قول میدم بد نکنم درحق خودم


وقتی میری اداره.....صبر داشته باش!!

صبحم رو خندان و خوشحال شروع کردم نسکافه مو خوردم وهی لبخند میزدم...(نه اینکه گفتن با لبخند زیباتر میشین) و هی افکار مثبت از بر میکردم...لباس پوشیدم و بازم خوشحال mp3پلیر رو گذاشتم توی گوشم و یه آهنگ مکش مرگ ما رو  آوردم و بازم خوشحال رفتم رسیدم اداره مورد نظر که کار داشتم....تا آخرین لحظه هم یادم میاد خوشحال بودم ...والا....بعد رفتم اتاق مورد نظر و قیافه ی بی خود مورد نظر بدجور خورد توی صورتم....ولی خب هنوزم خوشحالی خودمو نگه داشته بودم ولبخند میزدم....با لبخند کارم رو گفتم ...آقای فلان ببخشید اینا همونا ست که قبلا دوبار آوردم خدمتون ایراد گرفتین الان رفع ایراد شده  لطف کنید کارشو انجام بدین....بعد از کلی ور زدن با همکار خانمش...وحرفایی که حتی یه ذره هم برام جذابیت نداشت سرشو کرد توی کاغذای من و منم خوشحال که هرچی ایراد گرفته رفع کردم و زدم تو صورتش ...سرشو بلند کرد میگه ببین اینجا یه تاریخ بجای 91 زده 92 ...من :|.....لبخند زدم خیلی صبورانه....آقا سخت نگیرید حالا اون یه اشتباهی کرده خودم درستش میکنم ://....امضاءکرده داده دست من برم طبقه بالا یه همکار دیگه ش امضاء کنه اومدم پایین میبینم نیستش بهم میگن رفته بیرون...خوشحالی لحظات قبلم  کم کم بی رنگ شد و من هی عصبانی تر....45 دقیقه بعد...آقا با اون قیافه حق به جانب پیداش شده ... اعتراض میکنم که آقا ما اینجا چند سانت چمن زیر پامون سبز شده ...خیلی تند و ناراحت جواب میده که چیکار کنم رفتم وسایل خریدم واسه اداره ...من: خب بدین دربون بره این کارا رو انجام بده ...باز خیلی ناراحت یه مقدار چرت و پرت در جوابم داد ...من هم چون باید کارمو انجام میداد دندون سر جیگر گذاشتم و بقیه بحثو کات کردم در واقع مشت توی دهن خودم زدم مشتی که دوست داشتم درست بزنم زیر چشم طرف تا یادش بمونه کار ارباب رجوع مهمتر از کار خودشه ....خلاصه با اعصاب داغون بیرون اومدم حالم طوری بود که دلم میخواست همونجا کنار خیابون بشینم بزنم زیر گریه از این همه خرابی ....چطوری میشه اینهمه نادرستی درست بشه ....

90.....91

چند ساعت دیگه به سال جدید مونده...اگه بخوام دروغش رو بگم چقدررررخوبه همه چی و من کلا خوشحالم ...ولی راستش اینه که حسی ندارم ته دلم....بهرجهت بخاطر اینکه یه حسی بدم به خودم یه سری چیزها رو به خودم یادآوری میکنم اینکه  اگر نیستند ...حداقل این دوتا کنارم هستند پس میشه بخاطرش خوشحال شد...آدمای دوست داشتنی که من رو دوست دارن ومنم اونا رو،پش میشه خوشحال شد...یکی که توی لحظاتم هست خیلی زیاد کسی که ....آره ...پس میشه خوشحال شد....واینکه هنوزم میتونم خوشحال باشم هرچند با نوسان ولی بازم خوبه....


آرزو میکنم کسانی که نیستند در بین ما روحشان قرین رحمت باشه.....آرزو میکنم کسانی که در بند هستن به

ناحق ؛آزاد بشن....آرزو میکنم همه چی یه خورده بهتر بشه...

سال نو  مبارک.....سال خوبی باشه برای همه

خیلی زود داره سال جدید میاد،بین شلوغی خونه و شلوغی ذهنم....یه جای خالی برای نشستن پیدا میکنم

و فکر کردن به اینکه دیگه فکر نکنم:)

چهارشنبه سوری مبارک...

