خسرو و دوستان!!!

ما بچه های دوم ریاضی به سرپرستی من تن خسرو رو تو گور لرزاندیم که هیچ گذاشتیم رو ویبریشن!

معلم ریاضی مون میگه :یکی به این خسرو بگه کوتاه بیاد بسشه دیگه کل مدرسه رو آباد کرد:)

تقصیر ما نیست خوب.درس های امسال ما "شیرین"اند....

چند وقت پیش که درس شیرین تابع رو شروع کردیم،هی معلممون تمرین حل میکرد ما _که اصلن اهل سمپاشی و انرژی منفی نیستیم_ هی میگفتیم چقد شیرینه(تابع) هی اون حل میکرد هی ما میگفتیم شیرینه هی اون هی ما هی اون هی ما تا آخر سر که دیگه بچه ها شورِ شیرینی رو در آوردن که معلممون یوهو سیماش اتصالی کرد و یه چشمه اومد که ینی: shut up

همینطور که کلاس سکوت بود یه چیزی اومد سر زبونم که :نمیدونم چرا وقتی نظامی داشت واسه کتابش اسم انتخاب میکرد به جای خسرو و شیرین نذاشت خسرو و تابع.!کلاس: :)))))))))))

ماهم که درسامون شیرین...از اون به بعد خسرو رو با هرچیزی که تصور کنید مزدوج کردیم.خسرو و تابع همانی،خسرو و تابع ثابت،خسرو و تابع نمایی،خسرو و دینامیک،خسرو و گاز های نجیب،خسرو و قاعده ی اوکتت و....خسرو خلاصه یه حالی به این درسای ما داد.:) البته دیگه خعلی داره خوش به حالش میشه...ما هم طی یک میز گرد با دوستان تصمیم گرفتیم بریم به فرهاد برسیم:)خسرو خیلی هم نباید بندری بزنه تو قبر بذاره به حساب اینکه شیرین رفت با فرهاد دی: این به اون در[خونسرد]

بلههههههههههه!!! such a cool girls we are (به جای یه همچین دخی های معرکه ای هستیم ما...ریاضیم دیگه...چی کارش میشه کرد)[چشمک]

+ "احتمالن "دیگه به جای غیبت و گذاشتن پست های غیبت شکن،کلن میریم یه وب دیگه میسازیم.

آرمین 2afm کیست ؟؟؟؟

2afm شخصیست عصبی، کینه شتری،غیرتی،به شدت پررو و به ظاهر خواننده که در ادامه ی مطلب به آنالایز شخصیتش خواهیم پرداخت.

آقای 2afm هرجا هستید یا صدای من رو دارید توجه کنید: شما اگر یک دفترچه خاطره بخری مشکلت کاملن حل میشه و دیگه نیازی به فسفور سوزوندن برای ریتم گذاشتن روی اون خاطراتت نداری وهمچنین از خوانندگی کناره گیری میکنی و دل خیلی ها رو شاد میکنی.(الان من میتونم از روی توضیحاتی که در اهنگاش داده شده تا مافی خالدون هر چی بین اینا گذشته رو بفهمم نتیجه میگیریم:دفترچه خاطره بخره)

کینه شتری: من فکر کنم کلا انقدر که آهنگ خوند و فحش داد و آبروی اون دختر بیچاره رو برد اون بهش بدی نکرده باشه...حالا اه هم کرده باشه تا الان حساب بی حساب که شده هیچ یه چیزی هم بدهکارشده.والا

عصبی:وقتی آهنگاشو برای سری اول گوش میدم وسطش دوس دارم بگم حالا شما خودتو انقدر ناراحت نکن یه صلوات بفرست حل میشه...یه نفس عمیق بکش....وهمچنین فکر میکنم از شدت عصبانیت مثل لبو کبود شده و رگای پیشونیش هم زده بیرون.انقدر این بیچاره حرث میخوره و عربده میکشه تو آهنگاش که باید یه آرام بخش بندازه بالا وگرنه یه چیزیش میشه...مثلا تو آهنگ یه چیزی بگو که با ناز بشی خونده:د یه چیزی بگو چرا حرف نمیزنی؟؟؟چرا فاصله میگیری؟؟؟ بابا هرکی باشه میذاره میره و فاصله میگیره...

