فقط دانشجویان میفهمند...!

   قانون پایستگی واحد :واحد ها نه از بین میروند و نه پاس میشوند بلکه از ترمی به ترم دیگر انتقال میابند !



شب امتحان شبی که در آن نسکافه و قهوه از والیوم ده هم خواب آورتر می شوند شب ر ق ص و پایکوبی کلمات جزوه و کتاب بر روی سسلسله اعصاب محیطی و مرکزی دانشجو

دانشجویان ساکن خوابگاه : جنگجویان کوهستان!!

دانشجویان پرسر و صدا : گروه لیان شان پو

خانواده دانشجویان : بینوایان

انتخاب درس افتاده : زخم کهنه

اولین امتحان : جدال با سرنوشت

مراقبین امتحان : سایه عقاب

تقلب : عملیات سری

روز دریافت کارنامه : روز واقعه

اعتراض دانشجو : بایکوت

اعتراض برای کیفیت غذا : می خواهم زنده بمانم

دانشجوی اخراجی : مردی که به زانو در آمد

آینده تحصیل کرده : دست فروش(البته اين برا رشته ما نيستا اون يكي رشته ها رو ميگم.)

رئیس دانشگاه : مرد نامرئی

استاد راهنما : گمشده

دانشجویی که تغییر رشته داده : بازنده

سرویس دانشگاه : اتوبوسی به سوی مرگ

کتابخانه دانشگاه : خانه عنکبوتان(به استثناي دانشگاههاي علوم پزشكي)

اتوماسيون تغذيه : آژانس شیشه ای

التماس برای نمره : اشک ***ه

سوار شدن به اتوبوس : یورش

ترم آخر : بوی خوش زندگی

تسویه حساب : خط پایان

عمر دانشجو : بر باد رفته

مسئول خوابگاه : کارآگاه گجت   

 

تاخیر مارا ببخشایید...!

به به سلام..!!

باور کنین شرمنده ام خیلی زودتر ازینا باید خدمت میرسیدیم اما مشغله کاری و درسی و ..

بهرحال من عذرخواهم..

سال نو هم پر از تازگی باشه براتون..

حالا واسه اینکه از دلتون دربیارم یه سوتی!!!

چند روز پیش که داشتم میرفتم کتابخونه اشتباه نکنید برا یکی دیگه میخواستم کتاب بگیرم

در راه طبق معمول سرم توی گوشیم بود و منتظر تاکسی...

همینطور که سخت مشغول اس ام اس بازی بودم!! احساس کردم یکی داره با من حرف میزنه

فقط کلمه چنده رو شنیدم سریع سرمو آوردم بالا و گفتم از کجا؟؟؟

ناگهان متوجه شدم  طرف داره با تعجب و البته ازون نگاه های عاقل اندر صفیه (درست نوشتم عایا؟؟) به من کرد منم مثل ماست نگاش میکردم و البته با لبخندی که فقط در افراد گیج پیدا میشه!!

در همین اثنا فکر کنم تصمیم گرفت دوباره حرفشو بزنه و تیری در تاریکی ذهن پریشان من بندازه!!!

که گفت ببخشید ساعت چنده؟؟ خیلی قاطع و سریع به دنبال ساعت روی مچ دستام میگشتم آقا ازین دست به اون دست پاک خودمو باخته بودم که یدفه مغزم که تا اون لحظه ساکت بود فرمان داد که ای نادان بدان و آگاه باش که تو ساعت مچی نداری اصلا از گوشی استفاده کن...از گوشی...(اکو ادامه داشت) بعد نیشم باز شد زود صفحه گوشیمو نگاه کردم و با افتخار سرمو بالا گرفتم و بالاخره ساعت رو اعلام کردم

اون خانوم لبخند زد و گفت ممنون و از من فاصله گرفت هر چندثانیه یبار برمیگشت منو یه نگا میکرد.. چهره من در اون لحظه چهره خانومه وجدان بیدارم... احتمالا رفت که برام دعا کنه و شفامو بگیره از خدا

دوستان تابعد خدافطی...................