زردی من از تو ، سرخی تو از من

غم برو شادی بیا ، محنت برو روزی بیا

چيزهايي هست كه نميدانم

نه اصلا را ضي كننده نيست،قرار نبود به اين شكل در بيايد...فكر ميكرد ميتواند نقش قديسه ايي را داشته باشد كه كل زندگيش را طبق خواسته خدا زندگي كرده است...همان خواسته هايي كه از كودكي در مدرسه ،خانه جامعه ،به او ديكته شده بود،و فكر ميكرد بله همين است...هيچ وقت فكر نمي كرد در يك شب خيلي معمولي فرو بريزد و باورهايش آوار شود بر سر وجودش....شك كرد...شك زندگيش را تلخ كرد ...فكر ميكرد چيزي نميداند و نميفهمد...همه چيز دگرگون شده بود سوال ؛آيا همه چيز اين است و يا چيزي غير از اين هم وجود دارد!!؟؟قداست همه چيز جلوي چشمانش فرو ريخت...

او هنوز هم درگير ترديد است بهم ميريزد ميافتد بلند ميشود زندگي ميكند وگاهي هم زندگي نمي كند ...همان موقع هايي كه دچار ركود ميشود ...همان لحظاتي كه گم ميشود...وقتي برميگردد لبخند ميزند و ادامه ميدهد...

خدا برايش رئوفتر مهربانتر و بخشنده تر شده...اين برايش خيلي شيرين است كه فكر كند خدا همين است كه او فكر ميكند...خدا همين اسن كه درون اوست قدرت ماورائي كه در لحظاتي خاص مثل نسيمي خنك در او جاري ميشود...

اگرچه اين روزها مزه تلخي را حس ميكند ...ولي ميداند كه اين چيزيست كه نميتواند از دستش فرار كند يا آن را دور بزند بايد طي شود....


دلت...

چه چيز حجم تو خالي دلت را پر خواهد كرد،دلي كه هردم به حالي در ميآيد وچگونه خواهي دانست كه چه ميخواهد ؛دلي كه كه از فرياد لبريزاست و حنجره اي  كه همراهي نميكند اين فرياد را...ميان فريادهاي دلت دفن خواهي شد طوري كه اصلا وجود نداشته اي خاطر ه اي محو...

اند احوالات اين روزهاي ما...

اگر آسمان را از تو بگيرن..... خواهي مرد!!!!؟؟

نه!!!....عادت خواهم كرد!!!

چه چيزي روي احساست پشتك ميزند!!؟

وقتي با آدمها روبرو ميشوي نمي دانم چه چيزي مانع ميشود كه ،مقداري از احساسات واقعييت را پشت لبخندها ونگاها يت پنهان كني،شايد ترس از كه او چگونه فكر خواهد كردنهاست كه هميشه مجبوري خودت را بروز ندهي مخفي كني پنهان شوي تا تو را نبيندد ،ولي آيا اينكه طرف مقابل چگونه مي انديشد و چه مي انديشد اينقدر مهم است يا اينكه به من مربوط ميشود اين منم كه ميان انبوه حسها گرفتار ميشوم واين منم كه ميخواهم از دستشان خلاص شوم و راحتر نفس بكشم،ولي هميشه چيزي هست كه جلوي راحتر نفس كشيدن تو را بگيرد ....

موانعي مثل ديگران چگونه فكر خواهند كرد ،اين طرز فكر باتو رشد ميكند و اينطور به نظر ميرسد كه هرچند ميخواهي از دستش خلاص شوي ولي توي ناآخودآگاه ذهنت روي احساساتت پشتك ميزند و تو ناگزيري كه فكر كني او چه فكري ميكند...

تو وقتي تماما خودت ميشوي ،وهرآنچه را كه احساست ميگويدبه زبان مي آوري ،ميبيني كه طرفت چه رندانه رفتار ميكند وهرچه صادقانه تر برخورد كني بيشتر آسيب ميبيني ....

براي در امان ماندن بهتر نيست كه نيمي از خودت را مخفي كني يا اينكه........؟!!!!!!

نمي دانم شايدم آسيب ديدن بهتر از مخفي كاريست حداقل باخودت رو راست بودي!!!!


