نشانه در تعبیر عکس



نشانه‎ی عکس بنیاد تعبیر و معنای عکس است. برای تعبیر عکس نیازمند نشان‎هایش هستیم. هر تعبیری را برای عکس نمی‎توان قابل قبول پنداشت. اما، یک تعبیر هم وجود ندارد؛ و در این نوشته من بنا دارم این دوگانگی را روشن کنم. نشانه هم چون یک کد ریاضی نیست که همه جا یکسان باشد. نشانه، علامتی‎ست که بیننده را با تمام دانسته‎هایش به خود می‎کشد: مجموع دانسته‎هایش از هنر و زندگی اجتماعی.

در این جا، تعبیر عکس را سخن گفتن روی تصویر فرض بگیریم. هر سخنی مدلولی دارد که نشانه نامیده می‎شود. درخت را با نشان دادن‎اش می‎توان دلیل آورد. اگر تصویر را سیاسی تعبیر می‎کنیم، باید نشانی از آن را ارایه داد وگرنه موجب سوء تفاهم‎های زیادی خواهد شد. وقتی آثار عکاسی دسته بندی می‎شوند بر مبنای همین عناصر تعبیر است: چیزی باید در اثر باشد که مبنای دسته بندی ما قرار گیرد. از این رو، آشنایی ما با نشان‎ها و مفاهیم هنری نیاز است.

برای خوانش یک اثر سواد تصویری لازم است. یک فیزیک‎دان در عرصه‎ی شعر همان اندازه بی‎سواد است که یک عکاس در موسیقی. پس، سواد دایره‎ی نامحدودی از آگاهی‎ها نیست که از همه چیز سر درآورد. واژه‎هایی که برای شاعر برجسته می‎شوند، در حوزه‎ی علوم روان شناسی بی‎اهمیت‎اند. بنابر این، برجستگی نشانه‎ها در عکس (یا واژه‎ها در متن) از فهم و سواد ما سرچشمه می‎گیرد. آن فیزیک‎دان می‎تواند از یک عکس لذت ببرد ولی دلایل خود را نمی‎تواند توضیح دهد. ولی عکاس باید بتواند دلایل عکس خوب را نشان دهد.

در عکاسی، یک مستندکار با عناصر بیش‎تری پیوند دارد تا عکاس انتزاع‎گر. چرا که عکاسی انتزاعی دارای کادری بسته بوده و نشان‎های کم‎تری در خود جای می‎دهد. پس، در درون بخش‎های عکاسی نیز تفاوت سواد یا دریافت وجود دارد.

گفتم برای دست یافتن به مدلولِ سخن‎مان به نشانه نیازمندیم و برای دریافت نشانه نیز فهمی کلی از روند هنر را لازم داریم. این همان نکته‎ی اساسی در دوگانگی گفته شده در بالاست. تصاویری که ما در ذهن خود انباشته داریم همان فهم ما از هنر است. نشانه در هنر یک کد ریاضی نیست که بالا و پایین نداشته باشد. بل که برای نمونه، درخت نشانی‎ست که انواع متفاوتی دارد. و فهم ما از درخت نسبت به سرزمین فرهنگی‎مان متفاوت است. درخت در کویر با درخت کنار خزر یکی نیست: سرسبزی چیزی‎ست که برای افراد کنار خزر خسته کننده است. حس انباشته در مردمان این مناطق از درخت یا آب تصویری متفاوت می‎آفریند. این گوناگونی سلیقه‎های هنری برخلاف علم اساس و فلسفه‎ی هنر را تشکیل می‎دهد.

از یک سو باید جلوی پراکنده گویی و برداشت‎های غلط یا سوء تفاهم‎ها گرفته شود و از سوی دیگر، از تک صدایی یا کدبندی ریاضی‎وار در هنر جلوگیری شود. از این بابت، ما وارد نقد عکاسی می‎شویم که بر روشی منطقی استوار است. نقد در واقع، سخنان روی آثار هنری را حلاجی می‎کند و سوء برداشت‎ها را روشن می‎کند. از این رو، مبنایی برای تعبیر آثار پدید می‎آید که توسط کسان زیادی در طول تاریخ هنری طرح شده است. بحث نشانه شناسی از سوی رولان بارت به صورت دانشگاهی درآمد. سوزان سونتاک، والتر بنیامین و دیگران بحث‎های شایسته‎ای از برخی مبانی و فلسفه‎ی هنر را بنیان گذاشته‎اند. مجموعه‎ی این آگاهی‎ها صورت ذهنی ما را تشکیل می‎دهد. و ما دوباره به سوژه‎های‎مان برمی‎گردیم. و عناصری در عکس‎های خود می‎گنجانیم که از این صورت ذهنی تراویده است. تراوشات ما انباشته‎های ما هستند به علاوه‎ی خلاقیت‎های فردی.

بررسی آثار عکاس باید فلسفه‎ی ذهنی او را برملا کند. یعنی، شکلی ثابت از ایده‎ی او به جهان و مردم در خود داشته باشد. و در این بررسی چنان که گفته شد، نه تک صداییِ نشانه‎ها ملاک است و نه پریشان گویی‎های مثلا ادبی. آن چه در کشور ما رواج عام دارد، حاکی از بی در و پیکر بودن سخنان روی تصاویر است. نبود ملاک و نقد در هنر عکاسی این مشکل را پیش پای ما افکنده است و کادرهای عکاسی ما تحت تأثیر آن‎ها فضاهای بسته و انتزاعی را تجربه می‎کنند و از رودررو شدن با مردم و گوشه‎های منزوی حیات باز می‎مانند.

***

عباس عطار (متولد 1323 در خاش و دانش آموخته‎ی رشته‎ی مطبوعات و ارتباطات در انگلستان)  از سال ۱۹۸۱ عضو آژانس مگنوم شد و از سال ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۱ به مقام ریاست مگنوم درآمد. او در فرانسه زندگی می كند و در دنیا با نام عباس مگنوم معروف است. بیش‎ترین عكس های او در زمینه‎ی جنگ و انقلاب در بیافرا، بنگلادش، ویتنام، آفریقای جنوبی همراه با مقالاتی در مورد تبعیض نژادی در مجلات مختلف جهان چاپ شده است. عباس در سال ۱۹۸۳ به مدت سه سال به مكزیك می‎رود و همراه با عكاسی از این كشور كتاب «بازگشت به مكزیك» را می نویسد. وی پیش از این نیز كتاب «ایران» مربوط به وقایع انقلاب را منتشر كرده بود. از آن زمان به بعد عكس‎های او از بعضی مراسم و وقایع جهانی حتی به شكل سفرنامه در قالب كتابی در می‎آیند كه در آن‎ها گاهی تصویر به جای كلمات می نشیند. عطار علاقه‎ی خاصی به مباحث مربوط به مذهب به خصوص اسلام و برخورد مذاهب و عقاید در دنیای مدرنیته دارد و بهترین و بی‎نظیرترین عكس‎هایش را در این زمینه به ثبت رسانده. كتاب مصور و معروف «الله اكبر» نمونه‎ی كاملی از عشق او به دانستن و عمیق شدن در مذهب و اعتقادات دینی مسلمانان است. كتاب‎های دیگر او چهره‎های مسیحیت و خاطرات ایران از سال ۱۹۷۱ تا ۲۰۰۲ است.

(همه ی عکس ها از عباس عطار است)


عکاسی مستند نشان‎های قابل مشاهده‎ای دارد و در برابر آثار دیگر چندان پیچیده نیست که نیاز به کالبد شکافی داشته باشد. چنان که عباس نوشته است اجساد چهار ژنرال در کنار انقلابیون دیده می‎شود. چیزی در این عکس وجود ندارد که کشف شود. تنها چیزی که برای سخن ما جای خالی دارد آگاهی ما از ماهیت انقلاب‎ها و مذاهب به ویژه در شرق است. یکی از ژنرال‎ها نصیری‎ست که رئیس ساواک بوده است. کسی که زمانی فرمان مرگ صادر می‎کرده امروز دربند مرگ افتاده است. اگر شدیدا مذهبی باشیم چنین انتقامی را رضایت بخش خواهیم دید و اگر مطالعه‎ای در ماهیت انقلاب‎ها به دست آوریم از این تسلسل وحشتناک برای انتقام موی بر تن ما راست خواهد شد. و این عکس چیز زیادی از این‎ها را به دست نمی‎دهد. مهم‎ترین بخش تعبیر عکس بر عهده‎ی تماشاگر است. تک عکس نمی‎تواند همه چیز را بازگو کند ولی، عناصری را در خود گرد می‎آورد که نگاه بیننده را تحریک کند.

در اثر دیگر عباس، من اجزای خود را دست چین می‎کنم: کلاه کابویی، یک چیزی مثل اسکلت، سگ سیاه، درختان خشکیده، و سایه‎ها نمادهای چشم‎گیر من هستند. یک چیزی باید حدس بزنم. جایی هم چون مردمان وبا گرفته، یا مردمان کوچ کرده و یا... اما، توضیح زیر عکس‎ها ما را از گمراه شدن و مشکلات خوانش اثر رها می‎کند. من دیگر مجبور نیستم با ذره‎بین نمادهای خودم را بررسی کنم که اشتباه نکنم و یا این که، چیزی حدس بزنم که عکاس در بندش نبوده است. از این رو، عکس، کشف رمز و راز نیست که با ردیف کردن آن‎ها به موضوع دست یابم. عکاس چیزی را یافته است که به راحتی و سادگی تمام در اختیار تماشاگر می‎گذارد. توضیح اثر مرا در چند و چون وقایع قرار می‎دهد:

MEXICO. State of Guerrero.Village of San Augustin de Oapan.A bull's head after slaughter, a hungry dog, a hat on a pole.1983.

در تصویر بالا، نمادها را با توضیح عکاس پیوند می‎زنیم. این گونه نمادگرایی از آن روست که عکاس درصدد انتقال «تفسیر» خود است ولی صورت مشخصی از آن دیده نمی‎شود: «تفسیری» که فضای بازی از تعبیرها را در خود دارد.

سه زن و یکی آمریکایی. چهره‎های خندان و پوشش آنان نشان عمده‎ی ما برای سخن گفتن با اثر عباس است. تجربه‎ای که از جنگ آمریکا در عراق داشتیم تصاویری گوناگون برای ما می‎آفریند. اما، این گونه هم نشینی پیام دیگری برای ما می‎دهد: ای بسا هندو و ترک هم زبان/ ای بسا دو ترک چون بیگانگان. نگاهی به جریان‎های اخیر پس از انتخابات در کشورمان معنای این سخن را برجسته‎تر می‎کند. این گره‎های معنایی بسته به آگاهی تماشاگر باز می‎شوند.

عمده‎ترین چیزی که از عکس می‎توان در یافت این است که، این زن مسلح آمریکایی برخورد خشنی با مردمان بی‎سلاح ندارد. فاصله‎ی چندین هزار کیلومتری بین‎شان، فاصله‎ی روانی و عاطفی نیست و مشغله‎ی کاری ارتباطی با بیگانه بودن‎شان ندارد. و من می‎افزایم، در حالی که برخی نظامیان کشورم می‎تواند برخورد خشنی با زنان‎مان داشته باشد.

سه روحانی از پشت سر. توجهی که آنان فقط به یک سو دارند و ارتباط نصفه- نیمه با افراد غیر روحانی تعبیر عمده‎ی اثر عباس است. این تصاویر بنابر موضوع خود کادر ساده‎ای برمی‎گزینند. هر سه اثر در متن موضوع قرار دارند و نیازی به نمادگرایی ندارد. نمادگرایی وضعیت استنادی اثر را به سود اثری انتزاعی و گسیخته از اجتماع تغییر می‎دهد. از این رو، موضوع نشان دهنده‎ی نوع کادر بندی و ترکیب بندی ماست. نور باز تابیده از دیوار مقابل و سیاهی پشت سر روحانیون توجه یک سویه‎ی آنان را تقویت می‎کند. من در تعبیر این اثر گرچه سخن فراوانی از تجربه‎های خودم می‎توانم فراهم آورم، ولی نشانی در اثر نخواهد داشت. در این صورت، خاستگاه روایت من این اثر خواهد بود.

فلسطین برای ما نام آشنایی‎ست به ویژه پس از انقلاب. تعبیرهای سیاسی گوناگون و نظرهای مختلفی برای پشتیبانی از مردم فلسطین در کشور ما وجود دارد. هر نگاه و نظری نسبت به قضیه‎ی فلسطین در تعبیر این اثر نقش خواهد داشت. عناصر مهم ما عبارت‎اند از: جوانان فلسطینی، ستون‎ها، جنازه و مسجد الاقصی. از این رو، تعبیر من عبارت خواهد بود از این که، قدس بر شانه‎ی جنازه‎هایش کشیده می‎شود (یا استوار است). «جوانان بر افروخته‎ای که سنگینی آن را سال‎ها بر دوش گرفته‎اند» گفتاری‎ست که نشانی از آن در اثر دیده نمی‎شود و این از تجربه‎ی من برمی‎خیزد.

