"ستایش و حمد پروردگار"

اول دفتر به نام ایزد دانا

صانع پروردگار حی توانا

اکبر و اعظم خدای عالم و آدم

صورت خوب آفرید و سیرت زیبا

از در بخشندگی و بنده نوازی

مرغ هوا را نصیب و ماهی دریا

قسمت خود می‌خورند منعم و درویش

روزی خود می‌برند پشه و عنقا

حاجت موری به علم غیب بداند

در بن چاهی به زیر صخره صما

جانور از نطفه می‌کند شکر از نی

برگ‌تر از چوب خشک و چشمه ز خارا

شربت نوش آفرید از مگس نحل

نخل تناور کند ز دانه خرما

از همگان بی‌نیاز و بر همه مشفق

از همه عالم نهان و بر همه پیدا

پرتو نور سرادقات جلالش

از عظمت ماورای فکرت دانا

خود نه زبان در دهان عارف مدهوش

حمد و ثنا می‌کند که موی بر اعضا

هر که نداند سپاس نعمت امروز

حیف خورد بر نصیب رحمت فردا

بارخدایا مهیمنی و مدبر

وز همه عیبی مقدسی و مبرا

ما نتوانیم حق حمد تو گفتن

با همه کروبیان عالم بالا

{{دیوان اشعار سعدی}}


"مرد طمعکار"

روزی مردی در راهی میرفت. تخته سنگی دید که روی زمین افتاده بود. روی آن نوشته شده بود:مرا برگردان تا فایده ای به تو برسد. آن مرد طمع کرد و با هزار زور و زحمت آن سنگ را برگرداند. دید که در آن طرف سنگ نوشته شده است:آدم طمعکار به جایی نمی رسد. مرد از آن همه زحمتی که کشیده بود آن قدر ناراحت و عصبانی شد که با سنگ دیگری به جان آن تخته سنگ افتاد.ناگهان تکه سنگی بر سر خودش خورد و بر زمین افتاد و مرد.

                                                 منبع:((جوامع الحکایات))

"حکایت بهلول(ره) و شیخ جنید بغدای"

آورده اند که شیخ جنید بغدادي به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او می رفتند شیخ از احوال بهلول پرسید . مریدان گفتند او مرد دیوانه اي است . شیخ گفت او را طلب کنید و بیاورید که مرا با او کار است . تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند و شیخ را پیش بهلول بردند . چون شیخ پیش او رفت دید که خشتی زیر سر نهاد و در مقام حیرت مانده شیخ سلام نمود بهلول جواب او را داد و پرسید کیست ؟ گفت من جنید بغدادي ام بهلول گفت تو اي ابوالقاسم که مردم را ارشاد می کنی آیا آداب غذا خوردن خود را می دانی ؟ گفت : بسم الله می گویم و از جلوي خود می خورم . لقمه کوچک برمی دارم . به طرف راست می گذارم آهسته می جوم و به لقمه دیگران نظر نمی کنم . در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی شوم .هر لقمه که می خورم الحمد لله می گویم و در اول و آخر دست می شویم . بهلول برخواست و گفت : تو می خواهی مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز آداب غذا خوردن خود را نمی دانی و به راه خود رفت . پس مریدان شیخ گفتند یا شیخ این مرد دیوانه است . جنید گفت : دیوانه اي است که به کار خویشتن هشیار است و سخن راست را از او باید شنید و از عقب بهلول روان شد و گفت مرا با او کار است . چون بهلول به خرابه اي رسید باز نشست . بهلول باز از او سوال نمود تو که آداب طعام خوردن خود رانمی دانی آیا آداب سخن گفتن خود را می دانی ؟ گفت : سخن به قدر اندازه میگویم و بی موقع و بی حساب نمی گویم و به قدر فهم مستمعان می گویم و خلق خدا را به خدا و رسولش دعوت می نمایم . چندان سخن نمی گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می کنم پس هرچه تعلق به آداب کلام داشت بیان نمود . بهلول گفت : چه جاي طعام خوردن که سخن گفتن نیز نمی دانی . پس برخواست و به راه خود برفت . 
مردیان شیخ گفتند این مرد دیوانه است تو از دیوانه چه توقع داري . جنید گفت : مرابا او کار است شما نمی دانید . باز به دنبال او رفت تا به بهلول او رسید . بهلول گفت تو از من چه میخواهی تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی دانی آیا آداب خوابیدن خود را می دانی ؟ گفت آري می دانم . چون از نماز عشا فارغ می شوم داخل جامه خواب می گردم پس آنچه آداب خوابیدن بود که از بزرگان دین رسیده بیان نمود . 
بهلول گفت : فهمیدم که آداب خوابیدن هم نمی دانی خواست برخیزد جنید دامنش را گرفت و گفت اي بهلول من نمی دانم تو قربه الی الله مرا بیاموز . گفت تو ادعاي دانایی می کردي ؟ شیخ گفت : اکنون به نادانی خود معترف شدم . بهلول گفت : اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل شام خوردن آن است که لقمه حلال را باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جاي آوري فایده ندارد و سبب تاریکی دل می شود . و در سخن گفتن باید اول دل پاك باشد و نیت درست باشدو آن سخن گفتن براي رضاي خدا باشد و اگر براي غرضی یا براي امور دنیوي باشد یا بیهوده و هرزه باشد به هر عبارت که بگویی وبال تو باشد پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکتر باشد و در آداب خوابیدن اینها که گفتی فرع است . اصل این است که در دل تو بغض و کینه و حسد مسلمانان نباشد . حب دنیا و مال در دل تو نباشد و در ذکرحق باشی تا به خواب روي . جنید دست بهلول را بوسید و او را دعا کرد و مریدان که حال او را بدیدند که او را دیوانه می دانستند خود را و عمل خود را فراموش کردند و از سر گرفتند . نتیجه آن است که هر فرد بداند از آموختن آن چیزي که نمی داند ننگ و عار نباید داشت، چنانچه شیخ جنید از بهلول آداب خوردن ، سخن گفتن و خوابیدن را آموخت .