غیرتی:جملاتی از قبیل:آخه کی میتونه روتو مث من بشه غیرتی،اگه یه وقت تورو چک نمیکنم فک نکن که به تو فک نمیکنم،وقتی که به تو شک میکنم تلفنتو میگیرم، و...نشان از غیرتی بودن این بنده ی صالح خداست.خب راست میگه دیگه این بیچاره اصن به هیچکس نگاه نمیکنه...اصن از بغل دخترا رد میشه سرخ و سفید میشه نمیتونه که با یه دختری که تو گوشیش دوتا شماره پسرداره زندگی کنه خب!

جفنگ گویی بیش از حد:به احترامت "هیچوقت"نگامو ننداختم جایی.اصلن این بشر سر به زیر ازین برادرا که بهشون سلام میدی گردنشونو کج میکننه دیگه شما دیدید به کسی نگاه کنه؟؟ اصن داریم؟میشه؟.../من دوس دارم حتی قر زدناتو دروغ گفتنا و دور زدناتو:خو اگه دوس داری مریضی فحش و میکشی بهش؟؟خب بگو بیماری روانی دارم دیگه/سرصبه و از خواب تازه تو پا میشی ولم من هنوز بیدارمو...ولی تو چی موهات خیسه و زیر دوشی...؟؟؟/بالاخره تازه از خواب پامیشی یا هنوز زیر دوشه و داره فک میکنه شب تو دور همی چی بپوشه؟؟؟؟

درضمن به عکس های 4 سال پیش و الانش نگاه کنید بد نیس...و خداوند بدنسازی را آفرید...

شیمی خوندید به یاد من باشید

تو شیمی اوربیتال های کشف شده تا لایه چهارم الکترون به ترتیب از اون ور بخونید سمت چپ: s,p,d,f هستن. وای ینی حروف اصلی اسم من بخونیدش میشه سپید.

مدرسه هه هست که یه روز سیروان خسروی رو دعوت میکنه یه روز شهرام شکوهی یه روز عماد طالب زاده؟(چه تیکه هایی ام...)اسم مدرسش حکیمُفه....حالا اینام یه جورایی میشه سپیدف....وای من اصن این چندروزه فقط آرایش اتمی میخونم....به کل بچه هام گفتم حفظشون نشد یاد من بیافتن....به کل مدرسه خبر دادم.شمام شیمی خوندین یاد من باشید.نخوندید هم باشید.    

دوستدار شوما:سپیدف/اغاز دوباره غیبت کبری

اینجا گود بای پارتی تابستونه...

آه پاییز...هوای تو خیلی دو نفره است...تو که می آیی من یاد عشق از یاد رفته ام میافتم....قطره های بارون که به شیشه میزنه چشام حلقه اشک میزنه قد النگو و بغضم میترکه.این برگهای خزان که روی زمین حرکت میکنن من یاد خزان عشق خودم میافتم...آآآآآآه نَقی.....(نمونه ای از کلیشه زدگی درباره ی پاییز)

نمیخوام حرف تکراری بزنم .نه از غم پاییز میخوام بگم نه از بوی ماه مدرسه نه از بوی گند مدرسه.پاییز همیشه برای من دوست داشتنی بوده.پر از اتفاقای خوب...الان که دارم این متنو برای فردا مینویسم از گرما خوابم نمیره و یاد خواب های ملس چند وقت دیگه میندازه خیلی کیف داره.یاد اینم میافتم که از چند وقت دیگه به جای پشت بوم رفتن باید بریم زیرزمین و به جای کولر با شوفاژخونه ور بریم.دیگه باید هندوونه و آب تگری و فالوده رو بذاریم کنار جاش چایی و آش رشته بخوریم...باید مانتو های سفید و صورتی رو بذاریم ته کمد کاپشن و پالتو های سیاهو دربیاریم...دربیارن ینی چون من که هم پالتوم هم کاپشنم هم چترم همه چیم سفیده من عااااااااااااااااااااااااشق رنگ سپیدم...دوباره پاییز شروع میشه و بارون هاشم شروع میشه و بخارای رو شیشه هم شروع میشه و فرمول شیمیایی هایی که دخترا رو شیشه مینویسن...اس و اچ و ای و قلبو  از اینطور چیزا که خیلی کیف میده بنویسی رو پنجره.من باید فکر مدرسه رو برای همین چن روزم از مخم بیرون کنم... همه ی پاییز که مدرسه نیست.من باید این چند روزو حسابی خوش بگذرونم.شایدم دیگه دیر به دیر اپ کنم...:) 

