بهترین ها...

بهترین ها همیشه وجود دارند، اینکه نمیبینیم یا متوجه بهترین ها نمیشیم بخاطر اینه که خودمون نمیخایم ببینیم ...
مشکل همیشه از خود ماست نه دیگران یا روزگار...

آجر

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند..
پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.
پسرک گفت : ”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند، هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم، کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم برای اینکه شما را متوقف کنم، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم.”
مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت.. برادر پسرک را روی صندلی‌اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد..
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند؛ اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.

عشق


یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند
. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهردوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.›› قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

صداقت

یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن .
پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت .
پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت :
من همه تیله هامو بهت میدم؛
تو همه شیرینی هاتو به من بده ....
دختر کوچولو قبول کرد ...!
پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد ..
اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینی هاشو به پسرک داد !!
همون شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابید و خوابش برد .
ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری که خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینی هاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده ....
عذاب وجدان همیشه مال كسی است كه صادق نیست ...
آرامش مال كسی است كه صادق است ...
لذت دنیا مال كسی نیست كه با آدم صادق زندگی می كند !!
آرامش دنیا مال اون كسی است كه با وجدان صادق زندگی میكند .....

کینه

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه ها با کیسه
های پلاستیکی به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود. معلم به بچه ها گفت: تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.
روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه ، آنهایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید: از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟ بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند. آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم ها را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید.
پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

هرجا که دلت میخواهد برو…

هرجا که دلت میخواهد برو…

هی فلانی!
دیگر هوای برگرداندنت را ندارم…
هرجا که دلت میخواهد برو…
فقط آرزو میکنم
وقتی دوباره هوای من به سرت زد، آنقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه چشمانت، باز هم آرام نگیری…
و اما من…
بر نمیگردم که هیچ!
عطر تنم را هم از کوچه های پشت سرم جمع میکنم،
که نتوانی لم دهی روی مبل های راحتی،با خاطراتم قدم بزنی!

برای او نوشتم ...

برایش نوشتم

هی فلانی:

هنوز هم گاهی دلم برایت تنگ می شود...

جواب داد:

واقعا؟!

لختی اندیشیدم،

راست میگفت...


از (!!!)

وبلاگ جدید

در اینجا هم فعالیتم رو شروع کردم.

خوشحال میشم یه نگاهی بندازید.

http://srmd.samenblog.com/

گذشته، حال، آینده

   بعضی در گذشته مانده‌ایم و بعضی از آینده می‌هراسیم حال آنکه "حالمان" را فراموش کرده‌ایم...

بانگ اذان

بانگ اذان به گنبد افلاک می خورد

اما کلام حق

در انزوای خانه ی من خاک می خورد

 

نادر نادرپور

یک خواهش کوچولو

خواهشمندم در نظراتتون راجع به مطلب نظر بگذارید.

راجع به من و یا دیگران نظر ندید.

موفق باشید.

برای جلبِ اعتمادِ تــو    از همه میگذرم  .. که تنها شم

می ارزه که به خاطرت .. تو جمع   از قبل  سربه زیرتر  باشم !

همه همیشه باورم کردن .. تو شک کنی به من می ترسم*

هیچوقت از ارتفاع نترسیدم.. ولی از افتادن می ترسم

من با کسی دعوا نمیکردم .. ولی به خاطر ِ تو جنگیدم

باور نمیکنم منِ مغرور دارم به تـــو جواب پس میدم!

من قانون ِ خودمو واسه تــو حاضرم شدم بشکنم اینجوری

همیشه م به تو وفادارم  وقتایی که خیلی ازم دوری *

من به صدات انقدر معتادم! که با دو روز قهر تو می میرم

تو بدترین شرایطم باشم صدام کنی آروم میگیرم

معنیِ هر نگاتو میفهمم حتی تو یه اتاق ِ تاریکم

صدام بزن تا مطمئن باشم یادت نرفته اسم ِ کوچیکم

اون شب که روی پله ها بودیم دلم میخواست یه لحظه برگردی

واسه بغل کردنِ من باید از فرصت استفاده میکردی

از تو به اندازه ی این مدت شام دو نفره طلبکارم

من دست به هر کاری زدم واست.. چرا نمیفهمی دوسِت دارم؟


ترانه مونا برزویی

اجرای مهسا ناوی

ملودی وحید پویان

تنظیم پیام شمس


____________ جملات ستاره دار در اجرا تغییر کرده اند

غریبه هایی از جنس آشنا ...

