پست ثابت
دوست خوبم
با یک جمله نصیحتم کن.

ای بهترینم یه دنیا ازت ممنونم...
از اینکه همیشه به فکرمی حتی وقتایی که فراموشت کردم...
ازت سپاسگزارم.
و بخاطر بزرگترین نعمت زندگیم:
یعنی وجودت تو تک تک لحظه هام ازت بی نهایت متشکرم.
قد ریگ های بیابون...
قد قطره های بارون...
قد بزرگی و عظمت خودت...
دوست دارم.دوست دارم بهترینم.دوست دارم.


دیگران را ببخش
نه به این خاطر که آنها سزاوار بخشش تو هستند،
بلکه به این دلیل که تو سزاوار آرامشی...
ای ساربان آهسته ران آرام جان گم کرده ام
آخر شده ماه حسین من میزبان گم کرده ام
در میکده بودم ولی بیرون شدم چون غافلین
ای وای ازین بی حاصلی عمر جوان گم کرده ام
دل آدمی ...چه گرم می شود
گاهی ساده... به یک دلخوشی کوچک...
به یک احوالپرسی ساده...
به یک دلداری کوتاه ...
به یک "تکان سر"...یعنی...تو را می فهمم...
به یک گوش دادن خالی ...بدون داوری!
به یک همراهی شدن کوچک ...
به حتی یک همراهی کردن ممتد آرام ...
به یک پرسش :"خوبی؟"
به یك جمله زیبا :" مراقب خودت باش"
به یک دعوت کوچک به صرف یک فنجان قهوه !
به یک وقت گذاشتن برای تو...
به شنیدن یک "من کنارت هستم "...
به یک هدیه ی بی مناسبت ...
به یک" دوستت دارم "بی دلیل ...
به یک غافلگیری :به یک خوشحال کردن کوچک ...
به یک نگاه ...
به یک شاخه گل...
دل آدمی گاهی ...چه شاد می شود...
به یک فهمیده شدن ...درست !
به لبخند!
به یک سلام !
به یك خدانگهدار!
به یک تعریف به یک تایید به یک تبریک ...
و ما چه بی رحمانه این دلخوشی های
کوچک و ساده را از هم دریغ میکنیم...
و تمام محبت و دوست داشتن مان را گذاشته ایم کنار تا....
به یک باره همه آنها را پس از مرگ نثار هم کنیم ...


مثل درخت باشید که
در تهاجم پاییز هرچه بدهد،
روح زندگی را برای خویش نگه می دارد...
خدایا ...
خدایا تو را عاشق دیدم و غریبانه عاشقت شدم
تو را بخشنده پنداشتم و گناهکار شدم
تو را وفادار دیدم و هر کجا رفتم بازگشتم
تو را گرم دیدم و در سرد ترین لحظات به سراغت امدم
تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی ؟؟؟

آری فایل انتظار ...

دل من گم شده،
گر پیدا شد،بسپاریدش به امانات رضا...

"بسم الله الرحمن الرحیم"
گاهی دستت می لرزه...
گاهی دلت می لرزه...
گاهی دست و دلت می لرزه...
اینجور وقتا پیش اومده یکی بگه پریشونیتو میخرم؟
اینجور وقتا پیش اومده هوایی یه چیکه آب شی؟
شبیه عطش بشی؟ نه از تشنگی،که از دل سوختگی...
آخ از دم غروبی که دست و دلت با حوصلت رفیق نیست...
آدم شبیه بی پناهی میشه...
شبیه غربت...
شبیه غریبی...
واسه همینه که میخوام بگم:
قاعده یه چیکه آب...
قاعده یه کف دست عطش...
قاعده یه غروب دلتنگی...
قاعده بی تابی های کهنه...
قاعده خستگی های بیات...
دست دلت رو بده به اونی که اون بالاست...
باهاش حرف بزن...
شبیه گفت و گوهای تنهایی...
بوی کوچه های بارون خورده رو دوره کن...
یا ضامن آهو...
خدا پشت پنجره دلته...
خودت و این روزگارو به یه یا علی مهمون کن...
یا علی...
خدایا...
رمضان ماه مهمانی توست
سفره ات هر روزِ سال پهن بوده،
ولی این روزها، پذیرایی ها ویژه است.
از خوان گسترده ات چشم و دلی سیر میخواهم...
الحمد لله شکم سیر را هر روز،قبل از رمضان هم مرحمت نموده ای.

