16

آخرین پست از این خاطره..

مامانم خیلی وقت بود که باهام اتمام حجت کرده بود که اگه خواستی باهاش بمونی دیگه باید قید همه مارو بزنی.. بری هم نه میذارم کسی بیاد دیدنت نه میذارم تو بیای..فراموش میکنیم که دختری به اسم تو داریم.. حتی برا بدرقت هم نمیام..تنهای تنها میری....

همیشه فکر میکردم اینا سختیای این راهه.. فکر میکردم ممکنه بتونم خونوادمو راضی کنم..فکر میکردم گذرزمان میتونه این مشکلو حل کنه ... فکر میکردم اونا که نمیتونن برا همیشه از من دل بکنن..

وقتی خواهر و برادرمو یه هفته نمیدیدم دلم براشون تنگ میشد..یادم میوفتاد امکانش هست حتی سال به سال هم نبینمشون ..

با این حال..با تمام تردیدا بازم نمیتونستم دل بکنم.. ینی چون نمیخاستم .. نمیتونستم .. شاید یادآوری بعضی از حرفاش.. شاید به یاد آوردن بعضی از اتفاقای خاصی که من اسمشونو گذاشته بودم نشونه .. شاید اینکه فکر میکردم ۳ سال کم نبوده برا دوست داشتنم.. و حتی اینکه فکر میکردم بعد از سه سال چطوری فراموشش کنم..چطوری تنهاش بزارم..بعد از من چیکار میکنه.. چی به سرش میاد... اگه دوباره داغون شه.. اگه بهم بریزه...اگه این راهو دوباره برگرده............ "هه...برگرده..."

تمام روزا اینطوری میگذشت...نه میتونستم تصمیمی برا موندن بگیرم..نه تصمیمی برا جدا شدن.. شب گریه...روز گریه... دست خودم نبود..خسته شده بودم..از بحث و جنگ و جدل..از چه کنم..چه کنم..از اونهمه استرس...من تو تصمیم گیری ضعف داشتم..ضعفی که "مهم ترین" دلیلش احساساتم بود.. اما اتفاقاتی باعث شد که من احساسو بذارم کنار و منطقی فکر کنم ::

تا یه مدت خبری از سارا و دخترای دیگه نبود .. اما بازم میگفت : دارم میرم مغازه اس و تل نکن... نه اینکه سارا باشه .. نه...اما گوشیم رو میزه .. نمیخام حتی دوستام بفهمن که باهمیم...

یه بار صبح بهزاد اس داد :

الهه بازم سارا فهمیده که ما با همیم..اگه بهت اس داد یا زنگ زد بگو که من دارم نامزد میکنم و زنگ زده بودم با بهزاد خداحافظی کنم..

منم گفتم که باشه اگه زنگ زد همینو میگم... اما اون روز خبری از سارا نشد..

فردا صبح خود بهزاد زنگ زد:

من:سارا رو چیکارش کردی..خبری ازش نشد..

بهزاد:سارا میگه شما همدیگرو خیلی دوست دارین...من میخاستم جداتون کنم اما هر کاری کردم نشد .. دیگه هم کاری باهاتون ندارم..

من:جدی؟؟ چه زود کوتاه اومد..

بهزاد:شایدم دوباره پیداش شه..اما من اون دفعه براش خط و نشون کشیدم که دست از این کاراش برداره... "خب اگه اینجوری تاثیر گذار بود چرا از اول همین کارو نکرد؟!!...."

من:امیدوارم دیگه زنگ نزنه... اما اگه تماس گرفت من بازم باهاش خوب حرف میزنم..اصلا حوصله دردسر ندارم..

"این آخرین باری بود که صدای همو شنیدیم"

این یکی از اتفاقاتی بود که تاثیر داشت تو تصمیم گیریم.. بهزاد تا ته این رابطه فکر کرده بود..اینکه اینجا دیگه آخرشه...الهه خواستگار داره .. خونوادشم راضین... بالاخره جواب مثبت میده و عقد میکنن.. مجبوره از من جدا شه ...دردسر تموم شدنه این رابطه هم از گردن من میوفته...پس یه جوری قضیه سارا رو هم جمع و جور میکنم...

"همین که بهزاد به نامزدیه من فکر کرده بود ینی اینکه این رابطه همین الانشم تموم شدست... کدوم پسری میتونه به این راحتی در مورد نامزدی دختری که دوسش داره حتی فکر کنه چه برسه به اینکه به زبون هم بیاره...این فقط در صورتیه که دوست داشتنی در کار نباشه... این نتیجه ای بود که بعدا گرفتم..بعد از تصمیم گیریم.. "

یه روز برادرم اومد خونه ما.. مامانم مثل همیشه ناراحت بود..بخاطر همین قضیه.. برادرم خیلی حرفا زد اونروز..حرفایی که کاملا با حرفای گذشته فرق داشت..حتی از زندگی و مشکلات خودش حرف زد. شایدم چون من از احساساتم کم کرده بودم راحت تر میتونستم حرفاشو بفهمم.... برادرم یه پسر فوق العاده منطقیه و در حین حال خیلی شوخ طبع...۸ سالی از من بزرگه اما رابطمون از بچه گی هم باهم خوب بود...گفت:

*همه ما صلاح تو رو میخایم..اگه میگیم این رابطه غلطه..بدون خیلی علتا پشتشه.. اصلا به این فکر کردی که ممکنه بیاد ببینی قدش از تو کوتاهتره.. یا یه پاش لنگ میزنه یا کچله.. یا اصلا درس ودانشگاهی در کار نبود.. حتی ممکنه متاهل باشه... میدونی چه آبرو ریزی ای میشه...تو که همیشه رو ظاهر حساسی چطوری با یه عکس داری این تصمیمو میگیری...اصلا شمارشو بده تا من خودم باهاش حرف بزنم...بالاخره من بهتر میدونم چطوری باهاش حرف بزنم..."که من شمارشو ندادم و گفتم خودم بهش میگم..میخاست بگه : خواهر منو اسیر خوش گذرونیه خودت کردی که چی بشه...اگه اون موقع به حرف برادرم یه ذره شک داشتم حالا دیگه کاملا مطمئنم که درست میگفت."

* تو ته تقاریه این خونه ای...همه ما خیلی دوست داریم...من خودم هفته ای یه بار تورو نبینم دلم برات تنگ میشه و اون وقت تو میخای بزاری بری؟؟ تو نباشی خیلی چیزا اینجا کمه.. دیگه کسی نیست که وقتی ایفن خرابه غر بزنه برا باز کردنه در..که بگه: بازم کلیداتو گم کردی؟؟ "راست میگفت آیفن ما همیشه اتصالی داره..." دیگه من به کی گیر بدم بگم مهندس بدون عینک که مهندس نیست...کی زنگ بزنه بگه بابا منو یادش رفته..موندم جلوی دانشگاه..دیروقته..کجایی بیا دنبال من...... میدونی که مامان و بابا از حرفشون کوتاه نمیان....... خیلی حرفای دیگه هم زد..لزومی نداره همش گفته بشه...

وقتی داشت این حرفا رو میگفت من داشتم گریه میکردم...همینجوریشم داغون بودم...اینارو هم که گفت دیگه بدتر شدم.. مامانم دورتر نشسته بود و ساکت فقط گوش میداد...برادرم منو بغل کرده بود و سعی میکرد آرومم کنه..شوخی میکرد تا من بخندم اما فایده ای نداشت...دلم پرتر از اینا بود..

میگم:من اینجا هم ازدواج کنم...بازم کسی نیست که غر بزنه..

میگه:آره..اما هر روزی که دلم خواست میتونم ببینمت که..

میگه:تو گریه نکنی کارت راه نمیوفته ها؟؟

من:نمیتونم گریه نکنم..