روزگار غريبيست ،نازنين!!

دهانت را می‌بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم.
دلت را می‌بویند
روزگارِ غریبی‌ست، نازنین
و عشق را
کنارِ تیرکِ راهبند
تازیانه می‌زنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بُن‌بستِ کج‌وپیچِ سرما
آتش را به سوخت‌بارِ سرود و شعرفروزان می‌دارند.
به اندیشیدن خطرمكن،  روزگارِ غریبی‌ست، نازنین
آن که بر در می‌کوبد شباهنگام
به کُشتنِ چراغ آمده است
  نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنکه قصابانند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کُنده و ساتوری خون‌آلود
 روزگارِ غریبی‌ست، نازنین
و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کبابِ قناری
بر آتشِ سوسن و یاس
 روزگارِ غریبی‌ست، نازنین
ابلیسِ پیروزْمست
سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است.
 خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

                                                                               "شاملو"

شعري از فروغ!


بر روي ما نگاه خدا خنده مي زند.

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم

زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش

پنهان ز ديدگان خدا مي نخورده ايم


پيشاني ار ز داغ گناهي سيه شود

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا

نام خدا نبردن از آن به كه زير لب

بهر فريب خلق بگوئي خدا خدا


ما را چه غم كه شيخ شبي در ميان جمع

بر رويمان ببست به شادي در بهشت

او مي گشايد ... او كه به لطف و صفاي خويش

گوئي كه خاك طينت ما را ز غم سرشت


توفان طعنه خنده ما را ز لب نشست

كوهيم و در ميانه دريا نشسته ايم

چون سينه جاي گوهر يكتاي راستيست

زين رو بموج حادثه تنها نشسته ايم


مائيم ... ما كه طعنه زاهد شنيده ايم

مائيم ... ما كه جامه تقوي دريده ايم

زيرا درون جامه بجز پيكر فريب

زين هاديان راه حقيقت نديده ايم!


آن آتشي كه در دل ما شعله مي كشيد

گر در ميان دامن شيخ اوفتاده بود

ديگر بما كه سوخته ايم از شرار عشق

نام گناهكاره رسوا! نداده بود


بگذار تا به طعنه بگويند مردمان

در گوش هم حكايت عشق مدام! ما

«هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد بعشق

ثبت است در جريده عالم دوام ما»
ادامه ...

                                                                                       "فروغ فرخزاد"

معضل!!

دستهايم پر است از خريدهاي كه بابتشان پولم راداده ام،مقدار قابل توجهي گرما به سمت ما هجوم مي آورد و همچنان كه داريم به خودمان دلداري ميدهيم كه چه ميشود كرد هرجايي بلاخره آب و هوايي دارد و حالا گندترينش قسمت ماشده چه اشكال دارد بايد باز هم خوشحال باشم ،اخم نكنم و لبخند بزنم چون اينطوري زيباترم و جاي اخم روي پيشانيم نماند(وقت فكر كردن به يك مسئله ناگهان از قطب جنوب سر در ميآورم!!)توي همين احوالات ديدم طرف چپم سنگيني ميكند،يك خانم با خالكوبي هاي زياد و كاغذي در دست _كه حتما ميتوانست نسخه باشد!!_به ما چسپيده،اسم ادبيش ميشود متكدي!والتماس ميكند كه"بده ،بده ديگه"منم برايش قسم خوردم كه"به جون مادرم اگر داشته باشم "البته شايد ميتوانستم در كمال سخاوتمندي عروسك هورتون را كه براي تولد دختر دايي كوچولويم گرفته بودم را به او بدهم ولي خب دقيقا نمي دانستم كه انيميشن هورتون را ديده يابايد سي دي آن را هم به او ميدادم تا بداند اين فيل بامزه همان هورتون است كه حتي به يك ذره هم اهميت ميداد!!حتي هورتون هم ديدگاهش در مورد دنيابهتر از ماست ،اهميت دادن به يك ذره(دوباره رفتم قطب جنوب) خودم را از دستش خلاص كردم و همانطور كه مي رفتم به اين فكر كردم كه به او بايد چيزي مي دادم يانه!!؟البته كه او به كم قانع نبود،آدم نميداند چه كار كند:

بدهد:چون شخصيتش را خرج كرده و رو زده!!

