مدیران دست کج

(مدیران دست کج )

شاعر حسین فریدون با همکاری سریال خاله سارا یعنی صفدر زالو

به من درس قناعت داده بودی

مرا با فقر عادت داده بودی

همش بیم قیامت داده بودی

به امواتم شفاعت داده بودی

خدایی این نبوغت رابنازم

پسر فیش حقوقت رابنازم

زمانی که نشستی روی میزت

بگفتی خاک  بر فرق رییست

چنان میگفتی از دنیای دیگر

که من هم باورم...الله اکبر

همین کرنا و بوقت رابنازم

پسر فیش حقوقت رابنازم

کت و پیراهن و شلوار ساده

و داغ روی پیشانی نهاده

سوار بنز شیری توی جاده

سر سفره کنار خانواده....

کباب بره با دوغت رابنازم

پسر فیش حقوقت رابنازم

ندانستم که صفدر زالو یی تو

تو بابای وکیل البانو یی تو

به مجلس گرم پشت خالو یی تو

بخود گفتم کمال هالویی تو !

خانم کیش نبوغت را بنازم

پدر فیش حقوقت را بنازم

قسم خوردی امانتدار باشی

رفیق مردم بیکار باشی

شبانه گرم استغفار باشی

به فکر جنگ با کفار باشی

قسمهای دروغت رابنازم

پسر فیش حقوقت رابنازم

تو هم مثل همه منظور داری

به قدر خرس قطبی زور داری

خواصی عینهو منشور داری

و از گردن به بالا نور داری

نگاه پرفروغت رابنازم

پسر فیش حقوقت رابنازم

چطوری شد به این جاها رسیدی؟

گمانم پشت میزت گنج دیدی...

که تو هر کشوری ویلا خریدی..

یهو بالغ شدی و قد کشیدی

یهویی این بلوغت رابنازم

پسر فیش حقوقت رابنازم

قدیما یاورت استادتر بود

یه خورده روح پاکت شادتر بود

یه کم دست و دلت ازادتر بود

رگای غیرتت پربادتر بود

رگ و قلب و عروقت رابنازم

پسر فیش حقوقت رابنازم

دادو بیداد

یکی از دوستانم فحش ارتعاشی برایم فرستاد که با عرض ممیزی خدمتتان تقدیم می شود


خاک تو سرت برينه!
انگار از وحشى اومده!
بلبل درازى هم كه ميكنى!
هرچى هم بزرگتر ميشه گنده تر ميشه...
صداتو برا من داد نزن!
تو نه تربيت دارى نه خانوادگى!!!
بامن گه نخورا !
ریدم تواون کلاهی که میخوای سرمن بزاری !
وقتی بامن حرف میزنی دهنتو ببند کثافت مرض.
خودت گیرعجب آدم گهی افتادی!!

شهر ساری و نام های تازه


در مکتب میرزا :

حالا که هر روز و هر ساعت بخش هایی از ساری به اسم دیگر روستاهای همجوار در می آید بعد از فرودگاه میاندرود پیشنهاد می شود :

1 – 3 راه جویبار را به 3 راه عیسی خندق تغییر نام دهیم

2 – میدان امام ساری به میدان امام ارطه تغییر یابد

3-  میدان شهدا ساری  را دروازه زغالچال بنامیم

4 – آنطرف ریل راه آهن را کلا چهاردانگه و آنطرف کمربندی را کلا دو دانگه اسم گذاری کنیم

5 – بر سر میدان ساعت بگذار چالش ها ادامه داشته باشد بالاخره رسانه ها هم خوراک میخواهند! برای اینکه سرتان را نقش قالی کنیم ، حالا شما پیشنهادات خودتان را بگویید .!

(سپید امضا )

تذکره اشعرا


بسم الله

حمد بی حد واحدی را- جل جلاله- که جلال وی غایت تصاویر عقل است.

فصل اول نگاشتیم در وصف اوصاف مردان حقیقت فی الارض که بسیار سلطان و اوتاد و ابدال و مبدال را خوش آمد. واجب دیدم املاء فصل ثانی در احوال شعرا و مشایخ الارشاد و حوزه الهنری و صوفیه و خواجگان ایام فی سلوک المرام، فهو حسبه تا بکار بندی احوال ایشان در شریعت احتراق و طریقت اشتیاق باشد که به راه افتی. و این مکتوب محرک الاحوالی باشد به جهت قدم نهادن در طریقت پر آفت صراط السالکین فی الاحوال الاجمعین.

_____________________________________

ذکر شیخ الشیوخ احسان المهدیان

 آن زجر کشیده دوران و پس از پنجاه سال همچنان بی خانمان، آن خورنده کشک و رشته  و آش و آن مبدع شعر ارتعاش، آن به ظاهر رجلی خوشبین و به باطن میرزایی بدبین، آن راکب نگفتن بگین و خالق صحیفه گفتن نگین، آن لجه کلمات مواج و فتیله منیر سراج، آن سرّ اوائل و آن مسرور اواخر، آن جوهر قدسیه و دوستدار انسیه!(مرا چه مربوط)، آن مشتری دامن نور و آن زحل غذاهای شور، آن مستغرق بحر وجود که در این زمانه و این زمانه مانند او نبود،آن شاعر مسعود و مولف محمود، آن مترادف کلمات و آن متجانس جملات، آن همنشین اولیا و آن دوستدار اوصیا، و محب احبا آن، خسته تن ولی زنده جان مولانا احسان مهدیان بود.

شیخ الارتعاشیون

نقل است که وی در قریه ای چشم گشود و فی الفور بگریست که از آن گریستن همه گریستند به موافقت، و خود گوید به هنگام تولد برهنه بودم و این از جمله غرایب مملکت عارفان است.

و گفت در هنگام موت مرا برهنه نسپارید و به بود و هر چه به بود، به بود. و هذه الغریب فی بیتُک و من الشرم چیزُک.

و گفت لاقبایی بیش نیستم

و گفت از شیطان معذرت میخواهد، گفتند: که؟ با دست اشارتی کرد مردی را با دستاری به موافقت سادات، فریاد خلقی را برگرفت به اشارت شیخ و از آن مرد دوری جستندی.

گویند وی را چند یار جلی و خفی بود که با هم اسراری داشتندی که ایشان از جمله اوتاد و ابدال و مشایخ بودندی من جمله مولانا الحاج الحاج احسان خلیلی سرّا... الاکبر ملقب به جارا... که لقب وی بر ما که از صوفیه و تلامیذ هستیم راست نیامد و دیگر مولانا سرّا... الاصغر شیخ فاضل بود و دیگر مشایخ.

وی را نام های بسیاری بود من جمله باب الهجوم و ابوالارتعاش.

و ابوالارتعاش از آن جهت که وی پیر حلقه مرتعشیون (که ما را معلوم نیست که این ارتعاش چه موضعی را به بلرزه در می آورد و اندر روابطش با حرکات الموزونه ما را خبری نیست که نیست)بود که یاران مخلص وی از این قرارند الحاج سرّا...الاکبر جارا... و سرّا... الاصغر شیخ فاضل و ام البکا راحله و عشق ا... مهدی کمالی و باران الابیض و ابن الولوجا محمد عرب الخزائل و موسیو عالین نجاتی و شیخ امید فرهادپور و شیخ محمد الوطیج که وی از دیار هند بود.

از سرّا... الاصغر نقل است: که روزی کسی در دارالارشاد منکری کرد از حلقه درس، بزرگ حارسان دارالارشاد شیخ را بخواندی از برای استیضاح، و استنتاخ، شیخ برفت و غائله را فرو همی نشاند. و روزی دیگر شیخ به طلبی از دیار خود خارج و در خانقاهی میهمان گشت. کس دیگری منکر دیگری نمود در دارالارشاد، بوالعجب که باز هم شیخ ما را بزرگ حارسان طلبید از برای استنتاج، شیخ ما را غضب آمد و گفت:(مره چه بییتنی؟) بیت

گنه کرد در شهر رم شاطری

به ساری زدی اونجای شاعری

 

گویند هشت سال در حرب بود و روزی در کشاکش غزا تکه ای از وی جدا شد دست بر موضع جدا شده نهاد و آب دهان بدانجا مالید و تکه را چسبانید، همه را عقل از سر برفت و هرکسی موضع خویش بیاورد که یا شیخ تف بزن که :

تف شیخ ما چسب آکواریوم

به اسمال و هم لارج و هم مدیوم

(بر این تجار ممالک یونان و قسطنطیه لعنت که واژه هایی چنین غریب در اشعار الهی ما همی نشانند. و لعنت ا...)

در غزایی دیگر آن تکه دوباره جدا شد و دیگر نچسبید مدام بگفتیم یا شیخ کدام تکه از بدنت جدا گردید شرم کرد و هیچ نگفت که این صفت مردان خداست.

گویند که او را مجلسی بود در موضع میرزا بدبین، خلقی با شیخ گفتگویی کردند پر فشار! شیخ آن موضع ببست و دیگر سخن نگفت.

روزی درویشی گفت: شیخ ما را کتابی هست؟ فرمود «گفتن! نگین!» گفت: دیگر؟ فرمود «گفتن! ننویس!» گفتند: کجاست؟ فرمود: زیر تیغ فرهنگیان و ارشادیان که جبر نموده که آن را تکثیر نشاید و ما گردن نهادیم که این از همت مردان حقیقی است!!!.(کتب آتی شیخ ما " گفتن نبین" برای نهادن درویش در چشم، "گفتن نچین" برای پارک و جاهای گل دار، " گفتن ببین" برای پی بردن به وجود خدا از طریق برهان نظم و غیره که این (عیره) خود، اسرار خفی در آن است و لاغیر)

روزی شیخ جارا... گفت: سرّی از اسرار گویم شما را که مراد ما را چند کتاب است نگاشته و نانگاشته به سینه گیرید و نقل نکنید که اگر راز از حلقه برون افتد من شدید اللسان تکذیب کردمی که عبارتند از:

زمین پیاده روی مین!