شما "فاصله" تون رو با خدا چگونه پر می کنید؟
یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم.
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد.
گرچه دیر است ولی...
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد ...
بذر امید بکارم، در دل.
لحظه را در یابم.
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم، عرضه کنم ...
یک بغل عشق از آنجا بخرم...
یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست که، نیست پس از آن فردایی...
یاد من باشد
باز اگر فردا، غفلت کردم
من به خود باز بگویم این را:
"مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت..."
دانشگاه انتظار بعد از ۱۲۰۰ سال همچنان دانشجو می پذیرد.
متاسفانه این دانشگاه
هنوز ۳۱۳ فارغ التحصیل هم نداشته است!
این دانشگاه در تمام شبانه روز از شما آزمون
به عمل می آورد.
مدارک لازم برای ثبت نام :
1. نماز اول وقت
2 . ولایت مداری
3 . دائم الوضو بودن
4 . دلی پر از ثواب و قلبی آکنده از یاد خدا داشتن
به امید قبولی همه ی ما در این دانشگاه...
التماس دعا
سر تا پاي خودم را كه خلاصه ميكنم، ميشوم قد يك كف دست خاك كه
ممكن بود يك تكه آجر باشد توي ديوار يك خانه، يا يك قلوه سنگ روي شانه
يك كوه، يا مشتي سنگريزه، تهته اقيانوس؛ يا حتي خاك يك گلدان باشد؛
خاك همين گلدان پشت پنجره.
یك كف دست خاك ممكن است هيچ وقت، هيچ اسمي نداشته باشد و تا
هميشه، خاك باقي بماند، فقط خاك.
اما حالا يك كف دست خاك وجود دارد كه خدا به او اجازه داده نفس بكشد،
ببيند، بشنود، بفهمد، جان داشته باشد. يك مشت خاك كه اجازه دارد عاشق
بشود، انتخاب كند، عوض بشود، تغيير كند.
واي، خداي بزرگ! من چقدر خوشبختم. من همان خاك انتخاب شده هستم.
همان خاكي كه با بقيه خاكها فرق ميكند. من آن خاكي هستم كه توي
دستهاي خدا ورزيده شدهام و خدا از نفسش در آن دميده. من آن خاك
قيمتيام. حالا ميفهمم چرا فرشتهها آنقدر حسودي شان شد.
اما اگر اين خاك، اين خاك برگزيده، خاكي كه اسم دارد، قشنگترين اسم دنيا
را، خاكي كه نور چشمي و عزيز دُردانه خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر
عوض نشود، اگر انتخاب نكند، اگر همين طور خاك باقي بماند، اگر آن آخر كه
قرار است برگردد و خود جديدش را تحويل خدا بدهد، سرش را بيندازد پايين
و بگويد: يا لَيتَني كُنت تُراباً. بگويد: اي كاش خاك بودم...
اين وحشتناكترين جملهاي است كه يك آدم ميتواند بگويد. يعني اين كه
حتي نتوانسته خاك باشد، چه برسد به آدم! يعني اين كه...
خدايا دستمان را بگير و نياور آن روزي را كه هيچ آدمي چنين بگويد.
عرفان نظرآهاري
لبهای تو سوره سوره تفسیر خداست
چشمان تو بی ریاتر از آینه هاست
ای سبزترین سبزترین سبزترین
سیمای تو سین هشتم سفره ی ماست
چقدر با این جمله موافقید؟
اصلا کی با این جمله موافقه؟
" بس که بد میگذرد زندگی اهل جهان
مردم از عمر خود چو سالی گذرد عید کنند "
من خودم اصلا موافق نیستم.
يه روز يه ترکه تفنگ دستش مي گيره مياد به پايتخت تا کشورش رو از استبداد نجات بده به
خاطر من و تو،اسمش ستارخان بود.
![]()
يه روز يه لره با لشکر کمي که داشت رفت به جنگ اسکندر و وقتي همه سربازاش
کشته شدن باز هم تک نفره جنگيد تا براي ايران بميره،اسمش آريو برزن بود.
![]()
يه روز يه رشتي به خاطر غيرتش به وطنش با دوستاش رفتن به جنگ شوروي تا به ناموس
من و تو توهين نشه،اسمش ميرزا کوچک خان جنگلي بود.

يه روز يه اصفهاني ديد پرتغالي ها دارن تو کشورش قلعه ميسازن ،رفت باهاشون جنگيد تا
ذره اي از خاک ايران کم نشه،اسمش شاه عباس اول بود.

يه روز يه قزويني ديد عراقی ها به خاک کشورش وارد شدن به خاطر اين که به من و تو
سخت نگذره، رفت به جنگ و کشته شد،اسمش عباس بابايي بود.

اونوقت ما ...