اندرحکایات امتحانات....

سلام به دوستان عزیز خواننده و عذرتقصیربه دلیل تاااااااخیر کوچیکمون

وامااندر حکایات امتحانات پایان ترم


باید به عرض برسانم جاتون خالی نباشه نبودین ببینین چه بلای سوتی واری به سرمون اومد    البته خودم هنوز توبُهتم!  حالا میگم براتون....

روز قبل از امتحان یکی از درسای تخصصیمون بود ٫حالا شما نمدونین این درس و اون استاد باحالش چه قققققدر تو این ترم حالمونوگرفته اند. خلاصه میان ترمو به هر بدبختی بود من و پت ومت یه نمره بگیرو نیوفت گرفتیم و ناگفته نماند که همه یچه ها با کمکها و امداهای غیبی لابد  نمره عالی گرفتن ٫تازه کلی هم پز نمره هاشونو میدادن.حالا بمممماند.....

منو پت ومت که دیدیم اوضاع اینجوریه گفتیم نه بابا نمیشه باید یه فکر اساسی کردو تصمیم گرفتیم خودمونو از این امدادهای غیبی محروم نکنیم پس

حالا از صحنه های شیطانی زودتر میگذریم بریم سراصل امتحان....

روز امتحان برخلاف تاکیدهای مراقبها برای همراه نیاوردن موبایل ما که پس از بررسیها و تحقیقات بسیار از باسابقه های این حرفه راه کار پیامک را انتخاب کرده بودیم تلفنهای خود را باترفندهای ماهرانه و چیریکی وارد سالن امتحانات کردیم

چون من خیلی استرس داشتم (نه که تاحالا ازین کارا نکرده بودم!)پت ومت شروع به آروم کردن من کردن و چند روش موثردر داشتن حالتی طبیعی را به من یاد دادن٫ از جمله :    و  واین قیافه که من اونو انتخاب کردم  (قیافه ای که شک هیچ مراقبی را برنمی انگیزد!)

پس از توضیع برگه ها همه سرهای خود را پایین انداختیم که مثلا سرامون تو برگه خودمون باشه! من و دو دوست عزیزم که از شدت ترس تا آخرامتحان حتی یه لحظه ام سرامون بالا نیومد ببینیم مراقب چی میگه اصن! فقط این ژستو به خودمون گرفته بودیم  ( که مثلا خیلی متفکرانه جواب میدیم!)

بعد جواب سوالای امتحانو که همشون تستی بودن خداروشکر برای هم اس کردیم. تعجب کردم چون دیدم بیشتر سوالارو غلط زدم . ولی ازاونجاکه به دوستای عزیزم اعتماد کامل داشتم عینا جوابای اونارو به برگم منتقل کردم.وقتی امتحان تموم شد با فراغ بال ٫انگار یه بار سنگین از دوشمون برداشته شده باشه بیرون اومدیمو قیافم شده بود...

رفتم پیش بچه ها که تو محوطه جمع شده بودن و صحبت میکردن.با حالتی مغرورانه گفتم عجب امتحان باحالی بود من که خیلی خوب دادم و تا اومد نفس راحتی بکشم از ته دل که.....

یکی از بچه پرسید مگه تو کد چند بودی که این قد خوب جواب دادی؟

 اون یکی هم رو کرد به بقیه و گفت: آخه باهوشا نوع سوالاکه باهم فرق نداشتن فقط برای هر کد سوالا رو جابه جا.....

دیگه صدای بچه هارو نشنیدم٫ سرم داشت گیج میرفت٫ ی .. یع... یعنی چی؟

تازه فهمیدم برای جلوگیری از تقلب کد سوالای هر ردیف رو هم تغییر داده بودن؟ تازه اون مراقب بیچاره چرت وپرت نمیگفته داشته توضیح میداده که کد سوالا چه جوری! وای هرسه تامون بدبخت شدیم آخه منم جواب سوالامو یرا اون دو تا اس کرده بودم ( مثلا برا اطمینان بیشتر!)