                                          منبع:{{بحار الانوار جلد5 }}


"برخی از علایم ظهور حضرت امام زمان(عج)"

ضمن عرض تبریک آغاز امامت دوازدهمین اختر تابناک زمین و آسمان امامت و ولایت حضرت حجت بن الحسن العسکری(عج) به سراغ علایم ظهور آن حضرت می روم.

1.درشب بیست و سوم ماه مبارک رمضان منادی ندا کند که:{{الحق مع العلی و شیعه}} و در آخر همین روز منادی از طرف شیطان(علیه لعنه) ندا کند که:{{الحق مع العثمان و شیعته}}. پس آنها که صاحب یقین نباشند و دلهایشان به مرض شک و شبهه دچار باشدبه صدای دوم گمرا ه شوند و آنها که صاحب یقین باشند و احادیث اهل بیت را شنیده اند که ندای دوم از طرف شیطان است و اعتقاد به فرموده ی ایشان داشته باشند ثابت بمانند.

2.حضرت حجت خود جامه ی سفید پوشیده و دو انگشتر در دست دارد یکی از حسن بن علی بن ابی طالب(ع) که روی آن نوشته :{{انی واثق بر حکمت}} و یکی از حسین بن علی بن ابی طالب(ع) که بر روی آن نقش بسته است :{{انا مستجیر یا امان الخائفین}}.

3.در روز پنجشنبه ظهور کند و در جمعه روزی مقارن با عاشورا(دهم محرم) در وقت نماز ظهر قیام کند.ذوالفقار حضرت امیرالمومنین بر کمر بسته / زره حضرت جعفر طیار بر تن کرده / و قضیب پیغمبر در دست گرفته و سه علم همراه داشته باشد که روی یکی از آنها نوشته :{{الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا}} و بر علم دوم نقش بسته است :{{یوفون بالنذر و یخافون یوما کان شره مستطیرا}} و بر علم سوم حک شده است :{{لا اله الا الله محمد رسول الله علی ولی الله و وصی رسول الله والحسن والحسین و التسعه من ولد حجج الله}}

4.منادی حضرت حجت ندا کند : هیچکس طعام و شراب با خود بر ندارد. وسنگی که موسی بن عمران(ع) همراهش بوده بر شتری بار شود و همراه حضرت باشد.در هر منزلی که فرود آیند چشمه های زیادی از آن سنگ روان باشد و هر تشنه که از آن آب بیاشامد سیراب گردد و جملگی اصحاب آن حضرت و چهارپایان را آب کافی باشد.

5.خدای عزوجل دین حضرت را بر سایر دین ها مسلط گرداند.اولین کلمه ای که حضرت صاحب الامر بر زبان جاری سازد این باشد :{{بقیت الله خیرلکم ان کنتم مومنین}} و بعد از آن می فرماید :{{انا بقیت الله و خلیفت الله و حجت علیکم}} و سلام نکند هیچکس به او مگر بدین طریق :{{السلام علیک یا بقیت الله فی الارض}} و هربتی و صنمی که بوده باشد در آن آتش بیفتد و بسوزد.

علائم قیام و ظهور آن حضرت والا مقام بسیار باشد که من 5 مورد را که جالب و مهمتر هستند به طور اختصار بیان کردم و حال عده ای از علائم ظهور آن حضرت:
1.خروج سفیانی 2.خروج یمانی 3.خروج شامی 4.خروج دجال 5.فرو ریختن دیوار مسجد کوفه 6.کشته شدن شیطان(علیه لعنه) و اتباع ملعونش به دست پیغمبر اطهر و علی مرتضی 7.کشتن نفس زکیه 8.مهتاب گرفتگی در پنجم و آخر ماه و گرفتن مهتاب در اول یا آخر ماه از روز اول خلقت دنیا تا روز آخر آن اتفاق نیفتاده است 9.خورشید گرفتگی در پانزدهم ماه و این یعنی کسوف در میان ماه 10.جبرئیل از آسمان ندا کند :{{این مهدی آل محمد ابوالقاسم م ح م د بن الحسن است امام نهم از اولاد حضرت حسین بن علی(ع) از او اطاعت کنید تا هدایت شوید و با او مخالفت نکنید که گمراه می گردید.

علائم ظهور آن حضرت بسیار است اما من در اینجا آنهایی را بیان کردم که نسبت به بقیه مهم هستند.

