بیار باده که بنیاد عمر بر باد است والا!
دوست داشتم امروز صبح که از خواب بلند شدم،تند تند صبحانه ام رو بخورم و نفهمم که چی خوردم و برای رفتن به سر کار نداشته ام حاضر بشم، مقنعه ی طوسی نداشته ام رو کج و کوله سرم کنم و در حالی که دارم دکمه های مانتو مشکی بلنده ی نداشته ام رو میبندم بگردم دنبال کلید نداشته ی خونه ی نداشته ام ،در ِ نداشته ی خونه ی نداشته ام رو ببندم ُ بپرم تو کوچه،بدو بدو کنم تا از سرویس نداشته ی محل کار نداشته ام جا نمونم ولی مثل همیشه جا بمونم، خودم ُ برسونم به ایستگاه اتوبوس، بپرم بالا.از شدت شلوغی کیف مشکی چرمه ی نداشته ام گیر کنه بین در و با هر زوری که شده بکشمش بیرون. ایستگاه همیشگی پیاده شم،به باقر،فروشنده ی سوپر نداشته ی سر کوچه ی محل کار نداشته ام سلام کنم و بگم:حال عیالت خوب شد؟ باقرهم از حال عیال نداشته اش برام بگه. یهو نیگام بیوفته به ساعتم و حرف باقر قطع کنم بگم اخ اخ دیرم شد اقا باقر،و همین طور که دارم طول کوچه رو میدوم بگم: اقا باقر بقیه اش عصری برام تعریف کن.پله ها رو دو تا یکی برم بالا و خودم برسونم به نداشته ی محل کار نداشته ام.با یه لبخند ِ گَلُ گشاد به همه سلام کنم اونقدر لبخندم از ته دل باشه که یهو یکی تو دلم با اخمای تو هم رفته برگرده بهم بگه:"چته؟مثکه خیلی خوشالی !تو این اوضای قاراشمیش این خنده رو از کجا اوردی؟" تعجب کنم ُ خنده ام خودش خود به خود از رو لبام جم شه بره پی کارش ،برم سمت اتاق نداشته ام و شروع کنم به سر و کله زدن با پرونده هایی که هیچی ازشون نمیفمم و کم کم اوضای قاراشمیشی که اون یارو اخموهه گف بیاد جلو چشمم.حسین آقا،ابدارچی نداشته ی محل کار نداشته ام،توی لیوان دسته دار ِ سبزم برام چایی بیاره.در حالیکه دستام قلاب کردم دور لیوانم لم بدم رو صندلی ِ چرخدار نداشته ی محل کار نداشته ام و زل بزنم به یه نقطه ی نامعلوم،یهو اون یارو اخموهه ی سر ِ صب ُ ببینم که زیر درختای گوشه ی ذهنم نشسته و به شکل خیلی عصبی طوری سیگار میکشه و زیر پاش له میکنه،برگردم بهش بگم:آخه تو چته؟بگه:دردم تویی،آخه تو چه غلطی میکنی تو این خراب شده؟پاشو لعنتی،پاشو بساطت بزن زیر بغلت جم کن برو از اینجا.همین طور که داره حرف میزنه تاکسی جلو پاش وایسه سوار شه و بره..تا به خودم بیام ببینم چاییم تموم شده ،بگم:راس میگه ،من چه غلطی میکنم اینجا؟بساطم زیر بغلم بزنم ُ محل کار نداشته ام رو واسه همیشه ترک کنم.میبینی؟من حتی تو تخیلم هم نمیتونم برم سر کار.
سارا اردهالی نوشت:
شبیه اسب
خسته
در میدان اسب دوانی
شبیه گاو
عصبی
در میدان گاو بازی
شبیه خودم
کلافه
در میدان ولی عصر..
کج میشوم ..