بیار باده که بنیاد عمر بر باد است والا!

 

دوست داشتم امروز صبح که از خواب بلند شدم،تند تند صبحانه ام رو بخورم و نفهمم که چی خوردم و برای رفتن به سر کار نداشته ام حاضر بشم، مقنعه ی طوسی نداشته ام رو کج و کوله سرم کنم و در حالی که دارم دکمه های مانتو مشکی بلنده ی نداشته ام رو میبندم  بگردم دنبال کلید نداشته ی خونه ی نداشته ام ،در ِ نداشته ی  خونه ی نداشته ام رو ببندم ُ بپرم تو کوچه،بدو بدو کنم تا از سرویس نداشته ی محل کار نداشته ام جا نمونم ولی مثل همیشه جا بمونم، خودم ُ برسونم به ایستگاه اتوبوس، بپرم بالا.از شدت شلوغی کیف مشکی چرمه ی نداشته ام گیر کنه بین در و با هر زوری که شده بکشمش بیرون. ایستگاه همیشگی پیاده شم،به باقر،فروشنده ی سوپر نداشته ی سر کوچه ی محل کار نداشته ام سلام کنم و بگم:حال عیالت خوب شد؟ باقرهم از حال عیال نداشته اش برام بگه. یهو نیگام بیوفته به ساعتم و حرف باقر قطع کنم بگم اخ اخ دیرم شد اقا باقر،و همین طور که دارم طول کوچه رو میدوم بگم: اقا باقر بقیه اش عصری برام تعریف کن.پله ها رو دو تا یکی برم بالا و خودم برسونم به نداشته ی محل کار نداشته ام.با یه لبخند ِ گَلُ گشاد به همه سلام کنم اونقدر لبخندم از ته دل باشه که یهو یکی تو دلم با اخمای تو هم رفته برگرده بهم بگه:"چته؟مثکه خیلی خوشالی !تو این اوضای قاراشمیش این خنده رو از کجا اوردی؟" تعجب کنم ُ خنده ام خودش خود به خود از رو لبام جم شه بره پی  کارش ،برم سمت اتاق نداشته ام و شروع کنم به سر و کله زدن با پرونده هایی که هیچی ازشون نمیفمم و کم کم اوضای قاراشمیشی که اون یارو اخموهه گف بیاد جلو چشمم.حسین آقا،ابدارچی نداشته ی محل کار نداشته ام،توی لیوان دسته دار ِ سبزم  برام چایی بیاره.در حالیکه دستام قلاب کردم دور لیوانم لم بدم رو صندلی ِ چرخدار نداشته ی محل کار نداشته ام و زل بزنم به یه نقطه ی نامعلوم،یهو اون یارو اخموهه ی سر ِ صب ُ ببینم که زیر درختای گوشه ی ذهنم نشسته و به شکل خیلی عصبی طوری سیگار میکشه و زیر پاش له میکنه،برگردم بهش بگم:آخه تو چته؟بگه:دردم تویی،آخه تو چه غلطی میکنی تو این خراب شده؟پاشو لعنتی،پاشو بساطت بزن زیر بغلت جم کن برو از اینجا.همین طور که داره حرف میزنه تاکسی جلو پاش وایسه سوار شه و بره..تا به خودم بیام ببینم  چاییم تموم شده ،بگم:راس میگه ،من چه غلطی میکنم اینجا؟بساطم زیر بغلم بزنم ُ محل کار نداشته ام رو واسه همیشه ترک کنم.میبینی؟من حتی تو تخیلم هم نمیتونم برم سر کار. 

 

 سارا اردهالی نوشت:

شبیه اسب

خسته

در میدان اسب دوانی

شبیه گاو

 عصبی

در میدان گاو بازی

شبیه خودم

کلافه

در میدان ولی عصر..

ای کاش که جای آرمیدن بودی..

 

عادتش شده بود که تو سرما دستاش ُ هی فشار بده تو جیبش و هی سعی کنه جیبش ُ گشادتر از اون چیزی که هست نشون بده ،انگار که اون ته ته آ یه بخاری برای دستاش روشن کردن،دوس داش دستاشُ بذاره رو بخاری ته ِ جیبش،حتی گاهی دوست داشت از جیبش بره تو،بره بگیره بشینه روی بخاری تهِ جیبش،درست از همون روز که این فکر به سرش زد دیگه خبری ازش نشد.

اگه یه روزی از این روزای سرد دست کردین تو جیبتون و متوجه شدین یه نفر روی بخاری ِ  ته ِ جیبتون نشسته،دستش ُ بگیرید و بیاریدش بیرون،شاید اون باشه،بیاریدش بیرون باهاش دوست بشید،نذارید از  بره روی بخاری ته جیبش بشینه،دستاشُ بگیرید تو دستاتون،ها کنید روشون،دلگرمش کنید به این گرما،نذارید دوباره بره اون تو،نذارید..

 

خیام نوشت:

گر آمدنم به خود بُدی نامَدمی

 ور نیز شدن به من بُدی کی شُدمی

به زان نبُدی که اندر این دیر خراب

نه آمدمی نه شدمی نه بُدمی..

صد هزاران گل شکفت ُ بانگ مرغی بر نخواست*

 

برش دارید ببریتش،واسه خودتون،من دیگه نمیخوامش..

باهاش چمدون سنگین بلند کنید،باهاش  پله ها رو دو تا یکی بالا برید،بعد از دزدی باهاش در برید،باهاش تو گرمای تابستون تو خیابونا راه برید،باهاش در یخچال باز کنید،باهاش دو ساعت تو صف ِ نونوایی وایستید،باهاش..

اوناها،اونجاس،گذاشتمش تو یه دستمال ِ خیس تازه بمونه براتون، جونم ُ میگم.

 

رسول یونان نوشت:زندگی در اعماق عادتها

 هیچ فرقی با مرگ ندارد

تو مرده ای

فقط معنای مرگ را نمیدانی!

 

موسیقی نوشت :  Artist:Aaron،  LiLi 

Lyrics

 

*حافظ

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود*

 