ندهد:چون عادت ميكنند و تبديل مي شوند به معضل اجتماعي(البته كه قبلا تبديل شده اند)


صداي زيباي بنان و مرضيه كه بوي جوي موليان را مي خوانند ازاسپيكر پخش ميشود،امشب بسي دل ما گرفته است واشك ما هم بي بهانه و با بهانه در مي آيد وبغض هاي در آستانه تركيدن ،خودم خوب ميدانم هيچ وقت تاريخش را يادم نخواهد رفت تاريخ كوچت به جايي كه نمي شناسم نمي دانم حالت خوبست يانه اگر كه جوياي حال ما باشي خوبيم  ودر تلاش براي دانستن معني زندگي كاش پيامكي ارسال مي كردي و خبر ميدادي كه اوضاعت چگونه است البته راستش را بخواهي اين روزها اوضاع شبكه مخابرات درهم است وپيامكهاي ماهم به زور ميرسد چه برسد به راه به اين دوري، راستي ميداني كه بن لادن مرده است خودم خبرش را توي بي بي سي خواندم مثل اينكه واقعا اين بار به همان جايي رفته كه همه خواهيم رفت ،البته به قسمتي كه شايد زياد به او خوش نگذرد،اوضاع مملكت هم تعريفي ندارد البته همه خبرگزاريها و رسانه ملي اين را تكذيب مي كنند ومرتب عكس فنچ و كبوتر نشان ميدهند ،و ديگر اينكه من نمي دانم ما به كجا داريم مي رويم ولي اين را مطمئن هستم كه تو جايت از ما بهتر است هرچند به روشني درك نمي كنم كه دقيقا كجايي ، بهر جهت عزيزترينم اين اوضاع و احوال ما بود رويت را از راه دور مي بوسم و اينكه دلم از دوريت تنگ شده!!

افكار يك آدم بد خواب!!

تلاش براي خواب رفتن  تلاشيست كه محكوم به شكست است !!

آري من اينك در اين وقت صبح حالي بس خوش دارم در تاريكي و كم نوري اتاق به دنبال كليد "ي "ميگردم!

چشمهايم مي سوزد و ذهنم بيشتر ! من دقيقا مي دانم كه هم اكنون خرگوش لالا كرده و همينطور آن گنجشكهاي معصوم ولي چيزي كه نمي دانم اين است كه من اينجا چه كار ميكنم من الان بايد خواب باشم چرا خوابم نمي برد اينهم نمي دانم يعني ميدانم ،ديشب به خاطر مهماني رفتن و تناول كردن چاي فراوان آنهم ساعت دوازده به اين بلاي خانمان سوز دچار شده ام ،توهمات فانتزي از سر وكولم بالا مي روند و دارم دچار هزيان گويي ميشوم آه چه كسي بود صدا زد ستاره !!؟كفشهايم كو يادم مي آيد ظهر دم كرده ي تابستان بود نه يعني صبح دم كرده تابستان بود  من توي كوچه بازي ميكرم افتادم پيشانيم زخم برداشت  بقيه اش را يادم نمي آيد يك چيز ي يادم آمد عروسك قشنگم را دختر عمويم خراب كرد چرا هنوزم هم به چرايش فكر ميكنم اين نور لعنتي چشمم را اذيت ميكند سردردم هم دارد به وطن بر ميگردد !!

فرضيه:اگر من حالا به تختم برگردم خواب خواهم رفت!!؟

پ ن:به قول دختر خاله ام آدم اينطور مواقع است كه ميداند زندگي چقدر سخت است!!

پ ن:خدايا يه ذره خواب چيزي از بزرگيت كم نميكند ،بده مابريم دنبال كارمون!

دارم ميرم...

رفتم...

خواهم رفت....

فعل رفتن را هم كه صرف كردم ،اميدوارم زياد معلوم نباشه كه حالم بده::)))


دير گاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا مي خواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنه اي نيست دراين تاريكي
در و ديوار به هم پيوسته
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد
مي كنم هر چه تلاش
او به من مي خندد
نقشهايي كه كشيدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هايي كه فكندم در شب
روز پيدا شد و با پنبه زدود
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است
جنبشي نيست دراين خاموشي
دست ها پاها در قير شب است
 
"سهراب سپهري"

پ ن:چه قدر به حال اين روزهاي من شبيه !!