انتخاب نوشت

روز بعد دوباره برگشتم دفتر.احساس بیهودگی میکردم و اگر بخواهم رک حرف بزنم حالم از همه چیز به هم میخورد.نه قرار بود من به جایی برسم نه کل دنیا!همه مان فقط ول میگشتیم و منتظر مرگ بودیم.در این فاصله هم کار های کوچکی میکردیم تا فضاهای خالی  را پر کنیم.بعضی از ما حتی همین کارهای کوچک را هم نمیکردیم.ما جز نباتات بودیم.من هم همینطور.فقط نمیدانستم چه گیاهی بودم.احساس میکردم شلغمم.سیگاری روشن کردم،دودش را تو دادم و ...به جهنم!

تلفن زنگ زد؛برش داشتم.

"بله؟"

"آقای بلان شما برنده ی یکی از قرعه کشی جوایز ما هستید.جایزه ی شما میتونه یه دستگاه تلویزیون،یک سفر به سومالی،پنج هزار دلار یا یک عدد چتر تاشو باشه...ما یه اتاق به همراه صبحانه ی مجانی هم براتون درنظر گرفتیم.کاری که باید بکنید اینه که در یکی از سمینار های ما شرکت کنید..."

گفتم:"هی آقا!"

"بله؟"

"خر خودتی "و گوشی رو قطع کردم.به تلفن خیره شدم.وسیله ی لعنتی ...ولی برای تلفن کردن به پلیس نیاز میشد.

                                                                                                  عامه پسند/چارلز بوکفسکی

+ کامنت /تعطیله.....

یا من اسمه دوا و ذکرهو شفا

خواهر کوچیکم شوق و ذوقش بیشتره خب.میدونم الان تو مغزش داره میگه امسال درسامو بخونم گوشه ی کتابام کاریکاتور نکشم...و از این حرفا.صب بیدارش کردم میگم خواهری عصر کتابارو بگیری بهتره...میگه نه میخوام ۹ صبح بگیرم میگم نه همون عصر برو خنک شه میگه نه ۹خوبه میگم اخه فک کردی الان ۷/۵صبحه؟؟؟ساعت یه رب به دوازده است من دارم میرم نهار بخورم برم کلاس...خودشو از رو تخت پرتاب کرد پایین با صدای خواب آلود زنگ زد گفت:کتابارو امروز میدین؟؟من گفتم الان طرف میگه:آتیش داری داداش؟؟؟اگه داری مارم بشاز...- میگه دیروز دادن....خلاصه بعد از صبحونه ی مفصلش یه ۱۰-۱۵ کیلو میوه آورد بخوره تو راه خسته نشه بچمون... منم هی توضیح میدادم برو بالا بیا پایین فیشو بده گفت دیر اومدی جیغ بزن و اینا....حالا بعد از ظهر که خونه بودم کتابا رو دیدم.سعی کردم باهاشون خونه سازی کنم دیدم نمیشه. تصمیم گرفتم بو کنم حالو هوای مدرسه بهم دست بده. بلکه با افسردگی به ماه دیگه فکر نکنم..زمزمه ایدم:یار دبستانی من..با منو..واوهو اوهو...یه هویی سرفه ام گرفت.قدیما کتابا یه بوی نوستالوژیکی داشت به خدا! این چرا بوی سرب میداد؟؟؟به طور خلاصه کتابها که جمعن با هم البومی از پرتره های امام خمینی رو میسازن به شرح زیر است:

آمادگی دفاعی:ینی ما امسال "باید"بریم راهیان گور هیچ راهی هم نداره.باید یه وصیت نامه ای رو هم تدارک ببینم من باب مثال:اکنون که شما این نامه را میخوانید من در کنار شما نیستم.:( امولم را که عمرن به شما ببخشم ولی کسی که از سمت دفتر خاطره ام رد بشود سر و کارش با کرام الکاتبین است که الان یکی از دوستان صمیمی ام است.... برای من گریه نکنید.من با شادی شما شاد میشویَم

 دینی:وقتی بازش کردم مثل یک آفتاب پرست با دیوار پشت سرم تطابق رنگ دادم و سفید شدم.چون یک صفحه رو باز کردم که نوشته بود.بعد از اینکه مرده را در قبر میگذارند دو غول کریح وارد میشوند به نام های نکیر و منکر و میگویند هی فلانی!ما اعمال تو ایم و آنچنان با گرز گران بر سرش بکوبند که هی هلاک شود دوباره زنده شود هی هلاک شود زنده شود....من همون ترجیح میدم برم راهیان نور بهشتی شم....

استان شناسی تهران(زیر عکس) اینجا تهران است.امامزاده داوود....جمعی از زائرین در حال دعا....(لابد میخواسته بنویسه we love you pmc یادش رفته خب)

دستور زبان فارسی: قواعد زبان عربی.

عربی: من فکر میکنم قرار بوده کتاب آموزش رنگ آمیزی و نقاشی برای کودکان بوده اشتباهی جلد کتاب عربی دوم دبیرستان روش زدن...آره خودشه

زبان انگلیسی سال دوم دبیرستانه دبیرستانی هایی که اکثرن سال دیگه یا دوسال دیگه تافل میگیرن:

this is a monkey-monkey like banana-banana is fruit!!!!!    مولف جان:

ادبیات فارسی یا هون ادبیات دفاع مقدس:  یک سالی منو دزد دریایی متحول شده یه نمایش دفاع مقدس ساختیم با داستانی از من...سالن اجتماعات مدرسه که از دست و سوت و جیغ و رقص در حال اجرای آهنگی که توی نمایش کار گذاشتیم داشت میترکید.شده بود عین کنسرتای شکیرا.معلمها هم یکی یکی سالن رو ترک کردن...بعد نمایش منو دزد توی دفتر داشتیم جواب میدادیم کجای این نمایش دفاع مقدس بود؟؟البته ناظممون هم اینطوری و اما شعر های دوزاری دفاع مقدس :تو چرا میجنگی پسرم میپرسد....من تفنگم در مشت،کوله بارم بر پشت بند پوتینم را محکم میبندم. مادرم اب و ایینه و قران در دست.پسرم بار دگر میپرسد تو چرا میجنگی ؟با تمام دل خود میگویم: به تو چه؟؟؟؟

بیایید در این روز عزیز همگی با هم برای شفای مولفین...دعا کنیم....

اخم کن تا  دنیا بهت بخنده.:)

من از این به بعد فقط با انرژی منفی از در خونه خارج میشم.اینطوری بیشتر به نفعمه!

دیروز که از خونه زدم بیرون خیلی حوصله نداشتم.پل هوایی سواری کردم و وقتی داشتم پایین میومدم چشمم افتاد به ایستگاه اتوبوس و بی حال پوفی کردم و درحالی که چشمام و دور سرم میچرخوندم گفتم بازم باید سر پا وایسم و هی تا اونجا سکندری بخورم.منتظر یه اتوبوس بودم که همه با لبخند تو حلق هم چبیدن.پر از فضولایی که سرشونو از تو گوشیت اصلن برنمیدارن و اس هاتو کامل میخونن و بعضیاشونم با پوز خند و اینا واکنش نشون میدن.ازون اتوبوسایی که رایحه ی عرق با اگزوز ماشین درهم آمیخته .اما وقتی چشمام و آوردم پایین دیدم یه اتوبوس ودیدم اومده  که کمه کم چار پنج تا صندلی داره...چند بار پلک زدم دیدم نه بابا مث اینکه واقعیته...جلل خالق!به حق چیزای ندیده....

