مرا دریاب

خیلی جالبه اینکه هر چند وقت ی بار سر ازینجا درمیارم و بدون هیچ نیت و قصد قبلی شروع میکنم به نوشتن 

داشتم وبلاگ یکی از دوستان نگاه میکردم که ناخودگاه چشمم افتاد به لینک های اون وبلاگ و آدرس قدیمی وبلاگم بنام حرف های نگفته ی من ...  حرف جالبی زده بودم : 

"ناگفته های من فقط مربوط به حرف هایی است که  وقتی در قید حیاتم به هردلیلی نتونستم  با خانواده و دوستان و آشنایان در میون بذارم و وقتی نبودم باید بیان و بخونن!

در واقع تو زندگی هرکسی یه چیزایی هست که تا زنده اس نباید برملا شه... "

هرچند الان 4 سال از گفتن این حرف میگذره و بماند ت. این مدت  چه حرف هایی که ناگفته نماند و چه بغض هایی که جز خدا هیچ کس دیگه ازون خبر نداشت... 

خیلی خلاصه بخوام بگم اینکه خیلی روزهای سختی دارم میگذرونم البته البته حمل بر ناشکری نشه همینکه سلامتی برقرار خودش کلی جای شکر داره اما چه فایده اگر این تن سالم هیچ کار مفیدی نکنه؟؟؟

بسی خسسسسسسسسته ام از تکرار این روزها  و روزمرگی ها 

زندگی بدون داشتن انگیزه و هدف زندگی نیست بیهودگی ست...

بدنبال راه نجاتم ازین دلمردگی ها

آغازی دوباره

امشب بعد از مدت ها اومدم و دلم میخواد دوباره شروع کنم به نوشتن

این مدت اتفاق های خیلی زیادی افتاد 

روزهای خیلی سختی گذروندم ... آخرین چیزی که اینجا نوشته بودم راجع به اون زنیکه عوضی بود که گذر زمان چهره ی کثیفشو به ما نشون داد .. و چقدر بخاطر کثافت کاری های اون بیشعور ما دچار گرفتاری شدیم که الحمدلله به لطف خدا متوجه شدیم و جلوشو گرفتیم و تمام سحرها رو باطل کردیم..

و قبل ازین یادمه میخواستم از خاطرات عمل ریز به ریزش رو اینجا بنویسم دیشب عجیب یاد اون روزها کرده بودم...

اصن هروقت که کمرم درد میگیره یادش میکنم و از شدت دلتنگی اون روزها اشک میریزم...

شاید به نظر شماها مسخره باشه و البته واسه همه این موضوع شاید خنده دار ومضحک باشه و من بتن حق میدم که اینجوری فکر کنید چون هیچکی جای من نبود و از احساس من خبر نداشت .. حس های ناب و خالصی که اصلا گفتنی نیست ... و من عجیب ی روزهایی دلم برای اون روزها تنگ میشه ........ ای کاش میتونستم بگم ... ولی نمیشه گفت.. فقط اینکه من هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت اون روزها و حس های خوبشو یادم نمیره... هیچ وقت فراموشن میکنم بزرگترین لطف و محبت خدا رو تو زندگیم ... یادم نمیره محبت تک تک عزیزانم رو... یادم نمیره دلوره و نگاه های نگران خانواده ام رو.... یادم نمیره خداروشکر خداروشکر خداروشکر گفتنه ای بابامو.یادم نمیره اشک های مادرمو..... یادم نمیره همراهی های همیشگی هنگامه رو... یادم نمیره :((((
یادم نمیره معلمی رو که اومد به دیدنم...هیچ کدوم ازین محبت هارو فراموش نمیکنم و همیشه از خدا میخوام بتونم تک ک این محبت ها رو جبران کنم....

نمیدونم چی شد امشب اومدم اینجا اصلا چنینی قصدی نداشتم وسط کار پژوهشی پیرامون پیامدهای صنعتی شدن سر از اینجا دراوردم واقعا جالبه...!!

اگه خدا بخواد دوباره شروع میکنم... 

به نام و یاد مهربون ترین خدا

 

امروز 26 بهمن بود

خاطرات دوران عمل هرروز تو ذهنم مدام میچرخه


ادامه نوشته

امروز 22بهمن  بود  و خاطراتی کم کم داره  ذنده میشه برام یادش بخیر پارسال 22بهمن با دوستم نیلو رفتیم راهپیمایی از 8صبح تا  2 و نیم قشنگ رو پا بودیم موقع برگشت رفتیم  سر راهمون خانه آشپزخانه  سر دولت کنار برج نگین قلهک جاتون خالی نباشه ی خانوم بهمون تیکه انداخت گفت رفتن کیک و ساندیساشونو خوردن اومدن خلاصه ماهم با کمال متانت و وقار اصن محلش نذاشتیم انگار نه انگار که  آدمه  تازه  جالب اینجاست که هیچ کیک و ساندیسی هم بمون نرسید!!!!!

خلاصه از مغازه اومدیم بیرون رفتیم جاتون خالی ناهار سیب زمینی خوردیم که مامانم زنگ زد گفت سریع بیا خونه میخوایم بریم جشن جامعه پزشکان و... خلاصه تند تند خوردیم و تا خونه دوییدم

رسیدم خونه نماز خوندم رفتیم اونجا گروه رستاک و این عاقای صالح علا و کنسرت خواجه امیری کلی بمون حال داد

اما...