شاید این تعبیر چندان با نگاه عکاس همراه نباشد. و شاید نزدیکی کمی با آن داشته باشد. این نشان دهنده‎ی این است که من تا چه اندازه در جریان‎ها و حوادث فلسطین و اسراییل قرار گرفته‎ام. اما عکس نیز با انتخاب زاویه و ترکیب خود حساسیت مرا نسبت به موضوع قدس افزایش می‎دهد. عناصر به کار رفته در اثر نگاه مرا برانگیخته می‎کند.

مراسم عاشورای حسینی در بیروت. نشان زیادی در اثر نداریم ولی همین دو نشان عمده حس انسانی مرا برمی‎انگیزد. نوشته‎ی بالای کادر از کودک یک قربانی درست کرده است. نقش قربانی در دین اسلامی ما چندین سال تمام در اذهان ما باقی مانده است. و شکل‎های گوناگون آن در مراسم دینی دیده می‎شود. آن چه مرا به چنین تعبیر و گزینش اثر واداشته است از جهان بینی دینی من برمی‎خیزد. فلسفه‎ی قربانی کردن با حماسه‎ی حسینی در نظر من گره‎هایی دارد که با دیدن این اثر احساس هم دردی می‎کنم. ولی چیز زیادی هم نگفته‎ام که با عاشقان چنین قربانی اختلاف روشنی داشته باشم.

اگر آخرین کلمه‎ی دعا «القربا» باشد در این صورت، تعبیر من که «القربان» خوانده‎ام اشتباه خواهد بود.

وب سایت جدید

دوستان عزیز در نشانی:

http://tabrizfoto.com

هستم.

بازی تراختور- پاس همدان

بازی مساوی (2 - 2) تراکتورسازی تبریز با پاس همدان در خانه در دقایق آخر مبسر شد. و بازی خیلی بد همدان سبب خشمگین شدن تماشاگران شده بود. به روال همیشگی همه ی ضربه های تراختور فقط از کنار یا بالای دروازه رد می شدند.

سرما و کسب و کار تازه

اخطار محترمانه به سرمربی پاس همدان که دخالتی در داوری نداشته باشد.

 

کمال وند که به روال همیشگی به ابراز احساسات تماشاگران پاسخ می گفت...


و عکس های علی حق دوست در خبرگزاری فارس

پاییز قلعه بابک با دوستان

با برنامه ریزی دوست عزیزم نادر فارغی از انجمن عکاسی تبریز روز جمعه به سوی کلیبر حرکت کردیم، فقط برای تجدید دیدار.

از راست: علی شکری- شوفر- نادر فارغی- بابک شعبانی- محمدحسین گرانمایه- مجید حقدوست- علی حقدوست- بهرام تندران و احمد نامدار که پشت سر من در حال جمع آوری هیزم است.

و عکس هایی از علی حق دوست

نگاهی بر کتاب «تو مشغول مردن‎ات بودی»

«تو مشغول مردن‎ات بودی» کتابی‎ست در موضوع «شعر- عکس» با ترجمه‎ی اشعار محمدرضا فرزاد و عکس‎هایی به انتخاب شهریار توکلی. کار خوب و شایسته‎ای که کم‎تر می‎توان در ایران پیدا کرد. از این پس می‎توان به کتابی اشاره کرد و گفت چه گونه شعر و عکس در یک هم نشینی زیبا می‎گنجند. در آرمانی‎ترین شرایط می‎توان چنین کتاب‎هایی را از آن عکاسانی دید که اشعار خودشان را ترکیب می‎دهند. حسی که از این هم نشینی برمی‎خیزد، حسی بی واسطه خواهد بود. در این کتاب آقای فرزاد حسی شعری‎اش را دارد و آقای توکلی تصاویر هنری‎اش را دارد و از این رو، احتمال خواهد داشت که در این هم نشینی نارسایی دیده شود.

پیش از این در جایی نوشته‎ام که المان‎های لازم برای دریافت یک حس مشترک از واژه و تصویر چه گونه می‎تواند باشد. تجربه‎ی فضای شعری و چیرگی بر واژه‎ها تنها چیزی‎ست که شاعر را از عکاس جدا می‎کند. و کسی که چنین چیرگی بر هر دو داشته باشد مازاد هنری دارد.

کم رونق بودن تجربه‎ی شعر- عکس در ایران سبب شده است انتشار چنین کتاب‎هایی با یک خطر مواجه شود. چنین تجربه‎هایی برای عکاس و شاعر دستاوردهای خیلی خوبی به دست خواهد داد. شاعری که تصاویر عکاسانه را در خود پرورش می‎دهد فضای تازه‎ای در واژه‎ها به وجود می‎آورد. و هم چنین، عکاسی که با واژه‎ها آشنایی می‎یابد سخن گفتن روی آثارش را ممکن می‎سازد. و این نیز سبب روشن شدن تصاویری می‎شود که پیش از این فقط با شاتر می‎توانست بازتاب یابد.

امروز اثری پیش روی ماست که می‎توان چند و چون آن را کاوید و البته نه به منظور کاستن از توان آن، بل که گشودن راهی برای انتشار چنین کارهایی. باید از چنین کارهایی استقبال کرد از چند جهت: نخست این که، انتشار کتاب خود به خود کاری فرهنگی‎ست و بر اوراق تاریخ خواهد ماند. دیگر این که، کاری‎ست در حوزه‎ی هنر که امروزه کم‎ترین انرژی در آن صرف می‎شود (به دلایل سیاسی کشورمان). تنها این دو دلیل کافی‎ست تا دست این دو عزیز را بالا برد و دست مریزاد گفت. بنابر این، دست بردن من بر چنین گران بهایی به معنی اختلال در کار هنری و فرهنگی نیست و گرچه بر چند مورد دست گذاشته باشم.

(کیفیت عکس‎ها مربوط می‎شود به اسکن من از کتاب)

***

اثر آندره کرتژ (استودیوی موندریان، پاریس، 1926) با شعر فاضل حسنو داغلارجا

ترکیب یافته است. در عکس آندره کلاه، گل خشک (یا مصنوع) و پله‎ی نرده دار دیده می‎شود با برخی عناصر دیگر. فضای ساده‎ای از زندگی ساکت یا شاید بتوان گفت «بی‎زندگی»: مثلا طبیعت بی‎جان. کلاهی که هم چنان آویزان است و گلی که منتظر نگاهی‎ست و اشیایی که ژرفای خوبی یافته‎اند. شعر گفتن برای چنین تصاویری هم خوانی خوبی خواهد داشت چرا که اصولا چیدمان اشیا در این عکس با چیدمان واژه‎ها در شعر یکی‎ست: گلی که در تاریکی به خوبی می‎درخشد و پله که در پرتو نور به چشم می‎خورد ناشی از وسواس عکاس است. شاعر نیز گاه با واژه‎های‎اش چنین وَر می‎رود: واژه‎ای را پاک می‎کند و مناسب‎ترین‎اش را می‎گنجاند و با آهنگی که بر ذهن خواننده بنیشند.

وقتی شاعری می‎میرد

اول از همه

خدا خبردار می‎شود

از نشانه‎های روی عکس نمونه‎ای را سراغ نداریم که بتوان پشتوانه‎ی شعر نامید. شاید کلاه حس یک شاعر را بیافریند. این گونه آثار انتزاعی فضای آزادتری برای هم سخن شدن بیننده را در خود دارد. اما به نظرم قوت شعر از عکس بیش‎تر است. واژه‎ی «خدا» و «مردن» ضربه‎ی سنگین شعر است که در تصویر دیده نمی‎شود. غیر از این که عنوان «استودیوی موندریان» مفهوم کسب و کار دارد. در این صورت، تصویر کرتژ بازتاب شعر داغلارجا خواهد بود: در عکس تصور می‎کنیم شاعری که از در به آهستگی بیرون می‎آمده و کلاه‎اش را برداشته و می‎رفت، دیگر برای همیشه ساکت شده است.

***

اثر مارگارت بورکه وایت (در زمان سیلِ لوئیزویل،1937) که شعر «آگدن نَش» را در خود دارد. عکسی که برای شرایط بد اقتصادی گرفته شده است: مردمانی خوشبخت و با چهره‎ای شاداب بالای کادر و مردان و زنانی در صف ارزاق عمومی در پایین. عکسی که زندگی پوستری را از واقعی متمایز می‎کند و بیننده را بر چهره‎ها و نگاه‎های مردم پایین دست میخ کوب می‎کند. اگر شاترهای عکاسانی چنین نباشد مردم در مانده بر زیر چرخ‎ها له خواهد شد. شعارهایی که روی پوستر دیده می‎شود حرف و سخن عکس را بیش از پیش روشن می‎کند: نگاه‎های شاداب و جذاب خیره به دور دست، و نگاه‎هایی پرسش‎گرانه و کنجکاو که به دوربین یا به ما دارند.

بیلبورد

در زیر این تخته سنگ

جان براون آرمیده است.

 

همو که بیلبوردها را دیده بود

و جاده را ندیده بود.

چیزی که از سخن شاعر درمی‎یابیم نزدیکی زیادی به عکس دارد. تصور کنیم راننده‎ای در خیره به بیلبوردی با شعارهای رنگارنگ نگاه‎اش به دوردست‎ها پرتاب می‎شود و نزدیک‎اش را نمی‎بیند که جاده می‎پیچد. ما تصویر بیلبورد را به راحتی از عکس مارگارت می‎رباییم و حس شعر را کامل می‎کنیم. در واقع، تصویر شعر از بیلبوردهای تبلیغاتی، به اندازه‎ی عکس مارگارت نیست. در این جا، مُردن براون با نگاه‎های شکننده‎ی عکس یکی نیست. ما از گره خوردن با نگاه‎ها نمی‎توانیم به راحتی خلاص شویم و حال آن که تخته سنگ یک یادبود و آرامش برای براون است. از این رو، می‎توان گفت انتخاب توکلی بهتر از فرزاد بوده است.

***

اثر لری سلطان (تصاویری از خانه، 1989) که با شعر چارلز بوکوفسکی همراه گشته است. مردی بی‎تفاوت از حضور زن‎اش (یا زنی) سرگرم تماشای تیم محبوب‎اش است. یک علامت پرسش در نگاه زن دیده می‎شود و پیوند سردی بین این دو حدس زده می‎شود.

گاو در کلاس آموزش هنر

هوای خوب

مثل

زن خوبه

 

همیشه پیش نمی‎آد

وقتی هم بیاد

برا همیشه

نمی‎مونه

 

مرد اما قرص‎تره:

اگه بَده

بختِ این که همون طور بمونه بیش‎تره

اگه هم خوبه

که خب خوب می‎مونه

 

ولی زن

عوض می‎شه

با

بچه

سن و سالی

رژیم غذایی

حرف

ماه

بود و نبود آفتاب

یا لحظه‎های خوش.

 

زن حیات‎اش به تیمار عاشقانه‎ی توئه

در حالی که مرد رو

اگه بهش نفرت بِدی

قوی‎تر می‎شه.

شعر در واقع توصیف بسیار عالی از عکس است. حتا توصیفاتی که در عکس نمی‎توان دید ولی به یمن واژه‎ها به تصویر افزوده می‎شود. اصولا هیچ کدام از عناصر ترکیب (شعر یا عکس) بنا نیست دیگری را پوشش دهد. هر کدام زندگی مستقل خود را دارد. آمدن شعر زیر عکس شاید برای یک عکاس به معنی تعبیر اثرش باشد و بر عکس، برای شاعری که عکسی اثرش را مزین کرده به منظور تصویر سازی قلمداد شود. اما در بهترین حالت، از برخورد این دو هنر چیزی آفریده می‎‎شود که فراتر از آن‎هاست. (رجوع کنید به افشین شاهرودی دهه‎ی شصت) کم‎ترین انتظار از ترکیب شعر- عکس این است که آسیبی به هم دیگر وارد نکند. در این صورت، یکی توصیف دیگری می‎شود.

در این جا، توصیف از آنِ شعر است چرا که، شعر در بهترین وضعیت خودش قرار دارد. یعنی که، موضوع هر دو یکی‎ست ولی شعر به مدد واژه‎های توصیفی‎اش به یاری عکس برمی‎خیزد. «عشق» و «نفرت» از واژه‎های روان شناسی‎ست که در تصویر دیده نمی‎شود ولی در تراوشات شاعر حضور دارد. این ترکیب به نظرم از نظر فضای موضوعی نزدیکی و هم نشینی خیلی خوبی دارند. ولی چنان که گفتم، این کم‎ترین توقعی‎ست که از شعر- عکس داریم.

