بسم الله الرحمن الرحیم

وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصـرِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ *و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَـلَمین

و همانا نزدیک است کافران هنگامی که قرآن را می‌شنوند، با [نگاه‌ها و] چشم‌هایشان تو را به زمین بزنند و می‌گویند: او مجنون است؛ حال آن‌که قرآن [یا پیامبر]جز اندرزی برای جهانیان نیست.

!!!

رو به رویم نشسته...

آرام و بی صدا و در کل مثل یه آقاااااااااااااااااا ...

در حالی که محو تماشایش شده ام و برای خودم 20-25 سال بعد را به تصویر میکشم ، سوالی که از ذهنم گذر کرده را می پرسم...

+ : طاها بزرگ بشی چی کار میکنی؟

توی چشم هایم زل میزند و خیلی جدی می گوید:

- : خرابکاری!!!

چنان فک م کش آمد که قیافه ام دیدنی شد!!!

خدا عاقبت مان را بخیر کند...


پدر و پسر

من: توی سالن روی مبل لم دادم و در حال مطالعه هستم...

پدر و پسر : توی اتاق خواب ...

پدر رفته بود که با گفتن قصه ای، داستانی ، پسرک را بخواباند...

صدای طاها می آید!

در حال گفتن قصه (طاها درآوردی )برای پدر است! بلکه شاید پدر بگیرد بخوابد!!!

و من در حالی که ریسه رفته ام از رفتار های پدر و پسر ، تمرکزم بهم میریزد ، به سراغ وبلاگ می آیم و می نویسم!

تمرین

وقتی پسرک تصمیم میگیرد تمرینات ژیمناستیک را در خانه ، ماشین و هر جای ممکن و غیر ممکن دیگری انجام دهد!!!

اضافه شود!

زین پس تعطیلی به مناسبت آلودگی هوا به حوادث غیر مترقبه اضافه شود،لطفا!

عمه مهربان

چند روزی که خواهر همسرجان میهمان خانه ما هستند ، اینقدر به طاهایم خوش میگذرد که توصیف ش در کلمه و جمله نمی گنجد!

باهم غذا میخورند ، بازی میکنند، کاردستی درست می کنند ، جنگولک بازی در می آورند و ...

این روزهای خوش گواری وجودت، فرزندم!

خواب کامل!

صبح که از خواب بیدار شده ، یک راست میرود بالای سر شوهر عمه اش!

+ : عمو بیدار شو.بیدار شو.خوابت مگه کامل نشده؟!

+ : ببین خورشید میخواد بیاد تو آسمون.

برادر

+ : مامان حضرت ابوالفضل کیه؟!

- : برادر امام حسین.

+ : میشه من یه برادر مثل حضرت ابوالفضل داشته باشم؟!

- : ...

توفیق اجباری!

طی بازی پدر و پسری! کنترل تلویزیون یک هفته است که ناپدید شده است...

و بدین سان دیگر نیازی به یادآوری برای کنترل دیدن برنامه کودک برای طاها نمی باشد!

پیرمرد کوچک من

وان حمام را پر از آب کرده.

نیم ساعت یا بیشتر مشغول آب بازی ، توپ بازی ،لگو چینی در آب هست.

میگویم: نفسم، دیگه بیا بیرون. کافیه.

میگوید: مامان هر چی بیشتر توی آب بمونم ، دست و پام بیشتر پیر! میشه.میشم شبیه پیرمردها...

امشب شور و حال عجیبی در من موج میزند.

خدا می داند در آن هنگامه تاریخ، بر مولایم علی چه گذشت...

.

.

.

عاشقان،عیدتان ، مبارک باد.

با هزار زور و زحمت صندلی میز غذاخوری را کشان کشان تا آشپزخانه آورده.

یکی یکی داخل کابینت های طبقه بالا را سرک می کشد.

اوه! چیزی توجه اش را جلب کرده...

نزدیک ش می شوم.

یک قوطی کبریت را برداشته ...

به محض این که متوجه شد من در کنارش هستم:

طاها: مامان چرا این کبریت ها رو جلوی دست من میذاری؟ میدونی کبریت خطرناکه؟! بذارشون یه جای بالا...

در دلم گفتم جایی بالاتر از کابینت های طبقه بالا سراغ ندارم! می شود مامان را راهنمایی کنی؟!

مکان : اصفهان.خانه مامانم اینا!

زمان: عید سعید قربان.

زنگ درب خانه به صدا درآمد... میهمان است.

من: به علت بی حجابی دویدم سمت اتاق خواب. طاها هم به دنبالم.

در اتاق به دنبال چادر می گردم.اما پیدا نمی شود.

به طاها می گویم: طاها به مامانم! بگو بیاد توی اتاق .

طاها فریاد زنان: مادر،مادر ، بیا اینجا، دخترت! کارت داره...

من : !!!

خرمالو

یکی از خانم مربی های مهد طاها جان ، از درخت خرمالوی موجود در حیاط ، یک دونه به او داده...

از آنجاییکه خرمالوههه هنوز کاملاً رسیده نشده ، گفته در یخچال نگه داری کند تا قابل خوردن شود.

.

.

.

بدین ترتیب روزی ۱۰بار یا بیشتر درب یخچال برای چک کردن حال خرمالو! باز و بسته می شود...

بعداز چک کردن جعبه کمک های اولیه ، می بینم ماسک تمام شده.

سعی کردم فاصله ام را با طاها حفظ کنم.

یادآوری اش میکنم:

طاها جان من سرما خوردم.لطفا به من نزدیک نشو!

طاها: آخه چرا؟!

من: چون سرماخوردگی ویروس داره ، اگر رعایت نکنیم ویروس ها به بدنت منتقل میشه و شما هم سرما میخوری.

.

.

.

چند ساعت گذشت...

در حالی که از شدت شیرین کاری هاش حسابی حس مادرانه ام غلیان کرده بود ، رفتم جلو که بچلونم اش!

به محض اینکه بغل اش کردم ، با وجود اینکه سعی میکرد از بغلم بیرون بیاد ، مدام میگفت :

مامان بیروس داری ، نکن ، بیروسی میشم هاااااا!

دوست جون جونی من!

من یک دوست جون جونی دارم که هر وقت میاد پیشم ول کن نیست.

دوست دارد تمام وقت و وجود من همراه او باشد.

گاهی وقت ها میگویم: ای دوست جون جونی ، ببین من کلی کار دارم ، مشغله دارم، بچه کوچک دارم ، نمیشه یکی دو روز بیشتر پیش من نباشی و رفع زحمت کنی ؟!

آخر میهمان یک روز دو روز خوبه ، بیشتر از این ...

اما گویا دست بردار نیست!

و بدین ترتیب 4 روز است که سرما خوردگی میهمان من است!

عجب میهمان سریشی دارم من!


نمایشگاه پاییزه.

چند شب پیش تصمیم گرفتیم برویم نمایشگاه پاییزه و پارک.

تا آمدیم به خود بجنبیم و حرکت کنیم ساعت ۹ شب شد!

علیرغم میل طاها ، اولویت را به نمایشگاه پاییزه دادیم.

بعداز پارک ماشین و راهی شدن به سمت ورودی درب نمایشگاه ، دیدیم که بساط سرسره بادی و چند وسیله بازی دیگر جلوی درب ورودی نمایشگاه به راهه!

پسرک دوان دوان رفت به طرف سرسره ، کفش هایش را درآورد و از پله هایش بالا کشید.

ما هم به طرف او حرکت کردیم.

 با هیجان و خنده بازی میکرد و ما را محو تماشای خود کرده بود ، با صدای اعلام پایان زمان بازدید به خود آمدیم ، که ای بابا نشد از نمایشگاه بازدید کنیم!

.

.

.

نتیجه:خدا با کودکان است!

استرس

استرس جدایی از مادر چند روزی است که مُدام در خانه ما را می کوبد!

توصیه طاهایی...

اردیبهشت 92  ، سفر شمال.

فاطمه (دختر عموی طاها) در حین بازی زمین خورده است.

.

.

.

فاطمه از خودت مرابقت کن.

من وقتی راه میرم مرابقم که نخورم زمین!



اسم

+ : اسم بابات چیه؟!

_  : بابا هوشنگ.

+ : اسم مامانت چیه؟!

_ : خانم خجسته مهر!


آخر با این وروجک خوردنی من چه باید کنم؟!

؟!

از وقتی همسایه طبقه پایین به طاها تذکر داده که پسر جان در خانه تان آهسته تر راه برو ، با راه رفتن ات در خانه ما سر و صدای زیاد ایجاد می شود!

گویا طاها دیگر راه رفتن را به طور کلی از یاد بُرده و مُدام! در حال دویدن است.


تشکری متفاوت!

+ : مامان میشه لفلن دوچرخه ام رو بیاری پیش آسانسور؟

- : بگیر دوچرخه ت رو... منتظر باش چادرم رو بپوشم با هم بریم .

+ : ممنون خانم خ ج س ت ه م ه ر...

- : !!!

چه بگویم؟!

در مسیر برگشت از اهواز به تهران بودیم.

من : از درد دندان مثل مار به خود می پیچیدم!

 هر چند دقیقه یکبار :

همسر : بهتر شدی؟!

من: نه!

طاها: مامان ، بابا من خواهر! برادر! میخوام...

.

.

.

من و همسر جان هاج و واج به هم نگاه میکردیم و حرفمان نمی آمد؟!

مانده بودم با درد دندان سر و کله بزنم یا پاسخ پسرک را بدهم!

مال مردم!

به نبات علاقه زیادی دارد وروجک خانه ما...

مخصوصاً همراه با چای!

از داخل کابینت یک نبات بزرگ برداشته و در جستجوی وسیله ای ست که نبات را بشکند!

اولین چیزی که به چشم اش میخورد کابینت است!

ترق تروق ترق تروق...

من سر می رسم و شاهد ماجرا می شوم...

باز هم ترق تروق ترق تروق ...

+ : طاها این کابینت ها امانتیِ ، مالِ مردمه(عجب مستأجری ام من!)

دست نگه می دارد ... دیگر نبات بزرگِ نشکن را به کابینت نمی کوبد !

به اطرافش نگاهی می کند ... چرخی در آشپزخانه میزند...

تصور کردم که دیگر بیخال شکستن نبات شده!

رفتم پی کارم...

چند دقیقه بعد...

رفته کنار یخچال ، فریزر...

صدایم می کند !

- : مامان این مال کیه؟!

+ : چی مال کیه؟!

- : اخچال (یخچال).

من که تو باغ نبودم ، گفتم: مال خانواده ما...

+ : خب مامان یعنی مال کیه؟

- : همچنان بیرون باغ بودم... یعنی مال بابا ، مامان،طاها !

+ : برای مردم نیست!

- : نه ! مال خودمونه...

+ :پس مامان اشکال نداره... ترق تروق ترق تروق




امروز ، از آن روزهایی است که من دوست دارم زودتر ساعت "(16)4" شود و برگردم خانه...

بازیابی

 از ریکاوری 6000 عکس خوشحالم و در پوست خود نمی گنجم!

.

.

.

امروز همه وقت من و طاها به دیدن عکس ها و فیلم های بازیابی شده گذشت!!!

همراه با چاشنی قهه قهههههههههه ...



دندونپزشک

مشغول مرتب کردن کمد لباس هایم بودم.

چشم ام به یک مانتوی سفید نسبتاً قدیمی افتاد.

وسط کار ، به سرمان زد که مانتوی سفید را به یاد روزهای دور بر تن کنیم!

مانتو را پوشیدم و در آیینه های مختلف(!) خود را برانداز میکنم...

پسرک متوجه تغییرات من شده...

نزدیکم می آید...

یادش نمی آید من کی از این مانتوی سفید استفاده کرده ام!

اما موضوع دیگری در ذهنش جرقه می زند...

ماماااااااااااان شما هم دندونپزشک شدی؟!


با دوستش در پارکینگ مشغول دوچرخه بازی ست.

نیم ساعتی از بازی و شور و هیجان گذشته...

چندین بار دوستش با دوچرخه اش بصورت بازی بازی میکوبد به دوچرخه طاها...

طاها هم با خنده از نظر میگذراند...

اما او همچنان با دوچرخه اش میکوبد به دوچرخه طاها...

طاها ایستاد ... ناراحت شد...خیلی جدی نگاهش کرد ...

به او گفت : "بی فرهنگ "چرا اینجوری بازی میکنی؟!

من که شاهد ماجرا بودم ، اصلاً به ذهنم خطور نمیکرد که این کلمه رو حواله دوستش کند...

احتمال می دادم نهایتا به او بگوید "توفی"

یکه خوردم...

 

روز مادر

وقتی با ذوق و اشتیاق تمام دویدی که در کیف ات را باز کنی و چیزی را از درون اش بیرون بیاوری...

گونه هایت سرخ و لبانت خندان بود...

هدیه ای بسته بندی را در آوردی ... دو دستی آوردی روبه رویم ... در چشمانم زل زدی و گفتی :

       مامان روزت مبارک

وای که چه لحظه شیرینی بود... وقتی برای اولین بار از کودکم این جمله را شنیدم...

به یاد روزگار کودکی خود افتادم که روز مادر ، برای مادر عزیزتر از جانم ، نقاشی کشیدم و با تمام وجودم تقدیم اش کردم ... شاید به ظاهر ارزش مادی نداشت اما سرشار بود از عشق من به مادر...


همان حس و حال، دی شب به من دست داد...


برای مادرم:

ای تو معنی تمام شعرها

ای عزیز قصر دنیای خدا

ای صدای ریزش باران عشق

نام پاکت مقطع دیوان عشق

روز تو یک هفته و یک روز نیست

روز تو هر روزه ی این زندگی ست...

تربیت فرزند

از امام پنجم يا ششم (عليه السلام): چون كودك سه ساله شود هفت بار به او بگو بخوان : لا اله الا الله بعد، واگذارش تا به سن سه سال و هفت ماه و بيست روز رسد، هفت بار به او بگويند: بگو محمد رسول الله ، و ديگر تا چهار سالگى او را واگذار...

آموزش از سه سالگی شروع شد.

اینگونه:

بعداز یکی دوبار گفتن جمله کامل:

من : لا اله

طاها : ای الله ( الا الله)

سه سال و هفت ماهگی:( بیست روز اش را محاسبه نکردم)

من : محمداً

طاها : رسول الله


بعداز مدتی ،دیشب پسرک را تست کردم که آیا هنوز خاطرش هست یا نه ؟!!!

من : لا اله

طاها : ای الله ( الا الله)

من : محمداً

طاها : طاها

دوباره تکرار کردم.

+ : محمداً

- : طاها

به او میگویم نه مامان کلمه بعد رسول الله است.

میگوید : خب اسم من محمد طاهاست دیگه. نه؟!!!