no love

درماندگی یعنی تواینجایی

 

من هم همین جایم ولی دورم...

 

تواختیارزندگی داری

 

من زندگی راسخت مجبورم....

علیرضاآذر

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


زیاد خوبی نکن 

انسان  فراموشکار است,

از تنهایی اش که در بیاید تنهاییت را دور می زندوپشت می کند به تو و به گذشته اش!

حتی روزی میرسد که به تو میگوید شما؟!!


شوق پرکشیدن است در سرم قبول کن
دلشکسته‌ام اگر نمی‌پرم قبول کن

این که دور دور باشم از تو و نبینمت
جا نمی‌شود به حجم باورم، قبول کن

گاه، پر زدن در آسمان شعرهات را
از من، از منی که یک کبوترم قبول کن

در اتاق رازهای تو سرک نمی‌کشم
بیش از آ‌نچه خواستی نمی‌پرم،‌ قبول کن

قدر یک قفس که خلوتت به هم نمی‌خورد
گاه نامه می‌برم می‌آورم،‌ قبول کن

گفته‌ای که عشق ما جداست،‌ شعرمان جدا
بی‌تو من نه عاشقم، نه شاعرم،‌ قبول کن

آب …

وقتی آب این قدر گذشته از سرم
من نمی‌توانم از تو بگذرم،‌ قبول کن


خوش به حال باد گونه هایت را لمس می کند ...

و هیچ کس از او نمی پرسد که با تو چه نسبتی دارد!

کاش مرا باد می آفریدند

تو را برگ درختی خلق می کردند؛

عشق بازی برگ و باد را دیده ای؟!

در    دلم    افتاده    روزی   بی وفائی   میکنی

بر   دل    بشکسته ام     بی اعتنائی    میکنی

گر چه اکنون چشم تو  بر دام اشکم  مبتلاست

تا   که   کشتی   وا   رهانم   ناخدائی    میکنی

از   خدا   دم   میزنی    اما  خدا  بازیچه  نیست

فرصتی  باشد  اگر    بی شک   خدائی  میکنی

درد  هجران  جای خود   دردی گران دارد فراق

با     رقیب      نا رفیقم       آشنائی      میکنی

رنگ  رخسارم   به  زردی   میرود    دانی  چرا؟

بس که  بر احساس من چون و  چرائی میکنی

خانه ی  مهر  و  وفا  از  بیخ و بن  کردی خراب

از   کدامین   دل   محبت   را   گدائی   میکنی؟

خویشتن  را  پیش از این باید رها می ساختی

چون  به  دام  افتاده ای  فکر رهائی می کنی


      بادبادک شدم 

   و باد

   سیگار لای انگشتانم را خاموش کرد

   زنده باد مرگ

   زنده باد هم خوابگی با ترس

   و زنده باد تنهایی

   آخرین پک

   تو را حس میکنم

   همراه ابر ها

   تنم را حراج کردم

   باد

   در تختی برهنه تر از من

   مرا در بر گرفت

   و خورشید موهایم را

   چشمهایم

   به صخره خورد

   رقص دامنم

   رقص موهایم

   و من

   رقص مرگ در باد


یـــا بــاش؛


یـــا بـــرو !


نمیخواهم از دور مراقبم باشی !


از دور دوستم بداری !


و مــــن


در لحظاتم هیچگاه حست نکنم


دوری را نمیخواهم


یـــا بـــاش؛


یـــا بـــرو...!

مثل نسیمی لای مو پیچید ، برگشت
انگار از عاشق شدن ترسید! برگشت

خوشبختی ام این بار می آمد بماند
یکدفعه از هم زندگی پاشید ، برگشت

مانند گنجشکی که از آدم بترسد
تا از کنارم دانه ای را چید ، برگشت

آن روز عزرائیل می آمد سراغم
دست تو را برگردنم تا دید برگشت!

اوهم فریب قاب عکسی کهنه را خورد
با شک می آمد گرچه بی تردید برگشت
بعد از تو شادی بازهم آمد به خانه
اما نبودی، از همین رنجید ، برگشت
مثل فقیر خسته و درمانده ای که
از لطف صاحب خانه ناامید برگشت
بعد از تو دیگر دشمنانم شاد بودند
اما غم من تازه از تبعید برگشت
بعد از تو هردفعه دلم هرجا که پر زد

مثل نسیمی لای مو پیچید ، برگشت!