کدامیک را باور کنیم؟

به نظر شما آیا تمام آدما باید از یک موضوع یه چیز رو بفهمن؟

حالا بماند که اون چیز درسته یا غلط.

به این تصویر نگاه کنید. چه تصوری در ذهنتان نقش می بندد؟



بذار یه کم خودمونی بگم:


1 -اگه حرکت نقطه متحرکو تعقیبش کنی فقط یه رنگ میبینی - بنفش!


2- حالا چن ثانیه به علامت + که وسط دایره هستش خیره شو . نقطه متحرکو بعد از چن دیقه  سبز میبینی....


3- حالا یکم بیشتر روی علامت + تمرکز کن بعد چن ثانیه نقطه های بنفش کم کم ناپدید میشن


حالا باید کدومو باور کنیم؟


به نظرم مذهب ما هم همین جوریه: (همونی که مولانا میگه)


یکی ظاهر دین براش مهمه اما نتونسته به بطنش برسه (شریعت) البته این موضوع بسیار مهمه که ظواهر دین حفظ بشه.


یکی دیگه میاد میگه علاوه بر ظاهر، یه خرده هم باید به بطن مسئله پی ببریم (طریقت)


اما از همه مهمتر اگه تونستی به بطن بطن پی ببر (حقیقت)


یه چند بیت هم از گلشن راز در این باره بد نیست:


تبه گردد سراسر مغز بادام ........................... گرش از پوست بخراشی گه خام


ولی چون پخته شد بی پوست نیکوست ............. اگر مغزش برآری برکنی پوست


شریعت پوست، مغز آمد حقیقت ..............................  میان این و آن باشد طریقت


خلل در راه سالک نقض مغز است  ........ چو مغزش پخته شد بی پوست نغز است


چو عرف با یقین خویش پیوست ................ رسیده گشت مغز و پوست بشکست


راستی یه موضوع:

به نظرتون حسین منصور حلاج به حقیقت رسید؟

جدایی


از دست دادن بعضی از فرصت ها گاهی باعث پشیمونی میشه

مخصوصا از دست رفتن فرصت دیداری که شاید دیگه رخ نده



یادت گرامی

گفتنی ها

با سلامی مجدد 

از اونجایی که آوردن تمام وسایل برای یک نفر کمی مشکل می باشد لطفا کمی همکاری کرده و موارد ذکر شده را همراه خود بیاورید:

1- خودتان را

2- همراهانتان را

3- زیلو یا به عبارتی یه چیزی شبیه فرش

4- ظروف مانند قاشق، چنگال (شاید لازم بشه)، استکان، نعلبکی، بشقاب و ... (یعنی همه چی بیارین)

5- لطفن چای و آب جوش یادتون نره. 

6- هر چی از شب اول افطار واستون مونده هم بیارید. جای دوری نمیره.

7- هر چی که من فراموش کردم هم بیارید

8- .......

اولین فریاد:

راستش شاید قرار باشه من چیزی نیارم پس خودتون همه چی بیارید

دومین فریاد:

شاید خودم هم نیومدم (اینطوری بهتر نیست؟)


بهانه ای برای همنشینی

سلام به همگی بچه های وبلاگ 

هر چند تمام وبلاگ ها در حال استراحت هستند اما من از همین تریبون استفاده کرده و به اطلاع دوستان می رسانم که:

راستش بذارید یه جوره دیگه بگم:

خیلی وقته که نمیدونم به چه دلایلی اما بچه های اکیپ خودمون از من شیرینی میخان !!!!!

منم که بچه ی خوب و حرف گوش کن به درخواست اونا جواب مثبت دادم اما بازم نمیدونم به چه دلایلی !

به هر حال نمیشه از زیر نگاه های تند و تیز بعضی ها شونه خالی کرد.

این شد که تصمیم بر این گرفته شده که با همه ی دوستان جمع شده و حال و هوای قدیم رو زنده کنیم.

و اما بهتره در مورد زمان و مکان هم صحبت کنیم.

با اجازتون زمان رو خودم تصویب می کنم : پنج شنبه دوم رمضان به صرف افطار 

و اما مکان رو خودتون تصمیم بگیرید.

اولین فریاد: 

راستی تولد خواهر زاده ام هم هست فک کنم بشه خوشحالش کرد. نظرتون چیه؟


خب فکر کردم و گفتم که چند گزینه واسه مکان بیان کنم تا شاید یکی انتخاب بشه.

1- پارک قائم یا پارک تجن        تا به حال پنج رای داشتیم.

2- جنگل شهید زارع              تا به حال صفر رای داشتیم.

3- ساحل دریا                     تا به حال صفر رای داشتیم.

4- صاحبی مثل پارسال          تا به حال یک رای داشتیم.

5- یه جایی ...                    تا به حال همه غیر از شش نفر به این گزینه رای دادن.


دومین فریاد:

هر کسی خواست می تونه نظرشو عوض کنه من درجش می کنم.

حواسمون باشه.


بهشت از دست آدم رفت، از اون روزی که گندم خورد

ببین چی میشه اون کس که یه جو، از حق مردم خورد

 

کسایی که تو این دنیا حساب ما رو پیچیدن

یه روزی هر کسی باشن، حساباشونو پس می‌دن

 

عبادت از سر وحشت، واسه عاشق عبادت نیست

پرستش راه تسکینه، پرستیدن تجارت نیست

 

سر آزادگی مردن، ته دلدادگی میشه

یه وقتایی تمام دین همین آزادگی میشه

 

کنار سفره‌ی خالی یه دنیا آرزو چیدن

بفهمن آدمی، یک عمر بهت گندم نشون می‌دن

 

نذار بازی کنن بازم برامون با همین نقشه

خدا هرگز کسایی رو که حق خوردن نمی‌بخشه

 

کسایی که به هر راهی دارن روزیتو می‌گیرن

گمونم یادشون رفته همه یک روز می‌میرن

 

جهان بدجور کوچیکه همه درگیر این دردیم

همه یک روز می‌فهمن چه جوری زندگی کردیم

بالاخره تموم شد


اولین فریاد:

 تا حالا دقت کردین قبل از رسیدن به هدف، کلی کارای جانبی داشتین اما بعدش هیچ کاری ندارین؟

دومین فریاد:

حالا دیگه صدامون میکنن فوق لیسانس قاسمی. اصلن نخواستیم همون مهندس بهتر بود.

خدا می بیند


یوسف می دانست تمام درها بسته هستند


اما به خاطر خدا 


به سمت درهای بسته دوید


و تمام درها برایش باز شد....


اگر تمام درهای دنیا به رویت بسته بود


بدو


چون خدای تو و یوسف یکیست

آیا خداوند خالق همه چیز است؟

روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا دانشجویانش را به مبارزه بطلبد .

اوپرسید : آیا خداوند هر چیزی را که وجود دارد ، آفریده است ؟

دانشجویی شجاعانه پاسخ داد : بله.

استاد پرسید : هر چیزی را ؟

 پاسخ دانشجو این بود : بله هر چیزی را .

 استاد گفت : در این حالت ، خداوند شر را آفریده است . درست است ؟ زیرا شروجود دارد .

 برای این سوال ، دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند .

استاد از این فرصت حظ برده بود که توانسته بود یکبار دیگر ثابت کند که:

 ایمان و اعتقاد فقط یک افسانه است .

 

ناگهان ، یک دانشجوی دیگر دستش را بلند کرد و گفت : استاد ، ممکن است که از شما یک سوال بپرسم؟

 استاد پاسخ داد : البته .

 دانشجو پرسید : آیا سرما وجود دارد ؟

 استاد پاسخ داد : البته ، آیا شما هرگز احساس سرما نکرده اید ؟

 دانشجو پاسخ داد : البته آقا ، اما سرما وجود ندارد .

طبق مطالعات علم فیزیک ، سرما عدم تمام و کمال گرماست . و شئی را تنها در صورتی می توان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد و انرژی را انتقال دهد و این گرمای یک شئی است که انرژی آن را انتقال می دهد. بدون گرما ، اشیاء بی حرکت هستند ، قابلیت واکنش ندارند پس سرما وجود ندارد. ما لفظ سرما را ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم.

 

دانشجو ادامه داد : و تاریکی ؟

 استاد پاسخ داد : تاریکی وجود دارد .

 دانشجو گفت : شما باز هم در اشتباه هستید ، آقا . تاریکی فقدان کامل نوراست . شما می توانید نور و روشنایی را مطالعه کنید ،اما تاریکی را نمی توانید مطالعه کنید. منشور نیکولز تنوع رنگهای مختلف را نشان می دهد که در آن طبق طول امواج نور ، نور می تواند تجزیه شود .تاریکی لفظی است که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم .

 

و سرانجام دانشجو پرسید : و شر ، آقا ، آیا شر وجود دارد ؟ خداوند شر را نیافریده است . شر فقدان خدا در قلب افراد است ، شر فقدان عشق ، انسانیت و ایمان است . عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند . آنها وجود دارند . فقدان آنها منجر به شر می شود .

 

و حالا نوبت استاد بود که ساکت بماند .