                                          منبع:{{مصلح جهان}}

 

"معجزه ای از حضرت امام زمان(عج)"


 

ابو جعفر روایت کرد که : حق تعالی مرا فرزندی عطا کرده بود.نامه به حضرت صاحب (عج) نوشتم رخصتی جهت ختنه کردن آن مولود طلبیدم.پیش از ارسال نامه آن کودک در روز هفتم ولادتش فوت نمود.نامه ای دیگر نوشته عرضه داشتم که مرا فرزندی شده بود فوت نمود.آن حضرت جواب نوشت که : حق سبحانه ترا فرزند دیگری در عوض می دهد باید آن را احمد نام کنی و بعد از آن نیز ترا فرزند دیگری خواهد داد او را جعفر نام کن.ابو جعفر گوید : که در مدت دو سال خدا مرا دو پسر عطا نمود .چنانچه حضرت فرموده بود یکی را احمد نام نهادم و دیگری را نیز جعفر نام گذاشتم.

 

منبع :(( تحفت المجالس در معجزات چهارده معصوم))                        

                                                

"فرعون و شیطان(علیه لعنه)"

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن. فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد. فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد. شیطان گفت خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد. بعد خطاب به فرعون گفت من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟ پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی. شیطان پاسخ داد زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.

                                          منبع:{{انسان و شیطان}}

"وصیت لقمان حکیم"

لقمان حكیم در توصیه به فرزندش اظهار نمود: فرزندم ! دل بسته به رضاى مردم و مدح و ذم آنان مباش ؛ زیرا هر قدر انسان در راه تحصیل آن بكوشد به هدف نمى رسد و هرگز نمى تواند رضایت همه را به دست آورد فرزند به لقمان گفت :  معناى كلام شما چیست ؟ دوست دارم براى آن مثال یا عمل و یا گفتارى را به من نشان دهى . 
لقمان از او خواست با هم بیرون بروند بدین منظور از منزل همراه درازگوشى خارج شدند. پدر سوار شد و پسر پیاده دنبالش به راه افتاد در مسیر با عده اى برخورد نمودند. بین خود گفتند: این مرد كم عاطفه را ببین كه خود سوار شده و بچه خویش را پیاده از پى خود مى برد. چه روش زشتى است ! لقمان به فرزند گفت :  سخن اینان را شنیدى . سوار بودن من و پیاده بودن تو را بد دانستند؟ گفت : بلى ! 
 پس فرزندم ! تو سوار شو و من پیاده به دنبالت راه مى روم پسر سوار شد و پدر پیاده حركت كرد باز با گروهى دیگر برخورد نمودند آنان نیز گفتند: این چه پدر بد و آن هم چه پسر بى ادبى است اما بدى پدر بدین جهت است كه فرزند را خوب تربیت نكرده لذا او سوار است و پدر پیاده به دنبالش راه مى رود در صورتى كه بهتر این بود كه پدر سوار مى شد تا احترامش محفوظ باشد اما اینكه پسر بى ادب است به خاطر اینكه وى عاق بر پدر شده است از این رو هر دو در رفتار خود بد كرده اند. لقمان گفت : سخن اینها را نیز شنیدى ؟ گفت : بلى ! 
لقمان فرمود:  اكنون هر دو سوار شویم هر دو سوار شدند در این حال به  گروهى دیگر از مردم رسیدند آنان با خود گفتند: در دل این دو آثار رحمت نیست هر دو سوار بر این حیوان شده اند و از سنگینى وزنشان پشت حیوان مى شكند اگر یكى سواره و دیگرى پیاده مى رفت ، بهتر بود. لقمان به فرزند خود فرمود: شنیدى ؟ فرزند عرض كرد: بلى ! لقمان گفت : حالا حیوان را بى بار مى بریم و خودمان پیاده راه مى رویم مركب را جلو انداختند و خودشان به دنبال آن پیاده رفتند باز مردم آنان را به خاطر اینكه از حیوان استفاده نمى كنند سرزنش كردند. در این هنگام لقمان به فرزندش گفت :  آیا براى انسان به طور كامل راهى جهت جلب رضاى مردم وجود دارد؟ بنابراین امیدت را از رضاى مردم قطع كن و در اندیشه تحصیل رضاى خداوند باش ؛ زیرا كه این كار آسانى بوده و سعادت دنیا و آخرت در همین است.

 


                                            منبع:((پندها و اندرزها))

"چند عکس به مناسبت عید سعید غدیر خم"

                  ..........{{برای دیدن عکسها به ادامه ی مطلب مراجعه کنید}}..........

ادامه نوشته

"قسمتی از خطبه ی رسول اکرم در غدیر خم"