آفتاب از عرق این آبادی مست است!

ارتعاش (که مخصوص مرتعشیون بود)

ما هیچ نفهمیدیم از این سرّ که ما را شاید حتی ینغلبون الطعام فی المسیر المرام و یکون الناس عن المراه النسناس!

 

روزی دیگر گفت: اول مادرم بود/بعد. . . / جهان فکری به حال خودش بکند. خروشی در خلق افتاد و دامن از دست عوام برفت

و گفت: کله کردم توی ماه/ با ابری که ترکید از طاقت. خروشی دیگر در خلق افتاد و دامن از دست خواص نیز برفت

(و این دامن از دست رفتن ها ازآنجاکه دامان(دامن ها) در زمان شیه چند لایه بودی، با اصول و فروع بیت الارشاد وقت هیچ تضادی نداشتی)

و گفت: تهران دیوارهای بلندی دارد/ کابل اما همه اش حیاط است. هیچ خروشی خلق را در نگرفت که این را قبلا سرّا... الاکبر فرموده بود. شیخ متعجب شد که هر چه بر دلش میگذرد سرّا... الاکبر بر زبان می آورد. حالا کدام از کدام والله اعلم.!!

تلامیذ او را گفتند: یا شیخ در حقت چه بر کاغذ کشیم؟ فرمود مسئله ناموسی نشود هر چه خواهی بخواه و بنگار و به کاغذ بکش.

روزی وی را گفتند چیزی بگو از عالم غیب سر به زیر افکند و فی الحال گفت:

میرزا حسین به عقب برگشت موهاش بلند شدند یا الله

بعد خیلی چیزها بلند شدند! تازه اول خاله زنگ بازی است:

مثل جان کندن- جاکش لندن! مثل رنگارنگ- خفه شو الدنگ!

حلق آمریکا- غیرتی برپا!

این که آلمانه- مرگ مهمانه! مثل حیوانه- روس دیوانه!

بسترم خیسه/ مال این چیزه! (هوایی بود؟) . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .  .

 

و سر بلند کرد ما را نگریست و ما غرق در تحیّر که شیخ را چه شده.

و ادامه فرمودی که:

نارنجک در خواب بالاییش،}}}}} پایین، و زیرین چپش در سر دیروز های هوا کله نکرد/کرد؟

و همین وهمین وهمین وهمین و همین(22بار)

و همان که از توی بن لادن به بوش ، موش، خموش حضرت مولانا!!!!

و ما  تلامیذی الکن و متحیر  و فرخورده در مقام و کلام شیخ که ناگهان به دیده فراست دریافت و فرمود: این است ارتعاش.

ما سر در گریبان کردیم از هول حلیم.

و گفت: شاعر آن است که خاموشی او به شعر باشد و سخن گفتن به شعر.

و نیز گفته اند وی را احوالاتی عظیم بود ما هر چه گشتیم چیزی نیافتیم فی المثل من هکذه المثل فی الایام.

و این نمی  بود از دریای متلاطم شیخ ما علیه الرحمه که بر خامه ما گذشت که آنچه گذشت، گذشت.

و هذه الفینال ( خدا لعنت کناد این تجار اجنبی زاده را)

و هذه الاتمام

کتب فی یوم التاسع من شهر الصفر المظفر من سنه 1431ق. مدینه القونیه فی بیت الشای


منبع : http://30tazkereh.blogfa.com/cat-1.aspx

مچکریم مچکریم !!

بنده از لیست سبد کالا حذف شدم از این بابت نه اعتراض دارم نه چیزی می نویسم نه منتظر می مانم و نمی دانم چکار دیگری هست که نباید بکنم . و نمیکنم ؟


( بله مچکریم )

 شیوه ی ناب  شاعری داریم

ریشه در خوابِ شاطری داریم

تواگرچاق و فربه و مستی   

ما حسابان لاغری داریم

وام بانکی گرفته اند آنها   

ما خیال سلف خَری داریم!

بعدِ حذف از سرانه ی کالا  

ژستِ مُعاون اولّی داریم !

در خبرها حمایتی هستیم    

در عمل ها هدایتی داریم

نشئگی ها برای تو، گنجک!  

ما که احکام کیفری داریم

روز تقسیم سکه ها در شهر      

ما تقاضای زرگری داریم !!!

مثل دیوان شعر خاقانی

ادعای قلندری داریم

نکند که فِک کرده ای حالا        

انحرافات و خود سری داریم

نه کلاه از این وری داریم !          

نه نگاه از آن وری داریم!

احتمالا شبیه شصچی ها     

می نویسم کُمیسری داریم

وقت جنگیدن  اول خطیم

دائما هم ریکاوری  داریم

مثل دربی قرمز و آبی

اشتباهات داوری داریم!

به خودم قاطعانه می گویم

بعد از این حال بهتری داریم؟


قاطی می کنم


قاطی کردن میرزا

من اگر قاطی کنم نا جور قاطی می کنم

مثل آن قصاب با ساطور قاطی می کنم

چون اجاره خانه در هر ماه بالا می کشد

بنده هم مجبورم و معذور، قاطی می کنم

( سپید امضا)


جمعیت


وقتی به دنیا آمدم

جمعیت کشور هنوز 30 میلیون نشده بود

من الان 75 میلیون نفرم

خدا تو را بیامرزد پدر!

کاش زنده بودی و میدیدی

جمعیت 100 میلیونی شد

شاید بین این همه فرزند

مرا نمی شناختی!!

/

خر نوشته هاي ميرزا بدبين :

" امير قاطر "و "  نازنين خر "

 

روزي ميرزا بدبين ،  امير قطر را كه حالا درگير حل و فصل مشكلات اعراب مارمولك پرور مي باشد  تك و تنها در بيابان ديد كه به شدت افسرده بود و دنبال الاغ گم شده اش مي گشت ميرزا كه در زبان بازي يد طولايي دارد شاه را فريب داد و در مقابل مبلغ  چند ميليون دينار شعري در رساي الاغ درازگوش اين شاه بخت برگشته ، في البداهه اين شعر را نوشت و داد دست امير قطر و امير ديد ميرزا بالاي شعر نوشت:  تقديم به امير قاطر !!! شاه به شدت براشفت و گفت تو يك شعر به زبان پارسي دادي دستم يا داري مرا دست مي اندازي ؟ ميرزا در حاليكه چيزي نمانده بود به روي مبارك شاه خيس كند گفت:  من از الاغ تحصيل كرده ات حمايت كردم و من در كميته حفظ حقوق خر ها و پادشاهان خر نواز شهره خاص و عام هستم و شاه كه خر نوشت ميرزا را ديد  به خاطر تمجيد از الاغ تحصيل كرده اش او را بخشيد و در حالي كه اين شعر را بلند بلند مي خواند دوباره براي پيدا كردن خر مراد كه آرزوهايش را براورده كند در بيابان به راه افتاد !!

تو ماه 14 شب استجاري                    

تو آهويي يه آهوي فراري

هميشه گيج و منگي كار داري              

تو پاتيل يه بشكه زهرماري

چرا پاي پياده راه ميري                    

 الاغ من بيا گاري سواري

اگر ديدي زمينت سنگ داره                 

نكن عرعر نكن تو بيقراري

بيا يك نوبت از بالا به پايين                 

در اينجا هم دوباره شهسواري

پر از خر مي شود هر روز اينجا           

فقط جاي تو هَست  ارباب ، خالي

شيوخِ ِ شارجه و بحرين و جدّه            

امير دوحه و چشم انتظاري  

دو چشمت را بكن درويش اينجا             

مگر تو خواهرو مادر نداري ؟

خجالت مي كشد ازتو كلينتون               

و صدر اعظم آلمان نازي

مُكدّر گشته حال اين عزيزان                

مگر تو دائم الخَمري ، خُماري   

بيا كم كن از اين عَرعَر فلاني               

تو خر هستي الاغ ِ با وقاري

ميرزا كه ديد امير قاطر به شدت خركيف شده است تصميم گرفت حالش را بگيرد لذا بلافاصله چند بيتي سرود و شروع كرد به خواندن اما وقتي ديد يارو دوباره عصباني شد دو بيت آخر را بازهم به نفع الاغ سلطنتي تغيير داد

شنيدم جفتِ تو از دست دادي 

حالا شب ها ميري اِستار شماري

به جاي تو طويله خر گرفته                 

تو هستي يك الاغ افتخاري

تو گفتي فوق ليسانسي ؟ عجيبه !         

تو دكتر، دكتراي بار داري !

كسي كه خر سواري ياد دارد               

ندارد در زمانه  بد بياري

چراغش روشنه هر سال و هرماه        

 اگر در كاخ او شلغم بكاري

 .........

تعميرات ورزشگاه

خان بابا جون و تخم شربتي ها ! 

بنده هم مثل شما و خیلی از مردم محل به خان بابا ارادت داشته و دوس داشتم با ایشان هم کلام شوم.

خان بابا اما آدم بسیار بدبینی بود و به قول معروف همیشه به قسمت خالی ِ خالی لیوان نگاه می کرد .