هیچ بودی...
خاک بودی...
دور زدی...
هیچ شدی...
خاک شدی...
از تو چیزی که می مونه
"کاری که کردی"می مونه
هر کاری کردی می مونه
کاری اگر کردی می مونه...
برگرفته از کتاب"یک جلوش تا بی نهایت صفر ها"
از معلم شهید:دکتر علی شریعتی
خدایا...
ایمانم را،به مرتبۀ یقین برسان
تا با تمام جان بپذیرم که تو،
همواره چیزهایی را می دانی
که من نمی دانم،
و یاریم کن بفهمم و بدانم،
آنچه خواست من است،
لزوما به صلاحم نیست،
ونیز اینکه، تو به من، بسیار مهربان
و به شادمانی و خوشبخت بودنم،
بسیار بیش از خود من مایلی.
مدد کن این را بفهمم و باور کنم و به کار گیرم.
یاری کن آنقدر سپاسگزار باشم تا
موهبتی را که تو،
از سر بزرگواری ارزانیم داشتی،
هر زمان که اراده کردی،با اکرام،به تو تقدیم کنم
و بدانم تو،هر چه را گرفتی بهتر از آن را می دهی.


حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود...
افسوس که به جای افکارش زخم هایش را نشانمان دادند
و بزرگترین دردش را بی آبی جلوه دادند. (دکتر شریعتی)
...تنهــایـم ...
...اما دلتنگ آغــوشی نیستــم...
...خستــه ام ...
...ولـی به تکیـه گـاه نمـی اندیشــم...
...چشــم هـایـم تـر هستنــد و قــرمــز...
...ولــی رازی نـدارم...
...چــون کسی را "خیلــی" دوست ندارم...
...♥...فقط خیلـی هـا را دوست دارم...♥...

