به یاد قدیم ندیما

بعد چند سال سری زدم به وبلاگ.انگار همین دیروز بود.

دلم برای فانتزی و دورانش تنگ شده.دلم برای همه تنگ شده.

اگر دیدید و خواندید رخ بنمایید

دلم یک دوست میخواهد...

   دلم یک دوست میخواهد

                    که اوقاتی که دلتنگم

                                        بگوید خانه را ول کن!

                                                        بگو من کِی کجا باشم؟

+ بی قرار !

لعنت به اين ديدار

                                لعنت به اين ديوار

لعنت به اين آوار

                                 من زير آوارم!

+ همينجا!

ادعــای زیاد ، انتــظار زیادیم با خودش میاره.


+ هر دومون مقصریم.متوجه نشدی؟

میدونی که اصلا نمیدونم تو اینجور زمینه ها چی باید بگم و به واقع خرابکاری میکنم!

اما تو ، یکی از اون افرادی بودی که اگه نبود ، جای خالیش خیلی خیلی زیـاد احساس میشد.

شاید خودخواهانه به نظر برسه، ولی " امیدوارم با هم به چیزای خوب برسیم"


+ میـلادت سراسـر شــادی :)


چقدر زود دیر شد!

یک آن صدای یک زن که میگفت : " وای دخترم،دخترم" و فشار جمعیت که سعی میکردند خودشان را به نزدیک ترین مکان برسانند مرا به خود آورد.

به پشت سرم نگاه کردم.نماد اقتداری که برای خود ساخته بودم هم چشم هایش خون و صورتش خیس بود.یک لحظه هراسی در دلم ایجاد شد که اشک را به چشمانم آورد.نمیدانم هراس از چه بود.

در آن زمان نقل قولی که میگفت : "آدم های خوب زود میروند" در ذهنم تکرار میشد.زود؟نمیدانم منظورش از زود چقد زود بود.اما فکر میکنم رفتنت آنقدر زود بود که در باور هم نمیگنجد!

چشم بر هم زدم؛خاطرات آن " خواهر جان ، خواهر جان " گفتنت و آن خنده های زیر زیرکی ما برایم تداعی میشد.یادت می آید؟یک روز پرسیدم چشم هایت چه رنگیست و به تو نزدیک شدم و در چشم هایت خیره شدم. آخر هم نتوانستم تشخیص دهم.

افسوس...آنقدر خوب بودی که در وصف هم نمیگنجد!

کاش میدانستم بعد از آن درخواست  بخشیدن آزار و اذیت هایم،دیگر نمیبینمت.کاش میدانستم...


+دلـم میخواست گرچه محبتمو نسبت بهش نشون نمیدادم ، یکی منو میفهمید و دلداریم میداد!



سرنوشت یک عوضی بی سرو پاست!

یک زمانی میگفتم " مگر میشود دوست ها را فراموش کرد؟"

حالا میگویم " اصلا شایدی در کار نیست.باید فراموش کرد!"

و وقتی فلان چیز خاطره انگیز را میبینی،دلت میخواهد روی آن از عمقه وجودت

خرابکاری کنی.و آنقد هم دوزه اسیدش بالا باشد که بسوزاند.

و اما میبینی"اه،آن هنوز آن جاست"

 بعد به قولی سعی میکنی عمق ماجرا را با چکش بفرستی ته تهای وجودت.

در این میان تنها یک تلنگر کافیست تا آن همه تلاش پوچ شود و خاک وار بر زمین بریزد!

و بعد کاملا در می یابی که " سرنوشت تنها یک عوضی بی سرو پاست!"

به قوله یکی ا دوستان میگه چرا دورنمای مدرسه اِنقد وحشتناکه؟

همچینم بد نیست.بد نیست هیچ ،عالیَم داره میگذره.اونقدرم سری و سِیر میگذره که شمارشه
روزا ا دستم خارج شده!

اینقد خوب میگذره که همه چیزای ناراحت کننده داره دور ریخته میشه واسم.به قوله این اسکل

میگه کاش شاهد دبستانم داشت از اول میرفتی اونجا که زودتر ا نت فاصله میگرفتی:| :-"

 : میگم اینا نامزدی چیزی نیستن؟خیلی دارن سه میکنن=))



بسیار دور نوشت : خیلی زیبا اولین آپه وبلاگمو ریدن توش!عکس حذف شد :|