پ ن:روح سهراب عزيز قرين رحمت.

چگونه بهتر شوم!!!

من ميتوانم به راحتي اينقدر جيغ بزنم كه صدايم بگيرد و ديگر نتوانم جيغ بزنم ،اما يعني مي شود بعداز اين جيغ  حالم بهتر شود!!!؟

من ميتوانم از در خانه كه بيرون رفتم شروع به دويدن كنم آن هم به هيچ كجا،اما يعني ميشود كه بعد از دويدنم حالم بهتر شود!!!؟

من ميتوانم سوار دوچرخه ام بشوم وهي پا بزنم و پا بزنم وخيلي  خيلي دور شوم بروم به سمت دريا  آن قسمتي كه مرغان دريايي اجتماع كرده اند وآنقدر بمانم كه جزيي از فضا شوم تا ديگرمرغهاي دريايي بدون ترس كنارم راه بروند،اما يعني مي شود كه من ..................

چقدر دلم ميخواهد دور شوم دور  ،دور ،دور آنجا در آن جاي دور دور دور احتمالا من بهترم !!

يك نفس عميق ميكشم وتمام بد حاليم را پوووووف ميكنم به بيرون ،حالا من بهترم!!:)


يادي از او!!

پس از مرگم مزارم را با آب و صابون بشویید تا هر کس از مزارم رد شد بخوره زمین بخندم روحم شاد شه....قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم. .. بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید..... به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم! ...... ورثه حق دارند با طلبکاران من کتککاری کنند..... عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است..... بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم. کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد! .....مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند...... روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست. .....کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند...... شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید..... گواهینامه رانندگیام را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد...... در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند...... از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش میطلبم..... به مرده شوی بگویید مرا با چوبک بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم..... چون تمام آرزوهایم را به گور میبرم، سعی کنید قبر مرا بزرگ بسازید که جای جسدم باشد.

 وصیت نامه حسین پناهی

برگرفته شده از فيس بوك (ويولت)

تعطيلات خود را چگونه گذرانده ايد؟!!

هم اكنون شش هفت روز مدوام است كه كلهم خانواده هروز صبح ميزنيم بيرون وعصر هنگام آن زمان كه آفتاب رنگ عوض مي كند ،به خانه هايمان بر ميگرديم ،هر روز هم يه جا ميريم پيرو عادت كردن آدمها به مكاني خاص ،ماهم اصرار ويژه اي براي رفتن به خونه باغ داريم .خونه باغ مكانيست كه يه خونه دارد وچندين كرت متوالي از گوجه فرنگي فلفل دلمه،اسفناج پياز و و و...ويك زمين نسبتا باز براي بازي !

خدايي من ديگه چشم بسته هم ميتوانم بروم برسم آنجا،هرچه هم اصرار ميكنم به اينكه ملت كمي ذائقه اشان را تغيير بدهند فايده ندارد ما توي زمان نه يعني توي مكاني خاص گير كرده ايم چشم اميدم به سيزده به در است بلكه دست بشويند از اين عاديت قديمي ومكانمان راتغيير بدهيم ببينيم واقعا آسمان جاي ديگر چه رنگيست و آيا همين رنگيست؟!

براي اداي دين به خونه باغ عزيزمان آنجا جاي باصفايست وآدم راحت است ،بچه ها بازي ميكنن واز در و ديوار بالا هم بروند ،رفته اند كسي كاري بهشان ندارد،بزرگترها بلند بلند حرف ميزنند وگاهي هم همه باهم حرف ميزنند وچه خيالي! ترقه ميزنيم ،موزيك همراه با حركات موزون داريم كه اينجا يك گشت ارشاد يا هدايت كننده به راه راست داريم (همانا دايي بزرگ)كه مرتب مي گويد آروم باشيد ،زشته ،اينجا همسايه است ،وماآنقدر شكلك در مي آوريم كه لبخند ميزند و ما هم كه بي جنبه كارمان را از سر ميگيريم. دركل خونه باغ خيلي جاي خوبيست البته نه شش روز هفته آدميزاد به تنوع احتياج دارد بخدا!!