میگه:عب نداره...تخصص دارم.. تو خونه هم نیلوفر (خانومش) هر وقت کم میاره گریه میکنه... "نیلوفرو خیلی دوسش دارم"

من:آره اونم مثل منه.. ینی هر بار اینجوری با حوصله آرومش میکنی؟؟

میگه:تو وسط گریه هاتم از دخالت دست بر نمیداری؟؟؟؟؟

از حرفش خندمون گرفت ..هم من..هم مامان...هم خودش...بالاخره با حرفش اشکای منو بند آورد

این حرفا بهم کمک کرد که بدونم از اون لحظه تا همیشه خونوادم مهم ترین دارایی منه.. که شاید مدت ها بود فراموش کرده بودم..شاید بهش دقت نکرده بودم..

اونشب که به بهزاد اس دادم :

من:امروز برادرم اومده بود اینجا..شماره تورو میخاست..

بهزاد:چشمت روشن..

من:این چه طرز حرف زدنه؟؟

بهزاد:حوصله ندارم..ببخشید..

خیلی بهم برخورد دیگه نه اس دادم نه حرف زدم...

یه اتفاق دیگه هم این بود که:

آشنای یکی از دوستام یه خانومی بود که اهل یزد بود.. ۷ سال پیش عاشق یه پسری میشه که اهل شهر ماست و علی رغم مخالفته خونوادش با پسره ازدواج میکنه .. ۷ ساله شهر ما زندگی میکنه. .بهم میگفت:

اگه برگردم ۷ سال پیش یا ازدواج نمیکنم یا با کسی ازدواج میکنم که از شهر خودم باشه...که حداقل بشناسمش..خونوادم مخالف بودن میگفتن این مرد.مرد زندگی نیست... اما من گوش ندادم..چون دوسش داشتم..اونا با اصرار من قبول کردن..حالا بعد از ۷ سال با دو تا بچه مردی که من بخاطرش زندگی تو غربتو قبول کردم داره بهم خیانت میکنه .. داره بهم میگه دوست دارم اینجوری زندگی کنم....چند تا از تلفناشو خودم جواب دادم...امروز که از خونه میره بیرون معلوم نیست کی برگرده...یه ساعت دیگه.. یه روز دیگه.. .. بخاطر بچه هام نمیتونم طلاق بگیرم...بچه هامو بهم نمیده...من نباشم کی بزرگشون میکنه..اصلا امیدی به این پدر یا خواهر و مادرش هست؟؟ پدر و مادر خودم اینجا نمیان...چون از اولم مخالف بودن...چند باری هم که اومدن شوهرم روی خوش بهشون نشون نداد.. بابام مریض شده مامانم مریض شده... کاش هیچ وقت اینکارو نمیکردم .. هم زندگیه خودم نابود شده هم زندگیه اونا..

هنوزم که هنوزه این خانوم داره میسوزه و میسازه..دفعه آخری که دیدمش حالش خیلی بدتر بود..افسردگی گرفته... دوستم میگه یوقتایی که شوهرش میاد خونه مدام دعوا میکنن و چند باری هم خانومه کتک خورده.. بچه هاشم که .... خدا میدونه چه اینده ای در انتظارشونه...

"یاد خودم افتادم که مامانم میگفت میخوای منو باباتو سکته بدی؟؟" خیلی ترسیدم.. بهزاد همینجوریشم سابقه داشت..اگه همچین اتفاقی برام میوفتاد چی میشد...خودمو میکشتم..

اونشب به بهزاد اس دادم..حالشو پرسیدم..جواب نداد .. حتی بهش گفتم اگه شارژ نداری حداقل تک بزن... بهش گفتم که نگرانش شدم...بازم خبری نشد...

ماه رمضون بود.."خیلی جالبه که رابطه های من هر دو ماه رمضون تموم شد"

شب قدر بود .. رفته بودم امامزاده... هر سال تو این شبا من برا خودم و بهزاد و رابطمون..برا اینکه ارامش از دست رفتشو بدست بیاره دعا میکردم... هر سال هم راضی تر از سال قبل میشدم... اما امسال فقط از خدا خاستم که کمکم کنه بهترین تصمیم رو برا زندگیم بگیرم.. هیچوقت منو تو مسیری قرار نده که باعث ناراحتیه عزیزام بشم و بهشون صدمه بزنم....امسال دیگه به زور از خدا نخاستمش...از اون شب دیگه سراغی از بهزاد نگرفتم.. حتی اعتبارمو که تموم شده بود شارژ نمیکردم هم اینکه به تنهایی احتیاج داشتم و هم شاید برا اینکه وسوسه نشم بهش اس بدم..اون هیچ ارزشی برای نگرانی من قائل نبود...خیلی جالب بود که من دیگه "هیچ "حسی بهش نداشتم...جالب بود که نمیخاستم باشه... تا ۵ روز خبری ازش نبود..۵ روز بعد زنگ زد که من جوابشو ندادم چون از نظر منم تموم شده بود همه چی.... من توی اون چند روز فکرامو کرده بودم و تصمیمو گرفته بودم...تصمیم گرفتم که تمومش کنم و یه زندگیه نو شروع کنم...

محکمترین دلیلم خستگیم بود...این مقدمش بود...من واقعا دیگه نمیتونستم...خسته بودم.. دلم تنهایی میخاست... من پیش خودم اعتراف کرده بودم که حماقت کردم...که اشتباه کردم.. دلایل بعدیم هم خونوادم بودن.. حرفای اون خانومه...حرفای دوستم و اینکه منم همچین سرنوشتی داشته باشم دور از انتظار نبود ..

دوستمم حرف خوبی زد..بهم گفت اینجوری بری..فردا تره هم برات خورد نمیکنن... مطمئن باش هیچ ارزشی نخواهی داشت.. "این دوستم خودسرانه با پسری که دوسش داشت ازدواج کرد..حالا هم خیلی پشیمونه..خودش کار میکنه و خرج زندگیشو تامین میکنه.. شوهرش سرکار نمیره.. یه دختر از یه خونواده اصیل ببین تو چه وضعیتی داره زندگی میکنه...میگه وقتی اعتراضی به رفتاراش میکنم میگه:خودت با پای خودت اومدی...مگه من مجبورت کرده بودم...خودت خاستی.. " من بهش گفتم جدا شو .. گفت: پلای پشت سرمو خراب کردم.. رویی برای برگشتن به خونه بابام ندارم...

آخر اون هفته به بهزاد اس دادم:

من:سلام..خوبی؟

بهزاد:بدنیستم..خبری نیست ازت..

من:من امشب حرفای جدی ای باهات دارم..

بهزاد:چی شده؟؟؟

من:من فکرامو کردم..ما باید جدا شیم.. خواهش میکنم درک کن .. من راه دیگه ای ندارم " هه اون موقع فکر میکردم چقدر ناراحت میشه .. فکر میکردم بهتره یه جوری مطرحش کنم که خیلی اذیت نشه.. خیلی ساده بودم..."

بهزاد:دلیلت چیه؟؟

من:با شرطی که خونوادم گذاشتن من نمیتونم ادامه بدم..

بهزاد:چه شرطی؟؟

من:اینکه اگه بخوام با تو باشم باید قید خونوادم و همه چیزی که دارم رو بزنم...

هیچی نگفت...

من:اعتبارت تموم شد؟؟

بهزاد:حرفی ندارم..خوشبخت باشی..

من:همین؟؟؟ ناراحت شدی؟؟ من راه دیگه ای ندارم...

بهزاد:انتظار داری تو این موقعیت خوشحال باشم.. خودتو ناراحت نکن...ما همیشه تو دلامون همدیگرو داریم..

بعدشم نه اون اس داد...نه من..

من اصلا تمام دلایلمو به بهزاد نگفتم..بهش نگفتم که به چیا رسیدم...اینکه دیگه اعتمادی بهش ندارم.. فقط موضوع خونوادمو گفتم...

حالم خوب نبود...نمیدونم چم بود..اما حس خوبی نبود.. مثل همیشه.. دوباره من و گریه و اتاقی که همه چیزش شاهد تنهاییا و غصه ها و گریه هام و خنده هام بوده..نمیدونم دقیقا برا چی گریه میکردم... اما تصمیم گرفتم که از فردا صبح که بیدار میشم روز تازه ای داشته باشم و زندگیه جدیدی رو شروع کنم... اون یه هفته فکرم این بود که چطوری به بهزاد بگم که میخام جدا شم.. اما حالا گفته بودم و یه باری از رو دوشم برداشته شده بود...