پس از این که پیامبراعظم(ص) از حج بازگشت در راه برگشت در محلی به نام غدیر خم دستور ایستادن داد وسپس فرمود تا از جهاز شتران برای او منبری ساختند سپس خود و علی مرتضی بر روی آن مستقر گشتند. پس از آن دستور فرمودند که بگویینداشخاصی را که در جلوی کاروان حرکت می کردند بازگردند و افرادی هم که هنوز نرسیده بودند خود را سریع تر برسانندو پس از آن که همگی جمع شدند رسول مسلمین پس از حمد و ثنای خدای عزوجل و اعلام رسمی ولایت و امامت دوازده امام معصوم فرمودند: ای مردم هیچ علم و دانشی نیست مگر این که خداوند آن را در من گرد آورده است و هر دانشی را که فرا گرفته ام به امام متقیان آموخته ام و هیچ علمی نیست جز آنکه به علی یاد داده ام و او امام و پیشوای آشکار است. ای مردم راه اختلاف و دوری از او را مپویید و از او جدا مشوید و از پذیرش ولایت او روی مگردانید. او است که به سوی حق هدایت میکند و خود به آن عمل می کند و باطل را نابود می سازد و از آن باز می دارد. سرزنش هیچ سرزنشگری در راه خدا در او اثر نمی کند. او اولین کسی بود که به خدا و رسولش ایمان آورد و خود را فدای رسول خدا کرد و همواره با رسول خدا بود در حالی که هنوز هیچ یک از مردان جز او با من خدا را عبادت نمی کردند. ای مردم او را گرامی بدارید که خدایش برتری عطا کرده و به او روی کنید که خدا او را پیشوای شما قرار داده است. ای مردم او امامی از سوی خدا است و خدا توبه ی کسی را که ولایت او را انکار کند هرگز نمی پذیرد و خدا هرگز چنین کسی را نمی آمرزد. بر خدا حتم است که نسبت به کسی که درباره ی او از فرمانش سرپیچی کند چنین کند و او را عذابی زشت و ابدی بچشاند. پس بر حذر باشید از مخالفت کردن با او و این که در آتشی در آیید که هیزمش آدمیان و سنگ ها است و برای کافران آماده شده است. ای مردم سوگند به خدا که نخستین پیامبران و فرستادگان به من بشارت داده اند و من واپسین پیامبران و فرستادگان هستم و بر تمام آفریده ها از اهل آسمان ها و زمین حجتم. پس هر کسی در این باره شک کند بر کفر جاهلیت پیشین است و هرکس در موردی از گفته های من تردید نماید در حقیقت در همه ی آن ها شک کرده و نصیب چنین شک کننده ای آتش دوزخ است. ای مردم خداوند با این فضیلت از جانب خود بر من منتی نهاد و احسانی به من ارزانی داشت و خدایی جز او نیست. ستایش از جانب من تا همیشه و تا زمانی باقی است در همه ی حال ویژه ی او است. ای مردم برتری علی را ارج بگزارید زیرا او پس از من در بین زنان و مردان عالم برترین انسان است. خداوند به وسیله ی ما روزی مردم را نازل کرده تا موجب بقای خلق شود. نفرین شده است و مورد خشم است کسی که این گفته ی مرا نپذیرد و با آن موافقت نکند. آگاه باشید این خبری است که جبرئیل از سوی خدای بلند مرتبه برای من آورده و گفته است: (( لعنت و خشم من بر آن کس باد که با علی دشمنی ورزد و ولایتش را نپذیرد.)) پس باید هرکس در انتظار آنچه برای فردای خود پیش فرستاده باشد. در مخالفت با او و لغزیدن گام ها پس از استواری آن ها از خدا نترسید بی شک به آنچه می کنید خدا آگاه است. ای مردم بی شک علی امر پروردگار است همان امری که خدای بلند مرتبه در کتابش ذکر فرمود:{{ این که کسی بگوید:دریغا بر آن کوتاهی که در امر خدا کردم.}} ای مردم در قرآن تامل کنید و به آیات آن پی ببرید در محکماتش دقت نمایید و از متشابهاتش بپرهیزید. به خدا سوگند هیچ کس مشکلات آن را برای شما آشکار نمی سازد و تفسیرش را برایتان شرح نمی دهد مگر آن که نزد من است. و بازوی علی مرتضی را گرفته و بلند کرد و فرمود: 

"{{من کنت مولا فهذا علی مولا}}" 


"{{هرکه من مولای اویم پس علی مولای اوست}}" 

او برادر و وصی من است و کسی است که دوستی اش از سوی خدای عزوجل بر من فرود آمده است.ای مردم علی و پاکان از فرزندان من ثقل اصغراند و قرآن ثقل اکبر. هر یک از آنان نشان دهنده و موافق دیگری است. این دو از هم جدا نمی شوند تا این که در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. آنان امنای الهی در بین مردم و حکمرانان او در زمین اند. هشدار که من رسالت خود را انجام دادم آگاه باشید که من پیغام الهی را رساندم بدانید که من فرمان خدا را به شما خبر دادم. هشدار که من مطلب را آشکار نمودم آگاه باشید که آنچه خدای عزوجل فرمود از سوی او برای شما گفتم. بدانید که جز این برادر من کسی امیرمومنان نیست و پیشوایی مردمان جز برای او روا نمی باشد. 

************************************************************************************** 
در این قسمت خطبه ی پیغمبر ادامه میابد اما به دلیل زیاد بودن آن را ننوشتم. پیغمبر اسلام حضرت مصطفی الامجد 2 ماه و 10 روز معادل 70 روز بعد از روز غدیر خم وفات نمودند.

"معجزه ای از حضرت باقرالعلوم علم النبیین اول والاخرین(ع)"

عبدالله بن عطار روایت می کند که: وقتی شوق ملازمت حضرت باقر(ع) بر من غالب شد روی به مدینه نهادم و در شبی وارد مدینه شدم که در اثنای راه هوا سرد شد و باران می بارید. من سرما خوردم و تر شدم. نصف شب به در خانه ی آن حضرت رسیدم و با خود گفتم:(( که در این وقت شب تصدیع دادن آن حضرت خلاف ادب است.)) و در همین فکر بودم که در دهلیز بخوابم تا روز شود یا آنکه در را بکوبم. در فکر بودم که آواز آن حضرت را شنیدم که به کنیزی می فرمود:(( در خانه را به جهت عبدالله بگشا که از باران تر شده و سرما خورده است.)) پس کنیز در را گشود و به شرف ملازمت آن مولا رسیدم.