یه روز از روزا یا شایدم یه شب از شبا ناغافل دست ِحواست از دستت ول میشه و حواست پرت میشه،می افته اون پیایین مایینا یه جای دور اونقدر دور که حتی صدای" کمک،کمک "ش هم نمیرسه بهت اونوقته که درگیر زندگی بشی درگیر این روزها درگیر روزمرگی بشی چون حواست نیست ،یهو دس میکنی میبینی جاش خالیه، یادت میاد که یه روز از روزا یا شایدم یه  شب از شبا جایی دستش از دست ول شد، دلت هری میریزه ،"کجا جاش گذاشتم؟حواسم پیش کیه؟حالش خوشه؟"تمام راه رفته رو برمیگردی دست همه رو نیگا میکنی مشت همه رو باز میکنی چپ چپ نیگات میکنن ُ زیر لبی یه چیزاییم بهت میگن .نه!یادت نمیاد پیش کی جا گذاشتیش.دل ناگرون میشی غمت میاد. با خودت کلنجار میری،چایی میریزی ،چایی تازه دم تو دهنت مزه ی سگ جوشیده میده یه قلپ میخوری و باقیشو میریزی تو ظرف شویی، کنترل ُمیگیری دستت بدون اینکه به برنامه ها نیگا کنی شبکه ها رو بالا و پایین میکنی، برای بار دهم در یخچالُ باز میکنی،کتاب و میگیری دستت اما چشمات باهات را نمیان هی میخوان بپرن بیرون از صفحه ها،میزنی بیرون ، میشینی تو یه کافه ،خودت و اون طرف یکی از میزها میبینی ،سیگاری ِ که پشت سر هم داری دود میکنی ،دستات داره میلرزه، میری پیشت،دستت ُ میگیری تو دستات ،عرق پیشونیتُ پاک میکنی ،دستت ُ میبری زیر چونت،سرتُ میگیری بالا،دستتُ میبری تو موهات ، بغلت میکنی ،بلندت میکنی،میبریت خونه،پاشویت میکنی ، یه چایی تازه دم میکنی با خودت میخوری،دیگه مزه ی سگ جوشیده نمیده،برات جا پهن میکنی تو بالکن،خودتم میخوبی کنارت،بعد از مدتها یه خواب راحت میری..

 

*یه روزی حافظ میگفت ،حالا شده حکایت ِ ما.

 

"انتهای سالن، دست ِ راست ِ  این دل" گرفته است..

 

من ُ از وسط  تا کن ،گوشه هام ُ  روی هم بذار،بعد خیلی یواش طوری که نفهمم بذارم لای ِ  ی ِ کتاب ، بعد رو پیشخون ِ یه مغازه ایی ،تو تاکسیه ی ِ  بابایی ،تو مترویی ، خونه ی رفیقی چیزی جام بذار..

.

.

.

.

.

 

موسیقی نوشتYesterday When I was Young Artist : Roy Clark

Lyrics 

 

 

..."من" درد میکند بدجور...

آه،اگر آزادی سرودی میخواند کوچک،کوچکتر حتی از گلوگاه ِ پرنده ای.. *

 

در انتظار تاریکی ،در انتظار روشنایی نوشته ی ایوان کلیما نویسنده ی اهل چک.ایوان کلیما بیشتر با "روح پراگ" شناخته شده است تا کتابهای دیگرش مثل همین کتاب که قرار  ِ معرفی بشه و" کارگِل" که هر سه کتاب توسط فروغ پوریاوری ترجمه شده است. این مترجم برگردان ۷ کتاب دیگر کلیما را هم به انجام رسانیده. چهار رمان "ناگهان در تابستان" ،"عشق و آشغال"، "شیفتگی" و"نه فرشته نه قدیس" از این جمله‌اند. "بازی حقیقت"، "اولین عشق‌های من" و "بیرون باران می‌بارد" هم عناوین مجموعه داستانهای کلیما هستند که قرار است همگی توسط نشر آگه چاپ شوند.

 جنبه ی سیاسی ِ کتاب خیلی بیشتر از جنبه های دیگر کتاب (زندگی شخصی پاول )جلوه میکند و داستان را به پیش میبرد که البته من بیشتر جذب جنبه ی غیر سیاسی کتاب شدم تا شرایط سیاسی حاکم بر کتاب. اگر چه همین شرایط سیاسی نقش مهمی در زندگی پاول داره و بدون آن پاول دیگر پاول دلچسب این داستان نیست!

داستان شهری( و سیاست حاکمان بر آن) که کلیما در حال روایتش است به طرز غیر قابل باوری با شرایط حال ایران قرابت و نزدیکی دارد. شرایط خفقان و سانسور شدید ، شرایط دیکتاتوری ِ محض..

پاول فیلمبردار تلویزیون است و از صحنه های تظاهرات برای تلویزیون دولتی فیلم تهیه میکند هرچند هیچ یک از فیلمهای تهیه شده بدون سانسور پخش نمیشن و پس از بازبینی های فراوان و سانسورهای وحشتناک اجازه ی پخش میگیرن و پاول بدون توجه به این قضیه همچنان به کارش ادامه میدهد و شاید از لحاظ تکنیکی کارهایش یکی پس از دیگری بهتر و بهتر میشوند.

قهرمان داستان پاول،آدمی که به همراه دوستش یک بار برای فرار کردن از مرز به زندان افتاده و سودای آزادی در تک تک سلولهای بدنش رسوخ کرده و از شرایط زندگی خودش،اطرافیانش و در کل از شرایط حاکم به تنگ آمده و رسیدن روزی که تمام ویدئوهاش بی هیچ کم و کاستی از تلویزیون پخش شود حتی در آرزوهایش هم نیست...اما با همه ی این اوصاف باز هم تن به کار کردن برای این حکومت بسته و توتالیتر می دهد و این برای من عجیبترین نکته ی کتاب است اگرچه خود پاول وقتی با پبتر(دوست پاول که در حال فرار از مرز دستگیر شده بودند،یک آزادی خواه ِ تمام عیار!) صحبت میکند یک جورایی این قضیه را توجیه میکند که باز هم من دوست ندارمش! هر چند که در آخر، این آزادی برقرار میشود و در ظاهر همه چیز روبراه، اما باز هم انگار یک جای کار میلنگد و یک چیزی ناقص مانده است..

شیوه ی روایت کتاب معرکه است،معرکه! و به نظر من خیلی بهتر و طنازتر از خود ِ داستان از کار درآمده. پاول در آن واحد به چند برش از زندگیش ما را میبرد،مثلا" همین طور که با خواننده به دیدن مادرش رفته،یکهو خواننده رو با آلبینا روبرو میکند که این آلبینا همون آلیس (همسر پیتر و معشوقه ی سابق و یک جورایی حال ِ پاول)قصه است.شاید این یک سیال ذهن در ابتدا به نظر آید اما نویسنده خیلی فراتر از یک سیال ذهن ما را میبرد و هوشمندانه ما را به هر سو میکشد. شاید به وسطهای داستان که برسید یکهو قاطی کنید از هجوم شخصیتهای شبیه به هم ولی با اسمهای متفاوت، اما آخرای کتاب که برسید متوجه میشید که همزمان با روایت زندگی پاول،فیلمنامه ای (اسم کتاب ،اسم فیلمنامه ی پاول ست)هم که پاول دوست دارد یک روز بسازدش روایت میشود،که البینا یکی از شخصیتهای داستان فیلم پاول است که همان آلیس  ِ زندگی اوست.این حقه شیرینی  ِ داستان را دوچندانُ و البته متمایز از داستانهایی که تا به حال با آنها روبرو شدیم میکند. این رمان شاید به تعداد خواننده هایش ،پایان داشته باشد . شاید شما با خواندن این کتاب تمام این حرفهای من را نقض کنید و پایان خودتان را دوست داشته باشید.از این جالب تر میشود؟!

واقعا"  اون طور که باید و شاید ِ این کتاب بود درموردش حرف نزدم،فقط اینکه بخونید ُ زندگی کنید باهاش..