حالم خوب بود..حسای خوبی داشتم..باشگاهو که هنوزم میرفتم .. خودمو سرگرم میکردم .. واقعا حس یه زندگیه تازه عالیه.. خبری از بهزاد نبود .. حالا دیگه یه هفته گذشته بود و من برا هر روزم که یه برنامه داشتم برا روز جمعه هم قرار داشتیم با برادرم و خانومش بریم کوه.. تا شب بیرون بودیم..گوشیمم نبرده بودم.. ساعت ۱۱ شب بود که برگشتم دیدم بهزاد اس داده.. اسمشو از سیوام پاک کرده بودم..

بهزاد:سلام..حالت چطوره؟؟ خوبی؟؟

من جواب ندادم..اعتبار نداشتم..اما اعصابم خورد شد... تو اتاق راه میرفتم و با خودم فکر میکردم : همیشه یه ماهم خبری ازم نمیشد خبری نمیگرفت که اصلا من زندم یا مرده...یه هفته هم بهش اس نمیدادم یادم نمیوفتاد..حالا که من میخام تموم شه..اس داده...

با اینکه حسی بهش نداشتم..تموم شده بود برام ..اما نمیخاستم دیگه حتی حرف بزنیم...

فردا صبح که با دوستم حرف میزدیم.. گفت خب حالا جوابشو بده... داری تمومش میکنی خوب تمومش کن...

منم شب بهش اس دادم:

من:سلام..خوبی.. ببخشید دیروز که گوشیم همراهم نبود و شبم که اومدم دیدم اس ام استو اعتبار نداشتنم.. تونستی کنار بیای؟؟

دو ساعت بعد جواب داد که :

بهزاد:تو که بهتر تونستی کنار بیای..همینم خوبه..

تا جواب بدم..طول کشید..خودش اس داد دوباره:

بهزاد:ببخشید الهه "م".. اعصابم خورد بود... سخته برام..

من:اشکالی نداره..حق داری.. تو آزادی .. متونی هر جور که بخوای قضاوت کنی..

بهزاد:خیلی راحت جدامون کردن... تا آخر عمر باید با یاد و حسرت این عشق زندگی کنیم..

من:تو که از اولم میگفتی نمیذارن... آمادگیت بیشتر بود.. من که خیلی رو این رسیدن حساب کرده بودم باید چی بگم..

بهزاد:نمیدونم...امیدوارم خوشبخت باشی..

من:فکر میکنم..کاش همون موقع که تو میگفتی جدا شیم...قبول میکردم تا اینجوری نشه... به هر حال تقصیر من بود که تورو هم تو این راه کشوندم..

بهزاد:چی بگم...شبت بخیر عشقم

من:شبت زیبا..

"این آخرین اس ام اسایی بود که داشتیم"

هه...همیشه میگفت من اگه با کسی دیگه ای هم باشم بازم تو عشق اول و آخر منی.. مطمئن باش دیگه عاشق هیچ کس دیگه ای نمیشم...

بعدا که فکر میکردم در مورد رابطه مون فهمیدم که اونم بدش نمیومده جدا شیم.. اما نمیدونم این حرفای اخر ینی چی..

بگی نگی بخاطر حرفاش یه حسی داشتم شبیه عذاب وجدان...با استادم اس دادم و باهاش حرف زدم..

اونم گفت که:

چرا عذاب وجدان؟؟مگه در حقش نامردی کرده بودی یا اینکه با دل و احساسش بازی کردی که این احساسو داری...اصلا مگه چند بار همدیگرو دیده بودید...الهه دفعه اول که بهت گفته بود جدا شیم...من بهت گفتم جداشو...گفتم این اگه دوست داشت اصلا این پیشنهاد رو نمیداد.. من نمیدونم تو که اصلا ندیدیش چطور اینهمه وفاداری بهش..خدا شانس بده ...از کجا معلوم اصلا پای کسی دیگه ای در میون نباشه که اینهمه راحت قبول کرد و جدا شد....

من:آخه فکر میکنم تنها شده..

استادم:نه اگه اینطور بود تورو از دست نمیداد. آدما چیزی رو که بهش دلبستگی داشته باشن رو از دست نمیدن.. این وسط تویی که تنها شدی دختر.. از عشق اینترنتی بیش از این هم نمیشه انتظار داشت.....

من:نه من خوبم..این تنهایی رو بیشتر دوست دارم.. میخام زندگیمو جور دیگه ای بسازم..

فردای اون روز هر چی که ازش داشتم رو دور ریختم...کتابخونه رو از نو چیدم..بین صفحه های کتابام.. نوشته هام..دفتری که نوشته ها و حرفای عاشقونم بود..دفتر آرزوهام.. حتی اگه اسمشو یه گوشه نوشته بودم.. یا یه جمله ای که به یاد اون نوشته شده بود...یه جمله یا متنی که منو یاد خاطره های گذشتم و اون مینداخت...همه اس ام اساش "که قبلا پاک کرده بودم" متن چت هایی که سیو داشتم.. وبلاگایی که ساخته بودیم..صفحه کلوبم.. عکساش که زده بودم رو یه سی دی... همشو ریختم دور..

خط موبایلمو هم عوض کردم...

+یه هفته بعد از نوعید مادربزرگم پدر مهرداد که خیلی وقت بود مریض بود..فوت کرد.. پس اصولی اینه که تا سالگردشون اتفاقی نیوفته ..اومدن مهرداد تو اون روزا تنها حکمتش این بود که من بیشتر فکر کنم..

+حالا زندگیم..آرومه..شاده..بی مشکل نیستم اما سعی میکنم حلشون کنم..حل نشدنی نیستن.. قدر داشته هامو میدونم..و به دنبال نداشته های دست یافتنی هستم .. داشته هاتون مطمئن باشین بهترین نعمتای خدا هستن.. حتی اگه راضی نیستین بدونید که خوشبختید که اون نعمت رو دارید...

+وقتی تو یه موقعیتی کم آوردید به این فکر کنید که وضعیت بدتر از این هم میتونست پیش بیاد.. پس خوشحال باشید که بدتر نشده..

+ یادمون باشه که "خدا" همیشه هست...

+خوشحال میشم تو این آپ آخر از این خاطره خواننده های خاموش روشن شن ..حتی در حد یه کامنت کوتاه.. و خوشحال تر میشم اگه کسایی که تو این وب ازم رنجیدن..ببخشن..

+از اینکه تونستم دوستان زیادی اینجا پیدا کنم...واقعا خوشحالم..

+از همدردیا و درکتون ممنون..

+++ لطفا لینک کنید این وب رو تا خونده شه..خیلیا درگیر این روابطن...

یادمون باشه که برا خودمون ارزش قائل باشیم..

 

 

 

15

"15"

مادربزرگ من (مادر پدریم) به رحمت خدا رفته بودن...هنوز یک هفته هم از مراسم شب هفتم نگذشته بود که یکی از دوستای قدیمیه مامانم که تو مراسم هفتم منو بعد از ۱۰ سااااااال دیده بود تماس گرفته بود برا خواستگاری...هنوزم یادمه منو مامان چقدر شوکه شدیم آخه شوکه شدن هم داشت هنوز عزادار بودیم.. .. خیلیم اصرار داشت که بیایم و این دوتا صحبتاشونو بکنن و رسمی شدنو میزاریم بعد از چهلم... مامان به دوستش گفت که من اصلا نمیتونم الان تو خونه مطرح کنم..خیلی ناجوره و ... که قرار گذاشتن برای بعد از نو عید.. چون نزدیکای ماه رمضون بود...تا اون موقع چهلم هم میگذشت...اما بعدها یواش یواش مامان با بابا مطرح کرده بود..راستش موقعیت پسره خیلی خوب بود و اینکه همسایه خونه قبلیمون بودن.. ینی شناخت کامل داشتیم ...