شلغم غذای مورد علاقه اش بود و اگر در فصل شلغم او را می دیدی حتما شما را به شلغم آب پز، شلغم پلو و در این فصل هم به انواع شلغم ترشی، شلغم خشک، شلغم شور و ... دعوت می کرد ولی یک شعار همیشگی داشت که ناشی از تعلیم در مکتب میرزا بدبین دارد. شعارش این است :

برایت بی قراری می کنم من / سفرها سوی ساری می کنم من

اگر دیدم که نابینا به چاه است / برایش سوگواری می کنم من

خب! این نالوطی ها که در مکتب بدبینی حسابی سیراب شده اند، حاضرند هزاربار برایت پشتک بزنند ولی از لای انگشتشان  یک قطره هم نچکد! ولی تا دلت بخواهد از کار دیگران اشکال می گیرند. مثلا همین استادیوم خودمان که سالهاست کَل و کچل مانده، امسال دستی از آستین درآمد و  یك چند10 میلیون ناقابل برای کِشت و زَرع  ورزشگاه  پیر ساری اختصاص داد. بیایین ببینین خان بابا چه میکنه !! دادوقالش بلند شد که :

«آقا ! مگه چند تا دونه شیوید  و چند تا تخم شربتی ریختن تو ورزشگاه چقد خرج داره که باید این همه بودجه بیت المال رو خرج کنن؟! هر روز صبح این در آهنی رو باز می کنن و یه سطل بزرگ زباله در میارن و یه وانت مرتب میاد و میره و  کوپه کوپه شن و ماسه ریختن و یه عده تا شب دادو قال می کنن که مثلا دارن لکه گیری و دور زمین اصلاح می کنند !!»

ديگه نفس خان بابا از شدت هوار كشيدن كم آمده بود اما زبان كم كه نمي آورد:

«ایهالناس مگه تابستان جای این کارهاست؟ مگه فصلاي دیگه رو از شما گرفتن؟ مگه چندتا دونه تخم شربتی این همه خرج داره؟ حالا اگه شلغم میکاشتن یه چیزی!»

یکی از کاسب کارهای قدیمی محل جلو آمد و گفت :

خان بابا چه خبره محله رو گذاشتی روی سرت؟ اینجا ورزشگاهه، بچه های مردم  ورزش میکنند، مسابقه میدند، لازمه مرمت بشه، چون ممکنه آسیب ببینند. حالا چند صباحی هم اینجا تعطیل باشه چی میشه مگه؟

خان بابا افروخته شد و در حالیکه بطور واضحی می لرزید گفت: «از شما نتظار ندارم این حرف ها رو بزنی. نوه های من تابستون که میرسه و فصل تعطیلات شروع میشه به خانه ام می آیند و به هوای ورزش و تمرین در استادیوم حال و هوایشان عوض می شه ولی امسال استادیوم را برای بازسازی تعطیل کردن و این بچه ها مغز من رو خوردن! آقا هرروز باید آنها را بردارم ببرم پارک و سینما و جنگل و ... تا کمی آرام تر باشند مگه ما چکار کردیم که این کارها را می کنند.»

گفتم خان باباجان، نوه هايت و بفرست بروند خانه ی خودشون، مگر شما باید جور بچه هایتان را تا چند سالگی بکشید؟ یك مقداری هم بد نیست آنها  لذت پدر و مادر بودن را بچشند !

مغازه دار محله با مهربانی و تایید حرف های خان بابا کاری کرد تا او آرام، آرام  بر اعصابش مسلط شود و روی چارپایه نشست و مغازه دار ادامه داد:

خان بابا ! قبول دارم بی موقع است و این کشت و کار باید چند ماه پیش انجام می شد ولی حالا که داره کار انجام میشه باید کمک کرد و راهنمایی، صبور باش و فکر تابستان بعدی باش که نوه هات یه جای امن و راحت برای ورزش کردن دارند!!

پیر مرد در حالیکه غرغر مي زد گفت: « اي بابا ! با اين شلوغي بچه ها و حرص و جوشي كه من ميخورم تا سال ديگه  عمري نمي مونه.»

و راه افتاد و این شعر را میخواند ( كه معلوم نبود از کجا درآورده )

بهتر اين است كزين افسرده حالي بروم / همه شادند من از فرط خماري بروم

سبز ميدان و برنج و عطر نارنج كجا...  ؟ / من  به قربان تو اي  مرد شمالي بروم

پير مرد دور شد و منم داشتم به مغازه دار فكر مي كردم كه چقدر صبوره و كارگرايي كه فرغون از در آهني ورزشگاه بيرون آوردند و برو بچه هايي كه داشتند وسط آسفالت گل كوچيك مي زدند ...

 

جزیره ناشناخته و عاقبت يك خبرنگار !

1024x768

گزارش ميرزا بدبين از يك واقعه اي كه اصلا اتفاق نيفتاد

 جزیره ناشناخته و عاقبت يك خبرنگار !

 مقدمه :

اصلا از اولِ امروز بدشانس بودم از همون ابتدا می دانستم این همه راه پیچ و خمِ شهر را باید با پای پیاده بروم و بیایم و دراین باران چند دقیقه ای مثل –  یه دسته گُّل -  آب کشیده خواهم شد .

آخرهمین چند دقیقه ی پیش باران نسبتا یواشکی امد و زود ایستاد ولی آثارش روی سرو شانه هایم مانده بود و دست بر قضا از اين وضع خوشم آمد. چون خنک شدم و دلم میخواست الان باد هم باشد تا مثل کولر آبی نقش باد بزن اتومات را بازی کنم.

 

شهرشناسي آقاي تاكسي !

بالاخره با چَک ، چونه و کرایه های اجق وجق  یه تاکسی (پیکان نیمه جان ) دربست گرفتم .

راننده پیش از نشستن من غرولند می کرد و گاهی فارسی و گاهی هم لهجه شیرین محلي مرا فهماند که شهر را آب گرفته ! من از همه جا بی خبر گفتم قربانت بشم آنقدر باران نیامد که من حتي مجبور بشم چترم و بازکنم چطور ممکنه خیابان ها بند آمده و شهر را آب گرفته باشه ؟

راننده که عینک به چشم داشت و کلاهی را به سرش کشیده بود ناگهان بر گشت گفت :

 بچه کجایی که از هیچ کجا خبر نداری ؟

گفتم  اهل پهنه کلا هستم چطور مگه ؟

گفت : قربانِ تکیه پهنه کلا بشم که شما توی بهشت زندگی می کنید و از وضع شهرها خبر نداری

گفتم آقای راننده من میخوام برم دفترروزنامه ..... من خبرنگار هستم و خیلی کار دارم و عجله دارم لطفا درد دلهای  خودتو به سلام صبح بخیر رادیو بگو !

راننده گفت بگو کدوم خیابانه و کدام ساختمانه و کدام کوچه است و هر وقت رسیدیم بگو تو رو پیاده کنم!!

گفتم آقای راننده این همه دقیق آدرس دادم بازم یادت نیومد دفتر روزنامه کجاست!؟ مگه به شما آموزش نمیدن؟ ای بابا شما راننده تاکسی ها با اين وضع چطوری شب خسته و كوفته خانه خودتان را پیدا می کنید؟!!

گفت " ای بابا توی این دوره ها ي آموزشي چند جا مثل بیمارستان و آتش نشانی رو گفتند كه ما هم بلد بودیم بقیه را که ما نباید بلد باشیم مسافرا خودشون می دونن کجا برن. مسافرا حتی مسیرهای کم ترافیک رو از ما هم بهتر می شناسندو به ما آدرس میدن، تازه اینکه چیزی نیست ( بحث با ایشون بی فایده بود چون به هر شکلی که رو می کردم حق به جانب او بود )

رسیدیم سر یکی از خیابانها اصلی منتهی به فروشگاه بزرگ شهر و پارک قشنگ شهر،  چشمتان روز بد نبینه آقای راننده راست می گفت خیابان بند آمده بود و اتومبیل های گوناگون مثل اینکه توقفگاه نمایشگاه بین المللی تهران است ایستاده بودند و انگاركه  سالهاست بر زمین میخ شدند.

گفتم آقای راننده مرا ببر همان مسجد جامع پیاده کن خودم میرم. گفت: چی؟ مسجد جامع؟ مگه اينجا مسجد جامع داره؟ 

من که دو تا بابا قوری روی کله ام سبز شده بود گفتم یعنی شما مسجد جامع بازار رو نمیشناسی گفت : ای آقا راه بندون مگه واسه ما حوصله و هوش و حواس میزاره؟ شما که بلد هستین بگین من شما را می برم ( یاد حرف های قبلی اش در باره آموزش افتادم و بی خیال شدم ) لنگه شلوارم رو بالا زدم و پیاده شدم.

 

شيرجه در آبهاي ناشناخته!

 آقا، پیاده شدن نگو انگار شیرجه رفتم، دایو زدم، اصلا اگر بگویم پرت شدم باورتان می شود؟  در حالیکه داشتم شنا می کردم به سمت خشکی در حرکت بودم که از بالای ساختمان فروشگاه بزرگ صدایی مرا به خود آورد و گفت آنطرف به خشکی راه نداره لطفا برگردین!

منم اول به طرف صدا برگشتم دیدم یکی از بچه های با معرفت محله است که دارد غرق شدگان را به سمت خشکی هدایت می کنه و شاید هم فانوس دریایی بود که چشم های گِل گرفته ام اشتباه می کرد.

خلاصه به تمام قسمت های این دریاچه ی ناشناخته که با این يكي دو دقیقه بارندگی این بلای ناگهانی را بر ما نازل کرد شنا کردم در حالیکه لباس تنم بود انگار لباس تنم نبود کیف دستم بود انگار کیف دستم نبود هرچه اسکناس و کاغذ در جیب هایم داشتم در این تقلاهای بی فایده از جیب بیرون زده به سطح  آب آمده بودند .

يكي از متكديان كه هميشه فكر مي كردم فقط يك پا دارد آن دور تر روي دوتا پا ايستاده بود و چندتا ني بلند را به هم متصل كرده بود و اسكناس ها را به سمت خودش مي كشيد و من مانده بودم كه او هميشه چشمانش طوري بود كه فكر نميكردم انگشتان پاهاي نشسته اش را ببيند ولي انگار چشماس سو گرفته بودند ( جل الخالق ) گفتم مگر دستم بهت نرسه نامرد كه نه كور بودي و نه معلول ...