                                              منبع:((تحفت المجالس: جلد2))

"حکایت"

پدری با پسری گفت به قهر       

که تو آدم نشوی جان پدر          

حیف از آن عمر که ای بی سرو پا

در پی تربیتت کردم سر           

دل فرزند از این حرف شکست     

بی خبر از پدرش کرد سفر        

رنج بسیار کشید و پس از آن        

زنده گشت به کامش چو شکر     

عاقبت شوکت والایی یافت           

حاکم شهر شد و صاحب زر       

چند روزی بگذشت و پس از آن     

امر فرمود به احضار پدر            

پدرش آمد از راه دراز               

نزد حاکم شد و بشناخت پسر         

پسر از غایت خودخواهی و کبر     

نظر افکند به سراپای پدر             

گفت گفتی که تو آدم نشوی            

تو کنون حشمت و جاهم بنگر         

پیر خندید و سرش داد تکان           

گفت این نکته برون شد از در         

من نگفتم که تو حاکم نشوی            

گفتم آدم نشوی جان پدر 


منبع:((نفهات الانس جامی))             

"آمدن رسول خدا به خواب امیر اسماعیل سامانی"

امیر اسماعیل سامانی پادشاه خراسان در یک روزی هفت قدم با عالمی مشایعت کرد. شبی در خواب رسول خدا(ص) را دید که به او می گوید:((ای اسماعیل فرزند من را عزیز داشتی و احترام کردی من از خدا خواستم تو را ذلیل نکند و هفت نفر از اولاد تو سلطنت کنند در عوض آن هفت قدم که با آن عالم مشایعت کردی. اما احترامات آن ها بعد از مردن این است که: تمام اشیاء برای آن ها استغفار می کنند. آسمان ها و زمین برایشان گریه می کنند و خاک بدن های آنان را نمی پوساند.))


                                             منبع:((ثمرت الحیات جلد3))

"تخته سنگ"

در زمان های گذشته پادشاهی تخته سنگی را در وسط راهی قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و بعضی از ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار آن تخته سنگ گذشتند. بسیاری هم غر و لند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است. نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود به کنار سنگ رسید بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را در کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای را دید که در زیر تخته سنگ قرار داده شده بود. کیسه را باز کرد و در داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد. پادشاه در آن یادداشت نوشته بود: (("هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد"))

 

                                               منبع: ((1200داستان از نقاط مختلف جهان))           

"مگس و پادشاه"

مردی کنار پادشاهی نشسته بود. پادشاه خوابش می آمد اما هر وقت که چشم های خود را می بست تا بخوابد مگسی می آمد و روی صورت او می نشست. پادشاه با دست محکم به صورت خود می زد که مگس را دور کند. مدتی گذشت و پادشاه از آن مرد پرسید:((اگر گفتی چرا خداوند مگس را آفریده است؟)) مرد گفت:((مگس را آفریده تا زورگویان بدانند بعضی وقت ها زورشان حتی به یک مگس هم نمی رسد!))


                                                     منبع:((جوامع الحکایات))

"حکایت"

یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد وشب خیز بودمی و مولع زهد و پرهیز. شبی در خدمت پدر رحمت الله علیه نشسته بودم و همه ی شب را دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته. پدر را گفتم:((از اینان یکی سر بر نمی دارد که دو گانه ای بگزارد چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند.)) گفت:((ای جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن است که در پوستین خلق افتی.))


                                            منبع:((گلستان سعدی: در اخلاق درویشان))

"داستان التماس کردن همراه عیسی به او"

 

گشت با عیسی یکی ابله رفیق       

استخوانها دید در گودی عمیق       

گفت ای روح الله آن نام سنی         

که بدان تو مرده را زنده کنی         

مر مرا آموز تا احسان کنم            

استخوانها را بدان با جان کنم         

گفت خاموش که این کار تو نیست   

لایق انفاس و گفتار تو نیست         

کان نفس خواهد ز باران پاکتر       

وز فرشته در روش چالاکتر          

عمرها بایست تا دم پاک شد           

تا امین مخزن افلاک شد               

خود گرفتی این عصا در دست راست 

دست را دستان موسی از کجاست؟    

گفت اگر من نیستم اسرار خوان        

هم تو بر خوان نام را بر استخوان      

گفت عیسی یا رب این اسرار چیست؟  

میل این ابله در این گفتار چیست؟       

چون غم خود نیست این بیمار را         

چون غم جان نیست این مردار را        

مرده ی خود را رها کرده است او        

مرده ی بیگانه را جوید رفو               

چون که عیسی دید که آن ابله رفیق       

جز که استیزه نمی داند طریق             

خواند عیسی نام حق بر استخوان          

از برای التماس آن جوان                   

حکم یزدان از پی آن خام مرد            

صورت آن استخوان را زنده کرد        

از میان بر جست یک شیر سیاه          

پنجه برزد کرد نقشش را تباه             

کله اش برکند و مغزش ریخت زود      

همچو جوزی که اندر او مغزی نبود      

گفت عیسی چون شتابش کوفتی            

گفت زان رو که تو زو آشوفتی             

گفت عیسی چون نخوردی خون مرد        

گفت در قسمت نبودم رزق خورد            

ای بسا کس همچو آن شیر ژیان              

صید خود ناخورده رفته از جهان


                                  منبع:(( مثنوی مولانا: دفتر دوم))             