خلاصه هرچی سنگه مال پای بدشانسه ...اون درسو افتادیم که هیچ تازه استادمونم همون استاد بود باز...

اینه که میگم هنوز تو بهتم

[ نتیجه اخلاقی : هیچ وقت بدون داشتن یه دوست حرفه ای تقلب نکنید! در ضمن برا تقلب کردن و این جور کارا دعا نخونین که برعکس جواب میده البته اگه غیر این بود که جای بسی تعجب بود!]

 

برنارد وارد میشود...

سلام ..سلام .سلام ... سلام...سلام .. سلام ... به به عجب وبلاگی ..!چه قدر وب گرد...خوبین..؟سرخوشین..؟ الحمدالله...

خوب خودمو معرفی کنم... به نام خدا .. من برنارد هستم.. نویسنده جدید سوتی2011 . امیدوارم در کنارهم به هم ..اِ..ببخشید باهم بخندیم. برای شروع داستان اولین روزی رو که وارد آزمایشگاه شدم رو براتون آوردم امیدوارم روحیتون رو تازه کنه....

اولین جلسه آزمایشگاهمونه.درمسیر پرفرازو نشیب ازجلوی درب دانشگاه تا ساختمان مربوطه که مسیر بسیار طویلی است، نه که دانشگاهمون خیلی بزرگه! بادونفر از دوستام یعنی پت ومت روبه رو شدم ، طبق معمول اونا داشتن باهم بحث میکردن  متوجه من که شدن به طرفم اومدن و بعد از سلام و احوال پرسی هرسه به سمت کلاس به را افتادیم.هم استرس داشتیم هم خوشحال بودیم که بالاخره میشه بهمون گفت دانشجو آخه کلی کلاس داره تازه کاربامیکروسکوپ که دیگه خیلی باحاله.پس از ورود به آزمایشگاه وگذشتن چند لحظه استاد شروع کرد به توضیحات اولیه که چه چیزهایی رو باید رعایت کرد و ازاین جور چیزها ولی کل این مدت من تمام حواسم روی میکروسکوپا بود وداشتم ذوق مرگ میشدم که حرفهای استاد به پایان رسید .قرارشد هرسه نفر یک گروه رو تشکیل بدیم و منو پت ومت سه نفری یک گروه شدیم تا قلب علم رو بشکافیم ،نه که ما خیلی پروفسور تشریف داریم!

خلاصه استاد لام های آزمایشی رو از قبل زیر میکروسکوپها گذاشته بودن تا ما به طور مقدماتی با نحوه کار میکروسکوپ آشنا بشیم ،منم که خیلی هیجان زده شده بودم سریع به یکی از میکروسکوپا چسبیدم همین طور مشغول نگاه کردن نمونه بودم و درحال وهوای خودم غرق ..که خدایا اینا چین که خلق کردی؟..عجب عظمتی و این جور چیزا..هرچی بچه ها ازم میخواستن به اونام اجازه بدم ببینن چی رو دارم نگا میکنم که این قدر شگفت زده شدم من قبول نکردم  ... تا این که یه نفر از بچه ها از پشت سر گفت: اجازه میدین ؟میشه برین کنار؟

منم که دیگه کلافه شده بودم با عصبانیت گفتم : نخیرنمیشه هنوز کار دارم .. برو انای دیگرو ... اما هنوز حرفم تمام نشده بود که متوجه شدم  در کلاس سکوت عجیبی برقرار شد..سرم رو بالا آوردم و دیدم پت مثل فنر بالا و پایین میپره ، با اشاره گفتم چی شده؟ اونم گفت: برنارد پشت سرت.. ووووووووووای ...وقتی برگشتم استادرو دیدم که منتظر بود من برم کنار .. من من کنان گفتم : ب..ب..بفر..بفرمایید استاد.!داشتم از خجالت پس می افتادم.. تودلم گفتم اشکال نداره دیگه .. مگه چیکار کردم ... هنوز کاملا اعتماد به نفسمو جمع نکرده بودم که متوجه شدم استاد با تعجبی همراه با پوزخند به من نگاه میکنه .گفتم چی شده استاد؟ با خنده گفت جناب دانشمند میشه بفرمایید یه ربع دارین چی رو نگا میکنین؟ هاج وواج مونده بودم گفتم : استاد همون چیزای... چیز رو دیگه که... راستش نمیدونم .. شمام چه توقعاتی از ترم اولیا دارین... اصلا شما بگید..استاد دوباره خندید و گفت : آخه زیر این میکروسکوپ لام خالیه مثل اینکه بچه ها لام رو اشتباهی گذاشتن..