ولي اينجا ديگربه فکر هیچ چیزی جز نجات جان خود از این وضع نبودم. آنقدر دعا و نیایش کردم و آنقدر توکل کردم ونذر و نياز  .... " كه كشتي شان شكست دل بر تو بستند "

بازهم پيامك زوري  

 یه صدایی كه همراه با لرزش ويبره  بود باعث شد متوجه موبایل شوم و تصمیم گرفتم اگر شد با آن زنگی بزنم خوشبختانه هنوز جان داشت و اولین پیامکی که داشتم توجهم را جلب کرد و حضرت ایرانسل بود که برایم هدیه و جایزه آهنگ پیشواز گذاشته بود!! آنقدر عصباني شدم كه گوشي بلافاصله مثل ماهی از دستم سر خورد و رفت ته باتلاق ! فقط همین را کم داشتم که در این وضعیت از ایرانسل یک آهنگ پیشواز به شدت موزون هم دریافت کنم ( چقدر هم به فكر مشتريانشان هستند ) در اين حالت به حماقت خودم گریستم و از دست خودم عصبانی بودم که  سرو صدای مردم اطراف مرا به خودم آورد ، هرکدام راهنمایی ام میکردند و برای خلاصی کمک می نمودند اما آن چیزهایی که گفتند حداقل ( یه نّمه ) امیدوارم نکرد ! من خود را قربانی این باران می دانستم و مطمئن بودم که از يه جايي سرم را زیر آب کردند .

شما فکر کنید اگر در وضعیت من باشید چه حالی خواهید داشت مخصوصا اینکه پایم سر خورد و افتادم وسط این باتلاق و چشم و دهان باز پا به زمین کوبیدم وقتی به زحمت زیاد و درب و داغان از جام تلو تلو خوران بلند شدم .

 

معلوم شد من تنها نبودم

متوجه ماهی قرمزی شدم که نصفه اش در دهانم بود و تقلا میکرد تا نجات پیدا کند این بخت برگشته ماهی داخل حوضچه های پارک بود که با سراریز شدن حوض ، به آب های سرگردان خیابان های شهر ملحق گردید و من فهمیدم که تنها نیستم و این ماهی مامور بود تا به من روحیه بدهد !! به خودم گفتم مَرد، دیگه تنها نیستی و این ماهی دومین قربانی این اتفاق شوم است .( حداقل اين اتفاق در اين جزيره ناشناخته مي توانست خوشحال كننده باشد )

در هر حال حسی به من می گفت ممکن است طرفداران محیط زیست و حیوانات و ماهیان و ماکیان یک روز به نفع این ماهی کاری بکنند اما برای تو ( مخصوصا كه يك خبرنگاري ) هیچ تنابنده ای سخنی نخواهد گفت !! و تو در گمنامی تمام بدرود حیات خواهی گفت با این تفاوت که پیدا کردن جنازه ات از این باتلاق محال به نظر می رسد و یا حداقل باید تا فصل بعدی تابستان که برف کوه های کلیمانجارو آب می شوند صبر کنند .....

 

بالاخره !

بعد از ساعت ها که ماموران از جان گذشته آتش نشانی و شهرداری ها تلاش کردند نفهمیدم چطور شد که رفته رفته آب خودش به سمت پایین رفت و به خیالم نجات پیدا کردم اما باور كنيد كه باورم نمی شد !

 

ادامه ماجرا در بنده منزل !

وقتی به خانه آمدم فقط یک لنگه کفش داشتم و دریغ از عینک و تلفن همراه و اسکناس ها و یادداشت هایم اما خدا را شکر که لااقل  زنده بودم .( حالا ديگرنه سرکوفت های همسرم  ناراحتم می کرد و نه نگاه ساکنین مجتمع و همسایه ها و نه خنده های پسرم که می گفت بالاخره بابای ما هم قیافه متفاوتی برای خودش ساخته و احتمالا این اتفاق او را وادار به خریدن یک پیراهن جدید خواهد نمود )

شب که در حال سرفه کردن یه ملحفه ای روی سرم کشیده بودم ماجرای باران را از تلویزیون می دیدم که گوینده اظهارداشت خوشبختانه این اتفاق هیچگونه تلفات جانی نداشت و من داشتم فکر می کردم که منِِ شوربخت پس چی هستم؟  اگه من تلف نشدم پس اسمم را باید چی گذاشت؟ از اول هم میدانستم منِ ( به عنوان يك خبرنگار)  اصلا در آمار آدمیزاده های این زمین نیستم و مهم تر اینکه یکی از مسئولین بلند پایه در اين شهر ناشناخته در ادامه گزارش تلویزیوني این اتفاق را کاملا نادر و از نوع خود خاص تلقی کرد و آنقدر از فواید آن می گفت ( آب اين جزيره مي تواند سلامت حيوانات دريايي را تضمين كند – مي تواند باعث پر شدن مخازن زير زميني و حفره ها شود – و....)  وقتي اين همه فوايد را شنيدم به خودامدم و از افكار پليد بد بينانه ام پشيمان شدم و چندتا دندان به لاي انگشتانم زده و فوت كردم و به فكر فرو رفته ، گمان کردم چقدر صاحب " گینِس " به ما بی توجه است وگرنه باید چند  دانه ناقابل باران و اینقدر آب گرفتگی را در کتاب رکوردهای جديد " گینس " درج کنند .

 واقعا كه نصف این توی بلاد خارجي ها نسل کشی راه می اندازد

ما اصلا تلفات نداشتیم این خودش یک رکورده .... واقعا !!

                                                                                                                         واقعاكه : ( ميرزا بدبين )

 بيا تا برويم از اين ولايت من و تو


تصميم گرفتيم
ازاين ولايت برويم
آهي بكشيم و با شكايت برويم
نا جور شود
كه نقش قالي نكنيم
بايد كه به صادق هدايت برويم


قصه اي دراز

بداهه نويسي ميرزا براي خروس بي محل

000000000

اين قصه سرِ دارازو گرمي دارد

از دور صداي شيك و نرمي دارد

مي خواهم از اين صدا كپي بردارم

گفتند كه صاحب صدا هنر مي دارد !!

گفتم كه مرا به نوكري مي خواهد ؟

ايل من اهالي هنر به سر مي دارد

فرمود كه استاد در اين وانفسا

هر روز و شبش را به سفر مي دارد

گفتم كه چگونه زندگي مي كردند

گفتند هنر هميشه در ضرر مي دارد!!

 

ميرزا بدبين/ ساري 1391

----------------------------------------

جواب دادن خروس بی محل مر میرزا بدبین را :

ای که در وبکده یک چهره ی بدبین داری !
همچو من یک دل آزرده و غمگین داری
بر در وبکده ات خیمه زنم من شب و روز
بسکه از قول و غزل نغمه ی شیرین داری
ما مرید تو و جاروزن این وبکده ایم
همچو ما دغدغه ی میهن و آئین داری
بیش از این من چه توان گفت بر این شهره ی شهر
ما خروس و تو نسب از سر شاهین داری

 

در پاسخ به خروس خوش خوان ما !

اي خروسي كه همه مرغ خرت

تاج سرخي كه گرفتي به سرت

من كه در خوان شما گربه شدم

از همين ميو ميو  مفتخرت

قدم نو رسيده مبارك

3 رخ و 30 رخ فرقي ندارند
---------

يك روز كمي تلو تلو مي رفتم
دائم به بهانه اي جلو مي رفتم
30
رخ برسيد و هي جامه دريد
هيهات كه النقريب  لو مي رفتيم

ميرزا بدبين [چشمک]

امارات؟؟ چي ؟؟ امارت ؟ نه نه نه

پایان سفرهای نو زوری!!!

 

 

یادگاری ...

سرت را نقش قالی می کنم من
سفرها سوی ساری می کنم من

اگر دیدم که نابینا به چاه است
برایش سوگواری می کنم من

 

13 فروردین 91

 

 

 

13 به در

اندر حکایت گره زدن سبزه بصورت یک طرفه توسط دختر خانم ها

نه !

نه !

بی فایده است !با این خلق و خوی و رفتار ...

آقایون به هیچ وجه حوصله گره زدن ندارند . !!

قهر با فردوسی

 

اینجا یه جایی توی ساریه و دقیقا فردوسی در حالت قهر و تحریم بسر می بره

خیلی خورد توی ذوقمان چون این خودکار غلط گیر تحدید کرد که میاد ایجا ولی چون تحریم هستیم برف ها راه زنجان رو بستن اون که خبر نداره فقط لاف میزنه ولی با تمام قوا گشتیم تا درد فردوسی رو کفش کردیم ببینید:

فردوسی فکر کرد که این آقای ح ج خ دال ذال ر ز دنبال اون گنج آقای محمود خان است چون میگن از خاوران به ایران رسیده و تنها فردوسی جای اون و بلده

آقای خودکار دیگه حرف حسابت چیه ها ها ها ها ؟؟؟؟

مقدم خودکار کم رنگ را همراه با سالی پراز غلط گیری گرامی می داریم!!!

حالا بگو چرا فردوسی قهر کرده

 

نوزور

 

متفرقه

 

تو نمره ی روی اسکناسم هستی

مشغول روفو بر این لباسم هستی

بانو! تو بگو چرا در شب عید

در فکر نیاز بی اساسم هستی؟!

 

 

 

 

چارشنبه زوري

 

(از این شاخه به آن شاخه)

-----------------


با اينكه چنين پر بركاتيم همه

وابسته به بانك صادراتيم همه

 

اي ضامن معتبر بيا ياري كن

ما منتظر ثبت براتيم همه

***

امروز پر از حسن صفاتیم همه

صندوق کبود صدقاتیم همه

 

مانند شراب کهنه ی عرفانی

درمانده سر پل صراتیم همه

***

ما حافظ بی شاخه نباتیم همه

معتاد اسانس شکولاتیم همه

 

اینسان که از این چاله به چاه افتادیم

مشمول گذشت سنواتیم همه

 

سلام شهردار

 

بنام خدا

با درود و سلام و با درود و سلام و با درود و سلام و با درود و سلام و....