از متن کتاب :

"تحمل کردنِ آنهایی که آماده شده اند آزادی را محدود کنند یا حق زندگیِ کسان دیگر را بگیرند، حتی اگر توجیهش شریف ترین اهداف باشد، روا و جایز نیست .."

 *شاملو

۴۷۰۰ تومان  نشر آگه

موسیقی نوشت: Take This Waltz Artist: Leonard Cohen

Lyrics

 

پنجره را ببند و بیا تا بمیریم عزیزم...*

گاهی گم میکنی حوصله ی زندگی کردن ُ  ، انگار که توی یه بازار بزرگ یکهو دستت ُ ول میکنه و میره. تو میمونی و اون گلوت که از ترس خشک شده..میمونی وسط مردم.. تنها چشمت میچرخه ُ میچرخه اونقدر که یکهو سر  ِ چشمت گیج میره و فشارش می افته.. به تمام جاهایی که باهاش بودی سر میزنی برمیگردی به میز شام دیشب ،به سال قبلت، به یه عالمه قبل ترت ،میخوایی که یکهو دستشُ بکشی و برش گردونی به امروزت اما انگاری دستش دستت  ُ خونده خودشُ هی میکشه عقب... برمیگردی تو بازار چشمت دودو میزنه دلت پایین بالا میشه ُ همون بالا میمونه حالا دلتم ناز میکنه برات.. با اون چشمای از ترس وق زدت از تو تمام کوچه ها رد میشی تو تمام مغازه ها سرک میکشی اما هرچی میگردی کمتر پیداش میکنی..بوش کم ُ کمتر میشه..

برمیگردی خونه و سعی میکنی نشون بدی هیچ اتفاقی نیوفتاده و همه چیز سر جاش  ِ اما توی دلت یکهو شروع به خارش میکنه از این همه دروغ..

میری تو رختخواب و چشمات ُ به زور میبندی اما نه.. این دیگه از اون تو بمیری آ نیست ، لامصب نمیبره که نمیبره.. از این پهلو به اون پهلو میشی...جای سرت ُ عوض میکنی ...بلند میشی ُ دو تا قرص خواب میندازی بالا و به هر ضرب و زوری میخوابی..

صبح میشه.. هیچی از اتفاقات دیروز یادت نیست.. انگار که اون صفحه از تقویمت کنده شده.اما نمیدونی چرا امروز از دیدن طلوع آفتاب هیچ لذت نمیبری ،از بوی نون سنگک تازه که مامانت خریده به وجد نمیایی  و صدای خروس عباس آقا عینهو پتک روی سرت آوار میشه..پنجره ی آشپزخونه رو باز میکنی شروع میکنی به فحش دادن به خروس بیچاره،پنجره رو میبندی و میگی: آخه من چه مرگم شده امروز؟ برمیگردی تو رختخواب ُ پتو رو میکشی روی سرت و اصلا" دوست نداری که امروزت شروع بشه...

 

 

 

+خسته ام..خیلی..دوازده بار خسته ام..دیدی؟با جفت دستات هم نمیتونی بشمریش..خیلی  ِ ..

 *حسین پناهی

دل نوشت :دلم هوس یه جمله ی پر از "ش" با صدای شکیبایی به سرش زده..حتی اگه بیاد در گوشم بگه:"آی عشق آی عشق چهره ی آبیت پیدا نیست.." من راضی ام..

سعدی نوشت: من آن نیم که حلال از حرام نشناسم ، شراب با تو حلال است آب بی تو حرام..

موسیقی نوشتCome Home Artist : OneRepublic

Lyrics 

 

بی ما تو به سر بری همه عمر، من؟بی تو گمان مبر که یک دم آقای موراکامی!

 

کافکا در کرانه اگه میخوایید یه کتاب تمام عیار و کلا" عالی بخونید حتما" برید سراغ کارهای هاروکی موراکامی. مثل من که رفتم سراغ کافکا در کرانه و در طول مدتی که این کتاب ۶۰۷ صفحه ایی رو خوندم واقعا" زندگی کردم و با کافکای داستان ترسیدم،شک کردم،سرگیجه گرفتم،گریه کردم،دنبال مادرم که مدام جلوی چشمم بود گشتم ،شبها مدام به تابلوی تو اتاق زل زدم ،قطب نما تو جیبم گذاشتم که توی جنگل گم نشم،عاشق میس سائه کی شدم و...

این کتاب به نظرم یک داستان نادر و معرکه همراه خودش داشت .کتابی که در هر فصل و حتی گاهی در هر صفحه یک حقه ی دیگه به کار میگرفت تا خواننده رو میخ کوب کنه و اجازه نده کتاب و رها کنه. داستان مثل یه پازل میمونه که میایی مشغول چیدن  قطعه ها میشه و فکر میکنی که دیگه پازل داره به آخرش میرسه غافل از اینکه این موراکامی  ِ جان ،یه تیکه ها رو برای خودش نگه داشته و توی جیب کتش قایم کرده و گذاشته داخل کمد و کلید کمد هم قورت داده.

 

داستان یک پسر بچه ی پانزده ساله است که در چهار سالگی مادر و خواهرش ترکش کردن و با پدرش زندگی میکنه که البته این زندگی مشترک تا همون پانزده سالگی بیشتر دوام نمیاره و کافکا پدرش ُ ترک میکنه و از خونه میزنه بیرون تا یه زندگی دیگری را تجربه کنه.پسری که هیچ شباهتی به هیچ کدوم از پسر بچه های پانزده ساله ی اطرافتون نداره و شخصیت شدیدا" جذاب و بکری داره.

یک فصل در میان راوی تغییر میکنه. فصل هایی به زبان کافکا تعریف میشن (اول شخص)و فصل هایی به زبان  ناکاتا (سوم شخص ) .تغییر شکل روایت از اول شخص  به دانایی کل درهر فصل آزاردهنده نیست و بعد از کمی خوندن بهش عادت میکنیم. هر دو شخصیت داستان سفر خودشون رو از محلی مشترک و برای هدفی مشترک آغاز و تقریبا در محل مشترکی پایان میدهند .موضوع اصلی آن چیزی درباره جدا‌شدن روح از بدن و حضور در مکانی کاملا متفاوت است. شخصیت ها شاید چندان ملموس نباشند و دور از تصور باشند اما خواننده نگران تک تک آنهاست و دوست نداره تنها رهاشون کنه با ناراحتیشون ناراحت میشه و با خوشحالیشون خوشحال میشه . و شاید مثل من با تمام شدن کتاب برای کافکا دلتنگ بشه و شبها موقع خواب یاد کیسه ی خواب و صدای تاریکی و خش خش برگهای کلبه ی کافکا توی دل جنگل ،بیوفته و تو دلش بگه یعنی الان کافکا کجاست؟

چیز جالبی که بیشتر در این کتاب نسبت به سایر کتابهای موراکامی به چشم میخوره اینه که خواننده نمیتونه بی دقت از کنار هر صفحه و حتی هر کلمه عبور کنه گاهی کشف رازهای رمان  وادارت میکنه به صفحات قبل برگردی. اول کتاب شاید هیچ ربطی بین این فصل ها با راوی های متفاوت پیدا نکنی و خیلی درگیر جزئیات نشی ولی کم کم که فصلها رو پشت سر میذاری یکهو همه چیز به هم ربط پیدا میکنه و خلاقیت موراکامی باعث میشه انگشت حیرتت به سمت دهنت ناخوداگاه بره٬ پس بهتر که  با دقت هر چه تمام بخونید و این مزه ی ناب ُ از دست ندید .مثل مزه ی گس خرمالو که هیچ وقت از یادمون نمیره و کافیه خرمالو رو ببینی تا اون مزه یکهو یاد زبونت بیاد. 