***

اثر مایکل کنا (ایستگاه برانیک، پراگ، 1992) با شعر «بیسنته اوئی دوبرو» مزین شده است. چنان که از عنوان عکس پیداست، ایستگاه راه آهن پوشیده از اندکی مه و نور چراغ‎های بازتاب یافته روی خطوط است. برخی مواقع، شاید عکس به تنهایی جذابیت نداشته باشد ولی در کنار شعر جلوه‎ای ویژه به دست آورد و سرشار از یافته‎های ذهنی باشد.

ساعات

شهری کوچک

قطاری ایستاده بر دشت

و ستارگانِ خفته

در چاله‎های آب

 

آب می‎لرزد

و پرده‎ها می‎جنبند

شب در آویخته در بیشه

و نمِ بارانی تپنده

از مناره‎ی گُل پوش کلیسا

ستارگان را به خوناب می‎کشد

 

هر از گاهی

ساعات سعد

بر زندگی می‎چکد.

تنها وجه مشترک بین شعر و عکس واژه‎ی «قطار» است. غیر از این، چیزی از تصاویر تولید شده‎ی شعر در عکس دیده نمی‎شود. شاید همین واژه بهانه‎ی انتخاب فرزاد برای عکس بوده است (شاید اگر قطار در شعر نبود انگیزه‎ای هم برای انتخاب‎اش نبود). البته بنا نیست واژه‎ی به کار رفته در شعر در عکس هم دیده شود. اما باید یک وجه مشترکی از نظر موضوعی داشته باشند. در صورتی که وجه مشترکی وجود نداشته باشد، مصداق‎های گوناگونی به دست خواهند داد که نتیجه‎ی خوبی برای هنر ندارد.

در شعر ترکیبات «مناره‎ی کلیسا» و «ستارگان خوناب» هیچ مصداقی در عکس نمی‎یابند. و حتا به نظرم کمکی هم در تولید تصویر نمی‎کند. چنان که در بالا آوردم، الف) بهترین وضعیت ترکیب شعر- عکس به دست دادن تجربه‎ی نو است، ب) کم‎ترین انتظار، که آسیبی بر هم وارد نکنند و بالاخره پ) هیچ کمکی به هم نکنند: از نظر موضوعی گره‎ای بین‎شان وجود ندارد اگرچه واژه‎ای مشترک دیده شود. در این ترکیب به نظرم، ما در بند پ هستیم. حس عکس و حس شعر به تنهایی خوب‎اند اما برآیندی از این‎ها دیده نمی‎شود. فضای عکس ساده‎تر از شعر است و المان‎های شعر جایی برای خود نمی‎ِیابند.

کوچه باغ های اسکو

کوچه باغ‎های اسکو (25 کیلومتری جنوب تبریز) هنوز نفس می‎کشند. دره‎ی سرسبز اسکو پوشیده از درختان گردوست که مردمان‎اش از طریق همین کوچه‎ها به هم پیوند می‎یابند. هنوز صدای گام زدن باغبان روی برگ‎های زرد شنیده می‎شود. و هر از گاهی برگ‎های زرد به دست باغبان‎اش تلنبار شده و دود حاصل‎اش با سنگینی هوای سرد پاییزی فراز درختان را می‎پوشاند. و شاخه‎هایی که از دیوارهای کاه گلی به بیرون سرک می‎کشند و استخرهایی که جا به جا آن‎ها را آبیاری می‎کنند.


و برداشت زعفران علی حقدوست

افسانه‎ی مولانا و پرفسور

آقای مولانا که با پرفسور مشهور شده است، تحصیل کرده‎ی غرب است: «اگر کسی به من بگوید که کدام استاد در غرب زندگی شما را عوض کرد، نمی‎توانم نام استاد خاصی را ببرم ولی می‎توانم بگویم که پدر بزرگ‎ام زندگی مرا عوض کرد.» (هفته نامه ی آذرپیام) خب آقای پرفسور! چه نتیجه‎ای می‎توان از این پند و اندرز شما گرفت؟ فرزندان شما در تبریز که مدیون‎اش هستید، می‎خواهند در مورد لقب شما چیزی بشنوند: «در تهران هر کس می‎خواهد فارسی صحبت کند نصف‎اش فارسی‎ست و بقیه‎اش هم تشکیل شده از انگلیسی شکسته بسته که معنی‎اش هم برای کسی روشن نیست.» من هنوز نتوانسته‎ام توجیه مناسبی برای لقب سراپا انگلیسی‎تان دست و پا کنم.

بگذارید من از خودم مایه بگذارم. حدس‎هایی می‎زنم که امیدوارم کذب‎اش ثابت شود. او می‎خواهد بنیادی به نام «فرهنگ» در تبریز بزند. او امیدوار است که به یمن لقب غربی‎اش و این که زبان ترکی اصیل است و شهرت اش را به مولوی می چسباند، هوادارانی برای بنیادش دست و پا کند. در شرایطی که «ماها از بیت المال همین مردم استفاده کرده»ایم، من هم سوگند می‎خورم مدرکی بگیرم و سپس همه چیز غرب را زیر سؤال ببرم و به جد و آباام رو کنم. پدر بزرگ من هم گفته بود، اگر زن و دخترت را درون یک جعبه‎ی کاملا پوشیده به زیارت مشهد ببری، صواب‎اش با گناه‎اش یکی‎ست. در این بنیاد پدر دلسوزی داریم که پنجاه سال زندگی‎اش را به حراج گذاشته است.

سرتاپای مصاحبه‎ی رشیدی (سردبیر آذرپیام) چیزی بود به نام افسانه‎ی مولانا. مولانا چیزهایی سر هم می‎کند که یک دهاتی پرت هم با آن بیگانه است. عوام فریبی در سخنان او موج می‎زند. «من مدیون تبریز هستم. من در غرب تکنیک یاد گرفته‎ام. پدر من زندگی‎ام را تغییر داد.» پیدا کنید سیب زمینی فروش را! او فکر می‎کند بنیادش با گوسفندانی پر خواهد شد که چیزی از تبریز و تهران و غرب نمی‎دانند و او هم چون پدری دلسوز و دانا همه چیز یادشان خواهد داد: «ببینید! روزگاری بود که نه تلویزیون بود و نه آن چنان که باید رادیو عمومیت داشت. آن موقع اندیشمندان برای انتقال پیام چه می‎کردند؟ آن‎ها که روحانی بودند می‎توانستند با حضور در مساجد و تکایا با مردم سخن بگویند.» و گویا او قرار است فلسفه‎ی رسانه را برای این رشیدی درمانده روشن کند. در حالی که مدرک ایشان دکترای ارتباطات است برای سردبیر هفته نامه اندرز می دهد که بهترین رسانه نماز جمعه است. تعریف او از رسانه تعریفی حکومتی و آنارشیستی‎ست: رسانه‎ای که مردم را به خوش چریدن و آرام گرفتن فرا می‎خواند. رسانه ارتباطی همگانی‎ست نه ارتباط بالا دست با گله: این ارتباطی‎ست ملوکانه که روشی قومی و قبیله‎ای شمرده می‎شود. و من می‎گویم آقای رشیدی! تو هم مثل من گول دو لقب او را خوردی: پرفسور و مولانا.

او 50 سال تمام در آمریکا سپری کرده است و امروزه برگشته تا بگوید پدرتان حقیقت تام است. زمانی که او پژوهش می‎کرد و در اختیار آمریکاییان قرار می‎داد مردم ما حماسه‎ی جنگ داشتند و از رسانه‎ها هم هیچ نمی‎دانستند. 50 سال یاد گرفت که بگوید همه‎شان پوچ است! و اینک می‎داند که زبان ترکی بدون آلایش است و می‎داند که تلفن همراه هم درآمد را کم می‎کند و هم سواد را. می‎داند که در غرب خبری نیست و من آزمودم علم دور اندیش را و نروید به آن‎جاها.

و در این مورد بخوانید از http://hanooz.persianblog.ir/post/72/

 

در باب نشانه...

عین القضات همدانی:

جوانمردا! این شعرها را چون آینه دان. آخر دانی که آیینه را صورتی نیست در خود، اما هر که درو نگه کند، صورتِ خود تواند دید. هم چنین می‎دان که شعر را در خود هیچ معنی نیست؛ اما هر کسی ازو تواند دیدن که نقدِ روزگارِ او بوَد و کمال کار اوست.

پیش از این گفتیم که نشانه از ابزارهای معنا و مفهوم است. و این که عکاس در پی نشانه عکس نمی‎گیرد. وقتی از ویزور دوربین‎اش نگاه می‎کند، پیرامون کادرش را می‎سنجد و نکاتی را در کادرش می‎گنجاند که روی سخن‎اش را باز کند. نشانه شناسی نیز از الزامات تعبیر هنری‎ست. چیدمان نشانه‎ها در تصویر خود به خود هیچ حسنی محسوب نمی‎شود. اما چیدمان نشانه‎های تصویری سبب اعتلای گفتار عکاس می‎شود. منطقی یا قاعده‎ای که عکاس به کار می‎گیرد برای چیدمان نشانه‎ها سبب جاودان شدن اثرش می‎شود. در این صورت، کادری چفت و بست شده ارایه می‎شود که هیچ عنصر مازاد در آن دیده نمی‎شود. و این سبب ماندگاری آن است.

اما اهمیت این نشان‎ها در رساندن مفهوم یا موضوع است. اما اگر از عناصر تصویر چیزی تولید نشود (معنا) نمی‎توان گفت بی‎معناست، ولی سخن گفتن روی آن برای همه کس امکان پذیر نخواهد بود. بل که هر کسی از ظن خود یارش خواهد شد. آرایش مهره‎های شطرنج برای یک حرفه‎ای از این جهت خوشایند و حتا زیباست که نتیجه‎ی کار هیجان آفرین است: یعنی این که نتیجه‎ی کار را یک حرفه‎ای می‎خواند و از حرکت بعدی او سردر می‎آورد. مثالی از فیه ما فیه مولوی روی سخن‎ام را روشن خواهد کرد:

پادشاهی پسری را به رمل آموختن داد. بسیار سعی کرد تا نیکو بدانست. پس پادشاه روزی انگشتری در دست گرفت و گفت: ای پسر! بگو تا چه دارم در دست؟ گفت: گرد است و کانی‎ست و سوراخی در میان دارد. گفت: نشانه‎ها راست دادی. اکنون حکم کن که چنین چیز چه باشد؟ بعد از فکر بسیار گفت که آسیا سنگی باشد! گفت: آخر چندین نشانه‎های دقیق دادی از قوت تحصیل و دانش، این قدر عقل نداشتی که آسیا در مشت نگنجد و در دست نتوان گرفت؟

بدین جهت، نشانه شناسی مبحثی‎ست که برای روشن شدن موضوع به میان می‎آید. نه عکاس درصدد نشانه کادر می‎بندد و نه منتقد در گیر و دار نشانه‎ها موضوع را از دست می‎دهد.

اما سود این «نشانه» چیست؟ زیبایی اثر در چیدمان عناصرش نهفته است. این زیبایی جلوه‎ی اثر را رونق می‎بخشد و از میان آن همه آثار هنری به چشم می‎زند. چنان که گفته شده است، این عناصر می‎تواند رنگ، نقاط، خطوط و لایه‎ها و غیره باشد. همه‎ی فنونی که برای عکاسی یاد می‎گیرم برای جلوه بخشیدن به اثر است و گرنه به تنهایی صورتی در خود ندارد. همان که سیاهه‎هایی هم چون نت و واژه‎ها برای بیان مقاصد هنری ما به کار می‎آید: در این شعر مولوی که:

نوعرسان چمن، چون وَرد و ريحان و سمن

بنواخته در تن ت تن يرلي يلي، يرلي يلي

تن تن تنن تن تن تنن، مي‎گوي چون مرغ چمن

يا چون اويس اندرقرن، يرلي يلي، يرلي يلي

این واژه‎های بی‎معنا چیزی از مفهوم هنری در خود ندارد غیر از این که، هماهنگی (ریتم) ذهن و حواس شاعر را با طبیعت نشان دهد. یک عکاس، در بازی فوتبال چشم و حواس خود را در حرکت‎های سریع بازی‎گران به کار می‎گیرد و از هیجان تماشاگران که نصفِ جورِ بازی کنان را می‎کشند غافل می‎ماند. یکی از عکاسان به نام می‎گوید، در گیرودار جنگ کودکی نظرم را جلب کرد و بی‎اختیار کار عکاسی‎ام را تعطیل کردم تا به یاری او بشتابم. این گرچه به تعطیلی کار او انجامیده است، دایره‎ای از مفاهیم حسی در ذهن او تشکیل می‎شود که کادرهای بعدی او را متأثر خواهد کرد. این گونه است که نشانه‎ها هم چون جویباری در آثار او گرد می‎آید و روند آفرینش هنری‎اش را می‎سازد.

علاوه بر این، در داوری و نقد آثار عکاسی نشانه ماهیت اثر را روشن می‎کند. بررسی روی آثار عکاسی بدون توجه به نشانه به جایی بند نخواهد بود؛ هیچ تفاهمی روی موضوع به وجود نخواهد آمد. چنان که پیش از این نیز گفته شده است، تعیین سبک عکاس و رده‎ی مکاتب هنری بنا بر استفاده‎ی نمادهاست. تأکید و تمرکز یک عکاس روی نمادهای ویژه آثار او را بر سبکی می‎نشاند که بر اوراق تاریخ می‎ماند.

تراختور و مس کرمان

بازی تراختور و مس کرمان در ورزش گاه سهند در ساعات 2 بعد از ظهر آغاز شد. باران هم نتوانست از هواداران تراختور بکاهد. نتیجه ی بازی یک بر هیچ به سود تراختور شد.

دروازه بان مس کرمان آسیب دیده و از میدان خارج شد

پنالتی که وارد دروازه ی مس شد

دروازه بان ما چند مهار مهم انجام داد

بالاخره داور هم از خیسی زمین بی بهره نماند و کله معلق شد

تراختور در آزادی

بیش از 20 هزار نفر از هواداران تراختور به همراه چند تیم تلویزیونی و خبرنگاری در ورزشگاه آزادی حضور یافتند. هواداران تراختور خیلی پیش تر از تماشاگران پرسپولیس در میدان حاضر شدند و ابهت و شور خود را با شعارهای خود به نمایش گذاشتند. همه ی خبرنگاران و عکاسان برای نخستین بار شاهد چنین حجمی از تماشاگران تیم رقیب بودند. یکی از عکاسان گفت با چنین شوری و تعداد زیاد، تراختور باید در جام جهانی حضور یابد. این شور هم چنان طنین انداز آزادی بود تا زمانی که گل نخستین بر دروازه ی ما نشست. تا این زمان هجوم بازی کنان تراختور نفس رقیب را بریده بود. اما تماشاگران باز از طنین صدای خود دست برنداشتند و هم چنان تعجب همه را برانگیخت اند. پارچه های تراختور هم که همه جا را پر کرده بود به دستور نیروی انتظامی برچیده شدند.

کریم باقری به خاطر تیم محبوب اش از بازی در پرسپولیس انصراف داد و به تشویق هواداران تراختوری اش پاسخ گفت.

تفاوت دروازه بان ها

پایان بازی

تراختور همه جا حضور دارد!

تیم خبرنگاران و فیلم برداران تلویزیونی تراختور

هوادارن تراختور

پس از حضور تیم تراکتورسازی تبریز در لیگ برتر کشور، امیدی دیگر بر دل هواداران تراختور نشست. اما این هواداری بیش از یک تشویق ساده‎ است. بر اساس آمار گرد آمده بیش‎ترین هوادری فوتبال در کشور ما تراکتور سازی‎ست. چرا؟ بر اساس جمعیت باید تیم‎های مرکز بیش‎ترین آمار را داشتند. شعارهایی که روی پارچه‎ها و سر زبان‎ها وجود دارد چیزی بیش از هواداری صرف است. حتا علاقه‎ی این هواداران به فرهنگ خود بیش از جریان‎های سیاسی اخیر است. به نظر می‎رسد همه‎ی مسؤولان استان پشتیبان چنین شور مردمی‎اند. حاضر شدن به یکباره‎ی استادیوم ورزشی یادگار امام پس از سال‎ها لج بازی با هواداران کنار رفته است. همواره برخورد خشنی با این همایش‎ها می‎شد.

حضور فشرده و انبوه چنین تماشاگران سراپا شوق و هم صدا خطر بزرگی‎ست که در هر حال پذیرفته شده است. پذیرفتن خطر، گاه از کنار گذاشتن‎اش کم‎تر خطرناک است. چنان که پیش از این بوده است. جوانانی که روز شماری می‎کنند تا برای یک ساعت و نیم با هم صدای «یاشاسین آذربایجان- یاشاسین تراختور» سر بدهند، بهانه‎های خود را به خوبی یافته‎اند. منطق دو دو تای ما چنین چیزی را قبول نمی‎کند. اما موج هیجان تماشاگران سرشار از همین بی‎منطقی‎هاست. شاید منطق ما کاستی‎های جبران ناپذیری دارد که نتوانسته‎ایم محفلی برای بهانه‎های تخلیه‎ی روانی ایجاد کنیم. خودجوش بودن این هواداری نشان دهنده‎ی این است که همواره از مردم‎مان عقب‎تریم.

پذیرفتن مسؤولیت هیجان‎های جوانان برای مدیران ما گران تمام می‎شود. هیچ مدیری چنین ریسکی را نمی‎کند. سازمان دهی این جمعیت انبوه که از سخنان مدیر عامل باشگاه (شفق) هم روشن است، پذیرفتن این خطر است. فرار کردن از آن دردی را دوا نمی‎کند. این جمعیت به استادیوم سرازیر می‎شود ولی گالری‎های هنری و محافل فرهنگی ما از بی صدایی خفه می‎شود. چرا؟ مدیران فرهنگی عادت کرده‎اند همه چیز را با چرتکه بسنجند. اگر لباس فلان پوشیدی حق حضور در محافل رسمی را نداری. اگر سر جلسه تصویری نقد کردی که مشکل داشت محروم می‎شوی. خلاصه اگر سر به زیر نبودی به درد نمی‎خوری.

پس از سی سال تجربه کردیم که جشن گرفتن و شادابی سبب گشایش روان مردم است. چند سال هم باید تحمل کرد تا این جشن‎ها درون سبد برنامه‎ریزی‎مان قرار بگیرد. یک نگاهی به این جوانان بکنیم. اینان فرزندان من و همه‎ی مسؤولان شهراند. با فراموش کردن‎شان بارمان سبک نمی‎شود. باید برخی هیجان‎ها را پذیرفت تا سازمان دهی شود. با کتمان کردن و پوشیده گذاشتن اصل قضیه فقط کلاه‎ها را سر هم جابه جا می‎کنیم. برای دشمن خود نیز باید شناختی بالاتر به دست آورد و برنامه چید.


کسی تا حال تحلیلی نکرده که چرا این همه جمعیت برای فوتبال تراختور گرد می‎آید ولی نه برای تیم‎های دیگر و نه برای امور فرهنگی‎مان. سال پیش با جشن‎های تابستانی مردم در گوشه و کنار شهرمان گرد می‎آمدند و در برنامه‎های فرهنگی مشارکت می‎کردند. خاموش شدن آن نشان دهنده‎ی این است که هنوز وقت این گونه تحلیل‎ها و برنامه‎ریزی‎ها نرسیده است. هنوز باید پشت هیجان‎های مردم سنگر بگیریم و نیروهای خود را برای خاموش کردن‎شان آرایش دهیم. باید سال پیش را فراموش کنیم تا مشکلات آن گریبان‎گیرمان نشود. باید به جوانان هم چون مشکل آفرینان نگریست. باید گفت وضعیت نابسامان اقتصادی از بیکاری جوانان است و هنجارهای اجتماعی غیر قابل پیش بینی از اغفال آنان است و... باید گفت چه می‎شد اصلا جامعه‎ی ما جوان نداشت.


این مردم متراکم در استادیوم هم چون یک ماده‎ی منفجره‎ی قوی‎ست. این مواد منفجره می‎تواند چون جویباری در تولید اقتصادی و فرهنگی به کار رود. ما با آرایش ابزارهای ناتوان خود فقط درصدد کنترل‎ایم. چیزی از هماهنگی و به کارگیری در قاموس شناخت ما وجود ندارد. سلیقه‎های جورباجوری که به خاطر هم صدایی «یاشاسین آذربایجان- یاشاسین تراختور» در یک جا گرد می‎آیند، آیا با برنامه ریزی‎های ما بوده است؟

آتش نشانان کشور

هفتمین المپیاد عملیاتی- ورزشی آتش نشانان کشور اواخر مهر ماه در تبریز برگزار شد. این مسابقه با حضور 56 گروه ورزشی از آتش نشانان سرتاسر کشور از سال پیش آغاز شد و در تبریز مرحله ی نهایی آن گذشت. با سپاس از  آقای خوش نیت (روابط عمومی آتش نشانی) که امکانات عکاسی ما را فراهم آورد.


مرد میراثی چه داند قدر مال

مدت پنج سال است که در آپارتمان‎ام باغچه‎ای تهیه کرده‎ام و تجربه‎ی درخت و گل کاری دارم. تابستان‎هایی که آفتاب پدر گل‎ها را درمی‎آورد و کودکانی که با آرزوی داشتن یک گل تر و تازه وسوسه‎ی کندن آن را دارند. درختی که سه سال‎اش است و کم‎کم به شاخ و برگ حسابی افتاده از بیخ کنده می‎شود و همه چیزش را از دست می‎دهد. تانکر آبیاری شهرداری که لطف کرده و سری به فضای سبز محوطه زده است، خاک ریشه‎ی درختان را شسته و روی گل‎ها تلنبار می‎کند. محل رشد گل‎ها جای آشغال‎های مردم را می‎گیرد. در این سال‎ها تقریبا از هر پنج درخت کاشته شده یکی بار آمده است.

در این پنج سال، تخم گل‎های گوناگونی را در خاک نارس محوطه تجربه کرده‎ام و اینک خودم تولید کننده‎ی تخم گل شده‎ام. نگه‎داری درخت و گل تجربه‎ی گران‎بهایی برایم فراهم آورده و بهانه‎ای شد تا روی این پرورش یا نگه‎داری چیزی بنویسم. من از یک سو در فکر رشد سریع و مناسب آن‎ها بودم و از سوی دیگر از کنده شدن‎شان غمگین می‎شدم. نمی‎توانستم کودکانی را که در هوس کندن یک گل به سر می‎برند سرزنش کنم. هر دو گل جامعه‎ی خود هستند.

پس از انتخابات خرداد با دلی گرفته رفتم سراغ گل‎ها و درختان. دو سه روزی بود که سرگرم جریان انتخابات از رسیدگی به آن‎ها باز مانده بودم: خشک و بی‎حال افتاده بودند. کسی از همسایگان به دادشان نرسیده بود. بغض گلویم را می‎فشرد. به خودم و به مردمی که با شور تمام برای انتخابات لحظه شماری می‎کردند و اینک افسرده و بی‎حال افتاده بودند، می‎اندیشیدم. و پس از آن بگیر و ببندها که نفس مردم را بریده بود. با خود گفتم، کسی که رنج نگه‎داری یا مراقبت از چیزی را به عهده گرفته چه گونه می‎تواند چنین راحت همه‎شان را از دست بدهد؟ شاید هرگز چنین رنجی نکشیده‎اند. شاید اهمیتی برای‎شان نداشته که آفتاب خشک سالی روان مردم را بخورد و یکی یکی ترک دیار کنند و یا در گوشه‎ی تنهایی خود گل‎های امیدشان را پر‎پر کنند. یک مرور روی اوراق تاریخ نشان می‎دهد که در صد سال اخیر چند بار مردم مزه‎ی «رشد و بالندگی» را به گور برده‎اند. جوان‎ها در اندیشه‎ی یک انقلاب فراگیر که همه به اندازه‎ی هم سهیم باشند در تب هیجانات سیاسی سوخته‎اند و پیر که شده‎اند به تکرار تجربه‎های تلخ خود بسنده کرده‎اند: همه چیز همین جور است و چیزی روی نخواهد داد...

کسی که تجربه‎ای از رشد و پرورش چیزی را عهده‎دار شده است نمی‎تواند به راحتی دست به خشونت بزند. افسردگی مردمان‎اش برای او درد بزرگی‎ست چه رسد به این که به بدترین شیوه‎ی انتقام از مردم دچار شود.

و یک چیز دیگر:

گل‎ها و درختانی که در فضای عمومی رشد می‎یابند در جریان حوادث قرار دارند و با همین شرایط بزرگ می‎شوند. چنین مردمانی تصوری از وضعیت ایده‎آل و مطلوب ندارند. تب هیجان‎ها و خشونت‎ها بالاست. گل‎های خانگی و یا باغچه‎های حیاط خانه از آفت‎ها و خشونت‎ها به دوراند: در حالتی کاملا مساعد رشد می‎یابند. در عوض، هیچ چشمی و هیچ احساسی از دیدن‎شان انباشته نمی‎شود. بهره‎ای به غیر از افراد خانه نمی‎دهد. این آسودگی در پرورش‎خانگی و انحصاری افق تجربه‎ی ما را کوتاه می‎کند. به تصویری آرمانی از زندگی روزمره قناعت می‎کند و در برابر رنج‎ها و ناملایمات چه بسا خشن شود.

کسانی که رنج کار خود را نچشیده‎اند و به تولیدی در جامعه یاری نرسانده‎اند به خشونت نزدیک‎ترند: در ساختن یک فضای آرمانی گاه به خشونت نزدیک می‎شوند. انرژی و عصبیت اعضای جامعه‎شان را نمی‎شناسند و به تصویری کلی از آن چه خود دارند قناعت می‎کنند.

کسانی که مفت و بی‎هزینه پست و مدیریتی به دست می‎آورند بی آن که مقام آن را بدانند، در پی هوس‎های خود برنامه‎ریزی می‎کنند. چرا که هیچ تجربه‎ای از مردم داری و نزدیک شدن به مردم‎اش را ندارد و چه بسا مردمی خشن. ما همه در این فضای پر هیجان نفس می‎کشیم و بزرگ شده‎ی همین خشونت‎های گاه گدار هستیم و طرفه‎ای هم از خشونت را با خود داریم. ما گلی هستیم که در پی هوس‎های یک کس کنده شده و یا خشک می‎شویم و در آفتاب سوزان گاه با شلاق سراغ ما را می‎گیرند. من گاه گل می‎شوم و گاه مدیری خشن. هر دو را یک جا در خود دارم.

باخت خانگی تراکتور

تراکتور پس از ورودش به لیگ برتر کشور نخستین شکست خانگی اش را تجربه کرد. بازی تراکتور در لیگ برتر سبب شده تماشاگران با شوق هواداری از تیم محبوب خود مثل یک باروت منفجر شونده در استادیوم حاضر شوند. دست اندارکارانی که کوشیدند تا تراکتور به این جا برسد قطعا می دانند که سیل تماشاگران مشکلات خودش را هم دارد. جمع شدن این همه مردم در یک نقطه یک مدیریت قوی می طلبد. و کسانی که از خطر چنین همایش هایی حاضر به ریسک نبودند و سبب حذف تراکتور شده بودند در اوراق تاریخ به ضعیف ترین مدیر نام آور خواهند شد. شادی ها به بهانه ی هواداری از تراکتور یک الگوی شایسته برای مدیران ماست که از خطر جمع شدن آنان نهراسیده و تعطیلی ورزش و هنر را سبب نشوند.

ظریفی گفت: روزی چوپانی را ده گوسفند دادند تا چراگاه ببرد. شب یکی از آن ها را کشت و خورد. کدخدا گفت پسرک این که نه تاست! گفت بله! گفت من ده تا داده بودم. گفت بله! باز کدخدا گفت الان نه تاست! چوپان گفت بله! کدخدا که حوصله اش سر می رفت هر گوسفندی را یک نفر داد و خطاب به چوپان گفت پس مال این یک نفر کو؟ گفت می خواست زرنگ باشد و زودتر از بقیه به دست آورد!

این فوتبال هم یک توپ دارند و چند نفر بازی کن. هر کی زرنگ باشد به دست اش می آورد! اما این الروم هم زرنگ تر از بقیه نیست که نصیبی از توپ ببرد. شاید او اسم تراختور را چندان معنا نکرده!


سرانجام الگوی مشهد در تبریز

توفیقی شد و با شهردار، معاونت اجتماعی و مدیر عامل سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز به بهانه‎ی برپایی نمایش‎گاه آثار فیروزه در مشهد همراه شدم. در دیدارهای گوناگونی با مقامات مسؤول شهرداری مشهد چیزی را حس کردم که با نام الگوی مشهد یاد می کنم. شاید در دیگر استان‎ها هم چنین باشد. اصولا همکاری نزدیک با هنرمند کار سخت و زیان‎آور قلمداد می‎شود. تحمل هنرمند برای هر مدیری امکان پذیر نیست. اخلاق و رفتار او در جریان‎های اداری کلافه کننده است. هیچ تنبیهی برای او کارساز نیست. هنرمندان نه از بخش‎نامه‎های اداری چندان خوشایندی دارند و نه حقوقی می‎گیرند که محل تنبیه آنان باشد. فقط و فقط با منطق و اخلاق هنری می‎توان با آنان کنار آمد. از این رو، مدیران فرهنگی ترفندهای زیادی برای برخورد نزدیک با هنرمندان به کار می‎برند که غالبا موفقیتی نداشته است. پس زدن هنرمند به این شیوه سبب بی‎رونقی کار مدیریتی می‎شود. بدین ترتیب، یک مدیر می‎ماند و چندین کارمند و اتاق‎های خالی که قرار است برای راه انداختن تولیدات هنری برنامه‎ریزی و اجرا کنند.

در مشهد یک راه حل ظاهرا موفق در بدنه‎ی شهرداری کشف شده بود که در کارهای هنری و فرهنگی اعمال می‎شد. عوض این که چندین هنرمند گرد مدیران جمع شوند، یکی-  دو نفر که از هر بابت مورد تأیید است به صورت انحصاری بغل دست خود قرار می‎دهند و در جریان همه‎ی برنامه‎های هنری قرار می‎گیرند. و این دو سه نفر هم که نفوذی در گروه‎های هنری دارند آنان را خوراک می‎دهند. از این رو، هیچ گروهی از سوی شهرداری رسمیت ندارند که مورد بازخواست یا شکایت یا احیانا نقد قرار گیرند. انجمن هنر عکاسی هم که غیر از تبریز و تهران در هیچ استان دیگر وجود ندارد. در همه‎ی استان‎ها عکاسان زیر نظر انجمن سینمای جوان کار می‎کنند؛ و این انجمن هم که نام «سینما» را روی خود دارد و در مواقع دفاعیه پاکیزه می‎ماند. عکاسان در پی اسپانسرهای خود غیر از ارگان های دولتی امیدی نمی یابند و مدیران فرهنگی هم ادعا می کنند کافی ست با حمایت از یکی از عکاسان  بقیه جلوی در صف بکشند. این است که دولت نه به بخش خصوصی اجازه ی فعالیت می دهد و نه خود جربزه ی چنین کاری دارد: مثل دو تخم مرغ گره خورده انحصار تولید آثار هنری در دست دولت باقی می ماند.

تبریز که هم انجمن هنر عکاسی دارد و هم گروه‎های رسمی دیگر، شرایط خیلی بدی را تجربه می‎کند. جایگاهی که به هنرمندان اختصاص یافته، بدانان رسمیت بخشیده است. آسیبی که مدیران فرهنگی از این بابت می‎بینند در سخنرانی‎ها و رفتارهاشان مشهود است. و حمایت پنهانی آنان از عده‎ی کمی از عکاسان مورد تأیید خود، دردی را دوا نمی‎کند و درگیری آنان را بیش‎تر و سیل انتقادات را هم افزایش می‎دهد. کاشف ما از الگوی مشهد بنایی را ریخت که سبب تعطیلی خانه‎ی عکاسان تبریز و فرو پاشیدن جشنواره‎ی فیروزه گردید. او به تنهایی خواست چنین الگویی را به نام خود بزند و تجربه‎اش را رایگان در اختیار دیگران قرار ندهد. این موفقیت قرار بود او را بر اوج مدیران قرار دهد که نداد. اما، فرق مدیر و هنرمند در این است که هنرمند تمام حواس اش شش دانگ جمع کارهای خود است. هر چیزی را فورا تشخیص می‎دهد چون منتظر حقوق سر ماه نیست. چون منتظر فرصت برای رقابت با همکارش نیست. او شب و روزش را با ایده‎های خود سر می‎کند. و تا مدیر بخواهد بخش نامه اش را ابلاغ کند، دست اش رو شده است.

عکاسان و هنرمندان زیادی در مشهد فعالیت می‎کنند که کم از ما نیستند. مشکلات آنان هم از بابت بی‎تفاوتی‎ مدیران فرهنگی‎شان به گلایه‎های همیشگی بدل شده است. راه حلی که کاشف الگوی مشهد برای تبریز تجویز می‎کرد حتا در مشهد هم موفق نبوده است چه رسد به این که، در تبریز که گروه‎های رسمی زیادی ایجاد شده است و این حق بدانان داده شده است که در جریان انتخاب مدیران و کارهای هنری تصمیم گیرنده باشند. بریدن چنین حقی برای مدیر بی‎تجربه گران تمام می‎شود. این بی‎تجربگی چه بسا سبب استعفای او شود و برای همیشه کنار رفته و در کنج کتاب‎خانه‎ها پژوهش دانشگاهی انجام دهد.

ما از این وضعیت هم راضی نیستیم که مدیر دم به دم عوض شود. چرا که در خشک سالی عجیبی به سر می بریم. مردان هنر به خاموشی گراییده اند و بی هنران زور آزمایی می کنند. مدیری بدتر از قبلی پیدا می شود و دندان ما را خرد می کند.


پاسخ آقای نوین (شهردار تبریز) در وبلاگ شخصی:

آقای خلیل غلامی:
با شما موافقم كمكم كنید تا بدهی خود را ادا كنم و اقدامات (موزه شهر، تشكیل معاونت فرهنگی، توسعه خانه های فرهنگ، جشنواره های مختلف شعر و عكس تابستانی، خرید خانه های تاریخی شهر و بزرگداشت های مفاخر كشور و آذربایجان و تبریز و نامگذاری پاركهای شمش، صائب و ... آغازی برای همین منظور است. ایده پردازی در خصوص مسائل فرهنگی با شما و اجرا با ما. متشكرم

و به علی حقدوست:

آقا حامد:
به مدیر عامل جدید سازمان فرهنگی (آقای نجفی) ابلاغ كرده ام انشاالله با كمك شما بهتر از گذشته خواهد بود.

http://alirezanovin.ir/post/63


نوشته ی پریسا رحیمی در وبلاگ شخصی:

http://parisarahimi.blogfa.com/post-14.aspx

 

ائینالی داغچیلاری (کوه نوردان اینالی)

صبح روز جمعه به بهانه ی گزارش تصویری از همایش کوه نوردی به مناسبت هفته ی دفاع مقدس، همراه جوانان و خانواده ها شدیم که هر جمعه را سری به ائینالی می زنند. هیچ باورم نمی شد که کوه مسی ما هم روزی انباشته از درختان گوناگون شود. این تلاش دست اندرکاران ستودنی ست.








از مادرجان خواستیم که رخ بگشاید تا الگوی تلاش و امید باشد.

بازی تراختور و فولاد خوزستان

دیدار تیم های فوتبال تراکتورسازی تبریز و فولاد خوزستان با برتری یک بر صفر سرخپوشان تبریزی به اتمام رسید.








دیگر گزارش تصویری من در خبرگزاری مهر

گزارش تصویری علی حقدوست در فارس



برگزاری چهارمین نمایشگاه گروهی عکس خانه



برگزاری چهارمین نمایشگاه گروهی عکس خانه عکاسان با عنوان : بــــــوی مهــــــربانی

و

برگزاری ورک شاپ ویژه عکاسی با حضور کیارنگ علائی در سبزوار



دردسرهای عکاسی در کشور ما

در گورستان وادی رحمت عکس می‎گرفتم که جوانی بازویم را گرفت و گفت حق نداری. گفتم من خبرنگارم و کارت هم نشان دادم. و گفت آقای جلالی گفته کسی حق نداره عکاسی بکنه. مگر این که مجوز ما را داشته باشد.

دسته‎های عزاداری هیچ کارتی را قبول ندارند.

عکاسی از درون مصلا با هیچ کارتی امکان پذیر نیست.

برای گزارش تصویری از فوتبال، کارت خبرنگاری به درد نمی‎خورد باید کارت آی دی هم بگیری و کاور بپوشی.

در خیابان یک پلیس مانع عکاسی ما می‎شود. کارت خبرنگاری و کارت انجمن مطبوعاتی هم به درد نمی‎خورد.

لباس شخصی اصلا کارت نمی خواهد ولی یک تعداد عکس‎هایت را پاک می‎کند.

در کنار دریاچه‎ی خشکیده‎ی اورمیه مردی به زور از ما کارت می‎خواهد. او با زیرکی تمام جوری پلیس را خبردار کرد که انگار دزد گرفته است.

درون بازار سرپوشیده‎ی تبریز مردی تهدید می‎کند که اگر باز هم عکس بگیری به پلیس خبر خواهد داد.

در جشنواره‎ی فیروزه برای چند عکاس مهمان مشکلی پیش آمده بود که من به عنوان دبیر اجرایی رفتم کلانتری و کارت شناسایی جشنواره با امضای سرهنگ فرامرزی (معاونت اجتماعی نیروی انتظامی) نیز هیچ اعتباری کسب نکرد و کم مانده بود که خود مرا بازداشت کنند.

در روستای لیقوان یک قاطرچی کم مانده بود ما را زیر لگد بگیرد که حق ندارید عکس بگیرید.

در یکی از مجتمع‎های مسکونی هیأت مدیره فقط مجوز خودش را قبول داشت.

با وجود مجوز از روابط عمومی راه آهن تهران در مسیر راه اندیمشک پلیس مانع عکاسی می‎شد.

با وجود مجوز از مدیر رجای تبریز نتوانستیم از ایستگاه راه آهن مراغه عکس بگیریم.

شهرداری هیچ کارتی به عکاس خودش نمی‎دهد و در عوض هر جا سر و کله‎ی عکاس را ببیند مجوز می‎خواهد.

در مصاحبه‎ی آقای شفق (مدیر عامل تیم تراکتور) که مدت نیم ساعت عکاسی می‎کردم با ورود دوربین تلویزیون فورا خود را مرتب کرده، کت‎اش را پوشید و برای مدتی مصاحبه را قطع کرد.

خلاصه این که صد تا کارت و مجوز هم که داشته باشی باز کم می‎آوری (علاوه کنم کارت‎های موتور، بیمه، گواهی، کارت ملی، سند و شناسنامه را که همه در جیب‎ام باید باشند). تقریبا برای هر کوچه و پس کوچه‎ای باید کارت و مجوز مجزایی داشته باشی. هر کسی می‎تواند از راه برسد و مجوزت را بخواهد. جوری بازویت را می‎گیرند که یکهو فرار نکنی. مثل این که جاسوس اسراییل گیر آورده. هر کسی می‎تواند با خشن کردن چهره‎اش خود را مأمور اطلاعاتی جا بزند. به نظر می‎رسد اهمیت دوربین عکاسی در ایران به اندازه‎ی هیچ کجای جهان نیست. کسی که در ایران موفق شود عکاسی کند می‎تواند در عرض چند سال به عضویت بهترین آژانس‎های جهان در بیاید.

دوباره آقای شهردار!

خبر خوبی از شهردار تبریز روی سایت‎های خبری رفت. این خبر حاکی از این است که شهردار تبریز یک بار دیگر بر رشد هنر و فرهنگ تأکید کرد: «در اين راه كه نوعي مهندسي زيرساخت‌هاي فرهنگي به شمار مي‌رود، شهرداري تبريز مصمم است و بايد اهالي فرهنگ و هنر با تمام توان كمك حال شهرداري باشند.» من به مدیران کنونی شهرداری فرهنگی تبریز ایمانی ندارم که بتواند کاری از پیش ببرد. مدیری که نتواند به همکاری نزدیک با هنرمندان علاقه نشان دهد، چه کسی بر تصمیم شهردار عمل خواهد کرد؟

شاید تقصیر چندان بر شهردار نباشد. قحط الرجالی غریبی در مدیریت تبریز دیده می‎شود. مدیران فرهنگی هیچ پیوندی با هنرمندان ندارند. سلیقه‎ی آنان برای این پیوند بر این است که هنرمند را بر طبق معیارهای خود بتراشند. این هنرمندان تراش داده شده در جهت خواسته‎ی آنان قرار می‎گیرد. این است که در شهر ما هنرمند تولید می‎شود نه هنر: هنرمندی که توانایی تولید هنر ندارد. همه‎ی هنرمندان شهر در گوشه‎ی زاویه‎ی خود تجربیات گذشته را خمیر می‎کنند تا ابدا گیر ارگان‎های فرهنگی نیفتند.

ساختن با سلایق هنرمندان برای یک مدیر میان مایه خیلی دشوار است. همیشه گفته‎ایم که مدیر هنری مجری‎ست نه تولید کننده‎ی هنر. تعریف هنر از سوی مدیر فرهنگی هنوز ملاک تعیین هنرمند است. حال آن که، یک مدیر هرگز نمی‎تواند معیاری برای گزینش هنرمند برگزیند. چرا؟ چون او به هیچ وجه هنرمند نیست. اگر به احتمال خیلی ضعیف او هنرمند باشد، متخصص تنها یک بخش هنری‎ست. پس بهتر است او تعریف فرهنگ و هنر را کنار بگذارد و خود را آلوده‎ی انتقادها نسازد. من همه‎ی این‎ها را برای آقای شهردار می‎گویم. می‎دانم که برخی مدیران از ذوق چندانی برخوردار نیستند که دامن از این آلودگی پاک کنند.

پس برای رسیدن به زیرساخت‎های فرهنگی و هنری تبریز باید:

1.     سخنرانی از فرهنگ و هنر را کنار بگذارد و آن را به اهل‎اش بسپارد.

2.     پیوند شایسته و ذوقی با هنرمند داشته باشد.

3.     هنرمند را درگیر بخش‎نامه‎های اداری نکند.

4.     عوض این که شرکت خدماتی خود را فعال کند در تدبیر معیشت هنرمند باشد.

آقای شهردار! در این شهر مدیر هنری چیره است نه هنرمند. تا زمانی که هنرمند ناز مدیرش را می‎کشد وضع بر همین سیاق خواهد بود. متأسفانه مدیران تشخیص لازم برای هنر از بی‎هنر ندارند. من نامه‎ای به شما نوشتم حاکی از این که خانه‎ی عکاسان تبریز بی‎خانمان می‎شود و شما ارجاع دادید به معاونت اجتماعی. و قائم مقام او نیز گفت، هیچ ترسی از این حاشیه‎ها ندارم چرا که من سپاهی‎ام و دیسیپلین خاصی دارم. از نتیجه‎ی ارجاع شما من به این امید واهی رسیدم که، دیگر رجلی در شهر نمی‎بینم. من رغبتی به نوشته‎ی دیگر در این مورد نداشتم اما، سخنان دوباره‎ی شما مرا بر این وسوسه برانگیخت که از توهم قحط الرجلی سرپیچم. کسی که درد هنر و فرهنگ دارد یک روزنه‎ی خیلی باریک برایش باقی می‎ماند. و ما به روزنه‎های کم فروغ بندیم. می‎دانم که با نگاشتن این مطلب به گناهی دیگر می‎خزم. ولی من یاد گرفته‎ام که از بوی سخنان مردم چیزهایی استشمام کنم و از کسان زیادی سخن شنیده‎ام که وجهی نداشته‎اند. هنرمند زندانی شهر است و نه مشارکت کننده‎ی آن. پشت روزنه‎های خود امیدمان را هر لحظه تراش می‎دهیم.

این صداست که می‎ماند

مردمی که حضور شادی در جامعه دارد، فرهنگ و دانش خود را رونق می‎بخشد. هیجان‎های فردی به اقسام گوناگونی بروز می‎یابد و یکی از آن‎ها صداست. «فریاد» خشم و خروش بروز هیجان‎هاست. اگر که فریاد یکی از راه‎های تخلیه‎ی روانی‎ست، کم‎ترین نمود آن است. و جامعه‎ای که بروز چنین هیجان‎هایی را پذیراست مردمانی شاد و حاضر خواهد داشت.

از نقش و نگارهایی که تماشاگران می‎زنند تا یکصدا فریادهایی که برمی‎آورند تأثیری شگرف بر روند بازی دارد. و بازی نمود رقابت‎های فردی و اجتماعی‎ست. هم تماشاگر و هم بازی‎گر نمود حی و حاضر مردمان در رقابت‎های هیجانی‎ست. و در نظر برخی چون ارشمیدس، تماشاگر اهمیتی بیش‎ از بازی‎گر دارد. و اثبات چنین مدعایی چندان دشوار نیست.

من در این بازی‎ها بیش‎تر در پی تماشاگر بوده‎ام و از این رو، از قافله‎ی بازی دور مانده‎ام. کار برای تماشاگر تمامی ندارد. نگاه‎ها، رفتارها، فریادها، نحوه‎ی تماشای بازی همه و همه به نظرم بیش از بازی اهمیت دارند و سوژه‎ی بی‎پایانی از هیجان‎ها را در خود دارد.














 

بازی استقال و تراکتور سازی تبریز ساعت نه و نیم شب آغاز شد و یک بر یک (مساوی) پایان یافت.

انرژی منفی


می‎خواهیم کاری انجام دهیم. یکی مخالف و دیگری موافق است. در این صورت ما چه می‎کنیم؟ خیلی بدیهی‎ست: از آن صرف نظر می‎کنیم.


نتیجه‎ی 1: ترس کار را به حساب احتیاط می‎گذاریم.

نتیجه‎ی 2: اهل ریسک نیستیم.

نتیجه‎ی 3: هیچ چیز بلد نمی‎شویم. چون هرگز کاری نمی‎کنیم.

نتیجه‎ی 4: کسی که کار بلد است از آن پرهیز می‎کنیم. گمراه‎مان می‎کند.

نتیجه‎ی 5: کسی که کار بلد است از آن می‎ترسیم و بنابر این احترام می‎گذاریم.

نتیجه‎ی 6: مدیر بیش از هنرمند می‎شوند.

نتیجه‎ی 7: در یک اداره‎ی فسقلی هژده مدیر و سیزده هنرمند یافت می‎شود. و آن سیزده نفر سال پسین ازدواج می‎کنند.

نتیجه‎ی 8: استکبار جهانی دوباره موضوعیت می‎یابد.

نتیجه‎ی 9: کسی پیدا می‎شود و طرحی نو درمی‎اندازد. اعتمادی دوباره و نیروهایی مستعد گرد هم می‎آیند.

نتیجه‎ی 10: نیروهای کسالت بسیج می‎شوند. آستین بالا می‎زنند. قلاب می‎اندازند.

نتیجه‎ی 11: مدیر تازه احتیاط می‎کند و پدر بزرگ می‎شود.

زباله گاه آناخاتون


بزرگ‎ترین زباله‎گاه مرکزی تبریز در فاصله‎ی 15 کیلومتری شمال غربی شهر تبریز جای گرفته است. و دو روستای اسپیران و آناخاتون در کنار دود حاصل از زباله‎ها قرار دارند. اغلب کودکان و مردان زباله‎گاه ساکن روستای آناخاتون هستند. صبح پیش از برآمدن آفتاب با توبره‎هایشان به محل می‎آیند. کامیون‎های زباله تقریبا هر 24 ساعت بار خود را خالی می‎کنند و لودرها نیز زباله‎ها را در دره‎ای تلنبار می‎کنند. شیرابه ی ناشی از این تلنبار در ته دره جاری می شود.

 خلیل غلامی

خلیل غلامی

خلیل غلامی

خلیل غلامی

خلیل غلامی

خلیل غلامی

خلیل غلامی

خلیل غلامی

خلیل غلامی

خلیل غلامی

خلیل غلامی

خلیل غلامی

خلیل غلامی

خلیل غلامی

نظم گفتار

رودخانه ای در مسیر خود سه بار منحرف می‎شود تا آب به آسیاب مردمان روستا بریزد. آن جا مردمانی می‎زیند که محتاج این آب‎اند. قضیه‎ی این انحراف چیست؟ آیا حکمی ازلی‎ست؟ حتا یکی از این انحراف‎ها می‎تواند نقش زندگی انسان‎ها را تغییر دهد. دستی که پشت این قضایای مبهم وجود دارد دایما در خیر ماست.

دایناسورهای غول پیکری پیش از بابای ما وجود داشتند که برخی‎هایشان پرواز هم می‎کردند. این پرندگان ویران‎گر می‎توانستند بابای ما را به راحتی یک لقمه کنند. و خوش بختانه بابای ما پیش از آن که از بیخ آن درخت مثل قارچ بروید، آن شهاب سنگ کارشان را ساخت. دستی که شهاب سنگ را به سوی زمین فرستاد تا آسودگی زندگی بابای ما را تضمین کند، می‎دانست که ما با همه‎ی توان خود قادر به مبارزه‎اش نیستیم.

پشت پرده‎ی برخی جریانات و قضایا حکمی جاری‎ست که فقط به انسان ختم می‎شود. حضور یکه و تنهای او همه چیز را تحت الشعاع خود قرار داده است. این کوچک‎ترین موجود خاکی مغزی دارد که در تولید قضایا مهارت ویژه دارد. روند یک قضیه کمک می‎کند تا نیروهای اهریمنی فرمان بردارش شوند.

شناگری از بزرگ‎ترین آبشار شیرجه می‎زند. لحظه به لحظه رودخانه به او نزدیک‎تر می‎شود. هر لحظه بیش‎تر از پیش. سطح رودخانه از فرق سر او کل وجودش را می‎بلعد. و زمانی که سنگ‎های ته رودخانه نزدیک می‎شود خم شده و او را به بیرون هدایت می‎کند. در همان لحظه که نفس‎اش تمام شده به بیرون هدایت می‎شود.

در اسطوره‎ها آمده است که با هل دادن آب به عقب نیروی نهفته‎ی درون دریا تحریک شده و کشتی را رو به جلو حرکت می‎دهد. برانگیختن نیروی مهار شده‎ی دریا فقط از دست کسانی برمی‎آمد که پارو را به درستی حرکت می‎دادند. وگرنه، خشم دریا برانگیخته می‎شد.

دونده‎ی ماراتن با فشار سختی که به زمین می‎داد سبب می‎شد برنده‎ی مسابقه شود. به اندازه‎ای که زمین را فشار می‎داد نیروی پنهان شده به یاری او برمی‎خاست و نام او را جاودانه می‎ساخت. دانش را فراموش کنیم که هر عملی عکس العملی دارد در خلاف آن و هم اندازه‎ی آن. این صورتی پیچیده از همان قضیه است.

با کل قضایا می‎توان روندی را طی کرد که صورت مسأله در دست ما مهار شده باشد. وقتی نخ ازل را می‎گیرم به موجود دو پا می‎رسیم که همه چیز در راستای او قرار گرفته‎اند. این نخ غایتی خوش به کسانی که پشت قضایا همواره دستی می‎بینند القا می‎کند. من که با نخ ازلی پیش آمده‎ام با رها کردن‎اش گرانش زیر پایم قطع می‎شود. سرگیجه و افسردگی سرانجام من است. نخی که اجدادم به من داد نمی‎دانم چیست اما باید نگه‎اش دارم.

بابا ارسطو به ما آموخت که به چند روش گفتاری می‎توانید حکم این نخ را بسنجید. از ازل و غایت آن بپرسید و به چیدمانی از گفتارتان برسید. ما به این نخ که صورتی از قضایای پیچیده‎ی اسطوره‎ها بود دچار شدیم. نمی‎توان صورت بندی کرد که این نخ چه گونه و در کجا گره خورده است که تاب زندگی ما را دارد. جدل معجزه‎ای‎ست که ابهام را روشن می‎کند.

سوارکار ماهر به جدلی دست یافته است که با فشار بر عضلات اسب او را وادار می‎کند به برانگیختن زمین. زمین که گرفتار دسیسه شده هدف را فراموش می‎کند و مرد را برنده می‎کند. این خباثت جزوی از چیده‎مان گفتاری‎ست که یاد گرفته‎ایم.

طبیعت واژه‎ای‎ست که دچار جدل ما شده است. بهانه‎های طبیعی بودن ما را بر مدار چیرگی‎اش فرا نهاده است: ابر و باد و... طبیعت در چیدمان ما بیش از پیش مهار می‎شود. جزیره‎ای وجود دارد که گربه‎هایش را می‎کشند تا موجودات دیگر بزیند. انسان‎هایی را در آفریقا به دار می‎کشند تا شکار گوریل‎ها کم شود.

من این چیرگی را مدیون چیدمانی از گفتارم که پیش‎تر از هر کس رسیده‎ام. این نظمِ گفتار من سرآغاز گفتار دیگران می‎شود و من چیرگی‎ام را بیش‎تر می‎کنم. پیش از بابا ارسطو عضلات گردن و دست نشان پیروزی بر نیروهای خبیث بود. آموختیم که واژه‎ی نظم را بیش از پیش به کار گیریم. آن سو طبیعت و این سو گفتار. نظمی که گرفتار این دو می‎شود پیوند نیروهای پشت پرده را بیش‎تر می‎کند.

بی‎نظم یعنی این که تماشاگری تو را تشویق نکند. کسی آب به آسیاب‎ات نریزد. گرانش زیر پایت محو شود. عدالت فرشته‎ی نجات کسانی‎ست که از نظم پیروی کنند. توانایی این واژه در قدرت کیفر رسانی‎اش است و یکی از اختراعاتی‎ست که چیرگی را افزون می‎کند. واژه‎ی جان بخشی‎ست که نظم را گسست‎ناپذیر می‎کند: طبیعت نیز نظم دارد و آن استوار ساختن انسان بر طبیعت و همانا بر انسان است.

پدر بزرگ من در محله‎ی خودش سرآمد و ریش سفید بود. او اسب سوار می‎شد و سواد داشت. می‎توانست اوراقی را بخواند که دیگران چیزی سر در نمی‎آوردند. او چه چیزی بیش از دیگران داشت که معتمد مردم شده بود؟ سیاهه‎ای از داستان‎ها از جمله مثنوی بلد بود. موسی و شبان همه را فریفته‎اش می‎کرد.

او امروزه روایت خود را از آسانسور چند طبقه چنین می‎چیند: اتاق کوچکی‎ست که ساختمان به آن بزرگی کم کم از آن پایین می‎رود: سوادی که در مدت زمانی کوتاه به هیچ نمی‎ارزد. بابا بطلمیوس هم که نگاهی به آسمان دوخت بلد بود که چه گونه مردم را به خود بخواند: خورشید به دور ما می‎چرخد. ما مرکز عالمیم.

از آن سر ازل که بیاغازیم به نحو مسخره‎ای خود را می‎بینیم. انفجار بزرگ از کوچک‎ترین و مبهم‎ترین نقطه‎ی شناخته شده به سرانجامی رسیده که انسان کدخدای هستی شده. این چشمه‎ی نور شعوری در خود داشته است که انفجارهای مهیب و باور نکردنی کهکشان‎ها و ستاره‎ها چیزی از وجود ما را نکاسته است. کل قضایای هستی به سود ما عمل کرده است. وگرنه انسانی نبود که خدایش را سجده بیاورد.

من اگر خدا بودم همه‎ی مبلغان‎ام را می‎کشتم.

 

یاشاسین آذربایجان - یاشاسین تراختور

خلیل غلامی
(این نوشته در پاسخ به مقاله‎ای‎ست که در هفته نامه‎ی آذرپیام چاپ شده بود. او نوشته بود خروجی فوتبالی چون لیگ برتر کم‎تر از هزینه‎ای‎ست که صرف می‎شود و از ورزش سالم سخن گفته‎اند که باشگاه تراکتورسازی نیست.)


کسانی که نمی دانند بدانند و کسانی که می‎دانند دلیل‎اش را بدانند که ماهیت یک شهر به زندگی شاداب مردمان‎اش بند است. شادی بر روی باندهای هیجان و تولیدات ورزشی و هنری استوار است. شهری که از بی‎هیجانی جوانان‎اش درد می‎کشد گورستانی‎ست که صداها خفه و تلاش‎ها همه مرده‎اند. هنر از همین هیجان‎های فردی ناشی می‎شود. و کسانی که مشکلی با این هیجان‎ها دارند باید بدانند مشکل عمده‎ی شهرنشینی همین زندگان مرده‎اند. روان‎های افسرده‎ای که همه چیز را با چرتکه تنظیم می‎کنند و خروجی آن را حسابداری می‎کنند. دیدن این روان‎های مرده برای جامعه شناسان ما امر صوابی‎ست.


اما ورزش و هنر از عناصر مهم جامعه‎اند. خفگی در این دو امر سبب آلودگی جوانان و کسالت جامعه خواهد شد. هیجان درونی یک جوان با چیزی سرریز می‎شود که می‎توان آن را هنر یا ورزش نام گذاشت. و تولید فرهنگ و نوآوری در دانش و فلسفه بدون این هیجان تنها از اذهان درجه‎ی دوم می‎تراود. این اذهان غالبا نادیده‎ها را فراموش می‎کنند و هر آن چه دیدنی‎ست در حساب وارد می‎کنند و خروجی آن را می‎سنجند: هم چون ماشین حساب.


مشکلاتی که گریبان‎گیر هنر ما شده است به دست اذهان درجه دوم بوده است. تولید هنری شهر ما در حد صفر است. باید به این امر مهم اهیمت فراوان داد که هنر بی‎تماشاگر به تولید نمی‎انجامد. نویسنده‎ی بی خواننده تعطیل می‎شود. هنر و مخاطب لازم و ملزوم یک دیگراند. در حسابداری ما و کسانی که دخالتی در مدیریت فرهنگی شهر دارند هیچ اندیشه‎ای در سر ندارند که نقطه‎ی تلاقی این دو را توانا سازد. جوانی که به پدیده‎ی نادر فرهنگی دست رسی یافته است به امید نشان دادن‎اش تلاش فراوان می‎برد و در شهر که نه مدیر، بل که تماشاگر گاه با حساب و کتاب به بازدید نمایش‎گاه‎ها می‎رود تنها پیام افسردگی را بر دل هنرمند نقش می‎زند.


فوتبال تراکتور سازی تبریز سال‎هاست که یکه تاز هواداری از خود را دارد. هیچ شهری چنین از پشتیبانی مردمی‎اش برخوردار نیست. تنها تیمی که هوادار پر و پا قرص یافته است تراکتور است. جوانانی که از تماشای لحظه‎ای آن لذت می‎برند، هیجانی را پاسخ می‎دهند که سرریز است. و بازی کن نیز از همین شور تماشاگرش بهره می‎برد و فقط به پیروزی می‎اندیشد. پنجاه هزار جوان که بر پله‎های استادیوم قرار می‎گیرند نمی‎توانند حساب ما را پس بدهند که آیا می‎صرفد یا نه؟ اگر نصرفد باید همه را تعطیل کرد؟ تیم تراکتور علاوه بر بازی فوتبال شور فرهنگ‎اش را می‎کشد. آیا این شعار را از جوانان دیگر شهرها هم می‎توان شنید که «یاشاسین آذربایجان- یاشاسین تراختور»؟ این همیت و تعصب محلی را که در تیم‎اش تجلی یافته با هیچ حسابداری شهری نمی‎توان ارزیابی کرد. کسی که از همه‎ی این تجلی‎ها و هیجان‎های فردی مرده است نمی‎تواند تحلیلی بر آن داشته باشد. این است که چند سال تیم محبوب آذربایجان دچار فراموشی گردید و جوانانی افسرده از پیروزی، عصیان‎گر شدند. مدیرانی که با این حساب و کتاب برای تیم تراکتور دلیل درست کردند پاسخ گوی دلمردگی جوانان ما خواهند بود.


قرار نیست هر جوان حکمی از شهرداری یا حسابداری خزانه دریافت کند که امروزش را چه کار کند و چه گونه شور درونی‎اش را پاسخ دهد. هر کس به اندازه‎ی استعداد بدنی و مغزی‎اش راهی برای خود می‎یابد و این مدیران‎اند که در تدارک دستاوردهای او باید بکوشند بدون این که در فکر چرتکه باشند. همه‎ی این سی سال را به تعطیلی کشاندن بدل به فلسفه‎ی مدیریتی شده است. شهر باید تمام امکاناتِ پاسخ گویی به هیجان‎های جوانان را داشته باشد. این مدیران‎اند که باید بدانند شور جوانان را با چه چیزی محاسبه کنند. و استادیوم یادگار امام که سال‎ها بود در خاموشی فرو خفته بود به همتی دوباره زنده شد تا بازی پرشورتر و با هیجان بیش‎تری رقم زند.


نویسنده‎ی افسرده‎ی ما حسابی برای هیجان‎های جوانان باز نکرده است که خروجی آن را ارزیابی کند.

بازی تراکتور و راه آهن تهران

در ادامه ی بازی های لیگ برتر کشور تیم تراکتورسازی تبریز در برابر راه آهن تهران به پیروزی رسید. این بازی در ساعت نه و نیم شب (88.6.6) در استادیوم یادگار امام انجام شد. هوادران تراختور با حضور خود رقمی دیگر بر خاطره ی بازی برد تراختور زدند. به گونه ای که سرمربی تیم راه آهن گفت اگر این همه تماشاگر از آن من بود پیروز می شدم.

موج مکزیکی هوادران تراختور

تراکتور: افتخار ترک ها

من سر و صدا می کنم، پس پیروزم

داغلاری سوکه ر تراختور

24 عکس هم از علی حقدوست

ضلع سوم عکس

هر آن چه به رویا وسعت می‎دهد عبارت را تنگ می‎کند. - عباس نِفَری (شاعر بصره)

(اثر استیو مک کوری)

یک عکس دارای نشان‎هایی‎ست که پیوند بین‎شان معنا را پدید می‎آورد. تصادفی بودن نشان‎ها رساننده‎ی مفهوم نخواهد بود بل که، اثر به هرج و مرج دچار خواهد شد. پیوند نشان‎ها نیز در هر مرز جغرافیایی و فرهنگی معانی متفاوتی را به خود می‎گیرد. برقراری ارتباط منطقی و قطعی بین نشان‎ها که مشترک مردم باشد دشوار است. ولی این نشان‎ها دارای مفاهیم کلی‎اند که در ساختار همه‎ی جوامع دیده می‎شود. به عبارتی، تعبیر یا سخن راندن از اثر در جزییاتی بازتاب می‎یابد که در مرزهای جغرافیایی محصور می‎ماند. آیین‎های گفتاری مثلا نیایش، اثر را از سطح به ژرفا می‎برد. یعنی این که، گفتارهای رایج مردم اثر را محصور به جغرافیای خود می‎کنند ولی در عوض اثر را ژرفا می‎بخشند. در این اثر، استیو مک کوری، نشان‎هایی به جا گذاشته است که ما را در تجربه‎ی آن چه که تاکنون دیده یا خوانده‎ایم قرار می‎دهد. در این جا، نور بنیادی‎ترین موضوع قابل بررسی‎ست. کادربندی نور در محتوای اثر یاری می‎رساند و گفتار ما را از نیایش برملا می‎سازد. تاریکی روبه روی نمازگزار و شمع‎های پشت سر او شاید تعبیری متفاوت به دست دهد. شاید یکی بگوید «تاریکی محل روشنایی‎هاست». این برخورد اندیشه‎ها نقطه‎ی تلاقی نشان‎هایی‎ست که عکاس هر تماشاگر را در آن میخ کوب می‎کند.