امروز اين پست را زدم كه بگويم ما خوشحاليم كه انتخابات در كشور برگزار ميشه خوشحاليم كه هم راي ميدهيم و هم حق راي داريم و هم خواسته هايمان را هر كس به زباني مي گويد من هم عادت كردم سر شهرداري را نقش قالي كنم

من در انتخابات شركت مي كنم اما نمي گويم به چه كسي راي ميدهم چون كانديداهاي ديگر كه همه از خوانندگان پرو پا قرص اين نوشته ها ی میرزا هستند ممكن است انصراف بدهند .!!

 چيزهايي كه در پايين نوشته شد با استفاده از فضاي باز در جامعه اسلامي قصد كمي جدي كمي شوخي با شهرداري ساری را داريم كه امارت بزرگشان پناه ما بي خانمان هاست به كوري چشم ميزبانو ضد انقلاب وابسته به استكبار جهاني و اين يارو عقرب يا كژدم آمريكايي انتخاباتمان پرشور خواهد بود

حالا برويم سر وقت شهرداري كه دلم از دست ترافيك و خيابانهاي باريك و ... خينه خينه خون!

اين شهرداري حتي جلو امارت بزرگ خود هم پاركينگ ندارد و ... اي سرتان را نقش قالي كنم كه چارچنگولي هم نميتوني شهر رو داشته باشي . كو؟ شهر دستته كه بهت ميگن شهردار ؟ شهر از دستت در رفته ميگي نه ؟

برو يه سر ميدان امام تا بدوني راننده هاي مسير ق ب آ ن چ اونجا چه مي كنند!!!

برو ميدون خزر جنب اون پل بزرگ و آن پل بلا تكليف ببين مردم چه مي گويند

 

تاكسي ! ....... ساري چرا ؟

 امشب  به فکرم  یک مدار تازه افتاد

بر روی اعصابم کمی خمیازه  افتاد

گفتم بيايم شهر و دوري  دور ساعت

چشمي بيندازم نمايم استراحت

هفتصد گدا دور  خيالم را گرفتند

گويا كه در جيب شما خمپاره افتاد

وقتی سخن از گفتگوی شهر و شوراست

یعنی حساب شهرداری جنگ و دعواست

*

آقا!  چرا ضیق ترافیک است ساری

پس کوچه هایش تنگ و تاریک است ساری

با اینکه پل های بزرگی هست اینجا

مهد خیابان های باریک است ساری ؟

*

هرکس به قد دانش خود حرف می زد

یعنی که قاشق در میان ظرف می زد

قندان نباید روی میزشان بماند

چیزی نباید روی چیزشان بماند

هر سال يك ماشين و هر هفته سياحت

گاهي به رُم گاهي سفر گاهي زيارت

این مرد چاق معترض هم خوش قیافه است

یعنی که افتاده سراشيبي، کلافه است

شورا که دیگر در حساب او نیامد

حتی حجازی هم به خواب او نیامد

گرچه حجازي گريه را پنهان نمي كرد

پشت امارت  چاق دو قليان نمي كرد

اما چنان افسرده حال و زار و خسته

گويا امارت را بناف شهر بسته

با اين چنين وضعيتي شعرم  سر آمد

ياغي شد از حيص  مقفايي درامد

*

ساری چرا یک کوچه ی خلوت ندارد ؟

حتی نمای قابل رویت ندارد ؟

یک جوی آب و یک فضای سبز جالب

عضوی میان هیئت دولت ندارد ؟

*

روزنامه از حرف نماینده شکاراست

اما نگو حالا به دار و کی  ببار است

آیا کسی میداند آلو یک بهانه است

داروی درد عاشقی ها هندوانه ست؟

هر روز يك دعوا و هر شب يك بهانه

اي مرده شور شعر و نثر و هم ترانه

گفتم كه برگردم ، به سمت نعلبندان

تا جان سالم در برم از دست قندان

من با پتوی کهنه ام در خواب رفتم

یعنی كنون از شرمِ ساری آب رفتم

سال 1390 - ميرزا

 

شركت در انتخابات نه تنها وظيفه و تكليف شرعي است اگر انتخاب هايمان درست تر و دقيق تر باشد مي توانيم مطالبات قانوني خود را طلب كنيم مي توانيم شهرهايمان را بهتر بسازيم

مرگ بر آمريكا لعنت بر رژيم اشغالگر قدس و فتنه گران داخلي آنها

رفتيم توي شهر كه شهردار مي گويد من شهردارش هستم ولي من مي گويم و من هميشه درست مي گويم شهر از دستش در رفته ديدم چيز تازه اي در شهر خودنمايي مي كند اين شهر با اين همه سرماي زير صفر در اوايل اسفند ساري و قائم شهر بازهم شاهد اين كارهاي زشت از مدگراهاي كم عقل هستيم

آخه آدم حسابي يه شلوار بلند و فاق بهتر بپوش تا دچار اين وضعيت بد و بدتر از چيرهايي كه نمي شود گفت نشويد

خجالت آور نيست كه حتي نمي توانيد براي عرض سلام سرتان را پايين و بالا كنيد چون تا ( فيها راحتون ) شما هم پيداست ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بازهم بگو من شهردارم اين كه ديگه دست توست چرا درست نميكني چرا ؟ چرا؟

حرف ميرزا را جدي بگير و اين دو بيتي را مثل همیشه به تو تقديم مي نمايم

 

اين كاش تمام اين زمين ساري بود

رود تجن از كله به پا جاري بود

قارن به خيابان شما مي آمد

آقاي حجازي تاجر قالي بود

                                                    با خیلی احترام میرزا بدبین

 

سری که نقش قالی شد!

خُوردي فرهنگ ها !!! ( به حق چيزهاي نديده و نشنيده )!!

 

چه سلامي و چه سلامي از آن سلام­هايي كه بي­غش و بدون شيله پيله است و اما بعد :

چند روز پيش شنيدم كه نشست نويسندگان فلان استان با فلان مديران (به دليل اينكه نمي-خواهم در حكم عمل مجرمانه باشد از نام بردن خودم را دارم) تشكيل شد، اما از ميرزاي بزرگ دعوت نشد!

نگو كه اين نشست با دعوت مدير كل كتابخانه­هاي فلان استان (به دليل اينكه نمي­خواهم در حكم عمل مجرمانه باشد از نام بردن خودم را دارم) تشكيل شد، خيلي شلوغ شد و از آنجا كه در اینجا جناب مدير كل­ها (به دليل اينكه نمي­خواهم در حكم عمل مجرمانه باشد از نام بردن خودم را دارم ) از سوابق محبت­آميزي بر خودم دارم، خوشم آمد ببينمش و چند بار سرها را نقش قالي كنم و ياد آن روزها به خير  كرديم و گفتيم كتاب­خانه هم كتابخانه­هاي قديم !!

همه چيزا خوب بود ميرزا كه بدبين مشهوري است هر چي دنبال بهانه گشت گزك دستش ندادند! اصلا فكر نكنين من گوشي رو دادم دستشون! اونا خودشون اهل گزك و گزنك و گزنه  اين جور چيز - ميزها نيستنشون !! ولي فلان عكاس (به دليل اينكه نمي­خواهم در حكم عمل مجرمانه باشد از نام بردن خودم را دارم) رفت پشت بلند گو و گفت: خرده فرهنگ­هاي ما را دارند از بين مي­برند، به فكر خرده فرهنگ­هاي مازندران باشيد،  اگر پسرم در كتاب گينس ثبت شود 25 میليون مخارجشه!

فلان استاندار (به دليل اينكه نمي­خواهم در حكم عمل مجرمانه باشد از نام بردن خودم را دارم) هم بعدش رفت و گفت خرده فرهنگ­ها محترم هستند و ... ميرزا حوصله­اش سر رفت، زد پشت اون عكاس نارنجي-كرم پوش و گفت آخه سرت رو نقش قالي كنم تو از خرده فرهنگ چي ميدوني كه رفتي اين همه حرف توي دهن اين آقايان (به دليل اينكه نمي­خواهم در حكم عمل مجرمانه باشد از نام بردن خودم را دارم) انداختي؟ ها ؟ مگه نشنيدي نيروي انتظامي خرده فرهنگ­ها را مخرب مي­داند؟ و خرده فرهنگ ها بيشتر تابوشكن هستند؟ ها ها ها؟؟؟

بايد بگويم كه مازندران ما (به دليل اينكه نمي­خواهم در حكم عمل مجرمانه باشد از نام بردن خودم را دارم) داراي فرهنگ بومي و محلي است و تعريف خرده فرهنگ چيز ديگريست! اين كه مي­گويي فرهنگ است!

عكاس نارنجي - كرم پوش يك نگاه عاقل اندر سفيه انداخت و في­المجلس گفت:

"ته ايشتباه كني! اما "خوردي فرهنگ " دارمي و ربطي به اين چيزهايي كه شما گوني ندارنه!! خوردي فرهنگ ؟!!!"

ميرزا دم خودشو ورچيد و از محل سمينار خارج شد فهميد كه اطلاعات در اين مكان كولاك مي­كند، مخصوصا وقتي شعر روي سنگ قبرها را براي هم مي­خوانند (به دليل اينكه نمي خواهم در حكم عمل مجرمانه باشد از نام بردن خودم را دارم ).