مهرداد فکر منو مشغول کرده بود..موقعیتش..خیلی از خصوصیاتی که از خودش و خونوادش سراغ داشتیم...اینکه پسری بود که میتونست رو پای خودش وایسه...یا یه خصوصیات اخلاقی ای که من تو بهزاد پیدا نکرده بودم و میدونستم که بعد ها هم بوجود نخواهد اومد تو مهرداد وجود داشت..به هر حال اینکه یه زمانی با خونواده طرف رفت و آمد داشته باشی خب خیلی چیزا رو میتونی بفهمی....اما اینکه حس میکردم اگه بهم بزنم اونوقت دلشو شکستمو سر حرفام واینسادم " این حرفا هست..اینکه باید به طرفت وفادار باشی و جا نزنی اما برای کی؟؟ برا کسی که لیاقتشو داشته باشه" اما با این حال من بازم سر اینکه بیان یا نه تردید داشتم "مطمئنم خیلیاتون این حس منو تجربه کردین..یه جورایی نمیخاین دل طرفتونو بشکنین..منظورم بهزاده...چون" فکر میکنین " اونم به اندازه شما تو این رابطه هست..یا حتی اگه کمتر هم باشه بازم این احساسات لعنتی نمیذاره که دل به جدایی بدین..مدام حرفاش یادتون میاد و متاسفانه نمیتونید تشخیص بدید که حرفاش چقدر درسته...مخصوصا وقتی خودش در جریانه خواستگارو و موقعیت و همه چی هست :

بهزاد:الهه هنوز برنگشتی..

من:چرا تازه رسیدم... عین بچه ها وایساده بودم تاب خالی شه منم سوار شم.. "چیه؟؟ هنوزم که هنوزه تاب سواری از کارای مورد علاقه منه...واقعا خیلی دوستش دارم..مخصوصا که اوج بری"

بهزاد: تو علاقه هات همیشه عجیبه ..

من:شما که مخالفتی با این علاقه من نداری؟؟؟ مانع نمیشی که؟؟

بهزاد:نه فدات شم..شما جون بخواه..

من: پس هیچوقت نمیگی که مگه تو بچه ای؟؟

بهزاد:نه..خودم میبرمت اصلا...البته اگه کسی دیگه نبردت..

من: منظورت مهرداده...هنوز که معلوم نیست..حالا کو تا ۲ ماه دیگه..

بهزاد: اما اگه خونوادت قبول کنن چی..

من:خب تا حدودی موافقن چون شرایط اولیه رو داره...منم هنوز فکرامو نکردم...ببینم چطور میشه...

یا:

یه بار که شب تل کردم بهش ویتینگ داد..خیلی حرف زدن...دیگه مطمئن شدم که دختره:

من:بسه دیگه..خسته نشدی؟؟ از رو برو دیگه....چه چونه ایم داره..

بهزاد:آره خیلیم پرچونه بود..یه دختره بود .. آمارمو نداشت..نمیدونم شمارمو از کجا آورده..

من:ادعای عاشقی هم داشت حتما

بهزاد:نه نداشت...بهم گفت دوست دختر داری..گفتم نخیر نامزد دارم..

من:اون وقت منظورت دقیقا کی بود؟؟

بهزاد:تیکه میندازی؟؟ مگه جز تو کسی دیگه ای تو زندگیم هست... البته اگه خونواده شما بزارن نامزد بمونیم...

بقیه حرفامونم که تو عزیز خودمی و مال خودمی و از این حرفا........ همش یادم نیست تا مکالمه هامونو کامل بنویسم.. این تیکه هاییه که خوب یادم مونده.. هر دفعه حرفاش یه جوری بود انگار ناراحت بود من مثل دفعه های پیش نمیگم من فقط تورو میخامو .. بدون تو چیکار کنم.........خب تردید داشتم از هیچی مطمئن نبودم.. خیلی وضعیت بدی بود...

"این حرفا باعث میشد که من دوباره شک کنم به تصمیمم به اینکه جدا شم یا بمونم..به اینکه اگه جداشم چه بلایی سرش میاد ...به اینکه مثلا نمیخوای خودخواه باشی و بخاطر یه موقعیت بهتر کسی رو که ادعا میکنه دوست داره تنها بذاری... که ته همش میرسه به احساسات و برا همینه که حتی تصمیمی هم میگیری دوام نداره "

رابطم با بهزاد خوب بود اما خیلی با گذشته تفاوت داشت...اینکه تو حرفاش یه سوتیایی میداد که دروغاشو رو میکرد.. اینکه من هر روز داشتم به این فکر میکردم که بخاطر کی دارم خواستگاری مثل مهرداد رو مثل آب خوردن میپرونم ..اینکه به دروغایی که گفته بود فکر میکردم..خب یه بار .. دو بار...دیگه چند بار میتونستم بگذرم...

مثلا:

ما اصلا همدیگرو ندیده بودیم .. چند باری حرفش پیش اومد اما در حد حرف موند.. یادمه یه بار گفت : داریم میریم مسافرت و من شرط گذاشتم که اگه تو راه برگشت بیایم شهر شما من میام... منم دلم خوش بود که میاد .. اونم که همین که رسیده بودن دعواش شده بود و به من گفت که با هواپیما برمیگردم شهرمون.. الان که فکر میکنم میبینم اصلا مسافرتی در کار نبوده.. چون وقتی داشتیم حرف میزدیم و دو سالی از اون موضوع گذشته بود گفت:

بهزاد:اون دفعه که رفتیم مسافرت .. یادته کی بود؟؟

من:آره..دوسال پیش تابستون..

بهزاد:آره..من شرط گذاشتم که اگه میریم سفر باید از کویر بریم..من کویرو خیلی دوست دارم...اونم که خونوادم گفتن نه و ما خسته میشیم...منم گفتم نمیام...

این دقیقا رو شدنه همون دروغی بود که گفت شرط گذاشتم بیام تورو ببینم...

یا:

بهزاد:خونواده تو نمیذارن تو بیای اینجا..چیکار کنیم.

من:خب حتما تو باید بیای اینجا دیگه..

بهزاد:کار پیدا کنید برام تا بیام..

من:ما کار پیدا کنیم؟؟؟؟؟ مخوای یه خونه هم برات بگیریم؟؟

بهزاد:نمیشه بابات یه کاری برام جور کنه... تو شرکت ... پارتی نداره؟؟

من:نه..اگه داشت که اول منو میبرد تو کار ..

بهزاد:من نمیتونم بیام اونجا..

من:تو که همیشه میگفتی شهر ما رو دوست داری..

بهزاد: آخه جای دیگه ای جز اینجا نمیتونم زندگی کنم..حتی اگه بد هم باشه .. بازم عادت دارم اینجا زندگی کنم...

من: واقعا!!!!!!

بهزاد:اون موقع هم که میخاستم برم ک و ی ت ... خیلی جدی دنبال کارام بودم که برم بعد از سربازیم حتی خونوادمم خیلی اصرار داشتن... من گفتم نمیرم .. منو بردن پیش روانشناس ... اونم گفت که حتما یه دلبستگی ای، یه عشقی داری که میخای بمونی و نری... منم گفتم که نه هیچ وابستگیه عشقی ای ندارم... فقط جز اینجا جای دیگه ای نمیتونم زندگی کنم...

"این حرفاش خییییییییییییییلی چیزا توش بود.. یکیش اینکه ک و ی ت رفتنش کاملا جدی بود و اونوقت به من گفت "بعد تو" ایران نمیتونم بمونم.. من تورو دوست دارم ... ممکنه اونجا آرامش نداشته باشم.. نگران نباش هوای تورو دارم... اونوقت میخاسته روز رفتن احتمالا بگه که من دارم میرم....

یکی دیگه هم این که اصلا قصدی برا ادامه و جدی کردن این رابطه نداشت فقط داشت منو تو دست نگه میداشته که کنارش باشم....خیییییلی راحت با زبون بازیاش و وعده های الکی که اگه تو نتونی بیای من میام و هیچ وابستگی ای به خونوادم ندارم و اصلا از این شهر خوشم نمیاد زندگیه منو به بازی گرفته بوده...

بعد از این تلفن میتونم بگم نظر من در موردش خییییلی عوض شد.. ینی این یه اخطار بود برام که بیشتر فکر کنم..