پاشده بودیم و درباره ی لکچرامون باهم دیگه صحبت میکردیم...اومد وایساد کنارمون تا ببینه چیکار کردیم مطمئن بودم الان بهم گیر میده چون اصلا روش وقت نذاشته بودم... همیشه وقتی میخواد منفی بده عین اون پادشاهه تو گلادیاتور شست دستشو صاف میاره جلو و به پایین میچرخوندش اگه هم مثبت بده که رو بالا! و در کمال تعجب همچین تعریف کرد انگار متن سخنرانیه گفتگوی تمدنها رو نوشتم!روسریمو دادم پشت گوشم تا گوشام تیز تر بشه...دیدم  داره درباره ی من حرف میزنه واقعن...

دوباره تو راه برگشت به خودم گفتم باید وایسم تو ایستگاه آفتاب نوش جان کنم تا یه اتوبوس بیاد مسیرش به من بخوره حالا صندلی پیش کش!یک هو دیدم به اذن خدا یه اتوبوس صورتی خوشگل ازین کولر دارا که شیشه هاش دودیه آفتاب نمیخوره تو کلت اومد آروم آروم ترمز کرد تو ایستگاه!!!! سرم و گرفته بودم بالا و با دهن باز به اتوبوسه نگاه میکردم.شانس آوردم مگس وارد دهنم نشد بدو بدو از پله هاش بالا رفتم و روی صندل نشستم که باد کولرش محکم میخورد به صورتم با خودم گفتم خدایا کاشکی منتظر تاکسی بودم.اون وقت یه پورشه میومد جلو پام دیگه.

کارت رو زدم دیدم بوق مقطع زد.ینی اعتبار کافی نداره.در حالی که با عجله بند کیفمو باز میکردم گفتم اینکه شارژ داشت...الان اگه پول خورد نداشته باشم چی؟ بلند گفتم تو روحت چون فقط یه پونصدی بود رو شیشه نوشته بود با کارت ۴۹۰ نقد ۶۵۰ پونصدیه رو دادم تا بقیه شو پیدا کنم یهو گاز داد رفت تازه تشکرم کرد.ته دلم احساس کردم گشنمه اصلنم حوصله خرید نداشتم چون تمام پولام پخش و پلا ول بود تو کیفم وسط کلی وسیله.بگید چی شد ینی من دیگه شاخ در آوردم قد بوفالو.یه خانومه اومد جلوم و یه جعبه شیرینی خشکم دستش بود گفت فاتحه بفرستید!!!! گفتم امروز چند شنبه است؟گفت پنجشنبه(میشه شب جمعه دیگه) برداشتم و با نیش باز از اتفاقاتی که افتاده بود به سمت خونه رفتم بعد

 فرشته عنقه با صدای بَمِش گفت:  امروز خیلی عنق بودی خوب بود. بازم باش.بعد اخم کردم  تا ببینی چی میشه.نزدیک بود با کله بخورم زمین.آخه پله وسط خیابون؟

رسیدم خونه هم یکی از همسایه هامون کلید انداخت درو باز کرد برام منم اول ازون با خوشحالی رفتم تو.

و خداوند تخیل را آفرید...

نمیدونم این حس خونه ی عالم زر چه ارادت خاصی به جنس  مونث داشته که هر چی خدا حس میافریده و میفرستاده اونجا موقع تقسیم کردن حسها بین زن و مرد فقط یه مهر میزده: For women....سوای هرچی حس مشترکه که میشه لامسه و بینایی و الباقی همه رو میزده به نام دخترا...حس مادری،حس حسادت،احساساتی بودن بیش از حد،والبته "تخیل"متخیل بودن بیش از حد هم جنسام سوژه ای شد برای پست جدید.