-        چی .. چی استاد؟پس اون رشته رشته ها چی بودن؟

-        اونا مژه های چشم جنابعالی بودن که چسبوندیشون به دوچشمی میکروسکوپ وقتی به حرفای من گوش نکنین همین میشه دیگه..

کل کلاس رفت هوا  ! منم زود طبیعیش کردم و به روی نازنینم نیاوردم البته از درون داشتم میمردم.نمیدونم تا آخرکلاس چه جوری دووم آوردم .بعد از کلاس پت و مت دلداریم دادن که اشکال نداره همه سوتی میدن ناراحت نباش تازه شدی مثل ما.خوش اومدی.

 

 

این بار در اتوبوس

سلااااااااااااااااااااااااااام خدمت همه دوستان گرامی
منو مت مهربونم سال نو رو با یه کمی تاخیر به همه سوتی خوانان عزیز تبریک می گیم

خب یه راست میرم سر اصل مطلب که همون سوتی تاریخی ما در سال جدید باشه
چند روز پیش که داشتیم از دانشگاه بر می گشتیم یهویی تصمیم گرفتیم که یه کمی پیاده روی کنیم و از اونجایی که هوا یه کمی ابری بود پیاده روی مون طولانی تر شد و این بین یه کمی هم بارون اومد...

خلاصه ما رفتیم تو ایستگاه و منتظر اتوبوس شدیم که بعد سبز شدن مقادیری علف زیر پامون!!اتوبوس اومد..
هوای داخل اتوبوس خیلی گرم بود،فک کنم آقای راننده بخاری اتوبوسو روشن کرده بود
حالا ما هرچی میخواستیم پنجره های اتوبوسو باز کنیم مگه باز میشد،دیگه داشتیم می پختیم از گرماکه یهو مت بهم گفت پاشو دریچه روی سقف اتوبوسو باز کن،منم یه یا علی گفتمو بلند شدم
آقا حالا هرکاری می کردم دریچه هه باز نمیشد
به سمت بالا هلش دادم نشد،دستگیره شو به سمت چپ و راست چرخوندم که دیدم نه بابا خیال باز شدن نداره..یهو گفتم شاید باید بکشمش به سمت پایین که آقا چشمتون روز بد نبینه،دستگیره ش با یه صدای خیلی بدی کنده شد و همینطور آویزون موند
همه کسایی که تو اتوبوس بودن برگشتن سمت ما که ببینن چی شده،منم خیلی ریلکس رفتم نشستم سر جاماما واقعا داشتم می مردم از خجالت
راستش از دستگیره هه دوتا عکس در نمای مختلف هم گرفتیم که براتون بذارم ببینید چه دسته گلی به آب دادم،اما هرکاری کردم نشد بذارم،عکسارو باز نمی کرد

خب دوستان این بود شرح سوتی اتوبوسی ما دوتا!!!! 

کارشناس آموزش

سلام به همه سوتی خوانان

روزهای زیادی در کشمکش بودم که آیا این سوتی رو بنویسم یا نه...

و بالاخره نفس اماره پیروز شد و اومدم تا بنویسم..

