+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر ۱۳۹۲ساعت 8:53  توسط طاهره  | 

رهبری معظم انقلاب بعد از اولین سفر دکتر احمدی نژاد به نیویورک

۲۹ شهریور ۱۳۸۴ فرمودند:

بحمدالله در منبر سازمان ملل و در مقابل چشم سران کشورهای جهان، رییس جمهور محترم ما حرف دل ملت را بیان کرد.استحکام، متانت و قوت بیان و قوت مواضع در آن تریبون جهانی در مقابل چشم همه ی دنیا به دست آمد.

اما معظم له بعد از اولین سفر حجه الاسلام روحانی به نیویورک می فرمایند: ما از تحرک دیپلماسی دولت حمایت می کنیم، البته برخی از آنچه در سفر نیویورک پیش آمد به نظر ما به جا نبود، از مسئولین می خواهیم که با دقت با ملاحظه ی همه ی جوانب،گام ها را درست و محکم بردارند و منافع ملی را یک لحظه به فراموشی نسپرند.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۳ساعت 12:22  توسط طاهره  | 

 هشدار برای خواهران وبرادران مسلمان ...
 کسانی که تویوتا کمری مدلهای
 2012-2013 دارند در بعضی تیپها دقت کنن زیر پای چپ کلمه الله
 به وضوح حک شده است.
                                       برای حفظ حرمت لفظ جلاله الله
                                       این پیام را تا میتوانید منتشر کنید


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۳ساعت 12:15  توسط طاهره  | 
عروس و داماد روی کیک (بامزه ترین کیکهای عروسی) - Bitrin.com
میگویند در ایام قدیم دختری تندخو و بد اخلاق وجود داشته که هیج کس حاضر به ازدواج با او نبوده است. پس از چندی پسری از اهالی شهامت به خرج می دهد و تصمیم می گیرد که با وی ازدواج کند. بر خلاف نظر همه ، او میگوید که میتواند دخترک را رام کند. خلاصه پس از مراسم عروسی ، عروس و داماد وارد حجله میشوند و....  چند دقیقه از زفاف که میگذرد پسرک احساس تشنگی میکند . گربه ای در اتاق وجود داشته از او میخواهد که آب بیاورد. چند بار تکرار میکند که ای گربه برو و برای من آب بیاور. گربه بیچاره که از همه جا بی خبر بوده از جایش تکان نمی خورد تا اینکه مرد جوان چاقویش را از غلاف بیرون می کشد و سر از تن گربه جدا میکند. سپس رو یه دختر میکند و میگوید برو آب بیار....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 16:10  توسط طاهره  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۲ساعت 8:55  توسط طاهره  | 

«تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آینه قلبم منقوش است.

عزیزم، امیدوارم خداوند شما را به سلامت و خوشی در پناه خودش حفظ کند. [حال] من با هر شدتی باشد می گذرد ولی به حمدالله تاکنون هرچه پیش آمد خوش بوده و الان در شهر زیبای بیروت هستم.
حقیقتا جای شما خالی است. فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراهم نیست که این منظره عالی به دل بچسبد ...
ایام عمر و عزت مستدام.
تصدقت. قربانت؛ روح الله.»

برگرفته از وبلاگ میراث ماندگار

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۲ساعت 9:20  توسط طاهره  | 


رسیده عیـد و دل ها شاد و خرّم                   همه در فکـر دیدارنـد   بـا هـم

 همه آماده انـد سفـره بچیننـد                   به فکـر سفـره های  هفت سیننـد

 منم یک گوشـه  از صحرا  نشستم                   ببین عیـد است و من  تنهـا نشستم

 منم در سفره دارم هفت سیـن را                   ولی تـوأم شـده  بـا داغ زهـرا

 اگـر  خواهـی  برای مادر مـن                   دم عیـدی بِگِـریی  در  بـر مـن

 کنار سفره ی عیـدم  تو  بنشیـن                   بگویم  ماجرای هر چه هفت سیـن

 بود  سین  نخستین  سیلـیِ کیـن                  به روی  مادرم  بـا دست سنگیـن

 میـان  کوچه  راهش را ببستنـد                   غـرور مجتبـایـش را  شکستنـد

 ببیـن بر سفـره سیـن  دومم را                     که سویـی نیست در چشمان زهرا

 بمیرم، راه خانه گم نمـوده  ست                    تمام  چهـره ی مادر کبـوده ست

 بكویـم سین  سـوم  تا بسـوزی                    که مادر سـوخت بین کینه تـوزی

 برای کشتـن زهـرا دویـدنـد                     درِ  کاشـانـه را آتـش کشیـدند

 ببین سین دگر از من  همین است                     عزیزم چهارمی سقط جنیـن است

 به آتش خانه را  پُر  مِه  نمودنـد                   گلـی را وحشیـانـه له نمودنـد

 به روی سفره سین پنجم این ست                     سرِسجـاده اش زینب حزین است

 کنـد چـادر نمـاز مادرش  سر                     بگـویـد وای مـادر  وای مـادر

 شده سفـره پر  از  اشک  شبانـه                  ششم سین سوت وکور ماندست خانه

 خدایـا  مرتضی  همـدم  ندارد                    به جز چاهش  کسی مرحم ندارد

 چه گویم ای عزیز  از سین آخـر                   بُـود آن سینـه ی  مجروح  مادر

 هنوز آن سینه را  درمـان نگشتم                  خدا  تا  کی به صحرا و به دشتـم ؟

 شده این سفره محسن چه رنگیـن               چه دردآور شده این سفره هفت سین


( شاعر : سيد محسن حبيب الله پور )