این روزها همه ی غریبه ها آشنایند ...

این از روزگار نیست ...

از مردم روزگار است ...

.

.

.

.

که آشنایی شان به غریب بودنشان نمی ارزد ...

پس بهتر است نا آشنا باقی بماند.

زندگی بدون مشکل نیست ...

همیشه با خودمون فکر میکنیم

اگه من فلان بودم ... 

اگه من فلان چیز رو داشتم...

اگه من فلان کار رو کرده بودم...

اگه فلان چیز/ فلان کس و .... هزار آرزوی دیگه ای مه دارم برآورده می‌شد، دیگه هیچ نیازی به هیچ چیزی نداشتم و این سختی هایی که الان دارم و این مشکلاتی که در حال حاضر دست به گریبانمه دیگه تموم میشد.

اما باید بهتون بگم اینطور نیست:

شما اگه کوچیک باشین مشکل دارین ...

اگه بزرگ باشین مشکل دارین ...

اگه پول نداشته باشین مشکل دارین ...

اگه پول داشته باشین مشکل دارین ...

اگه زن نداشته باشین  مشکل دارین ...

اگه زن داشته باشین  مشکل دارین ...

اگه بچه نداشته باشین مشکل دارین ...

اگه بچه داشته باشین مشکل دارین ...

اگه ...

و این روند برای شما تنها نیست. برای همه ی مردم جهان این نکته صادقه بدون هیچ استثنائی ...

پس همیشه سعی کنید در همه مشکلات هدفی بالاتر از غلبه بر اون رو داشته باشید.

من واقعا به این حرفی که دارم میزنم ایمان دارم. صد درصد درسته.

میگین نه؟!

به اطرافیانتون یه نگاه بندازین ...

رضا

وعده خلاف...

 ندانم كان مَـــه نامهربان ، يادم كنــــد يا نــه؟
فريب انگيـز من، با وعده اي شادم كند يا نه ؟
خرابــم آنچنان ، كز باده هم تسـكين نمي يابم
لب گرمي شـــود پيـــــدا كه آبادم كنـــد يا نه ؟
صبا ا زمن پيامي ده ، با آن صياد سنگين دل
كه تا گل درچمـن باقي است، آزادم كند يا نه ؟
من از ياد عزيزان ، يك نفس غافل نيــَــم اما
نمي دانم كه بعد از من، كسي يادم كنـد يا نه ؟
رهي ، از نالم خون مي چكــد ، اما نمي دانم
كه آن بيــــداگر، گوشي بفـــريادم كنــد يا نه ؟


رهی معیری

بعضی وقتها ...

بعضی وقتها آدم دلش به حال خودش می سوزد که چرا باید اینقدر از آن راهی که "راه مستقیم" است، دور شود و چرا این دور شدن برایش اصلا قابل حل نیست.

از خدا می خواهم که همه ما را به آنچه صلاحمان در آن است راهنمایی کند و دهان ما را در برابر مصائب و سختی هایی که باید در این راه متحمل شویم ببندد تا مبادا از آنچه برایمان به بهترین وجه قرار است به وقوع بپیونددکوچکترین گلایه ای نکنیم.

آمین.

صداقت ...

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت.با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ،اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت :به هر یک از شما دانه ای  میدهم،کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد... ملکه آینده چین می شود.دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند،اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید .روز ملاقات فرا رسید ،دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیارزیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .لحظه موعود فرا رسید. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.شاهزاده توضیح داد :این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند :گل صداقت...همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!!!

چه بگویم آخر؟

شب است...همه خوابیده‌اند...و به ناگاه زمین مشوش شده، می‌لرزد...

سراسیمه از خواب غفلت برمی‌خیزیم...عده‌ای بر خود می‌لرزند...کودکان می‌گریند...

و صدای اذان ترسشان را چون مرهمی تسکین می‌دهد.

می‌گویند آخرالزمان شده...نمی‌گویند ما زیاد گناه می‌کنیم...

می‌گویند خداوند بر قوم نااهل خشمش گرفته...

نمی‌گویند که مسلمانی  خودمان در چیست...

و می‌گریزند...خودشان هم نمی‌دانند به کجا...فقط می‌گریزند...

شاید فقط ناکجا باشد که رنگی از خدا در آن نباشد.