جلوي در رسيدم كه يك نفر انگليسي­ها (به قول خان دائی ناپلئون) به ميزبانو خبر داده بود، اونم چادر به كمر بسته در حاليكه جارو دستش بود آنچنان كوفت توي سرم كه يادم برود توي كاري كه بلد نيستم دخالت نكنم. مثلا وقتي نمي­دانم كه موضوع بحث "خوردي فرهنگ" بود نه خرده فرهنگ­ها  يا مثلا نمي­دانم آمار كتاب سال 57 حدود 170 تا بود يا نه! دخالت نكنم جانم، دخالت نكنم. مخصوصا اينكه همه (به دليل اينكه نمي­خواهم در حكم عمل مجرمانه باشد از نام بردن خودم را دارم) مي­دانند خوردي فرهنگ چيه و تو ميرزاي پير خرفت نمي­داني!

حالا تنبيه شدم كه از روي اين كلمه تا جان دارم،بنويسم! چشمتون روز بد نبينه حتي بعد از مرخص شدن از بيمارستان (مسئله جارو يادتونه؟! جارو نبود كه دسته تِي بود!!) ميزبانو كوتاه نيومد و گفت بايد مشق تنبيهي خودمو بنويسم ولي اجازه نداد بگويم يكي از سپيد موهاي مجلس دو سال پيش كه اين مدير كل جاي ديگرش را ترك كرده بود، پشت تریبون چيزهاي ديگري مي­گفت!!! كه بازم ميزبانو گفت ديگه زورم به تو ميرسه ساكت! فقط برو 1000 بار بنويس:

خوردي فرهنگ ، خوردي فرهنگ ، خوردي فرهنگ ، خوردي فرهنگ ، خوردي فرهنگ ، خوردي فرهنگ ، خوردي فرهنگ ، خوردي فرهنگ ، خوردي فرهنگ ، خوردي فرهنگ ، خوردي فرهنگ ، خوردي فرهنگ ، خوردي فرهنگ ، خوردي فرهنگ ، خوردي فرهنگ ، خوردي فرهنگ ، خوردي فرهنگ ، خوردي فرهنگ ، خوردي فرهنگ ، خوردي فرهنگ ، خوردي فرهنگ ، خوردي فرهنگ ، خوردي فرهنگ ، خوردي فرهنگ ، خوردي فرهنگ ، خوردي فرهنگ ، خوردي فرهنگ ، خوردي فرهنگ ، خوردي فرهنگ ، خوردي فرهنگ ، ..............

 

قراردادضمن عقد!!

بدون شرح و گفت !! ( میرزا خوانی )

پاسخ خاص و خواندنی آیت الله مکارم به سوالات عجیب یک خانم  **

به گزارش جهان به نقل از پایگاه اطلاع رسانی دفتر آیت الله مکارم شیرازی؛ یکی از تازه‌ترین استفتائات از آیت‌الله مکارم شیرازی سوال خانمی است که نظر آیت‌الله مکارم شیرازی را را نسبت به شروط مورد علاقه او برای عقد ازدواج جویا شده است.

این خانم، شروط را در اینترنت دیده است و پس از مشورت با دوستان خود، آن را با خواستگار خود هم مطرح نموده است اما پس از موافقت خواستگار با این شروط، محضردار از تایید این شروط و ثبت عقد ازدواج خودداری کرده است.متن سوال این خانم و پاسخ آیت الله مکارم شیرازی چنین است:
بنده از اینترنت شرایطی را در مورد ازدواج دیدم که خیلی خوب و عادلانه هم بود و من از آنها پرینت گرفتم و به دوستانم هم نشان دادم و آنها هم تایید کردند که شرایط بسیار خوبی است و می‌تواند برای دختری که قصد ازدواج دارد بسیار مفید باشد برای همین با خواستگارم مطرح کردم و او هم پذیرفت ولی وقتی رفتیم محضر، محضردار که یک روحانی هم بود گفت اکثر این‌ها شرایط خلاف شرع هستند و به درد نمی‌خورند و حتی به تمسخر گفتند که شاید هر کس این‌ها را نوشته قصد دست انداختن خانم‌ها را داشته است، من خیلی ناراحت شدم. واقعاً همین مسایل است که باعث می‌شود ما جوان‌ها دین‌گریز شویم. چرا نباید به شرایط مورد توافق طرفین احترام قایل شد؟

من شرایط را هم برایتان ارسال می‌کنم و از شما خواهش دارم که مرا راهنمایی فرمایید.

از لطف شما هم ممنونم..

 

۱-زوج به زوجه وکالت بلاعزل با حق توکیل به غیر داد تا زوجه در هر زمانی که بخواهد از جانب زوج اقدام به متارکه کرده و خود را از علقه زوجیت رها سازد به هر طریق اعم از بذل یا اخذ مهریه.
۲-
زوج به زوجه وکالت بلا عزل داد تا هر زمان خواست مهریه را به هر میزان که خواست افزایش دهد.
۳-
زوجه اجازه دارد هر زمان اراده نمود به خارج از کشور مسافرت نموده و نیازی به اجازه مجدد زوج نباشد چه برای اخذ یا تمدید یا تجدید گذرنامه و این اجازه دائمی است.
۴-
زوجه حق ادامه تحصیل را تا هر مرحله‌ای که لازم بداند خواهد داشت در هر مکان و محلی که ایجاب کند .
۵-
زوج، زوجه را در انتخاب هر شغلی که مایل باشد و در هر محلی که صلاح بداند مخیر می‌نماید.
۶-
زوج مکلف است هنگام جدایی اعم از اینکه متارکه به درخواست زوج باشد یا به درخواست زوجه، کلیه دارایی خود را اعم از منقول و غیر منقول و وجوه نقدی بلا عوض به زوجه منتقل نماید.
۷-
حق انتخاب مسکن و تعیین کشور و شهر یا محل آن با زوجه خواهد بود.
۸- حضانت فرزندان بعد از طلاق مطلقاً با زوجه خواهد بود و در صورت خروج از کشور نیز نیازی به اذن پدر نخواهد بود.

۹-اختیار زمان بچه‌دار شدن مطلقاً در اختیار زوجه خواهد بود.

۱۰-نزدیکی و تمکین در اختیار زوجه بوده و هر زمان که اراده نمود زوج مکلف به همبستری با زوجه خواهد بود.

۱۱-اگر احیاناً تقاضای همبستری از سوی زوج باشد زوج باید قبلاً مبلغی (که از سوی زوجه تعیین می شود) به شماره حساب زوجه واریز نماید با این حال زوجه در نزدیکی مخیر بوده و این امر موجد هیچ حقی هم برای زوج نخواهد بود.

۱۲-زوج به هیچ عنوان حق طلاق زوجه را نخواهد داشت.

۱۳-زوج پس از متارکه به هیچ عنوان حق ازدواج را نخواهد داشت اعم از نکاح دائم یا نکاح منقطع.
۱۴-زوجه هر وقت مصلحت بداند می تواند زوج را تنبیه بدنی نماید و زوج حق هر گونه اعتراض بعدی را در این خصوص از خود سلب و ساقط می‌نماید.

۱۵-زوج مکلف به انجام کلیه کارهای منزل بوده و در موقع جدایی نیز حق درخواست اجرت المثل را از این حیث نخواهد داشت.

۱۶-زوجه هر گونه که مقتضی و صلاح بداند در برقراری ارتباط با دیگران مخیر بوده و زوج حق هر گونه اعتراض بعدی را از خود سلب و ساقط می‌نماید.

۱۷-درخصوص تربیت اولاد زوجه هر گونه صلاح بداند اقدام خواهد نمود و زوج حق دخالت در این خصوص را نخواهد داشت.

۱۸-ریاست خانواده با زوجه خواهد بود.

۱۹-زوجه شرط نمود که زوج ضمن اطاعت کامل از زوجه از والدین ایشان نیز تبعیت کامل داشته باشد.

۲۰-زوجه شرط نمود عند اللزوم نفقه والدین ایشان نیز با زوج باشد.

۲۱-حق رجوع بعد از طلاق با زوجه خواهد بود.

۲۲-نفقه زوجه علاوه بر مصادیق قانونی که عبارت از تهیه مسکن و البسه و خوراک و هزینه های بهداشتی و دارویی می‌باشد شامل کلیه تفریحات زوجه نیز از قبیل مسافرت خارج از کشور و غیره خواهد بود و میزان نفقه نیز توسط زوجه بدون لحاظ کردن وضعیت مالی زوج تعیین خواهد شد.
----------------------------------------
پاسخ آیت‌الله مکارم شیرازی:

فکر می‌کنیم آنچه نوشته‌اید، منظورتان مزاح و شوخی بوده. هیچ برده‌ای هم در دوران بردگی دارای چنین محدودیتی نبوده و اگر زوجی را پیدا کنید که زیر بار این شرایط برود حتما باید او را به طبیب روانی معرفی کنید.

 

** http://www.jahannews.com/vdceex8zojh8ozi.b9bj.html

تخم مرغ

 

" جنبش مُرغانه "

 

چرا در خواب می آیی کنارم

 چنین بی تاب می آیی کنارم

مرا عهدیست با " نمیرو " همه عمر

کنون  " مهتاب " می آیی کنارم ؟

 

خبر : طوطیان شکر سخن شیرین گفتار حکایت کردند که گرانی تخم مرغ نه به مرغ و خروس ها و نه به هیچ تخم گذار و بچه زای دیگری ارتباط ندارد بلکه بدلیل شدت اعتراضات معروف به "وال استریت را بگیرید" که به "جنبش تخم مرغ "یا همان مرغانه خودمان معروف است و یقینا به کثرت پرتاب تخم مرغ ها مربوط می شود

 

نظر : میرزا جان میرزا !!

این چه خبریه که نوشتی ؟ آخه ما رو چه به این حرفا ما که از آمریکا تخم مرغ وارد نکردیم که !! زودتر این خبررو از صفحه بردار آبرو ریزی میشه !!