تمام کتابهایی که معرفی کردم یک طرف و این کتاب یک طرف!دیگه خود دانید.

بخشی از کتاب:

"باید نگاه کنی! این یکی دیگر از مقررات ماست. بستن چشم‌هایت چیزی را عوض نمی‌کند. چون نمی‌خواهی شاهد اتفاقی باشی که می‌افتد، هیچ چیز ناپدید نمی‌شود. درواقع دفعه‌ی بعد که چشم باز کنی اوضاع بدتر می‌شود. دنیایی که تویش زندگی می‌کنیم اینجور است آقای ناکاتا، چشمانت را باز کن. فقط بزدل چشم‌هایش را می‌بندد. چشم بستن و پنبه در گوش چپاندن باعث نمی‌شود زمان از حرکت بایستد."

ترجمه ی :مهدی غبرائی ،انتشارات نیلوفر، ۱۲۰۰۰ تومان

 

موسیقی نوشت:Strangers in the Night Artist :Frank Sinatra

Lyrics

 

یک روز به وقت ِ نمیدانم کِی.../

 

برای  ششصد و هفتاد و پنجمین بار ،روی صندلی کنار پنجره نشست و برای ششصد هفتاد و پنجمین بار چشمانش  را بست و خودش را روی طره ی پنجره دید که یکهو ناپدید شد،برای بار ششصد و هفتاد و پنجم از روی صندلی بلند شد و  نگاهش ُ به جای خالیه خودش روی زمین انداخت ..

+ د ِ لعنتی تو که بنداز نیستی لااقل اون پنجره ی کوفتی ُ ببند که سگ لرز کردیم.

پنجره رو بست،پرده رو کشید و صندلی به جای اولش برگردوند.یک لیوان چایی ریخت و سعی کرد به بار ششصد و هفتاد و ششمین فکر کنه...

 

 

 +دوست داشتم یه هاروکی موراکامی* توی خونه داشتم . عصرها چایی دم میکردم و صداش میزدم : هاروکی چایی حاضر  ِ . و اون میگفت : روی فصل آخر کتاب دارم کار میکنم ، صب کن الان میام ..

*نویسنده ی محبوب این روزهایم.

 

سعدی نوشت : نه به وصل میرسانی نه به قتل میرهانی...!

گاه نوشت : بعضی وقتها، بعضی حرفها ،گیر میکنند در بعضی حلقها..

این روزها نوشت :راهش را گم کرده بود چاهش را هم..

موسیقی نوشت:آبی شو - رضا یزدانی

فیلم نوشت :پست پایین!

پیشنهاد نوشت: میعاد در لجن

 

You Don't Know Jack

 

تو جک را نمیشناسی  به کارگردانی بری لویسن ،داستان زندگی دکتر جک کوورکیان با بازی امام آل پاچینو (ع).فیلم چندان زیر و رو کننده ایی نیست و شاید تنها برگ برنده ،بازی بی نقص و عالی ِ آل پاچینو باشه. اما درست بعد از دیدنش یکهو دلم خواست یه کسی مثل جک همه جا بود. دکتری که کمک میکنه یه مرگ ساکت و بی دردی و داشته باشی البته به همه نه!تنها به کسایی که واقعا" به ته خط رسیدن و بودنشون چیزی جز عذاب نیست. برای این کار مدام به دادگاه کشیده میشه و متهم به قتل میشه و گاهی هم متهم به دخالت در کار خدا! و جک این جواب میده که :اگر این طور به قضیه نگاه کنید،تنها با دادن یک قرص هم در کار خدا دخالت کرده اید چون با این کار از مرگ یک انسان جلوگیری شده!

اسم فیلم هم بی دلیل نیست ،چون تا آخر فیلم یک عالم ندانسته از جک و دنیایی که در آن سیر میکنه بیننده را در بر میگیرد.یک موجود مرموز که تنها در یک صحنه از فیلم ماجرای مرگ مادرش و ناتوانی خودش را در کمک به او که برای یکی از بیماران تشنه ی مرگش تعریف میکند و همین جا بیننده دوباره با نقاط سیاه از زندگی جک تنها میماند.

یه جایی از فیلم وکیل جک این جمله میگه:«وقتی کسی بیهوش است و لوله‌ها را از او جدا می‌کنید، این عمل غیر قانونیست، اما وقتی هوشیار است و خودش تصمیم می‌گیرد بمیرد، آن را جرم می‌دانید؟»

چه جوابی میشه پیدا کرد؟اینکه فقط بنشینیم و از اخلاق و این قبیل چیزها حرف بزنیم این انسان از جانی هم بدتر جلوه میکنه اما وقتی خودمون ُ جای یکی از همون ۱۳۳ نفر قرار بدهیم،جک فرشته است،فرشته!اما به نظر من حتی اگه خوذمون جای اون ۱۳۳ نفر هم قرار ندهیم باز هم جک فرشته است.

کاش میشد این قدر یک جانبه و خشک به مسائل اطراف نگاه نکنیم...

مرا با روزگار خویش بگذار..*

بلند شد تقویم سیزشُ از روی میز برداشت وبازش کرد.

4شنبه خوبه...نه،وقت دندون پزشکی دارم.نمیشه ،آها خودشه..دوشنبه..اکِهی لعنتی ماشین و باید ببرم تعمیرگاه..شنبه وقت پرو کت شلوار ،یکشنبه آخرین مهلت تسویه با بانک ،سشنبه قرار با اون یارو معاملات ملکیه..،پنجشنبه رفتن به دادگاه برای رسیدگی به کارای طلاق ،جمعه تخلیه ی چاه شنبه  کوفت ..یکشنبه زهرمار..دوشنبه درد بی درمون!اه..لعنتی!

تقویم ُو پرت کرد از پنجره بیرون.برق آ رو خاموش کرد،سوئیچ و برداشت و رفت.حالا اون بود و ماشین و راه  و جاده  و یه تقویم آبی  ِ دست نخورده که دیروز از یه دوستی هدیه گرفته بود،تقویم و باز کرد و از خالی بودن تمام روزهاش عشق کرد.راه افتاد.