 

+معذرت میخام..فکر میکردم تو یه پست بتونم تمومش کنم اما نشد...ذهنم خیلی پراکندست..هنوزم خیلیاش باقی مونده........

+ایشالا آپ بعدی.آپ آخره..

+ هفته آینده میان ترم دارم..سعی میکنم سر بزنم اما آپم میمونه برا بعد از دوشنبه..

+ببخشید اگه آپم حرفا و کلمه های تکراری زیاد داره...ذهنم آنرماله یکم..

 

 

14

"14"

قرار این بود که ۷ روز دور از هم بمونیم..اون یک هفته خیلی وحشتناک میگذشت.. تصمیم گرفته بودم اگه تو این ۷ روز ازش خبری نشه .. همه چیزو تموم کنم..اما خیلی برام دردناک بود..چرا اینجوری با نامردی داشت همه چیزو تموم میکرد..نمیتونست مثل آدم حرفشو بزنه...مدام تکرار میشد تو ذهنم: من کجا براش کم گذاشتم.. چی کم گذاشتم که اینجوری کرد.. حقم نبود... تمام امیدم به این بود که سر حرفش باشه و بعد از ۷ روز خبری بده از خودش .. وقتی یه رابطه اینجوری تموم میشه تو میمونی و کلی سوال تو ذهنت که هی تکرار میشه تا جوابی براشون پیدا کنی اما هر بار جوابات فقط در حد احتماله چون باور نداری کسی که دوستش داشتی اینکارو بکنه .. اصلا کسی که شناخته بودی کجا و این کجا.... هر روز میگذشت..روز جمعه روز هفتم بود.. صبحش رفتم سر کلاس... بازم تمام فکرم مشغول بود...هر لحظه منتظر بودم .. بعد از کلاس رفتم خونه مادربزرگم تا این انتظار لعنتی کمتر عذابم بده .. شب شده بود و هیچ خبری نبود.. برگشتم خونه..ساعت حدودای ۱۰:۳۰ بود دیگه تحملم تموم شد ..روز هفتم تموم شده بود .. با خودم حرف میزدمو گریه میکردم... فقط این تو ذهنم بود که چرا منو اینجوری بازی داد........ بعد از کلی گریه که نا امید شده بودم از تماسش..ساعت ۱۱ بود که دیدم شمارش رو صفحه گوشیمه... اشکام خشک شد.. فوری جواب دادم:

من:سلام

بهزاد:سلام عزیزم... حالت چطوره؟

من:الان خوبم...توخوبی؟

بهزاد:نه زیاد ..حال منو که میدونی...میخاستم بخابم دلم یهو هواتو کرد گفتم بهت زنگ بزنم..

"الان فکر میکنم شاید اصلا یادش نبوده ۷ روزو .. شاید همون لحظه هایی که داشتم گریه میکردم و میمردم اون حس کرده بود و برا این دلش هوامو کرده بود.. شاید"

من:چه خبر؟ سارا دیگه تهدیدت نکرده؟

بهزاد:نه..امامیبینمش تو دانشگاه.. دارم براش.. چنان بازیش بدم که نفهمه از کجا خورده..فکر کرده کاراش بی جواب میمونه..

من:فعلا که برگ برنده دست اونه.. یکاری میکنی برمیداره زنگ میزنه بدبخت میشیم..

بهزاد:نه مگه دست اونه... جراتشو نداره..حتی اونشب هم بابات برمیداشت حرف نمیزد و قطع میکرد .. جرات نداره..

من:واقعا؟ اما خیلی جدی بود..اصلا فکر نمیکردم اینکارو بکنه..حالا میخای چیکار کنی؟؟

بهزاد:به موقعش حقشو میزارم کف دستش... فعلا دور بمونیم تا آبا از آسیاب بیوفته .. من خودم باهات تماس میگیرم..

من:اگه همه تماسات اینجوری باشه که خدا بخیر کنه..خیلی دیر به دیره..

بهزاد:چشم عزیزم..زود به زود زنگ میزنم فداتشم..خوبه؟ "هه...زود به زود"

من:آره..تا ببینیم چقدر رو حرفت میمونی...

بهزاد:تیکه ننداز دیگه...

اونشب قرار شد که تماس فقط از طرف بهزاد باشه و من به هیچ وجه باهاش تماس نگیرم.. خب حالا یه چیزی خوب بود که من میدونستم دیگه تکلیف چیه... چند روز بعد تولدش بود.. خیلی منتظر شدم..فکر میکردم تماس میگیره..خبری نشد...دو هفته بعد تولد من بود بازم خبری ازش نشد... من یه وبلاگ براش درست ساخته بودم و در مورد اون و عشقی که بهش داشتم مینوشتم...آدرسشو تو وب بهزاد گذاشته بودم..ینی تو کامنتایی بود که هنوز تایید نشده بود...تماس روز جمعه رو هم توش نوشته بودم.. یه شب :

بهزاد:سلام عزیزم..الهه برو اون پستی که در مورد زنگ زدن به من نوشتی رو پاک کن ... رفتن کل وبتو خوندن... دردسر شده فداتشم..

من:من از دست اینا کجا برم؟؟؟ اه....

بهزاد:عزیزم اونا وبتو پیدا کردن...کلشو خوندن...سارا به من اس داد که تو ۲۵ ام به الهه تل کردی ... من موندم چی بگم.. یه جوری پیچوندمش...تو برو امشب اونو یه جوری تغییر بده که نفهمن..

من:آخه اونا پسورد وبلاگ تورو از کجا دارن؟فقط اونجا آدرس وب من هست..

بهزاد:کاری که بهت گفتم رو انجام بده.. عاشقانه ها رو بذار بمونه همه بخونن به درک اما خصوصیامونو پاک کن یا رمزدار کن...

دیگه هم جوابی نداد...

"همیشه بهم میگفت پسورد کلوب و وبلاگمو فقط تو داری..آخه تورو از خودم میدونم...اما انگار خیلیای دیگه هم خودی بودن و من خبر نداشتم..."

نزدیک امتحانای ترم بود .. خبری از بهزاد نبود.. با اینکه من خودمو برا خیلی چیزا آماده کرده بودم..اما بازم ذهنم آرامش نداشت.. امتحانای سنگین و سخت .. نداشتن تمرکز .. فکرای جور واجور..خیلی سخت گذشت.. با هزار بدبختی امتحانارو دادم...نتیجه ای که میخاستمو نگرفتم و یه درس ۳ واحدی و تخصصی رو هم افتادم .. هر روز میگذشت.. وضعیتم خیلی بد نبود اما خوب هم نبود ..باید یه تصمیمی میگرفتم.. وضعیتی که من توش بودم ..نه مثل انتظار بود ..نه مثل فراموشی.."دقیقا مثل همون جمله ای که میگه:نمیدونی فراموش کنی یا منتظر بمونی" معلوم نبود این وضعیت تا کی ادامه داره.. ممکن بود خیلی زود به این نتیجه برسم که باید همه چیزو فراموش کنم ..ممکن بود چند وقت دیگه برگرده.. من هنوز ته دلم دوسش داشتم...و از این بدتر نمیدونستم به کدوم دلیل باید فراموشش کنم..فرصت بیشتری لازم داشتم.. شک داشتم به اینکه دوسم داره..به اینکه دوسم نداره...به درستی این راه..به اشتباهی این راه...به همه چی شک داشتم...بعد از امتحانا برا اینکه خودمو از بین نبرم تصمیم گرفتم صبور باشم و از فرصتام استفاده کنم..برا روزایی که در پیش بود برنامه ریزی کردم..شروع خوندنه یه کتاب جدید.. باشگاه .. مهمونی .. مسافرت .. حتی یاد گرفتن آشپزی و بافتنی از مامانم و مادربزرگم .. " اینو توصیه میکنم.. چون کار جذابیه برا اینکه زود میتونی نتیجه کارتو ببینی.." نماز شب "یه بار امتحانش کنید مطمئن باشید آرامشی که بهتون میده رو هرگز تجربه نکردید..عاشقش میشین "خلاصه هر کاری که میتونست منو از این وضعیت و از این افکار دور کنه ... تصمیم گرفتم که هرگز تو این مدت از خدا نخوام که برش گردونه.. ینی نمیخاستم به زور از خدا بخوام..اگه برمیگردوند که خوب بود..اگه نه هم بازم خوب بود...به هر حال خدا بهترینهارو میخاد برا بنده هاش...این آرومم میکرد .. حالا وضعیتم خیلی بهتر شده بود ... با اینکه بعضی وقتا دل تنگش میشدم...گریه میکرد..یاد روزای گذشته و زجرایی که کشیدم عذابم میداد اما هر روز جرات بیشتری برای جدایی پیدا میکردم و منی که حتی از اسمش واهمه داشتم دقیقا داشتم بهش فکر میکردم... همه چی میتونم بگم خوب بود ... عید اومد و رفت.. بازم هیچ خبری ازش نبود..تقریبا ۴ ماه از آخرین باری که با هم حرف زده بودیم اونم اس ام اسی میگذشت.. ۱۷ روزی از عید گذشته بود که یه شب:

بهزاد: تو نمیخوای یه خبر از من بگیری؟؟ منو به کل فراموش کردی انگار...آره دیگه نو که میاد به بازار... "یادتونه گفتم همیشه فکر میکرد من با یکی دیگم...متاسفم برای خودم که اینجوری منو شناخته بود.."

من:خودت گفتی نه اس بده .. نه زنگ بزن..تا خبرت کنم..منم همین کارو کرد...این چه طرز حرف زدنه...نو کدومه؟

بهزاد:گفتم اما نه به این شدت که...حداقل آخر شبا که میتونستی یه اس ام اس بدی..

من:حوصله اون دختره و استرسشو نداشتم..

بهزاد:چیکارا میکنی؟؟ الهه خیلی دلم برات تنگ شده..

من:خوبم..توخوبی عزیزم..منم دلم برات تنگ شده بود..

بهزاد:یه ماه پیش یه تصادف وحشتناک داشتم...۳ هفته فقط خابیدم تو خونه...

من:چرا عزیزم...چی شد که تصادف کردی..الان حالت چطوره

بهزاد:از ماشین پیاده شدم که یه موتوری همچین زد بهم که پرت شده بودم و بیهوش شده بودم.. سرشم بخیه خورده بود اما یادم نیست چندتا...

من:میبینی مواظب خودت نیستی..

بعدشم تو این مدت چیکار کردی و مسافرت کجاها رفتی و دانشگاهت چی شد ..

بازم قربون صدقه رفتنا و خانومم گفتنا شروع شده بود...انگار نه انگار که قل داده بود که خبر گرفتن از طرف اون باشه..خبر گرفتن زود به زودش شده بود ۴ ماااااااه...

ته دلم یه حسی بهش داشتم اما مثل سابق نبود..فردا سرکلاس:

دوستم:چه خبر؟

من:بهزاد برگشته؟؟

دوستم:راس میگی؟؟ با چه رویی برگشته حالا؟؟ نگفت ۴ ماه کجا بوده؟

من:چه میدونم ..میگه تصادف کردمو حالم خوب نبود و ....

دوستم:بهش اعتماد داری؟؟

من:راستش نمیدونم.. قلبم یخ زده انگار .. مثل سابق دوسش ندارم..

یه مدت گذشت..خبری از سارا و تهدیداش نبود اما بازم وقت بیرون رفتن هراز گاهی میگفت که اس نده و تل نکن تا خودم باهات تماس بگیرم ..

بعضی وقتا تو خودش بود و خبری ازش نمیشد منم خبری نمیگرفتم تا خودش پا پیش بذاره..کمتر به فکرش بودم..سرم به باشگاه و برنامه های خودم گرم بود .. تونسته بود یه کاری برا خودش راه بندازه و این بیشتر به خوب شدنه روحیش کمک کرده بود..

یه روز که باشگاهم تموم شد و اومدم لباسامو بپوشم.. کلی میس داشتم از یه شماره ناشناس..اس هم داده بود . اس ام اسشو باز کردم:

اون:من سارام..الهه خانوم تو واقعا فکر کردی بهزاد اینهمه راهو میاد تورو بگیره؟؟؟

من:بله حق با شماست ..

اون:پس دیگه بهش اس و تل نکن.. مثل اینکه ما یه قرارایی با هم داشتیم...

من:تکرار نمیشه..

اون:ممنون..

اصلا دوست نداشتم این آرامش نسبی بهم بریزه .. حالا دیگه بنظرم مسخره میومد که بخام بخاطر یه پسر گیس و گیس کشی راه بندازم..به استرسش نمی ارزید..بهزاد مثل سابق برام با اهمیت نبود ..اما همون یه ذره حسی که ته دلم بود نمیذاشت ازش جدا شم...و اینکه حالا یه کاری جور کرده بود "منه ساده فکر میکردم به حرفی که زده عمل کرده.. همون که گفت جدا باشیم تا من ببینم چیکار میتونم بکنم...برا همین نمیخاستم بزنم زیر همه چی..اما در اصل اون برای استقلال مالی خودش اینکارو کرده بود نه صرفا بخاطر من"

من به بهزاد اس ندادم و منتظر شدم تا خودش خبری بگیره تا بهش بگم موضوع چیه... چند روزی گذشت خبری ازش نشد..:

بهش اس دادم و گفتم که سارا اس داده بهم.. اما جواب نداد..

من:تو نمیخوای جواب منو بدی؟

بهزاد:معذرت میخام عزیزم..حالم خوب نیست..من واقعا شرمندت شدم.. بازم بهت بدهکار شدم..

من:بدهکار چیه...حالت چرا خوب نیست؟

بهزاد:مثل همیشه.. سارا دیگه چیا بهت گفت...برام تعریف کن..

منم اس ام اسای سارا رو براش فرستادم..

من:بهزاد فکر میکنم بیراه هم نمیگه...تو خودت همیشه میگی راه دوره و تو هزار کیلومتر ازم دوری.. حرفش بنظر درست میاد..

بهزاد:مگه صبح تا شب پیش منی یا باهات خونه خ ا ل ی میرم که بخوام الکی بهت بگم دوست دارم که تو دست نگهت دارم.. من هر حرفی زدم واقعیت بوده...

من:اما راه دور کلی مکافات داره.. گفتم شاید سخت باشه برات...

اونم اعتبارش تموم شد و منم حرفی نزدم.........

 

* تمام اون ۴ ماه + روزایی باقی مونده از رابطه هر وقت گوشی بابا زنگ میخورد و بابا جواب میداد و مشکوک حرف میزد.. وقتی میگفت خودم هستم شما؟؟ .. من قلبم معکوس میزد .. رنگم میشد مثل گچ .. فکر میکردم نکنه سارا باشه.. تمام فکرم این بود که عکسش ثابت شه.. این موقع ها دقیقا حس مردنو داشتم...................

دفعه بعد ...

13

"13"

دکتر دوباره برگشت بود..به قل خودش ماموریتش تموم شده بود.. خیلی واضح تر ازقبل بود حرفاش..

یه بار اس داد:

دکتر:وقتی با یه دختری .باید چیکار کنی که بهش خوش بگذره؟

من:خب بستگی به طرفش داره..هر کسی یه اخلاقی داره..باید لم طرفتونو پیدا کنید..

دکتر:یکی بهم اس ام اس داده .. دست بردار نیست..

من:خب اگه دوست ندارید جوابشو ندید.. خودش احتمالا بره..

دکتر:فایده ای نداره.

من:"جواب ندادم..

دکتر: شما ناراحت شدید؟

من:از چی؟

دکتر:از این دختر مزاحم..

من:نه..چه ربطی به من داره آخه!!!

حرفی نزد........."ینی میخاست ببینه اگه حسادتی تو وجود من باشه ینی یه علاقه ای بهش دارم اگه نه که هیچ.."

یه دفعه دیگه.. من خونه خواهرم بودم..ساعت ۱۱ شب بود فکر کنم:

دکتر:میشه من الان بهت زنگ بزنم؟

من:خونه نیستم..اتفاقی افتاده؟

دکتر:نه..خیلی وقته صداتو نشنیدم..

من:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فردا قراره برم خونه..

نیم ساعت بعدش خونه بودما..اما نمیخاستم باهاش حرف بزنم..دلیلی نداشت که..

یا یه شب خیلی بی مقدمه اس داد که:

دکتر:بود و نبود من برات فرقی نداره؟

حتی یه اس ام اس نمیدی.. اصلا خبری از من نمیگیری..هر چند وقتم نباشم برات فرقی نداره..هر دفعه این منم که ازت خبر میگیرم..

""خیلی برام جالب بود که دقیقا برعکس موضوع من و بهزاد بود..همیشه من برا این از بهزاد شاکی بودم"

من:بین من و شما چیزی نیست و نبوده جز یه دوستی اونم به عنوان دوست بهزاد..

دکتر: دیگه دوست ندارم.. تو حتی دل تنگ من هم نمیشی.. "دقیقا عین بچه ها"

من:از اولم باید اینکارو میکردید..

میرفت ..بعد از یه هفته دوباره اس میداد:

دکتر:من دارم میرم..جواب هیچ کدوم از اس ام اسای منو ندادی..

من:تک زدم..فقط برا اینکه فکر کنه شارژ ندارم..

دکتر: شارژ نداری..اگه میدونستم برات میگرفتم..

من:دیگه جواب ندادم..

اصلا سر از کاراش در نمیاوردم...بعید بود ازش..هیچوقت فکرشم نمیکردم..

یه بار هم با یه شماره غریبه اس ام اس میداد .. منم خودمو زدم به اون راه که نمیشناسمش.. اما یه اس ام اسایی میزد که فقط مخصوص خودش بود..

یه روز زنگ زد..جواب ندادم...بازم زنگ زد..بعد از ۴..۵ بار .. جواب دادم:

دکتر:چرا جوابمو نمیدی..

من:شمایین؟؟گوشیم همراهم نبود..

دکتر:اسمش روشه که...تلفن همراه..باید همیشه همراهت باشه..

من:نه...دردسره..

دکتر:اس ام اسامم جواب نمیدی.

من:خب ناشناس بود..

دکتر:ینی اس ام اسای منو نمیشناسی؟

من:این دلیل خوبی نیست...احتمال اشتباه توش هست..

دکتر:فکر میکردم بشناسی..

من:نه..نا امید شدید؟

دکتر:نه..من همیشه به تو امید دارم..

حرف زدیم اما یادم نیست چیا گفتیم..در مورد کارش حرف زد و....

با بهزاد رابطشو قطع کرده بود کلا...اونوقت به من اس ام اس میداد..

وقتی به بهزاد گفتم..

گفت:دکتر خودشو از من پنهون میکنه...شمارشو گیر بیار برام..

یه چند روز بعد هم شب بهم زنگ زد و خیلی عصبانی شماره دکترو خواست..منم شماره رو دادم..

فرداش دکتر اس داد:

دکتر:اصلا ازت انتظار نداشتم الهه.. برای چی شماره منو بهش دادی؟

دیگه هیچوقت با من تماس نگیر..

"بخدا من هرگز باهاش تماس نمیگرفتم..خودش میومد..خودشم میرفت"

منم جوابشو ندادم...بعد ازاون دیگه خبری ازش نبود جز دو تا اس ام اس:

+ عاشقتم

+از عجایب عشق همین بس که تنها آغوش همانی آرامت میکند که دلت را آتش زده..

حالا مدتها میگذشت..اوضاع هی خوب میشد..بد میشد.. بعضی وقتا شماره سارا میوفتاد رو گوشیم..اما من جواب نمیدادم ...

یه بار که سر کلاس بودم گوشیم زنگ خورد .. بهزاد بود...اون که میدونست من سر کلاسم برای چی زنگ زده بود؟!! گفتم احتمالا خیلی مهمه که دوباره گرفت..رفتم بیرون تا باهاش حرف بزنم:

من:الو؟

بهزاد:سلام.الهه خانوم خوبی؟

من:چی شده ؟ چرا داری رسمی حرف میزنی؟

بهزاد:سارا خانوم اینجا هستن..میخان با شما حرف بزنن تا مطمئن شن که ما با هم رابطه داریم یا نه..

من:"خیلی عصبانی" غلط کرده..من هیچ حرفی با اون آشغال ندارم

قطع کردم..سالن خلوت بود اما همون چند نفرم کلی کنجکاو بودن ببینن چه خبره..

رفتم سرکلاس با همون حال..

دوستام:چت شد..رفتی اومدی شدی برج زهرمار.. کی بود؟ حتما بهزاد بود..

من:آره.

دوستام:معلومه..اون همیشه باید حال تورو بگیره..

من:بی خیال...

اومدم خونه..اعصابم وحشتناک بهم ریخته بود..به بهزاد اس دادم جواب نداد..

ساعت ۱۰:۳۰ بود که سارا بهم اس داد:

سارا:حالا که نمیخوای حرف گوش کنی و با من راه بیای..برو بشین پیش بابات تا ۱۰ دقیقه دیگه من بهش زنگ میزنم..

من سر اینکه بهزاد گفته بود شمارتو نداره کاملا بیخیال شدم..اما سر احتیاط رفتم سایلنتش کردم..

ده دقیقه بعد تلفن بابام زنگ خورد.."نمیدونم چطور شده بود سایلنتش عمل نکرده بود" بابا داشت فیلم میدید..

فوری رفتم سر گوشیش..شماره خود عوضیش بود..

بابا:کیه؟

من:نمیدونم قطع شد..

یه بار دیگه داشتم خاموشش میکردم که دوباره زنگ زد.. بازم قطع کردم و بعدشم خاموشش کردم..

شانس آوردم که اینبار بابا صداشو نشنید..

اس داد به من :

سارا:همیشه که خاموش نمیمونه..بالاخره روشنش میکنید .. من خیلی حرفا با بابات دارم.. مطمئنم خیلی دلش میخاد بشنوه دخترش چه کارایی میکنه..

من:من اصلا دلم نمیخاد سر کمبودا و عقده های یه روانی بابام ناراحت شه..

سارا:اونکه کمبود داره من نیستم..تویی..

من:خفه شو .. بهزاد محل سگ بهت نمیدی .. اینجوری داری تلافی میکنی..

سارا:بهتره پر رو بازی در نیاری .. من خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکنی ازت میدونم ..اینقدر که حتی پای مامانت هم کشیده میشه وسط ..

من:مامانم؟چی میخای بگی مثلا؟

سارا:وقتی گفتم معلوم میشه..

من:"خیلی ترسیده بودم" باشه..من دیگه با بهزاد ارتباطی ندارم..

سارا:من اصلا باهات شوخی ندارم..اگه یه بار دیگه بخوای بهش زنگ یا اس بزنی.. به بابات زنگ میزنم.. حتی اگه صد بار هم شمارشو عوض کنی یا بری اون سر دنیا مطمئن باش که بازم پیداش میکنم..

به بهزاد اس میدادم..جواب نمیداد..

به دوستم اس دادم .. اونم گفت زنگ میزنه به بهزاد اگه خودش بود میگه تا من بهش اس بدم..

اس داد و گفت: ویتینگ میده ..

بعد از چند دقیقه دوباره اس داد که اره دست خودشه..

بهش اس دادم..

من:بهزاد..سارا زنگ زد به بابام..تو که گفتی شمارشو نداره..

بهزاد:"خیلی ریلکس"آره به منم زنگ زد و تهدیدم کرد که فلانه و بیساره.... الهه بهتره یه مدت دور از هم باشیم تا آبا از آسیاب بیوفته.. ۷ روز جدا باشیم تا خودم خبر بدم بهت..

من:ینی راه دیگه ای نداره؟؟ ینی تو نمیتونی لو ندی که باهمیم؟؟

بهزاد:جدا باشیم تا من فکر کنم ببینم چیکار باید بکنیم.

من:اه..دیگه تحملشو ندارم.