یه دختر ۱۷-۱۸ ساله میره رو پیج فیس بوک پیت بول به "فارسی"نظر میذاره:وای عزیزم تو فوق العاده ای نمیشه بیای ایران؟یا اطراف ایران کنسرت بذاری؟حالا من نمیدونم چه حسابی با خودش کرده که کامنتو فارسی گذاشته ولی لابد فک کرده پیت بول میاد ایران یا اطراف ایران کنسرت میده،بعد درحالیکه داره آهنگ میخونه و خم میشه تا به حضار دست بده یک دفه روی ماه این دختره الی یا ملی یا نلی یا هرکس دیگه رو میبینه و مجذوبش میشه بعد اون عینک خرمگسیشو میده و پایینو به صورت اون خیره میشه....بعد یه دل نه صددل عاشقش میشه....پیت نگاه میکنه دختره نگاه میکنه این نگاه اون نگاه...کنسرت به هم میریزه...

به طرز عجیبی بال بال میزنه میگه:وااااااااااااااااااااااای دیکاپریو با دوس دخترش (که خوشگل ترین مدل دنیا بود) به هم زده...(آیکون ذوق مرگی) یکی نیس بگه الان با خودت چی فک کردی اینطوری خوشحالی؟فک کردی الان دیکاپریو میاد اینجا به تو شماره میده؟؟؟

خدای من توی کلاس دختره با هیجان میگه بی بی سی گوش دادین؟تام کروز و کیت از هم طلاق گرفتن!!!!(ایکون رو ابرا بودن از خوشحالی).... تازه سرخم شده بود...چشماشم یه جوری اونجا نبود ینی یه جایدیگه رو میدید با یه لبخند ملیح!خلاصه اینو که گفت رفت تو خلسه ی شیرینی که از چشم هیچ کس پنهان نموند.منم همچین عاشقانه به صورتش زل زدم بفهمم چه خبره اون تو.مطمعن بودم الان داره فک میکنه تام کروز با یه سبد گل سرخ و مادر و پدرش میان خواستگاری این...تام همچین آقا وار سرشو میندازه پایینو میگه آقای طلوعی؟منو به غلامی قبول میکنی؟؟بعد بابای میگه من مطیع حرف دخترمم.بعد این با  اون میره تو اتاق از پشت چادر میگه من فقط دو شرط دارم میخوام ادامه تحصیل بدم و البته اینکه مسلمون شین....سکانس بعدی تو باغه که عروس و داماد دارن وارد میشن و زنای قبلی تام مثل نیکل کیدمن و کیت و اینا با حسرت دست میزنن و میگن خوشبخت بشین..اوخی ...

چرا راه دور بریم چند سال پیش دوتا دختره تو مدرسه مون سر شاهرخ استخری (به قول منو دزد:دسته موز) دعوا کردن.این گفت:شاهرخ مجرده...اون گفت:بشین تا بیاد بگیرتت اون: مگه من چمه؟ این:تو چت نیس؟....دو دقیقه بعد نفس کش میطلبیدن....

میگفت:دیدی عروسی شاهزاده ویلیامو؟ گفتم:آره گفت:دیدی چه عروسی بود؟خوش به حالشون....گفتم:عیب نداره شاهزاده هری مجرده....دو متر پرید بالا و گفت:جون سپید راس میگی؟؟؟ و پاشد رفت....من دیگه حرفی ندارم!

عزیزم نوشت:حرف من به تو یه جور شوخی بود...این یه پست بود...به دل نگیری که من منت کشی نمیکنم.

