگی آرام می لغزد در رگ های توهم زای شب وبی رحمانه می تازد
بر این جان از پادرآمده وهردم زخم تازیانه هایش عمیق ترمیشوند!
خاموشی، تاوان این درد است! آن گونه می روم که حتی ردپایی هم باقی نمی ماند....
اگر روزی نباشم چه خواهد شد؟ خاطره ها هم محو خواهند شد و
زمان غباری بر تمام یادها خواهد کشید به نام فراموشی...
و هر کس در پیلهی خویش خواهد غلطید و
این راز سر به مهر خواهد ماند تا دم مرگ،تا خود مرگ!
نا اشــــنا
باز هم قلبی به پایم افتاد باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیر و دار یک نبرد عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه لبهای من تشنه ی سیراب شد سیراب شد
باز هم در بستر اغوش من رهرویی در خواب شد در خواب شد
بر دو چشمش دیده میدوزم به ناز خود نمیدانم چه میجویم در او
عاشقی دیوانه میخواهم که زود بگذرد از جاه و مال و ابرو
او شراب بوسه میخواهد زمن من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من طالبم ان لذت جاوید را
من صفای عشق میخواهم از او تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی میخواهد از من اتشین تا بسوزاند در او تشویش را
او به من میگوید ای اغوش گرم مست نازم کن که من دیوونه ام
من به او میگویم ای نا اشنا بگذر از من من تو را بیگانه ام
اه از این دل اه از این جام امید عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
جنگ شد در دست هر بیگانه ای ای دریغا کس به اوازش نخواند
میخواستم
مي خواستم بهت بگم چقدر پريشونم
ديـدم خود خـواهي ديـدم نـمـي تـونـم
تحمل مي كنم بـي تـو بـه هر سـخـتي
به شرطي كه بدونم شاد و خوشبختي
بـه شـرطـي بـشــنـوم دنـيـات آرومـه
كه دوستش داري از چشمات معلومه
يكي اونجاست شـبـيه مـن يـه ديـونـه
كه بيشتر از خودم قدر تـو مـي دونـه
چيكار كردي كه با قلبم به خاطر تو بي رحمم
تو مي خندي چه شـيـريـنـه ... گـذشــتــــــن ...تازه مي فهمم
تـو رو مي خـوام تـمام زنـدگـيـم اينه
دارم مــيـرم تــه ديــــونـگــيــم ايـنـه
نـمي رسـه بـه تـو حـتي صـداي مـن
تو خوشـبختي هـمين بسه بـراي مـن
بخواب ای بهانه ام
بــــخواب ای بهانه ام بـــــخواب ای بهانه ام
برای خواب راحتت لبی پر از ترانه ام



مرا به سنگ میزنی که سنگی ام که صخره ام
قسم به سنگی دلت شبیه یک جوانه ام



چگونه بی منی که من همیشه از تو گفته ام
همیشه از تو لابلای شعر عاشقانه ام



تو از کدام جاده ای که امتداد از منی
نگو به شهر خالی از نگاه تو روانه ام



من بخاطر تو خواب را زیاد چشم برداه ام
بخـــواب ای بهانه ام بـــخواب ای بهانه ام