عده‌ای هم شکر می‌گویند و به نماز می‌ایستند...

پروردگار را سپاس می‌گویند که به آنان رحم کرده است...

و شبی از پی شب دیگر می‌گذرد...

سه‌جلمان را بالای سرمان گذاشته و می‌خوابیم...

آیة‌الکرسی را می‌خوانیم تا کمی آرام گیریم.

شاید دیگر فردایی در میان نباشد...و ما چقدر مغروریم...

باز هم از یکدیگر حلالیت نخواستیم...

غریبه...

یه غریبه با من تو این خونه ست

که به تـــو خیلی شباهت داره  !!

پیرهنی که تنشه مال توئه!

جاى تــــو گوشی رو بر میداره !

همون آهنگی رو که دوست داشتی

با خودش تو خلوتش می خونه !

ولی با من سرده .. با اینکه ....

همه چیز و راجع بم میدونه !

منو می بوسه و بی تفاوته !

باورم نمیشه اینه سهمم !!

دیگه انگار بین ما چیزى نیست !

وقتی لمسم میکنه .. می فهمم !

..

اولین بار بهش شک کردم....

وقتی دیدم که دروغم میگه !!!!!!!

 وقتی دیدم که به سمتش میرم...

از نگاش گرم نمیشم دیگه !!

 یه غریبه که صداش مثل توئه

 ولی حرفاش مثِ حرفاى تـو نیست

 وقتی می شینه کنارم انگار

 دوس دارم بگم :  نشین !  جاى تــو نیست !!

 ...

 ....

این نمی تونی تو باشی! مگه نه ؟

خالیه از تــو

.... فقط جسم ِ توئه!

هر جا که هستی

.... منو میشنوى

بگو این یه سایه

 هم اسم توئه !

مونا برزویی

سال نو مبارک

سال نوی همه دوستان مبارک باشه.

امیدوارم سالی پراز موفقیت در انتطارتون باشه.

رضا.

دعا مستجاب میشه؟!!!


یک کشتی در یک سفر دریایی در میان طوفان در دریا شکست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا کنان خود را به جزیره کوچکی برسانند. دو نجات یافته هیچ چاره ای به جز دعا کردن و کمک خواستن از خدا نداشتند. چون هر کدامشان ادعا می کردند که به خدا نزدیک ترند و خدا دعایشان را زودتر استجاب می کند، تصمیم گرفتند که جزیره را به 2 قسمت تقسیم کنند و هر کدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بر دارد تا ببینند کدام زود تر به خواسته هایش می رسد.ا 
نخستین چیزی که هردو از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول میوه ای را بالای درختی در قسمت خودش دید و با آن گرسنگی اش را بر طرف کرد.اما سرزمین مرد دوم هنوز خالی از هر گیاه و نعمتی بود.ا 
هفته بعد دو جزیره نشین احساس تنهایی کردند.مرد اول دست به دعا برداشت و از خدا طلب همسر کرد. روز بعد کشتی دیگری شکست و غرق شد و تنها نجات یافته آن یک زن بود که به طرف بخشی که مرد اول قرار داشت شنا کرد. در سمت دیگر مرد دوم هنوز هیچ همراه و همدمی نداشت.ا 
بزودی مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بیشتری نمود. در روز بعد مثل اینکه جادو شده باشه همه چیزهایی که خواسته بود به او داده شد. اما مرد دوم هنوز هیچ چیز نداشت. 
سرانجام مرد اول از خدا طلب یک کشتی نمود تا او و همسرش آن جزیره را ترک کنند. صبح روز بعد مرد یک کشتی که در قسمت او در کناره جزیره لنگر انداخته بود پیدا کرد. مرد با همسرش سوار کشتی شد و تصمیم گرفت جزیره را با مرد دوم که تنها ساکن آن جزیره دور افتاده بود ترک کند. 
با خودش فکر می کرد که دیگری شایسته دریافت نعمتهای الهی نیست چرا که هیچ کدام از درخواستهای او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود. 
هنگامی که کشتی آماده ترک جزیره بود مرد اول ندایی از آسمان شنید : 
"چرا همراه خود را در جزیره ترک می کنی؟" 
مرد اول پاسخ داد: 
" نعمتها تنها برای خودم است چون که من تنها کسی بودم که برای آنها دعا و طلب کردم ، دعا های او مستجاب نشد و سزاوار هیچ کدام نیست " 
آن صدا سرزنش کنان ادامه داد : 
"تو اشتباه می کنی او تنها کسی بود که من دعاهایش را مستجاب کردم وگرنه تو هیچکدام از نعمتهای مرا دریافت نمی کردی" 
مرد پرسید: 
" به من بگو که او چه دعایی کرده که من باید بدهکارش باشم؟ " 
"او دعا کرد که همه دعاهای تو مستجاب شود

جواب یک دوست...