همین طور که ماشین حرکت میکرد ،سرش و از پنجره ی ماشین بیرون آورد و شروع به داد زدن کرد :گور پدر تمام این روزهای از قبل ورق خورده.گور پدر دادگاه، گور پدر عشق و عاشقی، گور پدر...یکهو چشمش به راننده ی ماشین بغلی افتاد که داشت با چشمهای گرد شدش نگاهش میکرد.

- چیه؟گور پدر تو با اون ماشینت،گور پدرت با اون کله ی پر ازموت با اون دست فرمون ت*خ*م*ی*ت،گور پدرت با اون ..میخوایی بازم بگم؟ دِ برو دیگه لعنتی.

موبایلش شروع به زنگ زدن کرد.

با صدای زنگ ساعتش از خواب پرید.عین دیوونه ها از این ور به اون ور میرفت.جورابام،کجا گذاشتم این لعنتی آ رو؟ آخ دیر شد.امروز روز دادگاه ِ...انگار نه انگار که همین چند لحظه از شر همه چیز خلاص شده بود.سریع لباس آ ش ُ پوشید و سوئیچ برداشت برق آ رو خاموش کرد و از در بیرون رفت.

ماشین پنچر بود ،باک بنزینش هم خالی بود.

- گور پدرت با این ماشینت!

- آقا دربست؟.....گور پدرت که نگه نمیداری،بمیرید همتون من راحت شم.

 

 + آخر داستان به طرز بیشرمانه ای بد تمام شد،میدونم اما نتونستم بهتر جمش کنم،اگه خواستید یه آخری براش بسازید.

+جدا شدن مطالب!

 *سعدی

راه کار نوشت:دستات توی جیبت، هندزفری توی گوشت،صدای نامجو توی راهروهای مغزت ،زمزمه ی آهنگ زیر لبت ،برگ ها زیر کفشت،کوله پشتی سرمه ای روی دوشت ، چنارهای بلند دو طرف خیابون این آ همه با هم کمک میکنن تا شروع هفته ی خوبی باشه!

سریال نوشت: همیشه دوست داشتم مثل این سریال های تلویزیونی وقتی یه خبر بدی میشنوم یهو غش کنم یا اینکه همین طور که مشغول حرف زدنم یکهو شخصیت مقابلم بگه: بینیت داره خون میاد و من بگم آره یه مدتی این طوری شدم و فرداش بفهمم که سرطان خون دارم!

سعدی نوشت:ما سپر انداخته ایم گر تو کمان میکشی!

 

 

 

شب با کبریت ِ تو روشن شد فرانسوا تروفوی عزیز!

 

 پنجگانه ی آنتوان دوانیل  تروفوی جان ،عشق در بیست سالگی،بوسه های دزدکی،ماوای زناشویی ،عشق در فرار همه ی این فیلم ها در ادامه ی ۴۰۰ ضربه است.آنتوان دوانیل ِ ۴۰۰ ضربه تو این سری از فیلم ها بزرگ میشه ،عاشق میشه،شکست میخوره، ازدواج میکنه ،بچه دار میشه ،دوباره عاشق میشه ،طلاق میگیره و دوباره عاشق میشه ... شاید فکر کنید که هیچ تفاوتی با خیلی از فیلم های چندگانه ی دیگه نداشته باشه و یک سیر معمولی از زندگی یک انسان روایت میشه،اما سخت در اشتباهید.این آقای تروفو به قدری این اتفاقات به ظاهر ساده رو ظریف و جذاب روایت میکنه که رسما" نظرتون عوض میشه. به قدری این قهرمان داستان شخصیت جالب و یونیکی داره که دلتون نمیاد ادامه ی زندگی ش ُ دنبال نکنید و حس کنجکاویتون کنترل کنید و اون ُ تنها بذارید.آنتوانی که سودای نوشتن کتاب همیشه و تو تک تک لحظه های زندگی ش همراهش،آنتوانی  که از عاشق شدن های پی در پی  هراسی نداره و تجربه های قبلی هیچ کمکی بهش نمیکنه،آنتوانی که عاشق تمام بازیگرهای زن ِ،آنتوانی که برای به دست اوردن خیلی چیزها که دغدغه ی خیلیا هست پشیزی ارزش قائل نیست اما همون چیزها خیلی راحت به سمتش جذب میشن،آنتوانی که بخش عمده ی زندگی ش در سر درگم بودن و بی دست و پایی و هیجان زدگی سپری میشه،کلا" آنتوانی که آخرشه!به طرز بیشرمانه ای عاشق شخصیتش شدم!

از سرما هم اگر نمی مردیم،از عشق میمردیم..*

 

 تونل نوشته ی ارنستو ساباتو.کتاب بدی نبود،اگه طرفدار داستانهای خطی  و صاف و پوست کنده باشید این کتاب میتونه انتخاب خوبی باشه.نام داستان: «تونل» کنايه يي است به تنهايي و انزواي شخصيت اصلي داستان .داستان کتاب در مورد اعترافات نقاشی معروف به نام خوان پابلو کاستل در مورد قتل زنی به نام ماریا ایریبارنه است . در حقیقت کتاب با این جمله آغاز می شود : کافی است بگویم من خوآن پابلو کاستل هستم . نقاشی که ماریا ایربیارنه را کشت .آغازی در نوع خود جذاب . ماریا به دیدن یکی از نمایشگاه های کاستل می رود و در آنجا به موضوعی توجه خاصی نشان می دهد که هیچ شخص دیگری متوجه دلیل احساسی آن نشده است . همین امر باعث شیفتگی کاستل و عشق آنها می شود .زن از نمايشگاه مي رود و کاستل روزهاي متمادي به او فکر مي کند تا اين که يک بار به صورت اتفاقي او را در خيابان مي بيند و تعقيبش مي کند. در تمام اين مدت کاستل مشغول خيالبافي است که در اولين ملاقات چه چيزي به زن بگويد. که این بخش های که کاستل مشغول رویا بافیست برای من جذاب ترین بخش کتاب بود.جالبیش این بود که کاستل با اینکه این همه به این دیدار و حرفهایی که قرار است بین آنها رد و بدل شود فکر میکند اما باز هم با دیدن ماریا تمام آنها نقش بر آب میشوند.چیز مثبت و قوی در این کتاب زیر و رو کردن شخصیت ماریا و کاستل به صورت هوشمندانه و ظریف است . شاید یه جورایی بشه گفت کتاب یک جاهای هم به سمت فلسفه سوق پیدا میکنه .توصیفات فوق العاده ای در باب روان شناسی حالات کاستل شک و ظن او سناریو بافی اش تخیلاتش عشقش پشیمانی اش بیان شده.همه چیز شدیدا طبیعی تصویر شده. کتاب به صورت مونولوگ پیش می ره اما جذابیت خاصی داره و خواننده را خسته نمی کند که شاید یکی از دلایل مهمش کم حجم بودن اثر و همین طور شروع غافلگیر کننده آن باشد .