 

میرزا : ای بابا سرتون رو نقش قالی کنم ؛ یک بام و دو هوا در نیاریم دیگه ! چطور وقتی طلا به آسمان رفت به بورس آمریکا مربوطه ؛ ما که طلا از آمریکا وارد نکردیم در عوض چند خاور تا حالا خاوری صادر کردیم که با خاویار اشتباه گرفتند و دارن تعبیر اختلاس را به اختلاص تغییر می دهند . دانشمندان علم ژنتیک اعلام کردند به زودی مختلسین به مخلصین تغییر خواهند نمود منتظر باشید تا سر شما را هم نقش قالی کنم  .

 

خطر : خب ما دیدیم بد بینی این میرزا تمامی نداره و خودمان را از جریان انحرافی کنار کشیدیم گفتیم نکنه یه وقت دامن مارو بگیره !!

 

سپید امضا

 

 

" جفتک"

 

ای کاش مرا داشت کنارش
آن گونه ی مثل دو انارش


ما را بكِشد سمت بيابان
هر روز به هنگام نهارش


من جوكر و آن آس مسلم
بازنده  شود ميز قمارش


در مجلس بزم و شب مستي
بايد بشوم سيم سه تارش


هرروز به یک غمزه بريزد
برروي زمين شُر شُر وارش!

 

انگار پشيمان شده از عشق
اسبي كه بر انداخت سوارش

 

 یورتمه برود باز نه انگار

افتاده چنین دارو ندارش

 

 اینبار گریزد ز کمین گاه

از داخل گهواره شکارش

 

 شاید بشود کاشت دوباره

حلاج و سر و چوبه دارش


سالي که خیارش زده چمبر
نفرین به زمستان و بهارش


 

جفتک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

با حافظ هم

 

 

 

 

ميرزا حافظ .....

 

زير لاكي خزيده ام كه مپرس

قهوه تركي چشيده ام كه مپرس

گشته ام در جهان و آخر كار

لانه موشي خريده ام كه مپرس

آنچنان در هواي خاك درش

 من گلويي دريده ام كه مپرس

يك شبه رفته راه صد ساله

دلبري برگزيده ام كه مپرس

گفته بودم كه بند انگورم

تا مقامي پريده ام كه مپرس

زين پس از چشم  آشنا يان دور 

زير باري خميده ام كه مپرس

اشكنه حكم سرخوشي دارد

از دهاني سُريده ام كه مپرس

بي تو در كلبه ي گدايي خويش

لا – الاتي شنيده ام كه مپرس

اين زمين را پياده كز كردم

از زناني رميده ام كه مپرس

عاقبت در دهان گرمابه

شورو حالي رسيده ام كه مپرس

 

           " سپيد امضا "

 

 فك نكن مث تو با فتو شاپ اون طوري شدي كرديم!!

اکبرآقا آلوچه ...

«از عطسه تا ماهواره»

يه همسايه داريم ما توی كوچه

معروفه به اكبر آقا آلوچه
کاری ندارم طفکی کلافه است

شام و ناهارش غم کله پاچه است
مورچه تو خونه اشون اَمون نداره

حتي پشه يه سايه بون نداره
اكبر آقا يه زن داره، دو دختر

خوراكشون سهم سه تا كبوتر!
راه كه ميره رو فرش هال خونه

مي گرده تا بگيره يه بهونه
وقتي ميره دستشويي فين ميكنه

انگار كه انفجار مين ميكنه

ولا غير ....

#
يه روز كه اكبر آقا جون خونه بود

مهمون رسيد؛ نشستِ مردونه بود
اهل محل پنجره ها رو بستن!

كاسبا برنامَه شونو شكستن!
گربه پي سوراخ موش؛ كلاغ پر

سگ ها دو تا خيابون اون طرف تر
اكبر آقا اهل سياست نبود

رفتارشم از روي عادت نبود
نه اهل فیلم و سی دی و ویدئو

اهل خبر شنیدن از رادیو
نه اهل گپ می شد نه اهل خارش 

نه اهل جنگ وُ جَدَل وُ نه سازش
تو زندگی سختی زیاد کشیده 

 یه روز خوش تو زندگی ندیده

#
خلاصه مهمونا تو خونه بودن

سكوت كوچه ها نشونه بودن!
مهمونا خواستگار دختراشن

چيزي نمونده قاطی بلا شن!

هيچكي الهي تا ابد نبينه

چشم شماها روز بد نبينه!
ساعت 11 خونه زيرو رو شد

توي محل حراج آبرو شد
ديوار صوتي رو شكستن انگار

دهان مهمونا رو بستن انگار
دو مرد عاقل و يكي جوونتر

با عجله بيرون زدن لاي در
حالا ندو کی بدو؛ آی بگیرین!

بیچاره دختره به اسم "شیرین"
عطسه ی بي موقع اكبر آقا !!!

زهره ترك کرد همه ی مهمونا
عطسه نگو مثل یه بمب اتم!

بدجوری خورده بود تو ذوق مردم !
سیب و انار و موز و نارنگیا 

ظرف آجیل و گلدون چل گيا
کنده شدن از وسط میز هال

محکم و با ضربه به سوی دیفال!
یه قاب کهنه از بلندی افتاد

عکس عروس دوماد قندی افتاد
کُت از تن دوماده جر خورده بود

کراوات مهمونا فر خورده بود
چن روزی حرف گوش همسایه ها

شایعه و قصه ی این ماجرا

 #

همسر اکبر آقا ؛ بعد هفته

 آمد و کل ماجرا رو گفته
اکبر آقا دشمن آلوچه بود

قاتل سر شاخه های کوچه بود
تموم میوه ها رو دوس میداره

این یکی آلرژی براش میاره
هیکل اکبرآقا رو که دیدین!؟

خور خورشو شما شبا شنیدین؟
بابای دوماد ما دست و پاچه

گفت که بیا ؛ بریم باغ آلوچه!
تموم نشد حرف بابای دوماد

که اکبر آقا عطسه ها رو سر داد

ديدين چي شد؛  آبرومونو بردن

"شيرين " ميگه آرزومونو بردن

#

قيامتي شد؛ تا كمر بندي رفت

ميون مردماي راهبندي رفت

ماهواره ها صداشو در آوردن

اكبر آقا رو روي سر آوردن

اكبر آفا ديگه سياسي شده

ميگن كه عطسه هاش حماسي شده

اسطوره شد اكبر آقا تو دنيا

توي كتاب گينسه ناقلا 

نظر ميده در باره ي دانشگاه

دمكراسي ؛آزادي؛ گاه و بي گاه

پچ پچ همشهري هامون در اومد

حوصله ي همسايه ها سر اومد

مي گفتن اين مرتيكه ؛ بلانسبت

اكبر آقاي سرتا پا كثافت

يكي بياد بگه ميون حرفاش

يه وقتايي به ياد " آلوچه " باش

خلاصه اين زندگي هچل هف

رفته و خورده  وسط اون هدف

چندتا كانال يه جا صدا شو دارن

تصويرشو تموم جا ميزارن

اينترنت و فيس بوك و كل عالم

بلاگ و سايت و دوربين هندي كم

ميگن تو ايران نبايد عطسه كرد

بايد زمينه چيني غصه كرد ؟!!

معرفتم خوب چيزيه بي مرام

نميگذريم از اين همه اتهام

#

شما كه اين قصه ها رو شنيدين

مثل همين اكبر آقا  رو ديدين

باور كنيد عطسه داريم تا عطسه

همينطور ي بوده يا قصدي داشته  

كمي بشينين روبروي خورشيد

شايد شما هم مث اون آقا شيد

عطسه هاي پشت سرهم بزن

حالا ميخواي زياد و يا كم بزن

فقط ميگن كه اين تب آلوچ اس

تقصير بيني و لبه يا لوچه اس

مي برنت يه جا كه درمون بشي

اسير كوچه و خيابون نشي

فقط بدون كه توي برنامه هاش

خودش پارازيت ميندازه (اينو باش)!

#

 حالا خبر آورده ان بيچاره

تو رستوران پادوي بي قواره

شبا براي خوابيدن تو كارتن

پشت در توالت يه گارسن

قرارداد سه قبضه مي بنده كه

مبادا در بره ازش  يه عطسه

#

اكبر آقا بيچاره همسايه مون

اين پدر  تنبل و بي مايه مون

دختراي دسته گلش رو ول كرد

آب دهان بچه هاشو گِل كرد

مرد حسابي عطسه درمون داره

هزارتا راه و چاه ِ ارزون داره

مملكت و دادي و جا گرفتي

موقتا تو  كافه پا گرفتي؟

براي يك شيشه / دو برگ كالباس

غيرت تو كُشتي و مرده احساس

#

همسايه ها دستا رو بالا زدند

آستين پيراهنارو  تا زدند

سكوت كوچه رو شكستن انگار

عروسي شيرينه بي تو اين بار

اكبر آقا خنده هاي شبات كو؟

بگو بگو  صداي خور خورات كو ؟

بيا ببين  عروسيه خونتون

ببين كه دادي همه جي رو ارزون

اكبر آقا هالوي بي معرفت

گنده گوزي ميکردی لامروت

#

عاقبتِ  عطسه ي  اكبرآقا

سياست و به هم زده تو دنيا

 

سپيد امضا / تير ماه 90

 

هنر که هر کی هر کیه این میشه !

 

(هنر كه .... )

... سرتون نقش قالی ! این طنز نیس به هیچکس مربوط نیس ! همه میتونن حرف دلشونو بزنن میرزا نمتونه سکته می کنه !

