به نام خدا
سلام
این چند وقته ، یعنی چیزی حدود یک ماه، سختی هایی رو متحمل شدم که باعث و بانی ش خودم بودم و ندانم کاریهایم! خودم بودم و غرورم. خودم بودم و جهلم. و همه ی این ها دست به دست هم داد تا من در درونم دگردیسی رو احساس کنم!
شرایط خیلی سختی رو تحمل کردم، که اگه کمک خدا نبود، اگه حس حشورش نبود و اگه دعاهای دوستای خوبم نبود شاید نمیتونستم از پسش بربیام. خیلی ذهنم رو درگیر کرده بود که چرا من باید اینطور بشم؟ و حالا که پشت کامپیوتر نشستم و دارم برای شما می نویسم، کاملا می دونم چرا!
به خاطر غرورم بود و اعتماد به نفسی که به خودم داشتم. به خاطر عدم تلاش و پشتکارم بود که این هم نشئت گرفته از غرور و اعتماد به نفسم بود. و دلیل دیگری که فکر می کنم سهم بیشتری در این شکستم داشته، هدف زشتم بود. هدفم زشت نبودها، اما زمینی بود و الهی نبود! و جالب اینجاست که در تمام طول مدتی که این هدف رو داشتم به خیال خودم داشتم راه درست رو طی می کردم. همش فکر می کردم که مسیر درستی انتخاب کردم، اما انگاری ته ِ قلبمم می دونستم که هدفم برا خدا نیست. و برا خدا نبود اما من تعممیش می دادم که میشه برای خدا باشه. دیگه اینکه خیلی خودم رو دست بالا گرفته بودم
و همه ی این ها منجر به این سقوط شد و من یادم اومد به فیلم رسوایی که اون میرزای پنبه ریس می گفت هرچی شهرت بیشتر باشه طبل رسوایی ادم ها پر سر و صداتره و واقعا هم این طوره. آبرویی که می تونستم با تلاش بیشتر کسب کنم، با تنبلی و غرور و جهالتم به بادش دادم. لحظات سختی بود.
اما خدا رو شکر می کنم. تو این شکست درس های خوبی از خدا گرفتم. و شاید اگر این شکست نبود-هرچند که تلخ و آبروبر بود- اما چیزهای خوبی یاد گرفتم.
یاد گرفتم همیشه شاکر خدا باشم و ناسپاسی نکنم و جالبه که هر بدبختی ای سرمون میاد از گناهامونه و ما باز هم میخوایم غر غر ش رو سر خدا بزنیم و من بعدش یادم اومد به دوران دبیرستان که با خدا قرار گذاشته بودم همیشه "الهی رضاً برضاک و تسلیماً لأمرک" باشم و چه شدنی هم بود!
یاد گرفتم توکل کنم به خدا
یاد گرفتم استغفار کردن رو . اون لخظات سختی که داشتم اگر استغفار نبود و یاد خدا نمی تونستم از پسش بربیام. شاید بگی خب کارها خودش پیش می رفتند دیگه استغفار و دعا چرا، اما میگم که نه، خیلی از امورات از دست من و تو زمینی برنمیاد. مثل اونوقتی که دنبال امضای فوری معاون آموزش دانشکده بودم و تا برسم دانشکده دیگه آخرای وقت اداری بود اما خدا کمک کرد تا تو حیاط دانشکده و وقتی معاون میخواست بره خونه ببینمش و امضا بگیرم. حتی اگه کارها مشکلی نداشته باشن و خودش پیش برن همین حضور خدا کمک میکنه تا لحظاتم آرام باشه و شیرین نه پر از اضطراب.
خدایا شکرت می کنم.
حالا معنی خیلی چیزها رو خوب می فهمم.
حالا می دونم که دین یک بسته کامل و مجهز و شاملیه که هر-تکرار می کنم هرررررررررر مشکلی داشته باشیم می تونیم ازش جوابمونو بگیرم.
خدایا در ادامه ی این مسیر کمکم کن
*اصلاحیه نوشت:
آدم ها بادی در همه حال به فکر اصلاح خودشون باشند. من هم تصمیم گرفتم اولین قدم بزگر رو بردارم. هرچند که تا حالا خیلی از این کارا کردم(خیلی تابلوإ که کلی مشکل دارم؟؟:)) )
فکر میکنم بزرگترین معظلی که الان دچارشم، همین دیر کردنها و خلف وعده هامه. به یکی که قول میدم کاری براش انجام بدم یا یادم میره یا اینقده سرم شلوغه که اصلا فرصت انجامشو ندارم. میخوام از این به بعد یا قبول نکنم کاری رو یا اگه پذیرفتم موعد تحویلش رو منطقی و در حد توانم تعیین کنم و یا اگه همه چی مناسبه سر ِ قولم بمونم. خداجونم کمکم می کنی؟!
*معرفی نوشت:
لینکایی که تو پیوندهای وبلاگم هست، وبلاگهای خوبو نابه. از نظر خودم البته. پیشنهاد میکنم شما هم سری بهش بزنید.
التماس دعا