قیمت ۳۰۰۰   انتشارات نیلوفر

موسیقی نوشت:  

Dance Me to the End of Love Artist:Leonard Cohen

Lyrics 

Hotel California Artist:Eagles

Lyrics 

*احمدرضا احمدی 

صاف میکند این مرد دهان را!

 

در رویای بابل ریچارد براتیگان.به جرات میتونم بگم که بهترین کار از براتیگان بود.اولین کاری که از براتیگان خوندم "در قند هندوانه "بود که با همون کار میشد فهمید که این براتیگان عجیب ذهن خلاقی دارد.ولی با این حال چندان به دلم ننشست و از اون موقع به بعد به تمام کارای این نویسنده کج کج نگاه میکردم تا اینکه این کتاب دل ما را برد .یعنی نسبت به کارهای قبلیش معرکه بود،معرکه!قهرمان قصه شخصیت جالب و غوغایی دارد.آدمی که رسما" اطرافیانش و طرز تفکرشون ُ به هیچ کجاش حساب نمیکند،و دل به کاری بسته که هیچ آینده یی رو براش رقم نمیزند.کارگاه خصوصی!برخلاف اینکه تمام اطرافیانش از این کار منعش میکنن و از او میخواهند که یه فکری به حال آیندش کند،اما او هنوز به این عشقش پا برجاست و حتم دارد که یک روز یک دفتر مجلل با یک منشی خوشگل با یک صف طولانی از مشتری ها در انتظارش است !به غیر از سودای کارگاه بودن قهرمان داستان هرازگاهی به رویای عمیقی فرو میرود رویای بابل،و اونقدر غرق این رویا میشه که بیشتر اوقات از مسیرش باز میمونه و مجبور میشه چند ایستگاهی که رد کرده را با پای پیاده برگردد. همین رویای بابل خیلی وقتا به ضررش تمام میشه،چون باعث درگیریه ذهنیش میشه و از زندگی ِ معمولش باز میمونه.برای همین بیشتر وقتها که قرار مهم یا کار مهمی براش پیش میاد سعی میکنه ذهنش ُ به یه سمت و سویی دیگه ببرد که البته جواب هم نمیده!زمانی که قهرمان داستان در رویای بابل به سر میبره به قدری نویسنده این رویا رو با بیان قوی و تخیل فوق العادش بیان میکنه که انگشت به دهان میمانیم.همان‌طور که راوی داستان رویای بابلش را با دنیای واقعی و همه‌ی جوش و خروش‌های هیجان‌انگیزش طاق می‌زند، براتیگان هم برای ما نوعی بابل بنا می‌کند که در آن شخصیت‌های اغراق‌شده، کلیشه‌های رایج داستان‌های حادثه‌ای و پلیسی را هجو می‌کنند و همان‌طور که بابل روای داستان را به خواب و خیال‌های خوش فرو می‌برد و او را آنقدر عاشق خودش و دنیای خیال‌انگیز هجوآمیزش می‌کند که هر بار باید به ضرب و زور خودش را از رویا بیرون بکشد، «در رویای بابل» هم ما را وارد دنیای داستانی غیرواقعی اما جالب و مفرحی می‌کند که به سختی از آن دل می‌کنیم و با کمال میل، بر داستان‌های واقع‌گرایانه و کلاسیک ترجیح‌شان می‌دهیم.البته این تنها مشکل کارآگاه نیست. او گرفتاری‌های دیگری هم دارد. به عنوان مثال صاحب‌خانه‌ای که وقت و بی‌وقت سراغ اجاره خانه‌ی عقب افتاده‌اش را می‌گیرد و به زعم جناب کارآگاه خطرش از خطر ژاپنی‌ها هم بیشتر است. طوری که آرزو می‌کند ژاپنی‌ها حمله کنند و شرّ او را از سرش کم کنند. یا مادرش، که او را داخل آدم نمی‌داند و عمیقاً اعتقاد دارد که پسرش احمق است و از این قبیل.تمام داستان یک طرف ،پایان داستان هم یک طرف.اونقدر پایان درگیرکننده یی دارد که به ذهنتان هم خطور نمیکند!باور کنید!یک لحظه یک سری احساسهای عجیب به جانتان می افتد!من که آخر کتاب دلم از تو میخارید..

در ابتدای رمان:"به گمانم من، از جمله به این دلیل، هرگز کارآگاه خصوصی قابلی نشدم، که بیش از حد، در رویای بابل بودم."

قیمت ۴۵۰۰  نشر چشمه

موسیقی نوشت :A_Moment_Of_Madness Artist:katie Melua Lyrics

Not_Strong_Enoug Artist:Apocalyptica Lyrics

کمی آهسته تر زیبا دنگ شو

 

لذت را بی وقفه ببرید!

 

 400 ضربه اثر فرانسوا تروفو.فیلم اولین کار بلند تروفو بود و یکی از فیلم های پایه گذار جنبش موج نوی سینمای فرانسه.داستان زندگی یک پسر بچه ی بی پروا و خودسر.داستان از زندگی تروفو الهام گرفته شده .یک داستان بی غایت ساده و روان و در عین حال غیر عادی و درگیرکننده.غیرمعمول به دلیل پایان فیلم و رها شدن بیننده.بیشتر دغدغه هایی که الان بیشتر ما در زندگی حاضرمون داریم یک جورایی در این فیلم گنجونده شده  در حالی که این فیلم نزدیک به پنجاه سال پیش ساخته شده و اولین کار ِ تروفو محسوب میشه و این باعث میشه که فیلم جذابیت فوق العاده یی داشته باشه.در اسرع وقت ببینید.  موسیقی متنی که میذارم ربطی به ۴۰۰ ضربه نداره،مربوط به فیلم حکومت نظامی  ِ.واقعا" زیباست،به شدت تاثیرگذار.لذتش را ببرید مبسوط موسیقی متن

 

از آسمان ٍ اینجا جای برگ ،مرگ میریزد *

مغزش گیر کرده بود لای دَر.قلبش میخواست کمکش کنه امّا یکهو یادش اومد که قلبها دست ندارن و نمیتونن به کسی کمک کنن حتی اگه طرف مقابلشون یک مغز لهیده باشه.آره! این جوری شد که راه مغز و دلش ازهم جدا شد.حالا اون مونده ُ یک دوراهی. یک دوراهی که یک راهش راه  ِ شیریه ،یک راهشم یک راه  ِ راه راه. راه  ِ شیری ُ گرفت و رفت اما وسط راه از پوکیه استخوان همه استخوناش از هم پاشیدن.دوباره با قلب و مغزش تنها شد.همونجا موند،بین زمین و آسمون که نه زمینش گرد بود و نه آسمونش آبی...

 

 *امین فارسی

+دلم بدجوری پاریس میخواد.پاریس باشه ،تو باشی ،من باشم ،بارون باشه، سرما باشه ،بخار دهنامون باشه ،خدا باشه ،شکلات باشه،یخمک پرتغالی باشه...

فرار نوشت:این روزها حتی خستگیش هم جرات فرار نداره،در نمیره که در نمیره لعنتی!