به من میگن یه مطلب از خودت بذار و از دیگران نقل قول نکن اما من کیم که بخام از خودم حرفی بزنم. آدم باید به حرفها و داستانهای بزرگترای خودش گوش کنه و تجربه هاشونو بدست بیاره. وگرنه حرف بی ارزش زدن راحته.


کم گوی و گزیده گوی چون در ....

رضا


به یاد داشته باش همراهی خدا با ما مثل نفس است : آرام و بی صدا امّا همیشگی

انسان و شيطان

به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم ؟! » جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: (( هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیلش را پرسیدند. پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:
اما من که می‌دانم او چه کسی است...! 

چرا...؟

چرا ما آدمها هيچوقت جرات گفتن حرفاي دلمونو نداريم... شايد چون بزرگ شديم و نبايد ديگه حرفاي دلمونو رک و راست و با صداقت بگيم. شايد فک ميکنيم اگه حرفامون توش دروغ نباشه، حرف نيست... شايد از اينکه کسي بهمون حرفي بزنه که ما رو دلسرد کنه ميترسيم... اما آيا اون حرفي که توي دلمونه اينقدر ارزششو نداره که بخايم بخاطرش حرف ديگران رو تحمل کنيم؟... پس شايد بجاي تحمل اين حرف کوچيک ديگران، ميخايم يک عمر سرزنش و يک دنيا حرف رو توي ذهنمون و خاطراتمون نگه داريم هميشه غبطه بخوري که اي کاش 1 بار ... فقط يکبار ....


...دنيا ارزش اين همه غمو نداره...

نجس ترین چیز دنیا

روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت وتاجش را به او بدهد. وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد. عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش. خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری

همیشه خوب آن چیزی نیست که ما فکرش را میکنیم...

مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره مصاحبه‌ش کرد و تمیز کردن زمین‌ رو به عنوان نمونه کار دید و گفت: «شما استخدام شدین، آدرس ایمیل‌تون رو بدین تا فرم‌های مربوطه رو واسه‌تون بفرستم تا پر کنین و همین‌طور تاریخی که باید کار رو شروع کنین 

مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم

رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین. و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمی‌تونه داشته باشه

مرد در کمال نومیدی اونجا رو ترک کرد. نمی‌دونست با تنها 10 دلاری که در جیب‌ش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه‌فرنگی بخره. یعد خونه به خونه گشت و گوجه‌فرنگی‌ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایه‌ش رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهمید می‌تونه به این طریق زندگی‌ش رو بگذرونه، و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه. در نتیجه پول‌ش هر روز دو یا سه برابر می‌شد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت

5 سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده‌فروشان امریکاست. شروع کرد تا برای آینده‌ی خانواده‌ش برنامه‌ربزی کنه، و تصمیم گرفت بیمه‌ی عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبت‌شون به نتیجه رسید، نماینده‌ی بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»

نماینده‌ی بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین. می‌تونین فکر کنین به کجاها می‌رسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟

مرد برای مدتی فکر کرد و گفت: آره! احتمالاً می‌شدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت.

درس زندگى

معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. 
فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ۵ سیب‌زمینى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند. 
روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند. 
معلّم از بچه‌ها پرسید: «از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟» بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. 
آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»

نتیجه اخلاقى داستان 
کینه هر کسى را که به دل دارید بیرون بریزید وگرنه باید آن را تا آخر عمر با خود حمل کنید. بخشیدن دیگران بهترین کارى است که می‌توانید بکنید. دیگران را دوست بدارید حتى اگر آن‌ها شما را دوست نداشته باشند.

یک داستان پند آموز

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: '' خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟''
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم..........
چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است.
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند.

منبع: http://emilio2772.blogfa.com/

...

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگيشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت. دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش ساده اى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد.. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار میگم: خوراک مرغ! 
نتيجه اخلاقى: 
مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر میکنيم در ديگران نباشد و شاید در خود ما باشد