"دزد استخوان"

مردی با همسایه ی خود  دشمن شده بود..از او پرسیدند:((چرا با همسایه ات دشمنی میکنی؟)) گفت:((چند روز پیش مهمانی برایم رسیده بود.برای او سر بریان گوسفند خریدم.مهمان خورد و رفت. من هم برای کوری چشم دشمنانم استخوان های آن را به دیوار خانه ام آویزان کردم.همسایه استخوانها را برداشته و بر سر در خانه ی خود آویزان کرد.او می خواهد به مردم بفهماند که سر بریان را او خریده نه من.به خاطر همین است که با او دشمنم!))

                                     منبع:((جوامع الحکایت))

"حکایت"

فرمان روایی فرزندان خود را پند می داد و در آن میان چوبه ی تیری از تیردان بیرون کشید و به آنها داد و گفت:((بشکنید.)) به اندک نیرویی شکسته شد. دیگر بار دو عدد داد. باز به آسانی شکستند. بدین ترتیب بر تعداد چوبها افزود تا به بیش از ده رسانید.آنگاه زورآزمایان از شکستن آن درماندند.پس روی به آنها کرد و گفت:((ای فرزندان حال شما در زندگی این چنینن است. تا هنگامی که یاور و پشتیبان هم باشید دشمن نمیتواند بر شما چیره شود و سالیان دراز می توانید پیروز و ظفرمند به سر ببرید.))                                                                                                                                                                                                                                                                منبع:((جامع التواریخ خواجه رشیدالدین فضل الله))

"حکایت"

دو درویش با هم سفر می کردند یکی از آن دو هیچ پولی با خود نداشت اما در جیب
دیگری پنج دینار بود . درویش بی پول با خیال آسوده راه می رفت و همه جا به
آسانبی می خوابید اما دوستش از ترس این که پنج دینارش را بدزدند خواب به
چشمانش نمی آمد و همیشه احساس نگرانی می کرد سر انجام آن دو در ضمن سفر ،
به سر یک چاه رسیدند. شب بود و آن دو نشستند تا استراحت کنند. درویش بی
پول دراز کشید و به خواب رفت اما درویش دیگر ، نخوابید و پی در پی به دور
و برش نگاه می انداخت و می گفت چه کنم!؟ چه کار کنم!؟ دوستش یکبار بیدار
شد و دید هم سفرش نخوابیده است و دلواپس و نگران به نظر می رسد . پس نشست
و با تعجب پرسید چرا نمی خوابی؟! چرا نگران هستی آن درویش پاسخ داد راستش
را بخواهی من پنج دینار در جیبم دارم و می ترسم اگر بخوابم دزدی برسد و آن
را ببرد ! دوست اوگفت : پنج دینارت را به من بده تا نگرانی تو را بر طرف
کنم . درویش دست در جیبش کرد و دینار ها را به دوستش داد و دوست او هم هر
پنج دینار را در چاه انداخت و گفت: حالا آسوده شدی و می توانی با خیال
راحت بخوابی.


                                                  منبع:((قابوس نامه))

"3 عکس به مناسبت شهادت امام صادق(ع)"

                ..........برای دیدن دیگر عکس ها به {ادامه مطلب} مراجعه کنید..........

ادامه نوشته

"یک معجزه از حضرت امام جعفر صادق"

روزی امام جعفر صادق(ع) گذرش بر پیرزنی افتاد که با دو طفل خردسال خود گریه می کردند و ماده گاو مرده ای نزدیکشان افتاده بود.آن حضرت پرسید:((ای ضعیفه چرا گریه می کنی؟)) عرضکرد:((چرا گریه نکنیم که معاش من و اطفالم از این ماده گاو بود اکنون مرده است و در کار خود حیران مانده ام.)) حضرت گفت:((می خواهی که گاو تو زنده شود؟)) پیرزن گفت:((ای بنده ی خدا این مصیبت بس نیست که تو هم تمسخر می کنی؟)) حضرت فرمود:((حاشا که تمسخر کرده باشم.)) و لب مبارک را جنبانید و پای بر آن گاو زد فی الحال آن گاو بر خاسته و بر پای ایستاد. آن زن از غایت خوش حالی گفت:((به رب الکعبه این شخص عیسی بن مریم است.)) حضرت خود را در میان مردم انداخته و روان شد که مبادا کسی بر این کار مطلع شود.