هنوز نوشت:همه چیزها سر جاشونن ،هنوز هم روی پله برقی راه میره،هنوز هم بوی برگ کاج مغزش ُ به خارش میندازه،هنوز هم تراشیدن مداد ُ به خیلی کارها ترجیح میده ،هنوز هم بوی نارنگی بلندش میکنه و میبردش به هفت سالگیش ،هنوز هم ماهی ها از بس که تو آبن غرق نشدن،هنوز هم شبها سر ساعت ۱۲ با شل سیلوراستایین زنگ تموم خونه ها رو میزنن ُ در میرن،هنوز هم خدا مهربون ِ اما مامان از اون مهربونتر  ِ ،هنوز هم سوپ میتونه بهترین دوستش باشه،هنوز هم غروبهای جمعه بوی نفت میدن،هنوز هم هفته ش از یکشنبه شروع میشه و تمام شنبه ها خَرند،هنوز هم .....میبینی؟همه چیز مثل سابق  ِ،اما انگار یه جاییش میلنگه شاید "تو "باشه،تو شدی "او "...آره..."او "ی ما "ایشان" ِ آنها،پس" تو "ی کی؟

هوا نوشت: هوای دلش ابری بود همراه با گرد و غبار محلی. ولی باز هم هوای بارونی ُ با ولع تمام میخورد.

سعدی نوشت: همه بر سر زبانند و تو در میان جانی.

 

دیوانه گی هایت را دیوانه شده ام ،باور کن کورت ٍ عزیز!

 

مرد بی وطن نوشته ی کورت ونه گوت ،ترجمه ی علی اصغر بهرامی.این کتاب به قدری مغز دار و با محتوا و عالی و کلا" همه چیز تمام بود که میترسم راجع بهش چیزی بنویسم.واقعا" واقعا" واقعنی چسبید.کتاب به شیوه ی داستان یا رمان روایت نشده .یه سری تئوری و نظریه است راجع به جنگ و سیاست و تکنولوژی و کره ی زمین .نویسنده با جرات تمام جنگ و سیاست و شیوه ی برخورد ما آدما رو با زندگی و اطرافمون زیر سوال میبره .یه طنز شیرینی تو تمام بخش های کتاب به چشم میخوره ،شاید تلفیق این مسائل جدّی با این طنز دلچسب ،نقطه ی قوت کتاب باشه. در هر چيزي و هر کسي موضوعي خنده دار پیدا میکند. از بمباران شهر درسدن در جنگ جهاني دوم گرفته تا نابودي زمين. اما اين طنزپرداز بزرگ هم گاهی در برابر فجايعي که به دست ما انسانها رخ اتفاق می افتد عاجز مي ماند و قلم طنزش لمس مي شود: "بعضي چيزها خنده دار نيستند. مثلاً نمي توانم کتابي فکاهي يا هجويه يي درباره اردوگاه آشويتس مجسم کنم". انتقادهاي او آشنا و غريبه نمي شناسد. وقتي صحبت از جنگ مي شود، سياستمداران جنگ طلب امريکايي را مخاطب تلخ ترين سخنانش مي کند: "هيچ دلم نمي خواست زنده باشم و روزي را ببينم که سه نفر از قدرتمندترين آدم هاي دنيا اسم شان باشد بوش، ديک و کالين."از آشنايان و دوروبري هايش هم نمي گذرد: "وقتي از جنگ جهاني دوم به خانه برگشتم، عمويم دن با تحسين دستي بر پشتم زد و گفت: حالاديگه براي خودت مردي شدي به خاطر همين حرف کشتمش. البته نه واقعاً ولي راستي که دوست داشتم اين کار را بکنم." ونه گوت خود مرد بي وطن کتابش است.فقط این که کرت ونه گوت روحت شاد ،ممنون که تحمل این روزهای تکراری و کشنده رو با کتابات برامون آسون تر کردی،میدونم الان تمام این حرفام ُ شنیدی مَرد.توصیه میشود شدید!

به جز اون قسمت های کتاب که بالا نوشتم یه سری هم این پایین میذارم براتون:

"اگر جدا دلتان می خواهد پدر و مادرتان را اذیت کنید، کمترین کاری که از شما بر می آید، رفتن به وادی هنر است! شوخی نمی کنم. با هنر نمی شود چرخ زندگی را چرخاند. هنر روشی بسیار انسانی برای تحمل پذیر تر کردن زندگی است. به خدا، سر و کله زدن با هر هنری، مهم نیست که کارتان را خوب بلد باشید یا نه، راهی است برای تعالی روحتان. توی حمام آواز بخوانید، قصه تعریف کنید، شعری برای یکی از رفقایتان بسرایید، حتی اگر شده یک شعر آبکی مزخرف. تا جایی که برایتان مقدور است این کارها را بکنید. پاداش عظیمی نصیبتان می شود. با این کار شما چیزی را خلق کرده اید."

"تا حالا متوجه شدید که همه ی آثار بزرگ ادبی موی دیک، هاکلبری فین، وداع با اسلحه، داغ ننگ، نشان سرخ دلیری، ایلیاد و اودیسه، جنایات و مکافات، کتاب مقدس، شعر حمله ی بریگاد نور، درباره ی این است که انسان بودن چه چیز مزخرفی است؟! واقعا خیال آدم راحت نمی شود که همچو چیزی را از زبان کس دیگری می شنود؟!"

"ما براي علافي به كره ي خاكي آمده ايم. هر كس جز اين گفت، چرت گفته!!! "

"مي خواهم از شركت دخانيات براون و ويليام سون توليد كنندگان سيگار پال مال، يك بيليارد دلار ادعاي خسارت كنم! دوازده سال بيشتر نداشتم كه سيگار را شروع كردم. سالهاي سال است كه اين شركت روي همين پاكت قول داده است كه مرا بكشد، اما حالا من 82 ساله ام! و واقعا دستتان درد نكند اي حقه بازهاي پست با اين قول و قرارتان!"

قیمت :۲۲۰۰  نشر چشمه 

 

موسیقی نوشت : لالایی عبدی بهروانفر

Closing Time Artist:Leonard Cohen

Lyrics

خسته نباشی مرد!

 

  Dead Man  جیم جارموش.داستان عجیب و بازی  ِ دلچسب ِ جانی دپ یه طرف موسیقی متن فیلم یه طرف.غوغاست!غوغا.از جیم جارموش یه همچی فیلم  ِخُفی رو میشد انتظار داشت.خدا قوّت مَرد.میترسم حرفی از فیلم بزنم و با توضیحات ناقصم خرابش کنم ،لینکی که گذاشتم توضیحات جامعی از فیلم داره.خودتون ببینیدش ُ قضاوت کنید. یه بخشی از موسیقی متن ُ از اینجا میتونید دانلود کنید:موسیقی متن

عنوان ندارد..

میترسید..میترسید از اینکه یه روزی یه ساعتی یه جایی این زندگی مثل دمپایی ابری زیر پاش ُ خالی کنه..میترسید..میترسید از اینکه یه روزی یه جایی یه ساعتی توی یه کوچه ی بن بستی یه سیلی  ِ آب داری زندگی حوالش کنه ُ چپ چپ تو چشماش زل بزنه ُ به بستنی قیفیش لیس بزنه بعدشم یه زبون براش دربیاره و در بره ...