اما این عاخرین تفریحی بود که تو سال 90 من رفتم ازون به بعد یعنی  دقیقا از روز 4 شنبه 26 بهمن سال 90 کمر دردم شروع شد....

خیلی حس بدیه وقتی یکی بات درد دل میکنه ولی تو هیچی واسه گفتن نداری  جز اینکه بگی زمان همه چیز رو حل میکنه!!


ادامه نوشته

به درخواست یه دوست عزیز دوباره شروع کردم به نوشتن

این پست شرح حال این چند روزمه که خیلی سخت گذشت


ادامه نوشته

غصه بی غصه

امروز انتخاب واحد به خیر گذشت و بالاخره موفق به برداشتن 12 واحد شدم هرچند حذف و اضافه حتما باید برم دانشگاه بگم برام جا باز کنن اما بازم خداروشکر که انتخاب واحد صورت گرفت اولش خیلی اعصابمان را ریخت بهم بعد یاد ترم پیش افتادم که اگه یادتون باشه اومدم اینجا نوشتم و چه حرصی خوردم سر واحدها و چه مکافاتی کشیدیم برای برداشتن چند درس!چه برنامه هایی که نریخته بودیم برای ترم پیش! آخرش چی شد؟؟هیچی فقط یک روز تونستم برم دانشگاه و باقیش تو خونه رو تخت خوابیده بودم!!!

درنتیجه این دفعه با یاد ترم پیش و اتفاقی که برام افتاد و یاد حدیثی از پیامبر اکرم ص که همین دیشب یکی از دوستان برام اس زده بود لذا خیلی این دفعه فرق داشت با اینم که مشکلات ترم قبل باز تکرار شد اما مثل اون دفعه حرص نخوردیم

الانم که با دیدن فیلم های خانوادگی 10 سال پیش فقط اشک تو چشام جمع شد و دلم شدید برای عمو و زن عموی عزیزم که خیلی جاشون خالیه تنگ شد:(((

کاش انقدر زود ما رو ترک نمیکردن:((((((((

نمیدونم چی بگم ولی یاد مرگ یاد اینکه یه روزی منم باید برم آرومم میکنه!

خیلی حس قشنگیه اینکه تو باور کنی دنیا ناپایداره و سر سوزنی ارزش غصه خوردن و اینکه بخوای اعصاب خودتو خورد کنی نداره

زیباست وقتی تصمیم هات انتخاب هات ارتباطات رفتارو افکارت رو برمبنای نظام ابدی باشه...

پ.ن:همین الان داشتم با هنگامه صحبت میکردم میگفت دیشب خوابتو میدیدم که گفتی دکتر فرزانگان بهت اس ام اس داده گفته من باهات شوخی کردما!این ترمم استراحت کن نرو دانشگاه از ترم بعد برو!!!بعد تو هم میخواستی خفش کنی!!!!

یعنی این خوابش از طول و عرض تو حلقم:)))))

زخمی که التیام یافت

الان که دارم مینویسم چشام پر اشکه

از دست خیلی از اطرافیانم دلم بد شکسته

انقدر که دیگه واقعا خسته ام

فقط دلم میخواد برم یه مدت طولانی نباشم کنارشون

از یک ماه بعد از عملم تا حالا موضوعات زیادی اعصابمو بهم ریخته خصوصا این دو فوت ناگهانی به فاصله ی دو ماه ازهم که واقعا سخت بود

فوت پسر عمه ام و فوت عموم که واقعا دوستش داشتم اما هیچ وقت فرصت نزدیکی بهش پیدا نکردم

پریشب هم مثل امشب داغون بودم که فرداش  زن عموم بهم زنگ زد و پیغامی بهم رسوند که هم خوشحالم کرد

هم داغمو تازه تر!!

با خوندن ادامه مطلب میفهمید دلیل خوشحالی و ناراحتیمو

ادامه نوشته

4 ماه گذشت


از قشنگترین و شیرین ترین اتفاق زندگیم 4 ماه گذشت

27 فروردین 7 صبح زمانی بود که دیسکم رو عمل کردم!!!

ازون موقع تا حالا من با خاطرات عمل و اون روزها دارم زندگی میکنم!

تمام زندگیم یک طرف از 26 بهمن تا 27 اردیبهشتم یک طرف دیگه

خیلی سخت گذشت اما خوش گذشت!!!

دلم میخواد از تک تک ثانیه هاش بنویسم

از صبح 4شنبه 26 بهمن که با کمردرد بلند شدم از خواب تا همین امروز که همچنان موقع نشستن پام بی حس میشه!!!

از اولین مراجعه ام به دکتر تا آخرینش که همین دو روز پیش بود

اگر خدا یاری بده به جسمم از همه چی میام مینویسم

آخه دلم خیلی برای همه ی اون روزها اون دردها

اون شکستن ها و بی  صدا اشک ریختن ها و... تنگ شده!

پ.ن: از همه کسانی که تو این مدت نبودم بهم سر زدن تشکر میکنم

ببخشید که نمیتونم مثل قبل بهتون سر بزنم نظربذارم!

ازین به بعد زندگیم دیگه خیلی فرق داره

نشستن هام راه رفتن هام ایستادنم همه و همه رو باید رعایت کنم

این بود عیدی ما...


هیچ وقت به یاد ندارم تو این 19 سال زندگیم سال تحویل با بعض و چشمانی برق زده و دلی شکسته آغاز کنم روز عید انقدر

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

گریه کنم !!!