تقدیم به بهترینم!

تقدیم به چشمان پر فروغ و زیبایت که سرور زندگی را

                 همیشه با عشق زمزمه میکند و غصه های زندگی را

با نم نم بارانش فرو می نشاند.

لینک های حذف شده!

ادامه نوشته

باز امدم

سلام

خیلی وقت بود وبلاگم را باز نکرده بودم اون موقع ها حالم زیاد خوب نبود ولی میخوام باز هم شروع کنم مثل

گذشته و البته بدون حسین بدون یادش اسمش و خاطرش .

لعنت به تویی که منو یکسال از تمام زندگیم عقب انداختی.

دیگه همه چیز تموم شد!

خراسان می دهد بوی مدینه     خراسان کوه غم دارد به سینه

خراسان را سراسر غم گرفته     در و دیوار آن ماتم گرفته

 

دلش دریای خون چشمش به در بود

امیدش دیدن روی پدر بود

پدر می گشت قلبش پاره پاره

پسر میکرد بر حالش نظاره

پدر چون شمع سوزان آب میشد

پسر هم مثل او بی تاب میشد

پسر از پرده ی دل ناله سر داد

پدر هم جان در آغوش پسر داد

 

سلام بر تو ای خورشید تابان خراسان که تمام انگور ها مرثیه

 خوان واپسین لحظات تو اند.

سلام بر تو که مهربانی هایت از شمار زائران انبوهت بسیار

 بیشتر است.

سلام بر تو  ای عصمت هشتم ! کوچه های توس هنوز بوی عطر

آگین تو را میدهد و آوای غریب ملائک هنوز در طواف حریم

 کبریایی ات به گوش میرسد.

ای امام الرئوف ! همراه با کبوتران حرمت محزون وگریان دل

 را به درگاه تو پر می دهیم  تا با زمزمه ی ملائک همراه

 شویم.

ای غریب ترین غریب ها ؛ قلب تو رأفتی به توان بی نهایت ؛

 پس طفل های بی پناه حاجت ما را دریاب و شفاعتمان را

 بپذیر.

شهادت هشتمین امام، هفتمین قبله و دهمین کشتی نجات

تسلیت باد.

 

شهادت امام حسن مجتبی (ع)

شهادت اولین گل بوستان حضرت علی و فاطمه ی زهرا تسلیت باد.

رحلت رسول اکرم

باور کنید قامت حیدر خمیده است

رنگ از عذار حضرت زهرا پریده است

باور کنید بغض حسن مانده در گلو

خونِ ‌دل حسین به صورت چکیده است . . .

رحلت رسول اکرم بر تمامی مسلمانان تسلیت باد.

داستان عاشجی رویا و حسین جونی

سلام به همه ی دوس جونیام چطورین؟

امروز نمی خوام از دلتنگی بگم آخه وبلاگم خیلی غمگینی شده. هنوز دلم تنگ هستا ولی خب

 برای رسیدن به حسین جونی باید تحمل کرد.چاره ای نیس.

میخوام از شروع رابطمون بگم خب یکی بود یکی نبود.

پری(پریسا دختر عموم) با یه پسری دوست شد به اسم حسن (داداش حسین و داداش

 نداشته ی خودم) بعدش ما (من و پری) یه روزی داشتیم میرفتیم که حسن و حسین جونی (آقایی

ناناسم) را دیدیم حسین جونی از من خوشش آمده بود و به داداش حسن گفته بود که شماره ی

من را از پری بگیره من اولش موافقت نکردم ولی نمیدونم چی شد که قبول کردم(خدا را شکر )

خلاصه روز جمعه بود(پنجم آذر ماه 1389) که من به حسین جونی زنگیدم و با هم دیگه دوست شدیم

همون روزا بود که من داشتم روی طرح ترامم کار میکردم(بعدا عکسش را میذارم) شنبه طرحم

تموم شد و واسه پاسپارتو کردنش مقوا میخواستم زنگیدم به پری و با هم دیگه رفتیم هنرسرا که مقوا

 بگیریم تویراه حسین جونی را هم دیدیم بعد کلی عاشج هم شدیم( اون روزا من حال خوفی نداشتم به

 یه دلایلی که بعدا میگم و حسین جونی خیلی کمکم کرد که خوف شدم ) خلاصه روزهای عاشجونه ی

 خوبمون شروع شد حسین همون روزای اول میگفت اگه قراره یه روزی این رابطه تموم بشه بهتره

 که اصلا شروع نشه.من همه چیز را به شوخی میگرفتم یه روزی به حسین جونی دفتم دیگه به من

نزنگ و هر چی بین ما بوده دیگه تموم شده.حسین جونی کلی نالاحت شد و جریه کرد منم بغض چردم و

گوژی را قطــــ چردم و شروع چردم به جریه چردن (آخه واقعا واقعا دوسش داشتم)بعد زنگیدم بهش

 جوابم را نداد بازم زنگیدم ولی ج نداد اس دادم اس نداد بعد زنگ زدم به پری وشماره ی دادا حسن را

 گرفتم و زنگیدم بهش و گفتم گوشی را بده به حسین جونیم؟داداش حسن گفتش که حسین حالش بد

 شده و تازه از بیمارستان امده (آخه حسین جونی ناراحتی معده داره (معده اش خیلی شیطونه)

 وقتی ناراحت میشه یا عصبی میشه معده اش شروع میکنه به شیطونی های بد بد) بعد ازش خواهش

کردم گوشی را بده به حسین اونم داد من کلی از حسین جونی معذرت خواهی کردم اون شب بود که

بهش گفتم : حسین جونی من بی تو میمیرم ببخشم؟حسین جونی هم همون موقع کلی ذوق

 مرگ شد و یه عالمه لوسم کرد از اون شب رابطه ی ما

 خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی زیـــــــــــــــــــــــــــادتــــــــــــــــــر

 عشقولی و جدی شد طوری که اگه یه روز با هم دیگه حرف نمیزدیم در حد مرگ میرفتیم و اگه هفته ای

 یه بار همدیگه را نمیدیدیم از دلتنگی میمردیم فردای اون شب من و حسین جونی همدیگه را توی پارک

 سلمان دیدیم و قول قول قول دادیم تا آخر عمرمون با هم باشیم.

اونروزا تموم شد و توی عید نوروز حسین جونی یه روزی خیلی جدی بهم گفت که من میخوام بیام

خواستگاری منم میگفتم نه حالا زوده  میگفت خب به خانواده هامون بگیم  من بازم میگفتم نه تا چند

روز بعد بالاخره راضیم کرد و من به مامانم گفتم مامانم با حسین جونیم صحبت کرد و حسین همه ی

جریان را براش گفت  مامانم اول یه عالمه نصیحتمون کرد که باید از اول میگفتید و ....

بعد حسین جونی به مامانم و خواهراش گفت(ابجی مونا و ابجی مریم) مامان حسین جونی

هم یه روزی من را دید و.....

حسین تصمیم گرفت که تا من دارم درس میخونم اوم بره سربازی دیگه خردادماه شده بود. حسین دنبال

 کار های سربازیش بود و قرار شد 19 مرداد بره توی این مدت ما خیلی با هم دیگه حرف میزدیم از آیندمون از کارهایی که میخوایم بکنیم و کلی آرزوهای دیگه19 مرداد حسین رفت سربازی تا حالا که

 شش

 ماهه سربازه و12 ماه دیگه مونده یکسال دیگه که دعا کنید زودی تموم بشه

همین بود داستان عاشقی رویای لیلی و حسین جونی مجنون تا اینجا بیقیه ی اتفاق ها هم که قراره

بعدا بیفته را هر موقع رخ داد  با حسین جونی مینویسم .

حسین جونی هم هر موقع سربازیش تموم شد میاد وب و اونم آپ میکنه.

 

فقط

فقط آمدم بگم خیلی دوست دالم

به انداژه ای که هیج وقت تموم نمیشه

ولی نزار تو رویاهام منتظرت بمونم

و باز هــــــــــــــــــــــــــم دوری!

سلام به همه ی دوستای گل نتیم

حالتون خوبه عشقاتون چی اونا خوبن؟

من اصلا حال خوبی ندارم تنهایی خیلی سخته خـــــــــــــــــــــــــیـلی !

دیروز که از مدرسه امدم حسین زنگ زد حدود 20 دقیقه با هم حرف زدیم گریه کردیم از دلتنگی هامون گفتیم خندیدیم و ....

خدایا من دیگه طاقت ندارم تحمل دوری حسین سخته یادش بخیر پار سال توی زمستون چطوری عاشق هم شدیم روزی که با هم

 حرف نمیزدیم شب نمیشد از مدرسه که می آمدم درسم را میخوندم تا ساعت 8 بعد با حسین حرف میزدم چه روزای خوبی بود

کاش این روزا هم مثل اونا زودی تموم میشد.

حسین تو تموم زندگی من هستی تو نباشی منم نیستم من تموم آرزو های آیندم  را با تو می خوام حاضرم به هیچ کدوم نرسم ولی بزرگترین آرزوم که بودن در کنار توئه بر آورده بشه اگه نشه من نابود میشم همیشه از خدا میخوام هرجایی هستی سالم باشی و هیچ غمی نداشته باشی تا من هم آروم باشم لحظه ای نیست که بهت فکر نکم به تو به آینده ی روشنی که با هم داریم به زندگی عاشقونه ایی که میدونم همه حسرتشو میخورن از همین الان در فکر منصرف کردنم هستن ولی من هیچ وقت منصرف نمیشم

حسین خیلی دوست دارم اندازه هم نداره اونقدر زیاد هست که هیچ کس نمیتونه این عشق را نسبت به تو کم کنه

خدا جونم مواظب عشقم باش

باز هم دلتـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـنگی

سلام به همه خوبید؟

دیشب دور هم نشسته بودیم که یکدفعه گوشیم زنگ خورد وقتی به شماره روی گوشی نگاه کردم

چشمام ۸ تا شد عشقم بود پریدم توی اتاق باهاش حرف زدم قربونش برم بدجوری سرما خورده بود

 براش دعـ ـ ـا کنید خوف بشه.

دلم براش خیلی تنگ شده لعنت به این سربازی

امروز بعد از ظهر رفتم توی حیاط هوا هم مثل خودم گرفته بود امد توی اتاقم یکم کتاب خوندم خوابم

برد نیم ساعت بعد که بیدار شدم  دوباره رفتم توی حیاط داشت بارون می امد یه بارون خیلی خوشگل

 و آروم یکم زیر بارون گریه کردم و از خدا خواستم امشب هم حسین زنگ بزنه !

حالا هوا خیلی خوب شده انگار آسمون دلش برای بارون تنگ شده بود کاش بارون دل من هم مییومدش

خدایـــــــــا!!!!

سلام حالم اصلا خوب نیست دلم بدجوری برای حسین تنگ شده اصلا حوصله ی

زندگی کردن را ندارم.دوری حسین خیلی سخته خیــــــــ لی نمیدونم دووم میارم یا نه؟

این روزا که بدجوری دارم گند میزنم این از وضع امتحانا اینم از وضع اتاقم کاش یکی بود یکم

مرتبش میکرد شده جنگل آمازون.

تا حالا که امتحانام را خراب کردم امروزم که عربی را ....

نمیدونم چرا اینطوری شدم اصلا حوصله ی خودمم ندارم فعلا.

خـــــــــــــــــــــــــــــــــــ دا

به کی بگم من از عربی متنفرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

روز6

حسین خیلـــــ ـــی دو سـ تـ دارم.

حسین کجایی؟

حسین دلم برات تنگ شده تروخدا بیا من دیگه تحمل ندارم.

روز 5

کریسمس مبارک.

روز 4

سلام به همه

دیشب حسین زنگ زد الهی قربون صداش برم اینقدر آهسته حرف میزد

میخواست بره سر پست الهی بمیرم براش در روز دو ساعت میتونه استراحت کنه

خیلی سختشه چرا سربازی اینقدر بده؟

من اگه نخوام حسین با سربازی مرد بشه باید کی را ببینم؟

(خب معلومه اول بابای خودم سوال احمقانه ایی بود)

برام دعا کنید فردا امتحان دارم

دوستون دارم فعلا

سومین روز دوری حسین.

سلام یه سلام داغ واسه ی روز های نسبتا سرد زمستونیتون

چطورین؟عشقاتون خوبن؟از ننه سرما چه خبر هشتمین روزیه که همونمونه مهمون خوبی بوده ؟

سه روزه که حسین رفته هر ثانیه یکسال میگذره همش به حسین فکر میکنم و نمیتونم درس بخونم تا حالا که امتحانان را خراب کردم ولی تصمیم جدی گرفتم که به چسبم به درسم اینطوری حسین خوشحال تره شبنه امتحانDreamweaver داریم برام دعا کنید.

دوستون دارم.

امـــ روز

سلام  امـــ روز بـــــــــــــــــــــــ د ترین روزه زندگیمه.

حسین تا دو ساعت دیگه حرکت میکنه وای چقدر زود تموم شد کاش دنیا متوقف میشد

اصلا دوست ندارم بره ولی خب دست من که نیست باید بره

امروز امتحانم راخراب کردم بد جور

توی راه برگشت به خونه خوردنم زمین آبروم رفت.دستتم خیلی درد میکنه.

ساعت هم که داره میدوه من برم حداقل از این دقایق پایانی استفاده کنم

برای حسینم دعا کنید صحیح و سالم برسه شوشتر.

شنبه

سلام چطورین سومین روز زمستونیتون چطوره عشقاتون خوبن؟

امروز مدرسه نرفتم آخه فردا امتحان دارم میخوام حسابی خر بزن فردا اولین امتحانمون شروع میشه تا بیست و یکم امتحان دارم به آقایی قول دادم شاگرد اول بشم.

اجه شاجرد اول شدم برام کاکایو میخره هورااااااااااااااااا

من فعلا میرم و بعد دوباره میام