وفاداری
امروز بعد از مدت ها قصه گو را در جست و جو کردم و عجیب بود که هنوز وجود داشت. انتظار اینهمه وفاداری را از بلاگفا نداشتم.
سپاس که خاطره های مرا در دلت نگه داشته ای بلاگفای عزیز.
امروز بعد از مدت ها قصه گو را در جست و جو کردم و عجیب بود که هنوز وجود داشت. انتظار اینهمه وفاداری را از بلاگفا نداشتم.
سپاس که خاطره های مرا در دلت نگه داشته ای بلاگفای عزیز.
.
.
.
کاش بودی و آغوشت را داشتم در این باران بی امان دلتنگی...
اگر دیگر نیستی... چرا کسی در دلم جا نمی گیرد؟
مثل ماهی از دست شعرهایم!
رو به دیوار
چشم های بسته
چشم های باز
رو به دیوار
رو به سقف
رو به دیوار
چشم های خسته
.
دیگر نمی گویم...
این قصه تا صبح ادامه داشت!
یادم رفته است می خوابیدم، بیدار می شدم، نفس می کشیدم، تو را می دیدم!
یادم رفته است و ابلهانه می پرسم... چگونه می شود کسی را به حد پرستش دوست داشت؟
-یادم... رفته است...
-کجا؟
-نمی دانم!
رفته است به سرزمین هایی ناشناخته، به دنیایی دور از ذهن...
یادم رفته است و احساس می کنم... هیچ گاه باز نمی گردد!
.
.
.
زیر پایم می لغزد!
بهار ۱۳۹۲
.
.
.
شاید سر زده بیایی!
.
می خواهم صد سال خاکستری بدون تو شاعر نباشم!!!
به جهنم که حرف هایم در دلم ورم می کنند و عاقبت دق می کنم...
مریم شده ام انگار...
بدون تو آبستن دردهایی ام که هرگز زاده نمی شوند و تنها، مرا باد می کنند و باد می کنند و باد می کنند!
تا به حال جنین بیست و چند ساله دیده ای: دردهایم که شعر نمی شوند بدون تو...
.
.
.
خیالم راحت بود که مردی دارم سر به زیر، نجیب که تنها با من است نه با هیچ زن دیگری... بار فرزندانانمان را چون دیگر پدران به دوش من نمی گذارد و نمی رود به امان خدا...!
حتی زمانی که باردار است مرا ترک نمی کند تا استراحت کند... با من می رقصد٬ می خندد، و به گردش می رود...
خیالم راحت بود که مردم از مردی تنها اسمش را یدک نمی کشد.
از وقتی اسب های دریایی را شناخته ام به زندگی امیدوارترم...
عشق هنوز گه گاه خود را نشان می دهد... گاه در آن اعماق اقیانوس!
بگذار سکوت کنیم و لمس کنیم حسی را که در بطن زمان جاریست؛ بگذار سر به ابتذال هیاهو فرود نیاویم...
بیا سکوت را زمزمه کنیم!
.
.
.
دلم برای دوست داشتنت تنگ خواهد شد.
نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.
.
.
.
سهراب
صبح که بر می خواست سبک بود و عاشق... بی آن که بداند چرا!
.
.
.
پ.ن: مثل تمام شب هایی که با آرزوی تمام شدن داستان زندگی می خوابم اما صبح با یه شور تازه بیدار
می شم...
تنهایی خود را مقدس بدار و تا زمانی که چیزی مقدس تر از نیافته ای در تنهایی خود بمان
.
افسوس که هیچ وقت این اتفاق نمی افته!
. . .
کاش مرده بودم و امروز نبودم.
.
.
.
.
...
پ.ن: هر چند من اینجا از قصه ها می نویسم اما... کربلا قصه نبوده است!
- کاظم رو به خورشید در حال غروب ایستاده بود و گه گاهی عقب و جلو میرفت. دستانش را به سوی نامعلومی نشانه میگرفت و بالا و پایین میبرد.
هر از چند گاهی دستش را سایهبان چشمانش میکرد و به دور دست خیره میشد و بعد برمیگشت و به کسانی که میدید و من نمیدیدم با اشارهی دست میفهماند که به این طرف بیایید.
و مثل آفتابگردانهای زرد دوباره رو به خورشید میچرخید و باز هم همان حرکات تکراری را از سر میگرفت؛بی آن که خسته شود.
البته چند بار هم لابه لای همان حرکات شلوار کردی خاکی رنگ و گشادش را با دست بالاتر کشید و آب بینیاش را هم با آستینش پاک کرد.
حاجی حضرت، پدر علی و کاظم و جعفر بود که همسایهی مادربزرگماند در یک آبادی کوچک که زادگاه مادرم است.
هر سه پسر او از ناتوانان ذهنیاند که ثمرهی یک ازدواج و شاید عشقی بین دو خویشاونداند بی آنکه خود بخواهند.
علی که چند سال پیش وقتی من هنوز دبیرستان را تمام نکرده بودم در یک تصادف کشته شد و به قول مادر: راحت شد.
جعفر و کاظم هنوز هستند و روزها و شبها در امتداد جادهی بلند و پیچ در پیچ روستا راه میروند و میخندند و با کسانی که میبینندشان و من نمیبینم حرف میزنند.
راستی!
سهم کاظم و جعفرها از این دنیای بزرگ بیدر و پیکر ما چیست؟؟
پ.ن: قصه ی همه ی ما آدما قصه ی کاظم و جعفرهاست با این تفاوت که آدما به ما نمی گن دیوونه و به اونا می گن!!!
پ.ن: کسی از دکتر کالیگاری خبری نداره؟ مدت هاست مطبشو بسته...!
.
.
.
روزها کش دارند و کم تحمل.
خسته ام اما دو دستی به زندگی چسبیده ام!!!
احمقانه نیست؟