به روايتي امروز پنج شنبه ست واينكه 11فروردين پس فقط دو روز مانده به پايان تعطيلات خب غرض از گفتن تقويم تاريخ.....هيچ ؛بنده غرضي نداشتم فقط جهت يادآوري به خودم بود والا غير.

و ديگر همين!

90

سال جديد هم اومد اين جمله خييييييييلي تكراريه ولي چه كنيم كه مجبور به تكرار خيلي از جملات هستيم مثل سال نو مبار يا سال خوبي داشته باشيد يا عيد تون مبارك ولي من اين جملات تكراري رو دوست دارم ،به من حس خوبي مي ده،چقدر عيدها رودوست دارم،خونه هاي توي كوچه ما اكثرا درخت نارنج دارند نزديك بهار همه شكوفه ميدن بوي خوش بهار نارنج منو مست ميكنه، دم عيد اينقدر كار دارم كه هميشه تا چند ساعت قبل از سال تحويل هم بايد اينور واونور بدوم تا همه چيز اونجور كه دوست دارم باشه يه وسواس عجيب براي رفتن به سال جديد!!      

2012دنيا قراره تموم بشه !!مدركش هم موجوده !!فيلمش هم هست خيلي وقت پيش خودم ديدمش به جون خودم !! خيلي قشنگ دنيا ميريزه بهم بعدش تموم دنيا رو آب برميداره وتمام!! خوبه امسال كمال استفاده رو ببريم تا دنيا برقراره؛ دارم حساب ميكنم تا ژانويه چند ماه مونده حالا من دقيقا نمي دونم تا سال نو ميلادي شد دنيا تموم ميشه يا تا آخر سال 2012وقت داريم اينو توي فيلم نگفت!!

خودم رو دارم از روبرو مي بينم تو اين زاويه كه ايستادم  ودارم نگاه مي كنم زياد راضي نيستم ،خيلي كار دارم اگر همه ي اين كارها  رو انجام بدم خيلي وضعيتم راضي كننده ميشه ، خوب سال جديده آدم خيلي بهتره از اين تصميمات قشنگ بگيره براي تغيير روحيه هم خوبه حالا اگه به سرانجام رسيد چه بهتر واگرم نرسيد خب دوباره تصميم ميگيره !!

وخلاصه سال پيش رو اميدوارم خيلي اميدوارم كه سالي باشه كه دنيا يه كم بهتربشه حالا دنيا نشد كشور خودم ! يعني كشور خودم هم نشد شهرم اي بابا شهرم هم نه!خب كاشكي  حداقل خودم بهتر بشم ! 


*اميدوارم زندانيها بزودي آزادي نصيبشان شود و خانواده هايشان دلشان شاد شود*      "آمين"


چهارشنبه........سوري:حاضر!!!!

اي چهارشنه ي دوست داشتني من كه نام فاميلت سوري ست ،بيا ؛ هرچند آمادگيم

مثل پارسال نيست ولي مي توانم با اين بضاعت اندك شرمنده ات نشوم،سال پيش بقدر

تركاندن شهر ،خودم و  دايي وپسر خاله هاي ريز و درشتم مهمات تهيه كرديم ولي امسال حس

جمع آوري نبود ترجيح داديم با باقيمانده سال پيش مراسم پذيرايي را انجام دهيم!!

بيا بلكه حالمان به روز شود!!

امشب آتشي بپا خواهيم كرد ، خود را تمام قد در آن مي اندازيم..........اوه نه !!!

يك لحظه اتمسفر بالاي سرم سنگين شد و حس كردم يقينم به انداره ي ابراهيم پيامبر است.

اين متن در حالي نوشته مي شود كه جويباري بالاي لبمان راه افتاده وهمين كه مي خواهد سر

ريز شود ، باتمام قوا ميكشيمش بالا!!

خوش بگذرد**



حال و روز نگاري!!

امروز ۱۴اسفند هوا غبار آلوده، مثل ذهن اكثر آدمها!

من!خسته

من!..........

من ! شانه هايم سنگين و به نظر مي رسد كه گرفتار رنجي بي پايان شده ام..