                       منبع:((تحفت المجالس در معجزات چهارده معصوم(ع) ))

"داستان کلیسای حافر"

روزی در یکی از مجالس یزید بن معاویه(علیه لعنه العذاب) سفیری از طرف پادشاه کشور روم به پیش آن لعین آمده بود. اتفاقا در آن روز سر مبارک آقا اباعبدالله(ع) در ظرفی مقابل آن ملعون شراب خوار بود. سفیر روم از یزید ملعون سوال کرد:((ای یزید این سر متعلق به چه کسی است؟)) آن لعین سگ باز پاسخ داد:(( این سر متعلق به حسین بن علی(ع) و نوه ی رسول خداست.)) آن مرد گفت:((نفرین بر تو باد که فرزند پیغمبر خود را میکشی.)) سپس آن نصرانی به یزید ملعون گفت:(( ای یزید آیا تا به حال ماجرای کلیسای حافر را شنیده ای؟)) آن ملعون از خدا بی خبر گفت:((بگو تا بشنویم.)) سفیر گفت:(( میان سرزمین عمان و چین دریایی است که یک سال راه مسافت دارد در آن جا هیچ شهر و دیاری نیست جز یک شهر که بزرگترین شهر روی زمین می باشد. در این شهر کلیساهای زیادی وجود دارد که بزرگترین آن ها کلیسای حافر می باشد. در محراب این کلیسا حقه ای از طلا آویخته شده و در میان آن حقه ناخنی وجود دارد که می گویند این ناخن متعلق به الاغی است که حضرت عیسی بر روی آن سوار میشده! هر ساله عده ی زیادی از مسیحیان به آن کلیسا آمده و اطراف آن حقه طواف میکنند.آری نصرانی این گونه رفتار میکند ولی شما نوه ی پیامبر خود را می کشید.)) یزید(علیه لعنه العذاب) گفت:(( این مسیحی را بکشید!)) سپس نصرانی شهادتین را بر زبان خود جاری ساخت و مسلمان گشت و بر بالای سر آن ظرف رفته راس مبارک آقا اباعبدالله را بر سینه چسبانید تا زمانی که به درجه ی رفیع شهادت نایل شد.((رحمت خدابر او باد و لعنت تمامی موجودات بر آل ابوسفیان.انشاءالله))


              منبع:((لهوف سیدبن طاووس(ره) در باب:حوادث پس از شهادت))

"داستان دزدی که حفره می کند و می گفت دهل میزنم"

این مثل بشنو که شب دزد عنیذ

در بن دیوار حفره می برید   

نیم بیداری که او رنجور بود  

طق طق آهسته اش را می شنود

رفت بر بام و فرو آویخت سر 

گفت اورا: در چه کاری ای پدر

خیر باشد نیمه شب چه می کنی؟

تو کیی؟گفت:دهل زن ای سنی  

در چه کاری؟گفت: می کوبم دهل

گفت: کو بانگ دهل ای بوسبل   

گفت: فردا بشنوی این بانگ را   

نعره ی یاحسرتا یا ویلنا           

من چو رفتم بشنوی تو بانگ دهل 

آن زمان واقف شوی بر جزء کل


                 منبع:((مثنوی مولانا: دفتر سوم)) 

 

"ممثل شدن دنیا در روز قیامت"

روز قیامت که می شود دنیا را به صورت پیر زنی گیس سفید و بسیار بد صورت می آورند در صحرای محشر. به مردم می گویند:(( میشناسید این را؟)) می گویند:(( پناه می بریم به خدا از شناختن او.)) می گویند:(( این دنیاست که برای خاطر او باهم دشمنی می کردید.)) پس او را به جهنم می برند. می گوید:(( پس اتباع من چه شدند؟)) خداوند می فرماید:(( ملحق کنید به او متابعان و دوستانش را.)) پس همه ی آن هارا به جهنم می برند.(( لعنت خدا و همه ی موجودات بر آن ها باد))

                                   منبع:((اتفاقات در قیامت))


"آمدن پیغمبر به خواب سلطان محمود غزنوی"

سلطان محمود در سه چیز شک داشت. یکی این که: فرزند سبکتگین است. دوم: در حدیث:((العلما عورثت الانبیا)) سوم: در روز قیامت. شبی در لباس مبدل گردش می کرد. رسید بر در یک دکان بقالی دید یک طلبه ورق کتابی در دست دارد می آید دم چراغ بقال نگاه می کند و بر میگردد.گاهی بقال می گوید:((آخوند بس است این همه درس خواندی چه شدی که می آیی این جا دو دقیقه مطالعه می کنی که ملا شوی؟)) سلطان محمود فهمید که این طلبه فقیر است و در منزلش چراغ ندارد که مطالعه کند. این بود که قدری به او پول داد و گفت:(( برو در منزل خود چراغ روشن کن و مشغول مطالعه شو.)) در همان شب پیغمبر را به خواب دید که به او میفرمود:((ای پسر سبکتگین خدا تو را در دو دنیا عزیز گرداند چنانکه تو وارث من را عزیز گردانیدی.)) با این خواب که سلطان محمود دید هر سه شکش به یقین تبدیل شد و راحت گردید.


