حرف
حرف
حرف
حرف می تونه بزنه
حرف می تونه خرد کنه
حرف می تونه ببره
حرف می تونه بکوبه
حرف می تونه بشکنه ...
ولی حرف می تونه منشا چشمه زلال محبت باشه ...
حرف
حرف
حرف
حرف می تونه بزنه
حرف می تونه خرد کنه
حرف می تونه ببره
حرف می تونه بکوبه
حرف می تونه بشکنه ...
ولی حرف می تونه منشا چشمه زلال محبت باشه ...
There is always something beautiful around you, open your heart ...
یک سال دیگر هم گذشت. حس غریبی دارم. نمی دانم پشت صحنه زندگیم چه می گذرد. پرده اول: چندین سال پیش در بامداد چنین روزی پا به دنیا گذاشتم و پرده آخر: با کوله بار زندگیم همچنان طی طریق می کنم ...
و این هم هدیه امسال حافظ برای سالروز ولادت قصه یک ارغنون ساز:
دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس نسیم روضه شیراز پیک راهت بس
دگر زمنزل جانان سفر مکن درویش که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس
وگر کمین بگشاید غمی ز گوشه دل حریم درگه پیر مغان پناهت بس
به صدر مصطبه بنشین و ساغر می نوش که اینقدر ز جهان کسب مال و جاهت بس
زیادتی مطلب کار بر خود آسان کن صراحی می لعل و بتی چو ماهت بس
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس
هوای مسکن مولوف و عهد یار قدیم ز ره روان سفرکرده عذر خواهت بس
به منت دگران خو مکن که در دو جهان رضای ایزد و انعام پادشاهت بس
به هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ دعای نیم شب و درس صبحگاهت بس
Hearts fall
Hearts call
Swallowed in the rain
Who knows
Life grows
Hollow and so vain
Wandering in the winter light
The wicked and the sane
Bare witness to salvation
And life starts over again
Now the clear sky is all around you
Aah, aah
Love's shadow will surround you
All through the night
Star glowing in the twilight
Tell me true
Hope whispers and I will follow
'Till you love me too
Ah
Now the clear sky is all around you
Aah,aah
Love's shadow will surround you
All through the night
Star glowing in the twilight
Tell me true
Hope whispers and I will follow
'Till you love me too
Ah
داشتم یه فیلم خوب می دیدم ...
یکی می گفت هر قدر که آدمها بزرگتر میشن ، می فهمند که خیلی ها تو دنیا شبیه اونها هستند و به همین دلیل هم، دیگه آروم و بی سر و صدا به زندگی خودشون ادامه میدن و اون وقته که زندگی شیرینتر و راحت تر میشه...
نمی دونم این حقیقت داره یا نه ...
ولی برای من، هر لحظه که میگذره احساس می کنم
چقدر کم هستند اونایی که مثل من باشن ...
چقدر کم هستند اونایی که چند تا ماسک روی صورتشون نداشته باشن
چقدر کم هستند اونایی که بشه باهاشون یه لیوان چای داغ خورد
چقدر کم هستند اونایی که ...
و چقدر دلم می خواست بیشتر می تونستم از اون خیلی ها مثل من رو ببینم که حداقل حتی اگه حرف هم رو نفهمیم، نگاه هم رو نوازش کنیم ...
گاهی وقتها تصور کن که یه پرنده آزادی که تو یه غروب زیبا بالای یه اقیانوس بی انتهاکه زیر نور غروب آفتاب مثل طلا می درخشه، داری پرواز می کنی! ...
نه به گذشته فکر کن، نه به آینده
نه به من، نه به اون
فقط و فقط پرواز کن و از شکوه اوج گرفتن روحت لذت ببر
و جسمت را بر عرصه خاکی زمین رها کن ...
واقعا که دنیای عجیب و غریب و غیر قابل درکی را برای خودمان درست کرده ایم ! از یک طرف کلی موسیقی و داستان و رمان و فضا و جشن و کادو های رمانتیک و عاشقانه تولید می کنیم و از طرف دیگر مثل یک روبات ، تولیدات همدیگر را خریده و همچون عروسکی بی جان به دیگری تقدیم می کنیم !
قصد آزردن یاران را ندارم ولی وقتی زندگی عده زیادی از مردم ، نه همه ، را از زیر ذره بین دلم رد می کنم ، چنین احساس ناخوشایندی را پیدا می کنم .
نمی دانم این نازیباییها فقط در شهر من است یا در وطن من یا در کل دنیا ؟ نمی دانم این شگردهای زنانه است که این احساس عمیق و زیبای دوست داشتن را زیر سوال برد یا خودکامگیهای بی پایان مردانه ؟
علت هر قدر هم که ناواضح باشد معلول ، بر دیده هیچ کس پوشیده نیست ... تلاشی روز افزون برای اثبات رئیس بودن و تبدیل طرف مقابل برای وسیله ای برای راحتی ... و ای دریغا که هر دو جنس در این کار طاقت فرسا ! سخت پشتکار داشته اند!!
که در نتیجه آن ، دیگر مرد آگاهانه فقط به دنبال تصاحب جسم زن و البته متاسفانه گاها حساب بانکی والدین زن! و زن آگاهانه در اندیشه تصاحب حساب بانکی مرد است ... و در این میان ، تنها چیز فراموش شده ، عشق است !!
یکی از خواننده های محترم راز دلی رادرج کرده بودند که باعث شد حرفی که مدتهاست می خواستم بزنم را بالاخره به روی کاغذ بیاورم.
البته نمی دانم گره این کلاف پیچیده را با چه معجزه ای می توان گشود ، چون من نه جامعه شناسم نه تخصصی در این زمینه دارم ، ولی امید آن را دارم که حداقل ، آن عده قلیلی که متوجه این فاجعه احساسی هستند و می دانند که در حال و آینده ، شاهد بازتاب آن در جنبه های اجتماعی و فرهنگی خواهیم بود ، حداقل با تغییر رویه خود در زندگی و نه ترس از همرنگ نشدن با دیگران ، الگویی برای اطرافیان خود باشند تا شاید سایه این مصیبت بر زندگی همنوعانمان و آیندگانمان کمتر سایه افکند .
جاده همچنان ادامه دارد
و من همچنان مهمان جاده هستم
گویی خطوط جاده دیگر مرا می شناسند
گویی چشمان من نیز به آنها خو گرفته اند
گویی جاده نگاه مرا می فهمد
کاش من هم او را بفهمم
آخر من همیشه من هستم!
اما جاده ....
روشن می شود
تاریک می شود
گرم و بارانی می شود
سرد و خشک می شود
پستی و بلندی دارد
زیبایی و نازیبایی دارد
...
و من همچنان همان مسافر هستم
روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت .
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری است
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه یی ست
وقلب
برای زندگی بس است .
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف
زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه یی ست
تا کمترین سرود ، بوسه باشد .
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود .
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم . . .
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که دیگر نباشم .
شاملو
این شعر شاملو که در سال ۱۳۳۴ سروده شده رو خیلی دوست دارم ولی نمی دونم واقعا کی می تونه جامه عمل بپوشه ؟! گاهی احساس می کنم هر روز که میگذره با اون روز انتظار ، فاصله بیشتر میشه و گاهی شاهد زیباییهای بی نظیری هستم که احساس می کنم چند قدمی تا اون روز فاصله ندارم ! اینم یه تیکه از قصه ارغنون ساز شده که بعضی وقتها خود نویسنده قصه رو هم سر در گم می کنه دیگه چه برسه به دیگران!