 

تاریخچه ی تاب بازی

توی پارک به پرفکت استپس های پیرزنی که روی وسیله ی ورزشی پاهاشو تاب میداد نگاه میکردمو به این فکر میکردم که کفشاش مث پلاستیکاییه که تو بیمارستان میدن بپوشی رو کفشت بری ملاقات بیمارا...شاید ژیمناستیک کار میکرد پیرزنه آخه حرکاتش عادی نبود باید پاهاشو مث قدم زدن تکون میداد ولی تا حلقش پاشو بالا میاورد.مث تکواندو کارا...رفتم توی تاریخچه ی تاب بازی خودم.آخرین باری که تاب بازی کردم خرداد امسال بود توی شمال.رو به روی هتل یه فضای سبز قشنگ بود و یه تاب بزرگ داشت.ازینا که بعضیا تو هوای دو تایی میشینن روش و همچین کفترانه آروم مث حرکت آهسته تاب میخورن.ولی من میرفتم "تنهایی"میشستم روش و درحالیکه چیپس میخوردم و عین منجنیق میرفتم عقب پرت میشدم تو آسمون و در جواب زوج های کفتری که به من با نگاه میگفتن پیاده شو یه لبخند ژکوند میزدم وتو چشماشون نگاه میکردم.یعنی متاسفم! من تنها تاب میخوردم ،شالم تاب میخورد،.موهام تاب میخورد،اعصاب کفترا تاب میخورد...خوراکی میخوردم و به خواهرم که هلم میداد دستور میدادم: محکم تر! دفه ی قبلی که توی پارک تاب خوردم برمیگرده به سالها پیش از میلاد مسیح.فک کنم سوم راهنمایی بودم.سر ظهر بود؛ وُ همه تو خواب بودن.ولی ما بیدار بودیم و کلاس زبان باعث و بانیش بود.که من مجبور بودیم تو اون ساعت تاب بازی کنم.ما 8 نفر مث دسته ی هیئتا راه میوفتادیمو همه باهم میخوندیم :یه باد خنک...یو هو هو یوهو...یه ماه پررنگ...بعد میریختیم تو پارک.یکی رو میز شطرنج میشست.چن نفر سرسره رو میترکوندن منم که از قوه ی وحشی بازی کمتری برخوردار بودم یا دنبال بازی میکردم یا تاب بازی....راستی مشهد رفته بودیم با مدرسه،بردنمون یه رستوران،ما که غذامونو خوردیم اومدیم بریم وسایل بازیا که موقع وارد شدن دیدیم تاب بخوریم از همون تاب بزرگا...همچین ژست گرفتیم.با دماغای بالا گرفته شده جلو تر از بقیه سلانه سلانه راه میرفتیم انگار رو فرش قرمز اسکار داریم راه میریم.یه هویی دیدم یا امام موسی بن جعفر چرا من جلو وایسادم؟یه ده تا مرد به قاعده ی غول چراغ جادو جلو تاپه سبز شدن....الاهی !چقدر دلم برای مدیرمون تنگ شد...حالا باز دست اون مدیرمون درد نکنه مدیر دبستانمون مارو فقط دو جا اردو میبرد:سرزمین عجایب قلعه ی سحر آمیز؛قلعه ی سحر آمیز سرزمین عجایب...یه قایق از" سقف" آویزون بود و به طرز ترس آسایی تاب میخورد..منم که ترسو!همیشه استخونای مچ دست ماجده بعد از اون وسیله...طی فشاری که من از ترس بهش وارد میکردم خورد میشد.خودمم نفس کم میاوردم..حالا از  چند هفته ی دیگه منم باید برم تو حیاط مدرسه رو وسیله های آبی رنگش تاب بخورم.چقد تابستون زود گذشت! .

هدیه نوشت:پست خودا تقدیم میشود به دوست ماهم:نیو جون.که خیلی دوستش داره

تولدانه

یک مرداد به من زنگ زدند و گفتند تولدت مبارک....هفت مرداد هم....بیستم هم همینطور ....ولی تولد من سی مرداد است و البته باز هم زدند...خعلی ها به من میگفتن سی مرداد ینی یک شهریور ولی خب سی مرداد سی مرداده و من مردادی هستم و عاشق شخصیت مردادی ها...دیروز به دلایلی نشد که بشه که این مطلب پست بشه ولی امروز شد ولی عکسی که از دفترچه یادداشتم میخواستم اپلود نشد ...به هرحال....

چقدر دوستت دارم زندگی!تولدت مبارک سپیده...

فال حافط نوشت:مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام/خیر مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام......