وقتی ...

وقتی.....

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم.

و چه سخت است.

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است،

مثل تنها مردن !

                                            <<دکتر شریعتی>>

قناعت

با سلام به همه دوستان

از اینکه چند وقت بود نبودم معذرت می خوام.پست اول سال 90 را می خواهم با داستانی از قناعت شروع کنم.این داستان را در کودکی خواندم و آنقدر تاثیر گذار بود که همیشه در ذهنم است.

روزی درویشی برای آغاز درس خود با شاگردان و همراهانش داخل مسجدی شدند.قبل از آغاز درس چند کودک وارد مسجد شده و در گوشه ای از مسجد مشغول بازی شدند.درویش به کودکان خیره شد و چند لحظه ای به بازی انها دقت کرد.

پس از چند دقیقه بازی , هر کودک غذایی از کیفش درآورد.در بین کوکان پسری بود که بدلیل فقر مالی  تکه نان خشکی در دست داشت و پسر دیگری که از ثروتمندان آن شهر بودند مقداری نان و حلوا داشت.

پسرک فقیر درخواست حلوا کرد اما پسر ثروتمند نداد و شرطی گذاشت و گفت : هر کس حلوا می خواهد باید در مسجد همچون چهارپایان راه برود و صدا در آورد.پسر فقیر چنین کرد و مقداری حلوا گرفت.

در این لحظه درویش به گریه افتاد.شاگردان دلیل گریه کردن را از درویش پرسیدند. و او گرفت :

اگر آن پسرک فقیر به حق خود قانع بود هیچگاه سر در برابر پسرک ثروتمند خم نمی کرد و همچون چهارپایی  برای او نمی شد.

سال نو مبارک

 

وطن یعنی کتیبه در دل سنگ

تمدن دین هنر تاریخ فرهنگ

وطن یعنی همه نیک و بهنجار

چه پندار و چه گفتار و چه کردار

به رسم آریایی ها و شیران

به نام نامی مردان ایران

به رسم کوروش آن سردار پیروز

دو صد فرخنده بادا عید نوروز

سرابی به نام ویکی لیکس

سلام دوستان

چند وقته سایتی با نام ویکی لیکس با افشای یک سری اسناد که ظاهرا" مورد قبول مردم جهان می باشد محبوبیت زیادی پیدا کرده است.

و چند روز پیش نیز شاهد بودیم مدیر این سایت مانند یک قهرمان توسط وثیقه ای که طرفداران وی به خاطر اطمینان به ایشان برای دادگاه بریتانیا اورده بودند از زندان به طور موقت ازاد شد.

چه سناریوی زیبایی!!!

یکبار دیگر موضوع را بررسی کنید.یک قهرمان حقیقت جو را به بهانه های واهی (فساد اخلاقی و...) به زندان انداختند و می خواهند جلوی حقیقت گویی های او را بگیرند.تنها مردم هستند که می توانند این قهرمان را که جرم اصلی اش حقیقت گویی است نجات دهند.وثیقه ای بسیار گزاف را مردم می پردازند.و قهرمان نجات می یابد!

سناریویی که غربی ها با جلب نظر افکار عمومی به راه انداختند و جالب تر اینکه حتی مخالفان این سایت و کشور های غربی که نیش این سایت به انها نیز خورده سعی در جلب اطمینان مردم به این سایت دارند!!! (مثلا" سکوت در برابر این اسناد و...)

فکر می کنید پس از جلب اطمینان مردم این سایت چه اسناد دیگری را افشا خواهد کرد؟

فکر می کنید انوقت پذیرش اسناد دروغ این سایت راحت تر است یا سخت تر؟

دانشجویان و هموطنان گرامی

در این شرایط که تلاش های زیادی برای ضربه زدن به کشورمان و جلوگیری از حرکت پر شتاب علمی صورت می گیرد ضرورت هشیاری ما دوچندان می باشد

محدودیت غیر واقعی

درمتن زیر نتیجه آزمایشات ایجاد محدودیت برای برخی موجودات زنده عنوان شده، بسیار
 
جالب است ، حتما بخوانید، براستی آنچه تا کنون درباره ناتوانی های ما به ما گفته شده
 
چه تاثیر عمیق و پنهانی بر ما ذهن ما داردنتیجه آزمایشات بر حيوانات به سادگی به ما
 
نشان می دهند که چطور محدوديتهای ذهنی تحميل شده از طرف محیط بر ما تاثیر
 
 می گذارد. آزمایشات انجام شده بر کک، فيل و دلفين مثال خوبی هستند
 
کک‌ها حيوانات کوچک جالبي هستند آنها گاز می گيرند و خيلي خوب می پرند آنها
 
 به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند .اگر يک کک را در ظرفی قرار دهيم
 