از جاهای خیس  و بن بست رد نمیشد،دمپایی ابری پاش نمیکرد،بستنی قیفی دوست نداشت ،مدام حواسش به پشت سرش بود،هرم نفسهاش  ُروی گردنش حس میکرد،قدم هاش ُ تندتر برمیداشت تا مبادا دستش ُ روی شونه ش حس کنه،برای همین بود که همیشه نفس نفس میزد..

شب که سرش ُ میذاشت روی بالش یه نفس راحت میکشیدُ به جای خالی سیلی روی صورتش و جای خالی ِ پارگی  ِ زانوی شلوارش دست میکشید..

حتی وقتی به خیال خودش نفس راحت میکشید ،باز هم نفس نفس میزد.

لعنتی...این گردن درد پس کی دست از سرش برمیداشت...

 

+کدئین میگفت:می اندیشم،پس خسته م..

  

 

 

 

روزانه نوشت : از خواب بلند شد یه نفس عمیق کشید و گفت: آره!امروز دیگه روز منه.....                  و آخر شب خسته تر و داغون تر و عصبی تر از همیشه  کپه ی مرگش ُ گذاشت.

 خاطره بازی نوشت : تمام خاطرات ش ُ جمع کرد و گذاشت توی یخچال،آره باید تازه میموندن. آره!باید صدای خرچ خرچ  ِ شون  گوشا رو کر کنه!

حرف مفت نوشت:آروم باش!جمع کن خودت ُ!چیزی نشده که!فقط یه خورده مغزت یخ زده،قلبت داره کم کم از کار می افته ،دستات میلرزن،چشمات سیاهی میره،شبا خوابت نمیبره... دیدی!چیزیت نیست،فیلم بازی نکن دیگه!

 

در یک قدمی اینجاها  و آنجاها

 

مرگ ایوان ایلیچ نوشته ی لئون تالستوی،ترجمه ی صالح حسینی.داستان از دادگاه شروع میشه.یکی از اعضای دادگاه در فاصله بین دو جلسه ی محاکمه خبر مرگ ایوان ایلیچ،یکی از اعضای مهم دادگاه،بعد از یه دوره ی طولانی  ِ بیماری رو میده.از اونجا به بعد داستان برمیگرده به دوران کودکی  ِ ایوان ایلیچ تا دقیقا" بالای تختش موقع  ِ مرگش.که بیشتر دوران بیماری ِ ایوان ایلیچ و از عرش به فرش افتادن  ِ ایوان ایلیچ برای نویسنده مهم  ِ  ،و در واقع تمرکز تالستوی بر دوران  ِ نقاهت ِ ایوان ایلیچ  و در آخر مرگ ِ ایوان ایلیچ  ِ ،که حتی اسم کتاب هم گواه بر این حرف  ِ . مراحل زندگی ایوان ایلیچ یک به یک بازگو شده،از تمام ترفیع های شغلی  که گرفته تا ارتباطش با همسرش و تنها دخترش.ایوان ایلیچ قبل از مبتلا شدن به بیماری اونقدر دورانهای طلایی تو زندگیش براش پیش اومده بود و اونقدر حرکت صعودی طی کرده بود که حتی یک لحظه به مرگ و افول یا حتی از دست دادن بخشی از این موقعیت طلایی ، فکر نکرده بود و برای همین بیماری خیلی براش عجیب و یه جورایی شوک تلقی میشد.حتی بیشتر وقتا سعی میکنه که به خودش تلقین کنه که حالش خوبه اما این بیشتر از چند دقیقه طول نمیکشه و بیماری این بار با شدت ِ بیشتری برمیگرده. تمام اون جاه جلال یک هو ترکش میکنن ،حتی خانواده اش آرزوی مرگش و تمام شدن آه و ناله هاش ُ دارن و این خیلی بیشتر از خود بیماری ایوان ایلیچ ُ از پا درمیاره .احساس تنهایی و بی کسی و خالی شدن از تمام اون چیزهایی که این همه سال برای رسیدن بهشون سگ دو زده بود مثل بختک به جون ِ ایلیچ می افته و تحمل بیماری ُ سخت تر میکنه.تولستوی در این رمان کوتاه  جزئیات دقیق آخرین لحظه های مردن انسان ُ موشکافانه ثبت کرده است.چیز جالبی که تو تمام شخصیت های اطراف ایوان ایلیچ دیده میشه اینه که همه مرگ ُ فقط برای ایوان ایلیچ  میبینن و خدا رو شکر میکنن که جای ایوان ایلیچ نیستن و  بارها این جمله رو از زبونشون میخوانیم " که مرگ برای ایلیچ و دیگران است نه برای   ما .مرگ حق است اما برای همسایه". تالستوی با این کتاب میخواد داد بزنه و بگه : مرگ حق است حتی برای شما.

بخشی از کتاب :

"همین که به موقع دوا بخورم و از چیزهایی که ضرر دارند پرهیز کنم کافی است. همین طوری هم خیلی بهتر شده ام، خیلی بهتر." دستش را روی پهلویش گذاشت، دردش نیامد. "بیا، راستی راستی درد نمی کند. همین الآن هم خیلی بهتر شده." چراغ را خاموش کرد و به پلو غلتید...و ناگهان باز همان درد آزاردهنده، بی امان و سخت به سراغش آمد. همان مزه نفرت انگیز را در دهانش حس می کرد...و به ناگاه مسأله ای بیماری به صورت کاملا تازه ای در ذهن وی مجسم شد. به خود گفت: "آپاندیس؟ کلیه! نه! نه آپاندیس است نه کلیه، پای زندگی و...مرگ در میان است. بله موجود زنده ای بودم، ولی حالا این زندگی دارد خاموش می شود و کاری هم از دستم برنمی آید. بله. چرا خودم را گول بزنم؟ غیر از خودم، همه می دانند دارم می میرم...همه جا روشن بود و حالا تاریک شده. این جا بودم و حالا دارم جای دیگری می روم! کجا می روم؟" سرمایی سخت قلبش را فشرد، نفسش پس رفت و فقط صدای ضربه های قلبش را حس می کرد.ایوان ایلیچ اندیشید: چقدر خوب است، چقدر آسان است.و از خود پرسید: "درد چه شده؟ درد کجا رفته؟ درد، کجا رفته ای؟"ناگهان فریاد بلندی از سر حیرت کشید: "پس بگو همه اش همین است! چه لذت هم دارد!"ایوان ایلیچ به خود گفت: "مرگ تمام شده، مرگ دیگر نیست!" نفس بلندی کشید، آه کشید، آه ناتمام ماند. بدنش را کش آورد و مرد.

 

قیمت :۲۲۰۰  انتشارات نیلوفر

 

 موسیقی نوشت: از هوش می...  محسن نامجو

متن شعر