سطح اثر در واقع از آنِ عکاس است. بدین گونه، تجربه‎های دیداری، اجتماعی و گفتاری ما ضلع سوم عکس را برپا می‎کند. پس ارتفاع یا ژرفای اثر از آن تماشاگر است. عکس آفریده شده ولی نگاه تماشاگر نیاز است تا اثر به سخن واداشته شود. اوست که اثر را از زمین‎گیر شدن رها می‎کند. ستون‎هایی که اثر را برپا می‎دارند از همین گفتارهای فرهنگی سرچشمه می‎گیرد. دو نشان به هم می‎خورد و معنا می‎آفریند و معنا در بین مردم نگرش‎های نو و دیگرگون پدید می‎آورد. این برخوردها جایگاه هنری عکس را به دست می‎دهد. در جوامعی که برخورد تماشاگر با آثار هنری کم رونق است در واقع، سطوحی از معانی و تعابیر فرهنگی برپا نمی‎شود و سطح گفتار ثابت می‎ماند.


در اثر فرانسیسکو زیزولا، ما با تابش نور به دو دریافت می‎رسیم: ریتم نور و محتوای اثر. در آثار زیزولا غالبا شکل‎های خوش فرمی از موضوع طرح می‎شود. اشکال در آثار او گره شایسته‎ای با موضوع اصلی‎اش می‎یابد. اگر مرد را از میان اتاق کم کنیم که غیر از ریتم‎های زیبای نور چیزی نماند، در واقع چیزی برای گفتن نخواهد بود: گفتاری که بنای تعبیر ما را بر آن تجربه فرو نشاند. آثاری که بر پایه‎ی اشکال زیبا پایدار می‎شوند بر هیچ تجربه‎ای از گفتار استوار نیستند. زیبایی در همین گره خوردن شکل و موضوع پدیدار می‎شود. ریتم، رنگ و نقاط طلایی عکس به خودی خود زیبایی پدید نمی‎آورد.


در این جا، زیزولا تصویری از زندگی یک آفریقایی را ارایه می‎دهد. نقاشی‎های روی دیوار ماجرای پرسه‎های کودکانه است. استناد به نقاشی‎ها که واقعیتی از خیال‎های مردمان‎اش است، از توانایی نگاه عکاس برمی‎خیزد. شکل بندی این عکس خالی از محتوا نیست. بدین ترتیب، ما به همراه این مرد روی ماجرای زندگی‎اش گام می‎زنیم.

***

در این نوشته من در ماجرای «شعر حجم» دست می‎برم که با نام یدالله رویایی گره خورده است. بنیاد اندیشه‎ی حجم در شعر که از اشعار رویایی برمی‎آید، مرا بر آن می‎دارد تا چیزی بیرون از سطح دو بعدی عکس دست یابم. چیزی از جنس گفتار که هاله‎ای از آن را در برمی‎گیرد. درصدد این نیستم که ارتباط واژه و نشان‎های بصری عکس را روشن کنم. اما عکس تصویری بر ذهن می‎نشاند که چارچوب آن با ساختار زبان نزدیکی زیادی دارد. اگر چه این تصویر ذهنی مخلوطی مبهم از واژه‎ها و تجربه‎های گوناگون است، ولی تماشاگر که در برابر عکس می‎ایستد این تصویرهای مغشوش به سوی تعبیر عکس روان می‎شوند: یعنی در راستای تجربه‎ی عکس قرار می‎گیرند.

از این رو، در این نوشته من با کسانی که سطح اثر را در وضعیت خام خود می‎پذیرند تا عکس دچار مفهوم نشود موافق نخواهم بود. ساختار هنر بر تأثیر پذیرفتن و دست بردن به منظور تأثیر گذاشتن بنیان افکنده شده است. این که عکس از هیچ مفهوم و معنایی پیروی نمی‎کند قداست آن را نمی‎رساند. پاره‎هایی از عکس که به سبب تماشا کردن بر ذهن و دماغ مردم می‎نشیند وگرچه به گفته هم نیاید ارزشی بیش از خود عکس می‎آفریند: ارزشی که دوباره بر اثر خم می‎شود. اگر بر این ارزش افزوده روی اثر موافق نباشیم، یعنی این که اصالت عکس را برای همیشه در برابر تماشاگر بپذیریم، در واقع به تولیدی دست نیافته‎ایم. مؤلف یک گام تماشاگر را بر دست بالا می‎نشاند. آن عکس گوهر یکتا نیست که برای پرسش‎های بی‎نهایت همیشه به سوی‎اش خم شویم. از این رو، یک تجربه از من و یک تلنگر از اثر، به آفرینشی دیگر خواهد انجامید.

این پاره‎ها در ارتباطات اجتماعی حاضر می‎شوند و شکلی دیگر از خود بر جا می‎گذارند. این روند در واقع، رفتاری از بیان‎های درونی‎ست که به هنگام تماشای عکس جذب شده بود. با این حساب، بررسی من از «حجم عکس» به مفاهیمی از آن وابسته است. و حتا این که «هر کس تعبیر خودش را دارد و بنابر این هیچ قاعده‎ای برای تحلیل عکس وجود ندارد» به ظاهرِ رفتارهای مردم بسنده می‎کند. داستان اوزوم، عنب، انگور و استافیل به نشانی اشاره می‎کند با ساختاری مادی و زبانی متفاوت. در این جا، آن چه از فهم اثر منظور است به رفتارهای بیانی تماشاگران برمی‎گردد. عکس آن اصل گوهرین چون «اوزوم» نیست که یکتا باشد. قداست «وجود» هایدگری در تحلیل عکس مشکلی از این دست پدید می‎آورد. تعبیر عکس بر نشان‎ها و تجربه‎های ما استوار است.

در طبیعت، نور پدید آورنده‎ی رنگ است و

در عکس، رنگ پدید آورنده‎ی نور. – هانس هافمن

در این اثر به یاد ماندنی، خوش فرمی اثر بر محتوای آن سایه انداخته است. گیرایی اثر بر سایه‎های اشتران و تپه‎ی ماهور کویر استوار است. برای به دست آوردن این زیبایی ما از زندگی ساربان دور می‎شویم. رنگ، نور و سایه در حد اعلای خود وجود دارد. در این اثر همه چیز به شایستگی انجام شده مگر نبض زندگی ساربان. کوچک‎ترین لکه‎ی رنگی در این عکس مربوط به انسان است. و بی‎حضور انسان نمی‎توان بنای فلسفی چید. برای این اثر می‎توان گفت: موجودات کویر. حتا شتر نیز در ابهت کویر خفه می‎شود. اهمیت این سایه‎ها و رنگ‎ها فقط یک واژه را تداعی می‎کند: کویر.

از برخورد عکس با تماشاگر چیزی می‎تراود که موضوعی نو است و آن را نمی‎توان به «حیرت» فرو کاست. حیرت از گفتار می‎کاهد. این واژه‎ که تعبیری صوفی دارد، سطح ایستایی از تجربه‎ها پدید می‎آورد. برخورد عکس با نگاه تماشاگر ژرفایی را پی می‎ریزد که بر بنای فرهنگی مردم استوار است. و از این برخورد بنای گفتاری نو برمی‎خیزد.

تخریب باتلاق دایمی خواجه (آلا داغ‎لار)

خلیل غلامی

باتلاق دایمی شهر خواجه (25 کیلومتری شمال شرقی تبریز) در حال تخریب شدن از سوی برخی سودجویان است. این باتلاق که در خود برخی پرندگان و پوشش گیاهی را محفوظ داشته است اخیرا به وسیله‎ی یکی از شرکت‎ها با تانکر تخلیه شده و به مصرف ساختمانی یا آبیاری می‎رسد. امسال که بارش باران بیش از سال گذشته بود با این حال، به کم‎ترین مقدار خود رسیده است.

وضع باتلاق در سال گذشته

ارسال شده به خبرگزاری فارس در سال پیش

 http://www.farsnews.com/imgrep.php?nn=8805190087

وضع باتلاق امسال

مقایسه این دو عکس نشان دهنده‎ی این است که سطح ظاهری آب با مصرف غیر قانونی سودجویان به یک سوم رسیده است. این در حالی‎ست که برخی پرندگان که سال گذشته بوده‎اند امسال مشاهده نشد. آیا مأموران منابع طبیعی در جریان این تخلیه هستند یا چیزی از این تخریب نمی‎دانند؟ در هر حال، مسؤولیت این تخریب بر گردن همه‎ی ماست به ویژه مسؤولین منابع طبیعی.

جشنواره‎ی بادبادک در ائل گلی تبریز

این تفریح مردمی از سوی کانون پرورش فکری و سازمان تربیت بدنی تبریز در روز آزادی اسرای جنگی ایران برگزار شد.

خلیل غلامی

بزرگ‎ترین بادبادک جشنواره

خلیل غلامی

سقوط خلبان بادبادک روی چمن بازی

 خلیل غلامی

خلیل غلامی

بزرگ‎ترها بیش از کوچولوها مشتاق پرواز بودند

خلیل غلامی

خیمه شب بازی یا بادبادک پرانی...

خلیل غلامی

بازی تراکتور با ذوب آهن

این بازی در استادیوم یادگار امام در روز 88.5.23 در برابر تیم ذوب آهن اصفهان برگزار شد. با توجه به تقویت تیم تراکتور در این روزها و صعودش به لیگ برتر کشور، هواداران آن با شوق گزاف به تماشای آن آمدند.

خلیل غلامی

سابقه‎ی آذربایجان در پشتیبانی تیم فوتبال خود به سال‎ها پیش برمی‎گردد. این تیم نشانه‎ی غرور آذربایجان شده است.

خلیل غلامی

یاشاسین آذربایجان، یاشاسین تراختور

گفتنی‎ست کارخانه‎ی تراکتورسازی از بدو تأسیس‎اش یکی از کارخانه‎های اشتغال‎زا و تولید کننده‎ی صنعتی در استان به شمار رفته و تیم تراکتور نیز با فعالیت موفق اقتصادی‎اش همراه گشته است.

خلیل غلامی

داملاری ییخار تراختور...

خلیل غلامی

بازیکن عراقی که خط حمله‎ی ما بود بازی خیلی خوبی ارایه داد. در مجموع رضایت تماشاگران از بازی تیم محبوب‎شان را می‎شد دید.

خلیل غلامی 

اما استادیوم یادگار امام که با شتاب زدگی آماده شده بود هنوز مشکلاتی برای تماشاگران داشت.

 خلیل غلامی

مردم فقط به خاطر تیم‎شان چنین پیاده و آشفته به تماشا و تشویق آمده بودند.

خلیل غلامی

مردم همیشه مشوق و منتقد خوبی برای مدیران شهرشان بوده‎اند. تلاشی که هرگز فرو نمی‎نشیند و از تکرارش خسته نمی‎شود، راهی به گوش مسؤولان‎اش می‎یابد. تلاش برخی مسؤولان را نیز در این راستا به خوبی می‎توان دید.

خلیل غلامی

مدیریت استادیوم یادگار امام تدابیر خوبی برای خبرنگاران و عکاسان اخذ نکرده بود. عکاس با دوربین‎اش گاه به این سو و گاه به آن سو رانده می‎شد و اجازه‎ی چند دم برای عکاسی با حوصله داده نمی‎شد. کارت ورود که صادر شده بود توانایی عکاسی در همه جا نداشت. عکاس نمی‎‎توانست زاویه خوب‎اش را برگزیند بل که پلیس تعیین می‎کرد که کجا باید بایستد. هنوز خبرنگار و عکاس از دست مأموران و مدیران برخی نهادها کلافه‎اند. مدیریت تجمع مردم در هر جا که باشد باید سبب تحریک مردم نشود. و این از کمبود مدیریت تجمع‎های مردمی ناشی می‎شود: عوض پیش‎گیری، برخورد می‎شود.