 از آن بيرون می پرد . پس از مدتي روی ظرف را سرپوش مي گذاريم تا ببينيم
 
چه اتفاقی رخ مي دهد

کک می پرد و سرش به در ظرف می خورد و  پايين می افتد . دوباره می پرد و

 همان اتفاق مي افتد! اين کار مدتی تکرار میکند . سر انجام در ظرف را بر

می داريم و کک دوباره می پرد ولی فقط تا همان ارتفاع! سرپوش برداشته شده

 درست است و محدوديت فيزيکي رفع شده است ولی کک فکر می کند اين محدوديت

همچنان ادامه دارد! فيل‌ها را مي توان با محدوديت ذهني کنترل کرد . پاي فيلهای

سيرک را در مواقعي که نمايش نمي دهند می بندند . بچه فيلها را با طنابهای بلند

 و فيلهای بزرگ را با طنابهای کوتاه به نظر مي آيد که بايد بر عکس باشد زيرا

فيلهای پرقدرت به سادگی می توانند ميخ طنابها را از زمين بيرون بکشند ولی

 اين کار را نمي کنند !   علت اين است که آنها در بچگی طنابهای بلند را کشيده اند

و سعی کرده اند خود را خلاص کنند و سرانجام روزی تسليم شده دست از اين

کار کشيده اند!

از آن پس آنها تا انتهای طناب می روند و مي ايستند آنها اين محدوديت را پذيرفته اند.

دکتر ادن رايل يک فيلم آموزشی در مورد محدوديتهای تحميلي تهيه کرده است.

 نام اين فيلم "می‌توانيد بر خود غلبه کنيد " است در اين فيلم يک نوع دلفين در

 تانک بزرگي از آب قرار مي گيرد نوعي ماهی که غذای مورد علاقه دلفين

است نيز در تانک ريخته مي شود . دلفين به سرعت ماهيها را مي خورد . دلفين

 که گرسنه مي شود تعدادي ماهي ديگر داخل تانک قرار ميگيرند ولي اين بار در

 ظروف شيشه اي دلفين به سمت آنها مي آيد ولي هر بار پس از برخورد با محافظ

 شيشه اي به عقب رانده مي شود پس از مدتي دلفين از حمله دست مي کشد و وجود

ماهيها را نديده مي گيرد . محافظ شيشه اي برداشته مي شود و ماهيها در داخل تانک

به حرکت در مي آيند آيا مي دانيد چه اتفاقي مي افتد ؟ دلفين از گرسنگي مي ميرد غذاي

 مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولي محدوديتي که دلفين پذيرفته است او را

از گرسنگي مي کشد .

از آنجا که نحوه ی عملکرد مغز جانوران از این نظر بسیار شبیه به هم است ما 

می توانيم از اين آزمايشات بفهمیم که ما هم محدوديت هايی را می پذيريم که واقعی

 نيستند. به ما می گويند يا ما به خود می گوييم نمي توان فلان کار را انجام داد و اين

برای ما يک واقعيت می شود محدوديتهای ذهنی به محدوديتهای واقعی تبديل می شوند

 و به همان محکمی!

باید این سوال مهم را از خود بپرسیم که چه مقدار از آنچه ما واقعيت می پنداريم، واقعيت نيست بلکه پذيرش

ماست؟!"

ممنونم

سلام همراهان هميشگي

ممنونم از اين همه ابراز لطفي كه در نبودم داشتين

بزودي وبلاگ را به روز خواهم كرد

در اتوبوس زندگي نشسته ايد يا سرپا ايستاده ايد؟

چند وقت بود بايد يك مسير را چندين بار در روز طي مي كردم و گاهي مجبور بودم كه از اتوبوس استفاده كنم.

جمعيت هم گاهي زياد بود و گاهي كم.

اما چيز جالب اين بود كه هر وقت بدون عجله و خيلي راحت به سمت اتوبوس مي رفتم حتي اگه جمعيت خيلي كم بود بايد سرپا مي ايستادم.مثلا تا مي رفتم تو صندلي ها تمام مي شد و اخرين نفر روي صندلي خود مي نشست!!!

تا اينكه ديدم نخير اينجوري نمي شه.همش كه نمي شه...

براي همين تصميم گرفتم براي نشستن تلاش كنم.حتي اگر خلوت باشد زحمت بكشم و نفر اول باشم كه سوار مي شم.

موضوع جالب اين است كه ديگر از ان روز هميشه مي نشينم(البته اگر خودم جايم را به كسي ندهم)

چند دقيقه اي فكر كردم.ديدم واقعا هيچ لذتي در اين دنيا وجود نداره كه بدون سختي به دست بيايد و اين يك قانون بزرگ زندگي است.

 

مرد تكرار نشدني

راستش مي خواستم چند تا از خاطراتم با اين مرد بزرگ را برايتان بنويسم اما گفتم اول اين بزرگوار را بشناسيد بعد من...

براي همين اين مطلب رو مستقيما" از سايت انجمن علمي رياضي اراك گذاشتم.

 انتخاب او به عنوان چهره ماندگار رياضيات ايران در سال 1381، تنها گوشه‌اي از اظهار محبّت و تشکر ايرانيان از نزديک به نيم قرن تلاش و زحمت او در تربيت شاگردان و دانشمندان ايراني است. پروفسور بهمن مهري که هم اکنون نيز با انرژي مضاعف و شور و اشتياق مثال‌زدني‌اش در سنگر علم و دانش براي سرافرازي و استقلال اين سرزمين مقدّس مبارزه مي‌کند.

    به همين دليل بر آن شديم تا جهت آشنايي ابتدايي شما عزيزان، قبل از ديدار با جناب پروفسور مهري، گوشه‌هايي از فعاليّت‌ها و انديشه‌هاي ايشان را نقل کنيم. مطالبي که در زير مي‌آيد برگرفته از مصاحبه‌ها و گفتگوهايي است که جناب استاد مهري در محافل مختلف نقل کرده‌اند و ما با تغييراتي اندک حضور شما تقديم مي‌کنيم.

متولد سال 1314ه.ش. در اصفهان هستم. تحصيلات ابتدائي و متوسطه ‌ام را در رشت گذراندم. در سال 1337 يا 1338 وارد دانشکده علوم دانشگاه تهران شدم. ليسانس‌ام را در رشته رياضي گرفتم و همزمان مدرک تعليم و تربيت را از دانشسراي عالي دريافت کردم. سپس مدتي به تدريس در دبيرستان‌هاي تهران پرداختم و بعد براي ادامه تحصيل به آمريکا رفتم. پس از اخذ مدرک فوق ليسانس از دانشگاه مينه‌سوتا، دوره دکترا را در رشته‌ي رياضي در دانشگاه ويسکانسين گذراندم. بعد از آن چند سالي در دانشگاه نيويورک تدريس کردم. سپس به ايران بازگشتم.

    سال 46، زمان رياست دكتر مجتهدي وارد دانشگاه صنعتي شريف شدم و تاکنون، مدّت 39 سال است که در دانشگاه صنعتي شريف تدريس مي‌کنم. تأليف و انتشار 70 مقاله در مجلاّت داخلي و خارجي، تأليف و ترجمه‌ي 7 عنوان کتاب نتيجه اين سال‌هاست. دو کتاب هم به زودي منتشر خواهم کرد.

    خدا را شكر مي‌كنم كه چهل‌وشش‌هفت سال است كه لباس معلمي پوشيدم؛ از زماني كه چهارده پانزده سال سن داشتم معلم دبستان بودم و حالا كه 71 سالم است، باز هم معلّمم.

    معلّمي، معلّمي است. فرقي نمي كند معلم دبستان، دبيرستان يا دانشگاه باشي. استاد بزرگي به اسم كرمگرو (Cormogrow) که غولي بود توي رياضي، مي‌گفت :«شيرين‌ترين زمان عمر من در دبستان گذشته است». بهترين كار يك معلم درس‌دادن در سال‌هاي اول دبستان است. اولين صدر اعظم آلمان، آدنائي، گفت :« آلمان غربي، آلمان بعد از جنگ، معلم دبستان خوب مي‌خواهد.» يعني اگر آلمان و آلماني بتواند معلم خوب براي دبستان پرورش بدهد آلمان كشور بزرگ و پيشرفته‌اي خواهد بود و من با چشم خودم اين مسأله را ديدم. از زماني كه انقلاب نشده بود، زمان نخست‌وزيري دكتر اقبال، اوضاع معلمي بد بود و الآن هم بد است. اين‌ها درد دل اين پدر پير است كه چند وقت ديگر بازنشسته مي‌شود. خلاصه سي‌وهفت‌هشت سال است كه كار می‌كنم، چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب، تا معلّم برجسته كشوري شوم؛ مي‌خواهم تا پايان عمرم معلّم باشم. زماني كه ما استخدام شديم حقوق ما 5000 تومان بود و زندگي ما به خوشي و خرمي مي‌گذشت. يك آپارتمان خوب اجاره كرده بودم 800 تومان، و 4200 تومان خرج زندگي مي‌شد. ناراحتي نداشتيم و اغلب اوقات با دانشجو بوديم.

خاطرات خوشي از سال‌هاي دانشگاه، اساتيد و دانشجويانم دارم. مرتب با دانشجوها به پيك‌نيك مي‌رفتم و در كار اجرايي هيچ‌وقت شركت نكردم (البته چند وقتي سرپرست دانشكده رياضي بودم؛ زمان دكتر نصر بود). از پروفسور امين بگويم؛ ايشان بسيار بسيار آدم خوبي بود. اساسنامه دانشگاه شريف توسط دكتر محمّدرضا امين نوشته شد و خوشبختانه كارهاي بسيار خوبي كرد. بعد از دكتر امين دكتر نصر آمد كه هر چند مثل دكتر امين وارد نبود ولي اسم و نام بزرگي داشت.

    خاطره شيرين من، محمّدعلي مجتهدي است. اين دكتر محمّدعلي مجتهدي استادي بود كه خيلي قلب پاكي داشت. شمالي بود. شاد بود. دم در مي ايستاد به من مي گفت پسر جان چرا دير آمدي؟ برو سر كلاس، آفرين پسر جان. آدم خيلي خوش‌قلب و مهرباني بود و براي خودش دشمن‌هاي زيادي درست كرد چون از هيچ‌كس سفارش و پارتي قبول نمي‌كرد. يك روز پسر سپهبدي نامه آورد، نامه را گرفت و پاره كرد و گفت پسر سپهبد كار دارد، خودش بيايد با من صحبت كند. اين مرد بزرگ عاقبت بدي داشت و به يك نحوي حقوق بازنشستگي‌اش را بريدند و مجبور شد برود فرانسه توي نيس و در خانواده خانمش زندگي كند. خانمش فرانسوي بود. دو ماه قبل از آن كه بميرد دخترش سوزان سرطان مي‌گيرد مي‌ميرد و خودش چون پول نداشت بيمارستان دولتي مي‌رود و بيمارستان دولتي در آنجا بدترين برخورد را با آدم مي‌كنند. چند وقت بعد پسرش پرويز هم مي‌ميرد.

  مي‌خواستم از سه استاد نام ببرم، سه استادي كه الگوي من بودند.

   اولين ايشان استاد محمّدباقر هشيار، استاد دانشگاه دانشسراي عالي بود كه به عقيده من او معلم بود. او به ما درس تربيت كودك مي‌داد و اين حرف ايشان كه رابطه بين معلم و دانشجو مثل رابطه تو و تصوير تو در آينه است، يعني همان‌طور كه خودت را در آينه مي‌بيني بايد خودت را در دانشجو هم ببيني را هميشه به ياد دارم. در آن زمان مي‌‌گفت كه ما بايد معلّم خوب براي دبستان‌ها تربيت كنيم.

دومين نفر استادي بود در دانشگاه تهران به نام پروفسور تقي فاطمي كه به ما مكانيك درس مي‌داد كه بعد در مشهد تدريس کرد.

و سومي استادي بود در آمريكا بنام والتر رودين.

اين سه نفر بسان يك روح بودند در سه جسم و اينها معلم به معناي واقعي بودند. يعني حقيقتاً سر كلاس، خودشان را فداي دانشجو و دانش آموز مي‌کردند.

سخني ازگاليله هست بدين مضمون که:

     « خدا طبيعت را آفريده‌است، پس انسان بايد آن را دوست بدارد. ما اگر هم بخواهيم طبيعت را دوست بداريم بايد زبان آن را بياموزيم و زبان طبيعت چيزي جز رياضي و فيزيک نيست. يعني تمام مسائل فيزيک از طبيعت است و کسي که بتواند اين مسائل را خوب حل کند، رياضي‌دان است. در حقيقت رياضي و فيزيک با هم آميخته‌اند. کسي نمي‌تواند بگويد من رياضي‌دان خوبي هستم ولي از فيزيک چيزي نمي‌دانم و يا برعکس.«

    من دو مکتب براي رياضي قائلم. يکي مکتب آلمان که مي‌گويد: رياضي چيزي جز فيزيک نيست. يعني فيزيک، رياضي را به وجود آورده‌است، و ديگري مکتب فرانسه که مي‌گويد: رياضي به خودي خود زيباست چه در فيزيک کاربرد داشته باشد، چه نداشته باشد.