داستان از اونجایی شروع شد که من و پت امتحان زبان داشتیم و مراقبمان هم برادر استاد بود که یک پسر جوان بود و بحساب خودش خیلی هم حواسش جمع بود تا کسی تقلب نکنه..
اما ما ازون تیزتر بودیم و امتحان خوبی دادیم..
بعد از امتحان با پت رفتیم سراغ بروبچ که سر کلاس ریاضی بودن.
پشت در کلاس من هی بالا پایین میپریدم و از شیشه در کلاس واسه بچه ها شکلک در میاوردم پت هم که خیلی سنگین به دیوار تکیه داده بود و داشت به کارای من میخندید
بعد از چند دقیقه جوگیر شدم و در کلاسو باز کردم که به استاد بگم خسته نباشید
استاد یجوری نگام کرد که دیگه از رو رفتم
بعدش یکی یکی بچه ها اومدن و هرکسی از یه دری حرف میزد
کم کم تعدادمون زیاد شد که یهو چشمم به داداش استادمون افتاد که اونم نزدیک ما توی سالن وایستاده بود سریع یکی به پهلوی پت زدم و بهش با کلی ادا و ایما واشاره فهموندم طرف اونجا واستاده..
خلاصه..
بحثمون داغ شده بود منم که کلا ولوم صدام بالاس همه افراد حاضر در سالن میتونستن براحتی حرفامو گوش کنن...

داشتم تعریف میکردم که دیروز چیکار کردم که رسیدم به اینجای داستان که دیروز رفتم پیش کارشناس آمیزش....!!!!! اومدم بگم آموزش اشتباهی گفتم آمیزش
چند ثانیه گذشت تا واسه همه جاافتاد که چه چرتی پروندم یدفه سالن منفجرشد از خنده..
حالا مونده بودم بچسبم به دیوار یا برم تو زمین!!!
که چشمم افتاد به همون مراقب جوان که داشت منو نگا میکرد و ریز میخندید..
دیگه واقعا احساس بدبختی بهم دست داد
دست پت و گرفتم و دبرو که میری فرار.........



اینم یه سوتی دیگه که تموم شد
اگه الان حتی یه لبخند کوچیک روی لبتون اومده باشه به اندازه دنیا برام ارزش داره رفقا..
سوتی از ما خنده از شما.. 

عذرخواهی

سلااااااااااااااااااااااااام و صد سلام به همه دوستای گلمون

بازم مارو به خاطر تاخیرمون ببخشینآخه منو مت مهربونم رفته بودیم زیارت شهدا،جای همتون خالی
خیلی سفر خوبی بود،این سفر باعث شد که یکم جدی تر و عمیق تر به زندگی نگاه کنیم..

البته نا گفته نماند که ما سوتی های قشنگمونو اونجا هم بردیم الان میخوام یه موردشو براتون بگم..
بازم جاتون خالی رفته بودیم طلائیه،راوی داشت صحبت می کرد و فضا واقعا عرفانی بود..همه  بچه ها تو حس و حال قشنگ خودشون بودن که من احساس کردم بهتره برم یه جای خلوت بشینم و با خدا خلوت کنم..(البته برای ریا نگفتما،به منظور بد نگیرین)

خلاصه اینکه رفتم روی یه تپه نشستمو رفتم تو حسحالا دورواطراف منم کسی نبود برا همین خیالم راحت بودو با صدای بلند داشتم حرف میزدم که یکهو صدای یکی از برادرای بسیجی اومد که دقیقا اومده پشت سرم و داشت بهم می گفت بهتره برم پیش بچه ها تا اتوبوس راه نیفتاده..

راستش من اول صداشو نشنیده بودم برا همین ایشون اومده بود پشت سرم،چشتون روز بد نبینه وقتی گفت خواهر بلند شو چنان از جام پریدم که نزدیک بود بخورم زمین

حالا اون بنده خدا خنده ش گرفته بود وقتی دید من اینقده ترسیدم،داشتم از کنارش رد می شدم تو دلم به خودم بد و بیراه می گفتم که دیدم برادر فیلمبردار با دوربینش زوم کرده رو من

دیگه به معنای واقعی کلمه داشت گریم می گرفتحسابی ضایع شدم

البته ناگفته نماند که اون برادر هم یه سوتی داد در حد المپیک
میخواید براتون بگم..؟باشه باشه میگم الان..

