مرا دریاب
داشتم وبلاگ یکی از دوستان نگاه میکردم که ناخودگاه چشمم افتاد به لینک های اون وبلاگ و آدرس قدیمی وبلاگم بنام حرف های نگفته ی من ... حرف جالبی زده بودم :
"ناگفته های من فقط مربوط به حرف هایی است که وقتی در قید حیاتم به هردلیلی نتونستم با خانواده و دوستان و آشنایان در میون بذارم و وقتی نبودم باید بیان و بخونن!
در واقع تو زندگی هرکسی یه چیزایی هست که تا زنده اس نباید برملا شه... "
هرچند الان 4 سال از گفتن این حرف میگذره و بماند ت. این مدت چه حرف هایی که ناگفته نماند و چه بغض هایی که جز خدا هیچ کس دیگه ازون خبر نداشت...
خیلی خلاصه بخوام بگم اینکه خیلی روزهای سختی دارم میگذرونم البته البته حمل بر ناشکری نشه همینکه سلامتی برقرار خودش کلی جای شکر داره اما چه فایده اگر این تن سالم هیچ کار مفیدی نکنه؟؟؟
بسی خسسسسسسسسته ام از تکرار این روزها و روزمرگی ها
زندگی بدون داشتن انگیزه و هدف زندگی نیست بیهودگی ست...
بدنبال راه نجاتم ازین دلمردگی ها