وفاداری

در دنیای مجازی و حقیقی گم شده ایم. فراموش کرده ایم داشته ها و نداشته هایمان را.

امروز بعد از مدت ها قصه گو را در جست و جو کردم و عجیب بود که هنوز وجود داشت. انتظار اینهمه وفاداری را از بلاگفا نداشتم.

سپاس که خاطره های مرا در دلت نگه داشته ای بلاگفای عزیز.

حسادت

حسودی ام می شود به سکوتی که جای من در شعرهایت نشسته است...!

باران

اشکی که روزها منتظرش بودم... باریدن گرفت...!

.

.

.

کاش بودی و آغوشت را داشتم در این باران بی امان دلتنگی...

!

تکلیفت را با دلم روشن کن!

اگر دیگر نیستی... چرا  کسی در دلم جا نمی گیرد؟

ماهی

می گریزی...

مثل ماهی از دست شعرهایم!

بی خوابی

رو به سقف

رو به دیوار

چشم های بسته

چشم های باز

رو به دیوار

رو به سقف

رو به دیوار

چشم های خسته

.

دیگر نمی گویم...

این قصه تا صبح ادامه داشت!

برای "خواننده" عزیز

عاشقی را یادم رفته است...

یادم رفته است می خوابیدم، بیدار می شدم، نفس می کشیدم، تو را می دیدم!

یادم رفته است و ابلهانه می پرسم... چگونه می شود کسی را به حد پرستش دوست داشت؟

-یادم... رفته است...

-کجا؟

-نمی دانم!

رفته است به سرزمین هایی ناشناخته، به دنیایی دور از ذهن...

یادم رفته است و احساس می کنم... هیچ گاه باز نمی گردد! 

بهار

مست کرده است کوچه از بوی بهار نارنج ها

.

.

.

زیر پایم می لغزد!

 

بهار ۱۳۹۲

...

از آن روزی که نیامدی... میز صبحانه را دو نفره می چینم

.

.

.

شاید سر زده بیایی!

درد

وقتی تو نیستی برای در و دیوار شعر بخوانم؟

.

می خواهم صد سال خاکستری بدون تو شاعر نباشم!!!

به جهنم که حرف هایم در دلم ورم می کنند و عاقبت دق می کنم...

مریم شده ام انگار...

بدون تو آبستن دردهایی ام که هرگز زاده نمی شوند و تنها، مرا باد می کنند و باد می کنند و باد می کنند!

تا به حال جنین بیست و چند ساله دیده ای: دردهایم که شعر نمی شوند بدون تو...

زنده باد اسب دریایی

کاش اسب دریایی بودم...!

.

.

.

خیالم راحت بود که مردی دارم سر به زیر، نجیب که تنها با من است نه با هیچ زن دیگری... بار فرزندانانمان را چون دیگر پدران به دوش من نمی گذارد و نمی رود به امان خدا...!

حتی زمانی که باردار است مرا ترک نمی کند تا استراحت کند... با من می رقصد٬ می خندد، و به گردش می رود...

خیالم راحت بود که مردم از مردی تنها اسمش را یدک نمی کشد.

از وقتی اسب های دریایی را شناخته ام به زندگی امیدوارترم...

عشق هنوز گه گاه خود را نشان می دهد... گاه در آن اعماق اقیانوس!

ادامه نوشته

سکوت

گاهی کلمات آن قدر حقیرند که ویران می کنند آن چه را که به زیبایی تمام آراسته است.

بگذار سکوت کنیم و لمس کنیم حسی را که در بطن زمان جاریست؛ بگذار سر به ابتذال هیاهو فرود نیاویم...

بیا سکوت را زمزمه کنیم!

.

.

.

دلم برای دوست داشتنت تنگ خواهد شد.

اندوه شیرین

و خاطره ی اولین عشق همیشه با من است...!

...

نسبم شايد برسد

به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك "سيلك"

نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.

.

.

.

سهراب

قصه ی بی نام

مردی دیدم که هر شب در خواب می گریست بر دردهایش...

صبح که بر می خواست سبک بود و عاشق... بی آن که بداند چرا!

.

.

.

پ.ن: مثل تمام شب هایی که با آرزوی تمام شدن داستان زندگی می خوابم اما صبح با یه شور تازه بیدار

می شم...

تنهایی

 

تنهایی خود را مقدس بدار و تا زمانی که چیزی مقدس تر از نیافته ای در تنهایی خود بمان

...

گاهی اوقات بعضی اتفاقا اونقدر تلخن که آدم ترجیح می ده بمیره اما اون اتفاق واقعیت نباشه...

.

افسوس که هیچ وقت این اتفاق نمی افته!

. . .

کاش مرده بودم و امروز نبودم.

هر روزی عاشوراست!

-آیا لشکر یزید مسلمان نبود؟!

.

.

.

.

...

پ.ن: هر چند من اینجا از قصه ها می نویسم اما... کربلا قصه نبوده است!

بی آن که خود بخواهند

- کاظم رو به خورشید در حال غروب ایستاده بود و گه گاهی عقب و جلو می‌رفت. دستانش را به سوی نامعلومی نشانه می‌گرفت و بالا و پایین می‌برد.

هر از چند گاهی دستش را سایه‌بان چشمانش می‌کرد و به دور دست خیره می‌شد و بعد برمی‌گشت و به کسانی که می‌دید و من نمی‌دیدم با اشاره‌ی دست می‌فهماند که به این طرف بیایید.
و مثل آفتابگردان‌های زرد دوباره رو به خورشید می‌چرخید و باز هم همان حرکات تکراری را از سر می‌گرفت؛بی آن که خسته شود.

البته چند بار هم لابه لای همان حرکات شلوار کردی خاکی رنگ و گشادش را با دست بالاتر کشید و آب بینی‌اش را هم با آستینش پاک کرد.
حاجی حضرت، پدر علی و کاظم و جعفر بود که همسایه‌ی مادربزرگم‌اند در یک آبادی کوچک که زادگاه مادرم است.
هر سه پسر او از ناتوانان ذهنی‌اند که ثمره‌ی یک ازدواج و شاید عشقی بین دو خویشاوند‌اند بی آنکه خود بخواهند.
علی که چند سال پیش وقتی من هنوز دبیرستان را تمام نکرده بودم در یک تصادف کشته شد و به قول مادر: راحت شد.
جعفر و کاظم هنوز هستند و روزها و شب‌ها در امتداد جاده‌ی بلند و پیچ در پیچ روستا راه می‌روند و می‌خندند و با کسانی که می‌بینندشان و من نمی‌بینم حرف می‌زنند.
راستی!
سهم کاظم و جعفرها از این دنیای بزرگ  بی‌در و پیکر ما چیست؟؟

 پ.ن: قصه ی همه ی ما آدما قصه ی کاظم و جعفرهاست با این تفاوت که آدما به ما نمی گن دیوونه و به اونا می گن!!!

پ.ن: کسی از دکتر کالیگاری خبری نداره؟ مدت هاست مطبشو بسته...!

                                                                                                         

پیامبران دل ها

گاهی باد حس تنهایی ما را فریاد می زند.... بادها شاید پیامبران دل هایند.

.

.

.

روزها کش دارند و کم تحمل.

خسته ام اما دو دستی به زندگی چسبیده ام!!!

احمقانه نیست؟