حجم تهی شده از بارش های بی وقفه ات فرو دست ابهای سهراب را گل کرده است.
بیا آب را گل نکنیم ،بیا بر سر درویش لب رود سخت بباریم....
بیا تا کوچه باغهای سهراب را شاد کنیم ،مردم بالا دست باران را خوب می فهمند
بیا امشب در تمام حجم خالی شده از مهربانی های این سرزمین جاری شویم
بیا بر سر همه مردمان بباریم
اسپریچو........
پ.ن:تهی شده ام از مهربانی
دیشب که به تماشای بارش برف رفته بودم ،از دیوار کوتاه همسایه به داخل کلبه اش نگاهی انداختم.....
رفته است باران و من چه بی خبر از این همه آمدن ها و رفتن ها...
کنار حوض ، دامنی از گل یاس خشک شده ،و چقدر دوست داشتم رنگ آبی ارغوانی حوض را
از سر طاقچه تنهایی اطاق ،واژه های بهم ریخته را در جلوی پیرهن خیس از اشکانم میریزم و من به دزدی واژه ها عادت دیرینه دارم
آنقدر بهم ریخته است این واژه ها که حتی سخنی ،حرفی ، کلمه ای از درونشان بر نخواهد خواست و من فقط با این واژه ها خواهم نوشت
زمین جایی برای ماندن نیست ،پرواز می خواهم
اسپریچو.......
از تمام دوستان بدلیل عدم حضورم بدلیل کسالت و بستری در بیمارستان و عدم پاسخگویی به نظرات و نوشته هایشان پوزش می خواهم.
اسپریچو........