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۲ساعت 16:29  توسط طاهره  | 



چراغ‌های مسجد دسته دسته روشن می‌شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد.
آقا سید مهدی که از پله‌های منبر پایین می‌آید، حاج شمس‌الدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان جمعیت راه باز می‌کند تا برسد بهش.
جمعیت هم همینطور که سلام می‌کنند راه باز می‌کنند تا دم در مسجد.
وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش...
آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل...
دست شما درد نکند، بزرگوار!
سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، می‌گذار پر قبایش. مدت‌ها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری!
آقا سید، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی می‌کنن...
حاج مرشد، پیرمرد 50 ، 60 ساله، لبخندزنان نزدیک می‌شود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه...

*

زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالی‌اش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه می‌کرد.
زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لب‌ها، گیس‌های پریشان... رنگ دیگری به خود گرفته بود.
دوره و زمونه‌ای نبود که معترضش بشوند...

*

حاج مرشد!
جانم آقا سید؟

آنجا را می‌بینی؟ آن خانم...
حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین.
استغفرالله ربی و اتوب‌الیه...
سید انگار فکرش جای دیگری است...
حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا.
حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می‌کند:
حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب... یکی ببیند نمی‌گوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟
سبحان الله...
سید مکثی می‌کند.
بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. به ما نمی‌خورد مشتری باشیم؟!
حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی می‌شود. اینبار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می‌کند و سمت زن می‌رود.
زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش را جمع و جور می‌کند.
به قیافه‌شان که نمی‌خورد مشتری باشند! حاج مرشد، کماکان زیرلب استفرالله می‌گوید.
- خانم! بروید آنجا! پیش آن آقاسید. باهاتان کاری دارند.
زن، با تردید، راه می‌افتد.
حاج مرشد، همانجا می‌ایستد. می‌ترسد از مشایعت آن زن!...
زن چیزی نمی‌گوید. سکوت کرده. مشتری اگر مشتری باشد، خودش...
دخترم! این وقت شب، ایستاده‌اید کنار خیابان که چه بشود؟
شاید زن، کمی فهمیده باشد! کلماتش قدری هوای درد دل دارد، همچون چشم‌هایش که قدری هوای باران:
حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم...
سید؛ ولی مشتری بود!
پاکت را بیرون می‌آورد و سمت زن می‌گیرد:
این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمرده‌ام. مال امام حسین(ع) است...
تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نه ایست!...
سید به حاجی ملحق می‌شود و دور...
انگار باران چشم‌های زن، تمامی ندارد...

*

چندسال بعد...نمی‌دانم چندسال... حرم صاحب اصلی محفل!
سید، دست به سینه از رواق خارج می‌شود. زیر لب همینجور سلام می‌دهد و دور می‌شود. به در صحن که می‌رسد،
نگاهش به نگاه مرد گره می‌خورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده.
مرد که انگار مدت مدیدی است سید را می‌پاییده، نزدیک می‌آید و عرض ادبی.
زن بنده می‌خواهد سلامی عرض کند.
مرد که دورتر می‌ایستد، زن نزدیک می‌آید و کمی نقاب از صورتش بر می‌گیرد
که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض:
آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان می‌آید که یکبار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت...
آقا سید! من دیگر... خوب شده‌ام!
این بار، نوبت باران چشمان سید است...

سید مهدی قوام ـ از روحانی های اخلاقی دهه 40 تهران ـ یکی تعریف می‌کرد: روزی که پیکر سید مهدی قوام را آوردند قم که دفن کنند،
به اندازه‌ی دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند.
زار زار گریه می‌کردند و سرشان را می‌کوبیدند به تابوت...


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند ۱۳۹۲ساعت 8:30  توسط طاهره  | 


منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

*تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم*

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را.بجو مارا تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم،اهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم.تویی والاترین مهمان دنیایم.
که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت
وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟رها کن ان خدای دور
آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت.خالقت.اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی
به پیش آور دو دست خالی خودرا. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم کن.بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات اوردم
قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد


*برای درک اغوشم,شروع کن,یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من*

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

*تورا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد*

"سهراب سپهری"
       

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۲ساعت 9:4  توسط طاهره  | 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۲ساعت 14:48  توسط طاهره  |