
هر سال عید که می شود، نخ و سوزن برمیدارد و میافتد به جان لبخندهای پینه وصله ای اش.
بیچاره چند سال است که نتوانسته "یک لبخند نو" برای لبانش بدوزد.
این روزا همه چیز غمناک به نظر میاد.
حتی شادیا هم غمناک شدن
و "شادیای از سر بی پولی"،
غمناک___تر.. 😩
+ این روزا شادیا چنان لاکچری شدن که در وسع هر کسی نیست!
سیگار را چپه روی لبش می گذارد و فیلتر را روشن می کند. آتش می گیرد.
یکبار دیگر به قاب عکسی که روبان مشکی دارد، خیره میشود.
یادش می آید از این عکس و خاطراتش بیش از بیست سال است که می گذرد ...
قلبش مچاله میشود. چشمانش را می بندد
و یک پک عمیـــــــــــــــــــــــــــق ...
"باشد که همه چیزهای بد و غمناک به همین راحتی بسوزند و خاکستر شوند!"
ته نشین می شوم
و ساکن
و ساکت
و محو
حتی کسی هم سراغم را نمیگیرد
انگار که اصلا وجود نداشتم !!!
آدمها مثل رود جاریند ...
زلال که باشی ...
سنگهایت را می بینند ...
برمی دارند و نشانه می روند ...
درست به سمت خودت ...
مدتی بود که خبری از خودم نداشتم ..
+ دلم خیلی برای خودم تنگ شده بود .
پا به پای سایه ات عمرم شتابان می رود ...
این روزا آدما مثل جوجه تیغی شدن !
تا یه کم بهشون نزدیک میشی همچین بهت تیغ میزنن که جاش سال های سال میمونه ...
+ ینی من تا حالا به چند نفر تیغ زدم ؟؟؟!!!
از یک فنجان قهوه ی تلخ
انتظار یک فال شیرین داشتن ...!
این روزها که تو نیستی