 نام این دانشجو آلبرت انیشتین بود


شانزده آذر

آنچه در پی می آید، روایتی است که دکتر چمران از روز 16 آذر 1332 از دانشکده فنی دانشگاه تهران ارائه کرده است : 

حدود ساعت ۱۰ صبح موقعی که دانشجویان در کلاس‌ها بودند، چندین نفر از سربازان دسته «جانباز» به معیت زیادی سرباز معمولی رهسپار دانشکده فنی شدند. ما در کلاس دوم دانشکده فنی که در حدود ۱۶۰ دانشجو داشت، مشغول درس بودیم. آقای مهندس شمس استاد نقشه‌برداری تدریس می‌کرد. صدای چکمه سربازان از راهرو پشت در به گوش می‌رسید. اضطراب و ناراحتی بر همه مستولی شده بود و کسی به درس توجه نمی‌کرد. در این هنگام پیشخدمت دانشکده مخفیانه وارد کلاس شده به دانشجویان گفت: «بسیار مواظب باشید. چون سربازان می‌خواهند به کلاس حمله کنند اگر اعلامیه یا روزنامه‌ای دارید از خود دور کنید (آن روز «راه مصدق» و اعلامیه‏‌های نهضت مقاومت ملی به وفور در دانشگاه پخش می‌شد.) مهندس خلیلی به شدت عصبانی است و تلاش می‌کند از ورود سربازان به کلاس جلوگیری کند ولی معلوم نیست که قادر به این کار باشد» او مهندس خلیلی و دکتر عابدی رییس و معاون دانشکده فنی با تمام قوا می‌کوشیدند از ورود سربازان به کلاس جلوگیری کنند. ولی سربازان نه تنها به حرف آنها اهمیتی ندادند بلکه آنها را تهدید به مرگ کردند. تا بالاخره در کلاس به شدت به هم خورد و پنج سرباز «جانباز» با مسلسل سبک وارد کلاس شدند.

 

آغاز درگیری‌ها

عده‌ای از سربازان، دانشکده فنی را به کلی محاصره کرده بودند تا کسی از میدان نگریزد. اکثر دانشجویان به ناچار پا به فرار گذاردند تا از درهای جنوبی و غربی دانشکده خارج شوند. در این میان بغض یکی از دانشجویان ترکید. او که مرگ را به چشم می‌دید و خود را کشته می‌دانست دیگر نتوانست این همه فشار درونی را تحمل کند و آتش از سینه پر سوز و گدازش به شکل شعارهای کوتاه بیرون ریخت: «دست نظامیان از دانشگاه کوتاه». هنوز صدای او خاموش نشده بود که رگبار گلوله باریدن گرفت و چون دانشجویان فرصت فرار نداشتند، به کلی غافلگیر شدند و در‌‌ همان لحظه اول عده زیادی هدف گلوله قرار گرفتند. لحظات موحشی بود. دانشجویان یکی پس از دیگری به زمین می‌افتادند به خصوص که بین محوطه مرکزی دانشکده فنی و قسمت‌های جنوبی سه پله وجود داشت و هنگام عقب‌نشینی عده زیادی از دانشجویان روی این پله‌ها افتاده نتوانستند خود را نجات دهند.

 اجساد خون‌آلود شهیدان و آن همه ناله‏‌های پرشورشان نه تنها در دل سنگ این جلادان اثری نکرد بلکه با مسرت و پیروزی به دستگیری باقی مانده دانشجویان پرداختند. هر که را یافتند گرفتند و آنگاه آنها را با قنداق تفنگ زدند با دست‌های بالا به صف و روانه زندان کردند و خبر پیروزی خود را برای یزید زمان بردند تا انعام و پاداش خود را دریافت دارند. در این واقعه مستخدمان و کارگران دانشکده فنی بی‌اندازه به دانشجویان کمک کردند.

 به این ترتیب سه نفر از دوستان ما بزرگ‌نیا، قندچی و شریعت رضوی شهید و بیست و هفت نفر دستگیر و عده زیادی مجروح شدند. هنگام تیراندازی بعضی از رادیاتورهای شوفاژ در اثر گلوله سوراخ شد و آب گرم با خون شهدا و مجروحین در آمیخت و سراسر محوطه مرکزی دانشکده فنی را پوشاند، طوری که حتی پس از ماه‌ها از در و دیوار دانشکده فنی بوی خون می‌آمد. ماموران انتظامی پس از این عمل جنایتکارانه و ناجوانمردانه از انعکاس خشم و غضب مردم به هراس افتاده برای پوشاندن آثار جرم خود خون‌ها را پاک کردند ولی ماه‌ها اثر خون در گوشه و کنار دیده می‌شد و سال‌ها جای گلوله‌ها بر در و دیوار دانشکده فنی نمایان بود و تا زمین می‌گردد و تاریخ وجود دارد، ننگ و رسوایی بر کودتاچیان خواهد بود.


اولین فریاد: 
خدایا! آگاهی و قدرت مقابله با مثلث شوم فریب (استعمار و استحمار و استثمار) را ارزانی دار.

محرمی دیگر


فریاد اول: کاش می تونستم پیام حسین و رسالت زینب رو می فهمیدم

فریاد دوم: تو نیایش هاتون واسه فرج امام زمان دعا کنید........حتما