تو راه آهن اندیمشک منتظر اومدن قطار بودیم که یهو صدای سوت قطار اومد..
این برادر ما هم جو گیر شد میکروفونو گرفت دستش و شروع کرد داد زدن:خواهرا برین کنار،برین کنار خواهرا قطار اومد خطرناکه اینجا وایستادین... 

 دیگه ماهم رفتیم عقب که قطار اومد از رو ریل مقابل ما رد شد و رفت حالا تصور کنید قیافه این برادر مارو

دفعه بعد که قطار اومد دیگه خودش بچه هارو صدا نمی زد به بقیه می گفت بهشون اطلاع بدن

منو مت مهربونمم از اون روز اسم ایشونو گذاشتیم برادر سوتی

جالب بود نه..؟

 

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه دوستان عزیز

شرمنده چند وقتی مشغول امتحانات بودیم،نشد آپ کنیمدیگه اینکه درس خوندن مجال سوتی دادن به ما نداد شما عزیزان به بزرگواری خودتون ببخشین

راستی یه دوست عزیز سوتی دهنده هم به جمع ما اضافه شد

با افتخار معرفی میکنم:جناب گاگول خان از امروز به ما می پیوندند

به افتخارشون دست،هورا..!!

شما عزیزان میتونید منتظر سوتی های جالبی از ایشون باشید..

فعلن همتونو به خدا می سپارم

 

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همگی

بنده پت هستم،یار مهربان مت عزیز
شرح سوتی اینجانب در پست قبلی توسط مت عزیز بیان شد

عرض خاصی نبود فقط من باب آشنایی آپ کردم
امروز تولد وبمون بود،بهمون سر بزنید و با نظراتون خوشحالمون کنید..

به امید سوتی های جالب ما دوتا

شروع توام با سوتی...

سلام به همه دوستانی که مثل ما سوتی زیاد میدهند کم میدهند نمیدهند!!!؟

بذارید در ابتدا از به روز ترین سوتی دوست گرانقدر و کمیاب خودم:پت عزیز براتون بگم..

حدودا یکی دو ماه پیش بود که من و پتو فکر راه انداختن این وبلاگ وارد ذهنمون شد..

یک روز همونطور که سرکلاس بودیم و طبق معمول به سخنان گهربار استاد ریاضی مان هیچ توجهی نداشتیم بفکر انتخاب اسم برای وبلاگمون افتادیم..

من اول پیشنهاد دادم که من شخله باشم پتوی عزیزم کوزت!!!

اما بعد از کمی همفکری ناگهان بیاد پت و مت مرحوم افتادیم

در همین اثنا بود که استاد با خوشحالی غیرقابل وصفی به گمان اینکه پاسخ سوال مطرح شده را یافته ایم چشم به دهان ما دوخت...!

تازه بخودمان امدیم که فهمیدیم بند مبارک را آب دادیم و لبخندمان روی لبمان خشکید..

خلاصه یجوری خرابکاری ببار آمده را جمع جور کردیم...

قرارشد اسم وبلاگ سوتی۲۰۱۱بگذاریم که یکم وجهه ی خارجگینی بخودش بگیرد

اما از شانس بسیاربسیار خوب ما این بلگفا شروع کرد به اذیت کردن وثبت نکردن وبلاگ..

ماهم که به غرورمون برخورده بود آقا از ما اصرار از بلگفا انکار

پس از گذشت روزها در یک صبح زمستانی دیدم پتوخان اس ام اس داد و خبر این پیروزی را اعلام کرد

اما..

درست چند روز قبل سال میلادی ارتقاء یافته بود و پت قصه ی ما خوشحال و خندان یکسال مارو عقب انداخت و همینطور که ملاحظه می کنید این وبلاگ بانام سوتی۲۰۱۱ ثبت و ضبط گردید..

این بود داستان سوتی پت

پایان.