                                     منبع:((ثمرت الحیات جلد3))

"عبادت کردن شیطان(علیه لعنه) در آسمان ها"

شیطان در هر آسمانی هزار سال خدا را عبادت کرد و در هر آسمانی او را به اسمی می خواندند. بقسمی عبادت کرد که ملائکه گمان کردند شیطان هم از آن هاست. در بهشت به شیطان عزرائیل می گفتند یعنی:عزیز کرده ی خدا زیرا که در تمام آسمان ها به جز خدا عزیز تر از شیطان و مقربتر از او در میان ملائکه کسی نبود. گاهی در عرش و گاهی هم در بهشت مشغول عبادت بود. گاهی برای او منبر می گذاشتند می رفت بالای منبر ملائکه را موعظه می کرد و آداب عبادت تعلیم آن ها می نمود. روزی از در بهشت می گذشت دید روی در بهشت نوشته شده است: به همین زودیها یکی از بندگان مقرب را به جهت نافرمانی اش از مقام قرب بیرون می کنیم و طوق لعنت به گردن او می اندازیم. عرض کرد:((الهی اذن بده من هم او را لعنت کنم.)) خداوند نیز به او اذن داد. هزار سال خود را لعنت می کرد بدون این که بداند دارد خودش را لعنت می کند. ملائکه از این امتحان خیلی ترسیدند شب و روز گریه می کردند. عاقبت پیش شیطان رفته و گفتند:(( دعا کن خداوند ما را از این امتحان ایمن نگه دارد.)) پس او در حق همه دعا کرد اما از روی آن غروری که پیدا کرده بود به واسطه ی کثرت عبادت در حق خود دعا نکرد. تا این که خداوند آدم را خلق کرد. هزار سال بدن آدم بدون روح در بهشت افتاده بود. شیطان از بقل او گذشت دست خود را بر شکم او زد و گفت:(( اگر از من بالاتر باشی اطاعت تو را نمی کنم اگر زیر دست من باشی تو را اعانت می کنم. تا آن که خطاب شد به ملائکه بر آدم سجده کنید. همه سجده کردند مگر شیطان که تکبر کرد و سجده نکرد. پس خداوند او را لعنت کرد و از درگاه خود راند.((لعنت الله علیه ))                                                                                                                                                                                                                                                                                                                        ((منبع:ثمرت الحیات جلد3))

"آمدن شیطان به خدمت حضرت نوح(ع)"

وقتی که حضرت نوح در حق قومش نفرین کرد و همگی هلاک شدند شیطان آمد پیش آن حضرت و عرض کرد:((تو بر من منتی داری میخواهم تلافی کنم.)) آن حضرت فرمود:((چه منتی بر تو دارم؟)) آن لعین عرض کرد:((قومت را نفرین کردی و همه هلاک شدند و دیگر کسی نماند که من او را فریب دهم و تا مدتی آسوده هستم.)) حضرت نوح(ع) فرمود:((حالا می خواهی چگونه تلافی کنی؟)) آن لعین گفت:(( در سه جا به فکر من باش که من حاضرم. اول: وقتی که در منزلی تنها باشی ملتفت خود باش که من حاضرم. دوم: وقتی می خواهی میان دو نفر حکم کنی. سوم: وقتی که غضب بر تو چیره شد مواظب خود باش که من تو را به مهلکه می اندازم.))                                                                                                                                                                                                                                                                                                                   ((منبع:ثمرت الحیات جلد3))

"باخبر شدن امام حسن(ع) از نیت بد ابن ملجم(علیه لعنه)"

در روایات است که: هنگامی که ابن ملجم مرادی(علیه لعنه) را نزد امام حسن آوردند آن لعین به حضرت امام گفت:((یک سخن سری دارم می خواهم در گوشی به شما بگویم.))امام حسن(ع) تقاضای او را رد کرد و فرمود:((او می خواهد گوش مرا با دندانش بجود.)) آن لعین گفت:((سوگند به خدا اگر به من امکان می داد گوشش را از ته سوراخش می کندم.)) لعنت خدا و همه ی موجودات بر او باد.   ((انشاءالله))                                                                                                                                                                                                                              منبع:((501 معجزه از حضرت امام حسن(ع) ))

"2 حکایت"

بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد.پسر را گفت:((که نباید این سخن با کسی در میان بنهی.)) پسر گفت:((ای پدر فرمان تو راست لکن خواهم مرا بر فایده ی این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست؟))پدر گفت:((تا مصیبت دو نشود یکی نقصان مایه و دیگری شماتت همسایه.))                                                                                                                   ***                                                                                                                                                                                                                            جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر چندانکه در محافل دانشمندان نشستی زبان سخن ببستی. باری پدرش گفت:((ای پسر تو نیز آنچه دانی بگوی.))پسر گفت:((ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم.))                                                                                                                                                                                                                                                                                          منبع:((گلستان سعدی:در فوائد خاموشی))  

                            

"سوالات مردی از امیرالمومنین علی(ع)"

مردی آمد خدمت حضرت امیرالمومنین(ع) و عرض کرد که: من هفتصد فرسخ راه آمده ام نزد شما تا هفت سوال از شما بپرسم. امام فرمودند: سوال کن آنچه میخواهی.پس آنمرد عرضکرد که:چه چیز است که از آسمان بزرگتراست؟ و چیست که از زمین وسیع تر است؟ و چیست که از آتش گرم تر است؟و چیست که از زمهریر سرد تر است؟ و چیست که از دریا غنی تر و بی نیاز تر است؟و چیست که از سنگ سخت تر است؟و چیست که از یتیم ضعیف تر است؟ حضرت علی(ع) فرمودند:بهتان بر بی گناه از آسمان بزرگتر است و حق از زمین وسیع تر است و حرص از آتش گرم تر است و حاجت بردن به سوی آدم بخیل از زمهریر سردتر است و بدن آدم قانع از دریا بی نیاز تر است و دل کافر از سنگ سخت تر است و سخن چین از یتیم ضعیف تر و بیچاره تر است.                                                                                                                                                                                                                منبع:((کشکول شیخ محمد منتظری یزدی))