    از نظر من، تحقيق براي بهبود وضع اجتماع صورت مي‌گيرد. گاهي مسائلي در اجتماع يا طبيعت وجود دارد که حل آن دشوار است و محقّق با تحقيق و پژوهش به حل آن دست مي‌يابد. محقّق خوب کسي است که براي اجتماع خود مفيد باشد. اگر تحقيقات ما، در زمينه‌هاي مختلف، دقيق و علمي انجام شود، بسياري از مسائل حل خواهد شد. در زمينه رياضيات هم اگر خواهان پيشرفت هستيم بايد آن را از نظر کاربردي، تجزيه و تحليل کنيم.

    ما درگذشته در سطح علمي بالايي قرار داشتيم. اما از آن زمان که مقام معلم پائين آورده شد، از نظر علمي تنزّل کرديم. در واقع دليل بالا بودن سطح علمي کشورهاي پيشرفته، توجه بسيار آنها به امر آموزش و پرورش است. در بعضي از اين کشورها، معلّم شدن سخت تر از دکتر و مهندس شدن است. زيرا آنها به خوبي واقفند که تربيت افراد شايسته و کارآمد، به دست يک معلم خوب صورت مي‌پذيرد. بسيار جاي تأسف است که آموزش و پرورش در ايران يک دانش‌آموز را بعد از دوازده سال همراهي، به يک‌باره و موقع ورود به دانشگاه، زماني که بايد او را در زمينه پرورش استعداد و انتخاب رشته راهنمايي کند، تنها مي‌گذارد و اين امر خطير را سازمان سنجش و کلاس‌هاي کنکور به عهده مي‌گيرند. ما چيزي از کشورهاي پيشرفته کم نداريم، فقط بايد روش خود را اصلاح کنيم. بايد مسأله کنکور حل شود و آموزش و پرورش در اين زمينه، حرف اوّل را بزند. ما بايد به اين باور برسيم که اگر مقام معلم بالا برده شود خيلي از مسائل حل مي‌شود. ما استعدادهاي بسيار خوبي در کشور داريم. من در کشورهاي زيادي تدريس کرده‌ام ولي هيچ کدام به اندازه ما، دانشجويان مُستعد و خلاق ندارند. ما بايد قدرِ اين استعدادها را بدانيم و به خوبي آنها را پرورش دهيم. دراين صورت است که مي‌توانيم درآينده از نظر سطح علمي بسيار برجسته باشيم.

    مَثلي هست که مي‌گويد : از علي آموز اخلاص عمل . من هميشه سعي کرده‌ام در زندگي، از معلّم بزرگي مانند حضرت علي(ع) پيروي کنم. من خودم را نخبه نمي‌دانم و انتظار تشويق ندارم. اين‌که بسياري از دانشجويانم افراد برجسته‌اي شده و براي ملّت خود مفيدند، بسيار خرسندم. فقط آرزويم اين است که روزي مقام معلم به جايي که بايد، برسد. درمورد نخبه هم بايد بگويم که اگرکسي مطابق دين و اصول اعتقادي خود، کارش را پيش ببرد و صداقت داشته باشد؛ صد درصد پيشرفت مي‌کند و فرد برجسته‌اي مي‌شود.

    حرف آخر اينكه دانشگاه به دانشجو زنده است و دانشجوهايي كه از شريف فارغ‌التحصيل شدند توي قلبم هستند مثل دكتر ارفعي، استاد دانشکده فيزيك، كه بسيار آدم خوبي است. آقاي دكتر حصاركي؛ بيژن زنگنه؛  آقاي دكتر نجفي دانشجوي بسيار خوب من بود و خودش را گرفتار كار سياسي كرد و دانشجوهاي خوب زيادي هم داشتم که الآن در آمريكا هستند

 

 

سالها دل طلب جام جم از ما مي كرد       انچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي كرد

سلام دوستان

خيلي وقت بود مطلب ننوشته بودم.خيلي دلتنگ بودم...

تا اينكه وقت شد تا امشب چند كلمه اي بنويسم.تو اين مدت روي پروژه اي كار مي كردم كه خيلي ادم ها رو شناختم.با ادمهايي كه هر كدام از افتخارات كشورمان بودند كار كردم اما يكي شون نذاشت اروم بشينم.نتونستم معرفي نكنمش...

هموني كه تو اولين برخورد واسه من و تيم مان الگو شد.اون كسي نبود جز پرفسور بهمن مهري...

مردي از جنس مرد...

مطلب بعدي رو به اين بزرگوار اختصاص مي دم تا بدونيم دنيا هنوز هم زيباست...

سال نو مبارک

دوستان و همراهان عزیز

پر بار ترین سال زندگیتان مبارکتان باد