در باور یونانیان باستان هر پدیده ای یک خدایی داشت.همه خدایان هم یک خدا یا پادشاه بزرگ داشتندکه اسمش زئوس بود.یک شب به مناسبتی زئوس همه خدایان رابه جشنی درمعبد کوه المپ دعوت کرده بود.دیوانگی و جنون هم خدایی داشت بنام مانیا. مانیاچون خودش خدای دیوانگی بود طبیعتا عقل درست و حسابی هم نداشت بود.. !خدایان از هر دری سخنی میگفتند تا اینکه نوبت به آفریدیته رسید که خدای عشق بود.حرفهای خدای عشق به مذاق خدای جنون خوش نیامد و این دیوانه عالم ناگهان تیری را در کمانش گذاشت و از آنسوی مجلس به سمت خدای عشق پرتاب کرد. تیر خدای جنون به چشم خدای عشق خورد و عشق را کور کرد.هیاهویی در مجلس در گرفت و خدایان خواستار مجازات خدای جنون شدند. زئوس خدای خدایان مدتی اندیشه کرد و بعد به عنوان مجازات این عمل، دستور داد که چون خدای دیوانگی چشم خدای عشق را کور کرده است، پس خودش هم باید تا ابد عصاکش خدای عشق شود. از آن زمان به بعد عشق هر کجا میخواهد برود جنون دستش را میگیرد و راهنماییاش میکند.به همین دلیل است که میگویند عشق کور است و عاشق دیوانه و مجنون میشود.پس تیر و قلب و نقش این دل تیر خورده ای که میبینید ریشه در اسطوره های یونان باستان دارد.بعدها رومیان باستان آیین و اسطوره های یونانیان را پذیرفتند و تنها نام خدایانشان را عوض کردند.در افسانههای روم باستان زئوس را ژوپیتر، خدای جنون را ارا و خدای عشق را ونوس مینامیدند.در نتیجه به باور آنها ارای دیوانه چشم ونوس زیبا را کور کرد.
گفتی مسافرم
و من آنقدر ساده بودم که همه ی نمازهای
دلم را شکسته خواندم ...
گاه دلتنگ میشوم
دلتنگتر از تمام دلتنگی ها
حسرت ها را می شمارم،باختن ها
و صدای شکستن را ...
نمیدانم من کدامین امید را ناامیدکردم
و کدام خواهش را نشنیدم
و به کدام دلتنگی خندیدم
که چنین دلتنگم ...
تا کی سر در هوا در آسمان جویی خدا ؟
ذوقی از بالا نشستن نیست صاحب خانه را
۱_ قلم کم حرف، عمرش طولاني است.
۲_ با ديدن قبض آب، برق از سرش پريد .
۳_ ذهنم کلمات را به بازي گرفته و رفتارم زندگي را.
۴_ قلمي که مغز ندارد حتما آبرويت را خواهد برد.
۵_ بعضي از خيابان ها دو طرفه اند و بعضي يک طرفه اما خيابان بي طرف نداريم .
۶_ شاید با «ارز» معذرت مشکل تورم حل شود.
۷_ حتی موهایم هم میدانند که پایان شب سیه سپید است.
۸_ بعضی آدم ها در ظلمات اندیشه خود غرق می شوند.
۹_ بعضی ها به پای هم پیر می شوند و بعضی ها به دست هم.
۱۰_ این شورای شهر است یا شورای بدون شرح.
۱۱_ آنقدر دست روی دست گذاشت که پا روی دمش گذاشتند.
۱۲_ برای پولدارها زندگی «جاری»است و برای بی پول ها «زن بابا».
۱۳_ همسر با گذشتی است , از من هم گذشت.
۱۴_ باز هم فراموش کردم فراموشش کنم.
۱۵_ وجدان چیزی است که انسان را از لذت بردن هنگام گناه باز می دارد.
۱۶_ دروغ يعني تقديم هديه شيطان به ديگران.
۱۷_قند خون مزه تلخي به زندگي مي دهد.
۱۸_لب هايم آلزايمر گرفته و لبخند را فراموش کرده است.
۱۹_همه چيز بر وفق مراد است و بعضي ها سوار بر خر مراد.
۲۰_آرشيو سکوت پُر است از فريادهاي منزوي.
۲۱_کليه نوشته هايم سنگ ساز شده است.
۲۲_حرف هاي خام به مغزم صدمه مي زند.
۲۳_ فرياد از سکوت تقاضاي پناهندگي کرد.
۲۴_ ديوار جدايي را عدم تفاهم مي چيند.
۲۵_ آن هايي که زبانشان دراز است شخصيتي کوتاه دارند.
۲۶_ پشه ها با پوست تنم دارت بازي مي کنند.
۲۷_ خيلي ها بزرگ مي شوند اما به بزرگي نمي رسند.
۲۸_ بيشتر اوقات، موهاي سرم را با لالايي سشوار مي خوابانم .
۲۹_ دلم براي آدم هاي گرسنه کباب است.
۳۰_ وقتي غمگينم نگاهم کدر مي شود.
۳۱_آن ها که بلند فکر مي کنند، هيچ وقت کوتاه نمي آيند.
۳۲_وقتي کاسه سرم داغ مي شود، افکارم را فوت مي کنم.
۳۳_ مثل زود پز باش , در حالی که می جوشی به آرامی سوت بزن.
۳۴_ شاید حکیم نظامی پزشک ارتش بوده است.
۳۵_ شنا کردن در جهت جریان آب , از ماهی مرده هم بر می آید.
۳۶_ در مواقع بیکاری مشغول قتل عام ایام هستم.
۳۷_ چشمانش شور بود اما خودش بی نمک.
۳۸_ زیبایی اش را به لوازم آرایشش تبریک گفتم.
۳۹_ گاهی حتی تاجر نمک هم نمک نشناس می شود.
۴۰_ بعضی ها صدایشان ضعیف است و بعضی ها گوش هایشان کثیف.
۴۱_ برای آنکه از خاطرات دوران مجردی لذت ببرد , ازدواج کرد.
۴۲_ امید بخشیدن بی هدف به مردم مثل آب دادن به گلهای کاغذی است.
۴۳_ سایه ها در هوای ابری خستگی در می کنند.
۴۴_ اون هایی که شما را آدم حساب نمی کنند , ریاضی بلد نیستند.
۴۵_ برای آن که «آینده»اش را خراب کنند «حال»ش را گرفتند.
۴۶_شايد فکاهي همان فکر کاهي باشد.
کاریکلماتور حاصل پیوند "کاریکاتور" و "کلمه" است. این نامی است که احمد شاملو
بر نوشتههای پرویز شاپور گذاشت. چون به نظر شاملو، نوشتههای شاپور
کاریکاتورهایی بود که با کلمه بیان شده بود.
کاریکلماتور، مخاطبهای آگاه و اندیشمند دارد که آنها را با تبسم، به تفکر وادار
میکند. بسیاری از جملات طنز در نگاه اول یک شوخی ساده و خندهدار بهنظر
میرسد ولی اثرات واقعی آن پس از کمی تفکر و شاید تعجب برای مخاطب آشكار
میشود. نمونه های کاریکلماتور را می توان در عرصه های مختلف خصوصا اجتماعی
دید یا شنید و بطورکلی وقتی عاشق طنز باشی و بزرگترین آرزویت فقرزدایی از
شادی باشد آنوقت است که کاریکلماتور بیشتر برایت شیرین و دلنشین می شود.