ميخوام يه حرف ساده اي بگم من

يه شعر پاره پاره اي بگم من

 

حرفي بگم كه از روي حسابه

رديف سيخ و منقل كبابه

 

ميام  تو انجمن كمي حال كنم

چش بزنم حريفمو لال كنم

 

سه چارتا حرف گُنده رو مي كنم

بيدل و با تو روبرو مي كنم

 

( هنر كه هر كي هر كيه اين ميشه

چيز ي ميان من و چاپلين ميشه )

 

ميگم كه من نيچه ايرانيم

من خود شاملو خود دينانيم

 

دريدا و هسرل و مي شناسم

ميخوام كه آب يخ سرت بپاشم

 

ترانه و شعر سپيد و غزل

مقاله هاي آبكي يك بغل

 

دبير انجمن  بهم شك داره

مي پرسه مدركت چرا لك داره ؟

 

به سادگي اين دفه خر نميشه

گمون كنم كه  دس به سر نميشه

 

(هنر كه هر كي هر كيه اين ميشه

سياهي لشگر ميره فردين ميشه )

 

ميدونم از حرفاي من شكاريد

بهتر از اين اينها تو ي چنته داريد

 

به جون مادرم نه! جوون عمه م

هميشه خوب اومده استخاره ام

 

هيئت علمي ام توي دانشگاه

يه قهرمان ملي ام تو باشگاه

 

ميليونرم – مهندس رايانه

شيره مي مالم رو سر يارانه!

 

( هنر كه هر كي هركيه اين ميشه

شعر و ادب هر چه نخواهين ميشه)

 

عيب من اينه كه سواد ندارم

مدالي از المپياد ندارم

 

باور من شده كه يه دكترم

خدايي شم كه من يه پا اكتورم

 

يه روز ميگم مدرس حوزه ام

رفيق جون جوني ماركوزه ام

 

خيلي ها  ديدن منو با ارسطو

صاف منو برده آخر  پرستو

 

مترجم فارسي و لاتين ام من

اگرچه دلداده داروينم من

 

بانوي انگليس به من نامه داد

براي ديدنش يه برنامه داد

 

عروسي دوغ دوشاب مونه

اگه نياي  آخ ! تو دلم ميمونه!

 

( هنر كه هر كي هر كيه اين ميشه

محصول تان هرچي نكارين ميشه )

 

مريضم و نسخه رو در ميارم

گيره فانوسخه را در ميارم

 

من بايد هر طوري شده بخونم

نظر بدم حتي   اگه ندونم

 

وگرنه ميگم  توي گوش راستش

داد ميزنم  يارو منو ميخواستش!

 

(هنر كه هر كي هركيه اين ميشه

 بانوي شعراي نمادين ميشه)

 

بس كه زدم تو ذوق هيماليا

به من ميگن دو نونه مي ماليا ؟

 

كتاب بينا متنيت پاره شد

احمد رضا احمدي بيچاره شد

 

رسول يونان ! مگه ايرانيه

هر قالي بافي مگه كرمانيه

 

احسان مهديان مگه شاعره

قبول دارم  منتقدي ماهره

 

ميخوام سري توي سرا درارم

ماركس و لنين و اين ورا بيارم

 

منم كه شعرام هم اسقاطي اند

مردونه و زنونه اش قاطي اند

 

مي برن ام توي اتاق خلوت :

ميگن كه شاعر شدي جون عمت؟

 

نرگس و مست و ارباب و رعيت

تنها خوري مي كني بي معرفت ؟

 

( هنر كه هركي هركيه اين ميشه

( رقيب سلماني گیوتین ميشه)

  

عاشق يك دختر سورئالم

هرچي كه دستور بده من ميارم

 

پاشنه كفشي كه به 70 رسيد

به جز صداي تخ و تيخ تاخ نديد

 

مهريه نه ! يه مثنوي بياور

فقط كلاه پهلوي بياور

 

مثنوي ام تازگي ها گل نمود

بايد سر كيسه ها رو شل نمود

 

يكي بگه  فرهاد مازندرون !

بسه ديگه جان ننا رحم هاكون

 

(هنر كه هر كي هر كيه اين ميشه

حلواي ما سوغاتي چين ميشه)

 

شب ها تموم چيني ها بيدارن

اين روزا هرچي كه بخواين ميارن

 

كشور كافر برادر شده

تاجر وافور و سماور شده

 

سر به سر دل خودم ميزارم

يه آس رو مشكل خودم ميزارم

 

بازي ما برنده اي نداره

اين آسمون پرنده اي نداره

 

ميام دوباره داخل انجمن

ميو ميو با گربه ي منهتن

 

ريش ميزارم ميگم كه بن لادنم

شيخم و ميلياردرم و كاهنم

 

يه روز تو آمريكا يه روز تبت ام

چريكم و  اسطوره غيرتم

 

جادو و جنبل ميكنم دوباره

مشكلمو حل ميكنم دوباره

 

(هنر كه هركي هركيه اين ميشه

صاحب يه دستگاه ليموزين ميشه)

 

سياسي و عشق مصدق ميشم

واسه زنم آيينه دق ميشم

 

كت ميخرم سبيلمو مي زنم

موي خودم رو آبليمو مي زنم

 

با شورت ورزشي ميرم خيابون

با تيپ ارتشي ميرم  بيابون

 

ميگم كه من  عاشق اسكناسم

دنبال يك سفير با كلاسم

 

اين همه رو گفتم و بازم ميگم

از رو نميرم  به شما نزديكم

 

(هنر كه هر كي هركيه اين ميشه

يه كره قاطر ميره شاهين ميشه)

 

طولانی بودن به این خاطره که یادتون بره اون بالا چی خوندین باز اینجا براتون حرف بزنم !!

سگ بزنه به اين فتوشاپ

 

عكس قديمي بن لادن رو ورداشتند و چشم و تن يه مرده ديگه رو به اون تف زدن و چسبوندن!!!

شما باشين باورتون ميشه ؟

سرت رو نقش قالي كنم بن لادن!

به زودي گفتگوي ميرزا بدبين با اسامه بن لادن را در همين صفحه مي خوانيد

پته همه رو مي ريزيم تو آفتاب !!

همه خبرهاي جهخان دروغ است هيچ تيري شليك نشد

  يك چشم خنده و يك چشم گريه  

در روزگاري كه مردانش عصا از لنگ مي دزدند پشت سر تيمورهم حرف دراوردند !

اي قربان

ما همه دوستت داريم و

هم مي خواهيم سر در بدنت نباشد

اين همه استفراغ براي همين است ديگر

براي اينكه هر راهي را بزنيم تو ايستاده اي

اي جيگر

پس چه وقت بايد از بوسه هاي اين جام تهي سر دراوريم

پس چه وقت بايد به پروردگي برسيم و ما صيد لاغريم

اي صياد

اين همه رژ به پيشاني تفنگت نمال ما را طاقت ديدار با گلوله هايت نيست

مي ترسيم كه في الحال روي ماهت را گم كنيم

اي قربان -  اي جيگر -  اي صياد

ما سالهاست در پي شكارچي خود در دام افتاده و هيچ خبر نداريم

همين ما هستيم كه گلو پاره مي كنيم و روز و شب در فرودگاه هاي دنيا واكس مي زنيم

ماهواره ها كه هرچه ماهپاره است قورت داده و اين اجنگ و جنگ ها را به ما نشان مي دهند

گفته بودم اين همه استفراغ براي همين است

براي اينكه راه آمريكا از تلاويو هم نگذرد از ساندويج مك دونالد سير تر است

مگر نديدي آل سعود چطور گرسنه و تشنه آمدند منامه را سر بكشند

پاي برهنه با تانك و چيفتن آمدند تا تكه ناني به كف آرند به زوري ببرند

اي قربان

ما هم دوستت داريم همه

همه هم مي خواهيم سر در يراقت نماند

***

سرت را نقش قالي كنم پسر !! پس چه وقت آدم مي شی

چه وقت مي فهمي ديگر در دنيا مرز ممنوع شد و آمريكا هرجا بخواهد آل سعود مي رود

من گريه هاي بانو را نشنيدم اما مي گويند: دستمال كاغذي ها تماما به مغازه ها برگشتند !!

روزنامه ها از خبر سوريه در امان بوده و مبارك تير در قلب اجدادش داشت وقتي از دنيا نرفت

اصلا در دنيا خبري نيست اگر بگوييم مسئله ژاپن موضوع داخلي است و نبايد دخالت كرد

اگر بگوييم اتحاد جماهير شوروي ديگر نداريم

اين بار نوبت اشراف انگليسي است كه بيخود نيست نام استعمار انگليس را پیر گذاشتند . همين چند شب پيش ملكه الیزابت را از خواب تلويزيون ديدم كه واقعا پير شده بود و فهميدم استعمار پير يك تهمت نيست و از اينكه تا حالا مي گفتم رو.زنامه هاي ما خلط مبحث كردند انگشت كوچكم را گاز گرفتم و چند باد به طرفين در دادم و ...

 

 

لعنت بر اشرافیت پیر!! مرگ بر میرزا بدبین ! زنده باد جمهوری پیر انگلیس !

 

 

پ . نوشت : برای هارت و پورت یکی که سرش توی آخوره فک میکنه دیده نمیشه !!

۱ - اگه سری به لیست دانشجویان ارشد ادبیات دانشگاه مازندران  بزنی می بینی که گروهبان ۳ دیپلم ناقص آنچنان ترکید که لای پرونده سفید امضا یک تیکه را علامت همدردی سنجاق کردیم!!

۲ - بنده هر نوع ارتباطي با اين مرفهين بي درد را تكذيب كرده و اگر كسي آن را تكرار نمايد

سرش را نقش قالي مي كنم !

۳ - ضمنا داماد اين صحنه من نيستم حالا شايد خيلي بخواهيد هويت اون معلوم بشه از من نشنيده بگيريد ( ۰۰۰۰ )  فهميدي ؟  

اینهم روی گورت

سفيد امضا ء