بهزاد:اعتبار ندارم جواب بدم.. "اینقدر عوضی بود..به من میگفت اعتبار ندارم اون وقت اس داده بود به دوستم که :

بهزاد:شما؟

دوستم:من الهامم..دوست الهه ام.... اون ازم خواست که بهتون زنگ بزنم.

بهزاد:امرتون؟

دوستم به من اس داد که الهه خودت اینو روشنش کن..فکر بد نکنه..

منم به بهزاد اس دادم که اون دوست منه و من ازش خواسته بودم..حالا اعتبار نداشت جواب منو بده ها...

دیگه حرفی نزدیم..

اونشب با گریه خابیدم..همش فکر میکردم اگه همه چیزو به بابا بگه چی میشه..چه اتفاقایی ممکنه بیوفته..ممکن بود خیلی چیزا بهش اضافه کنه که من اصلا روحمم ازش خبر نداره..چطوری ثابتشون میکردم..هزارتا فکر دیگه.........

فردا صبح سر کلاس بودم که بهزاد اس داد:

بهزاد:دوستی به اسم الهام داری؟

من:آره..شب که برات توضیح دادم..زنگ زده بود ببینه گوشی دست خودته یا نه.. تا من بهت زنگ بزنم.. چطور؟

بهزاد:هیچی همینطوری..

"هنوزم نمیدونم اون اس ام اس از طرف بهزاد بود یا این دختره سارا "

یکی دو ساعت بعد که اومدم خونه..حالم خیلی بد شده بود..خیلی بد.. به بهزاد اس دادم:

من:بهزاد تو حالت خوبه؟؟من نمیدونم چرا حالم خیلی بده؟؟نگران تو شدم...خوبی؟؟ "هه.. اون موقع هم بازم به فکر بهزاد بودم..بازم فکر میکردم حال بدم ربط داره به حال اون..فکر میکردم حس میکنم حالشو"

چند دقیقه بعد اس اومد:

سارا:مثل اینکه دیشبو یادت رفته..حرفای منو جدی نمیگیری؟؟اگه یه بار دیگه به بهزاد زنگ بزنی یا اس بدی یا حتی بگی یکی دیگه زنگ بزنه تا ببینه گوشی دست خودشه یا نه...به بابات  زنگ میزنم ..به جان عزیزم قسم میخورم که اینکارو میکنم.. به قیمت نابودی زندگیه خودمم باشه زندگیتو نابود میکنم .. اصلا هر شماره ناشناسی دیدم با تو طرفم...

"میبینید چقدر زود خبرا بهش میرسید مخصوصا اینکه اگه یکی دیگه زنگ بزنه ببینه گوشیش دست خودشه یانه...برا همین میگم شاید اس ام اس صبح که پرسید دوستی به اسم الهام داری؟ از طرف دختره بوده"

من:اه...من دیگه زنگ نمیزنم.......

اصلا نمیتونم بگم اون لحظه ها چه حالی بودم..واقعا غیر قابل توصیفه... مات بودم............تنها راه آروم شدنم این بود که گریه کنم..برا خودم داشتم گریه میکردم...

دوست نداشتم بیشتر از این ابروم بره تو خونه.. نمیخاستم ناراحت بشن...نمیخاستم عزیزترینام صدمه ببینن..من اصلا نمیدونستم این چی میخاد به بابام بگه .. ممکن بود حرفایی بزنه که باشنیدنش هر اتفاقی بیوفته.. من میترسیدم از تاوانایی که برای حماقتام باید پس بدم.. برای عکسم برای نامه هام.. برا همین که شماره بابام دستشون بود..برا اینکه من هنوزم با بهزاد ارتباط دارم..برا بهزادی که اینهمه من سنگشو به سینه میزدمو تو خونه سرش جنگ داشتم قبلا با خیلیا بوده..این دختره ادعای نامزدیشو داره... اگه یکی از اینا گفته میشد...ترجیح میدادم برم خودمو گم و گور کنم...چه جوری میتونستم دوباره تو چشمای خونوادم نگاه کنم............................

اونشب..اونروز از بدترین و وحشتناکترین لحظه های این سه سال بود... هیچوقت اون لحظه ها .. اون حسا یادم نمیره... وقتی تلفن بابام زنگ خورد وقتی شمارشو دیدم تا سر حد ایست قلبی رفتم... نفس کشیدن یادم رفته بود...

فردای اونروز امتحان میانترم داشتم...برام خیلی مهم بود که نمره کاملشو بگیرم..از سه هفته قبلش برنامه ریزی کرده بودم برا خوندنش..خیلی خوب پیش رفته بود..اما این ۴ روز آخر گندزد به همه چی... دو شب پشت سر هم با رقیبت دعوا کنی اونم اینجوری..اونم وقتی کسی که داری بخاطرش عذاب میکشی حتی نمیتونه ازت دفاع و محافظت کنه.......دیگه اون امتحان ، امتحان نمیشه که.. فرداش سرجلسه اصلا تمرکز نداشتم..هیچی یادم نمیومد...از هر سوال نصفش یادم میومد باقیش یادم میرفت.. داشتم دیوونه میشدم..

نمیدونم اون شبی که ویتینگ داد تلفنش..سارا زنگ زده بود تهدیدش کنه یا زنگ زده بود تعریف کنه که چیا بهم گفتیم...

+چه زندگی ای بود من واسه خودم ساخته بودم ... چرا بهترین روزام اینجوری هدر رفت...کاش میفهمیدم...کاش یکمی فقط یکمی احساساتو میذاشتم کنار و عاقلانه به قضیه نگاه میکردم..کاش چشمامو باز میکردم....کاش ازش بت نمیساختم...کاش .................

+امشب..همه اون لحظه ها دوباره برام زنده شد...تمام اون استرسی که تحمل کردم....تمام اون گریه هام.. تمام اون چه کنم چه کنما...تمام تنهایی ای که به دوش کشیدم...تمام زجری که از دوست داشتن اون نصیبم شد..

+ امشب برای هزارمین بار به خودم قل دادم و یادآوری کردم که هیچ کسی رو بیشتر از اندازه و لیاقتش تو ذهنم بزرگش نکنم.... دیگه هرگز بت پرستی نکنم...

+لعنت به اون لحظه ای که میمردم از نبودنش........

+حالم گرفته شد سر این پست... خیلی روزای سختی بودن.. خیلی..

 

 

 

 

 

 

12

"12"

هر روز وقتی میخاست بره بیرون اس میداد که حواست باشه..که نه اس بده نه زنگ بزن .. یه بار اس داد:

بهزاد: عزیزم تل و اس نکن تا خودم خبرت کنم..

من:باشه.. مواظب خودت باش..

این بار تصمیم گرفته بودم خبری نگیرم ازش تا ببینم خودش کی یادش میوفته..از اینکارش خیلی ناراحت میشدم از اینکه تل و اس نکن..

اوشب خبری ازش نشد..دو روز بعد عصر بود که خودش زنگ زد:

بهزاد:خبری ازت نبود. گفتم یه زنگ بزنم ببینم کجایی..

من:خودت گفتی خبرت میکنم..

بهزاد:گفتم ..اما دیگه اونشب میتونستی اس بدی دیگه..

من:نگفتی که تا شب..

بهزاد:به هرحال الان من زنگ زدم...دیگه هر موقع گفتم هم اونشب میتونی اس بدی..

حرف زدیم .. پشت خطی داشت قطع کردیم..دوباره من خودم زنگ زدم:

بهزاد:جونم عزیزم.

من:میتونی صحبت کنی..

بهزاد: آره..چیزی شده؟؟

من:نه..فقط یه سوالاییی هست که میخام جواب بدی..

بهزاد:بپرس ..حتما جواب میدم..

من:بهزاد..سارا اون دفعه که سربازی بودی گفت که از جزئیات رابطمونو عکس و نامه های من خبر داره...اینارو از کجا میدونه..

بهزاد: خودم بهش گفتم..

من:خودت!!!!!!!!!!!

بهزاد:آره..به من گفت که از الهه جدا شو و بیا با هم باشیم..منم گفتم که نه..رابطه ما فط دوستی نیست..قصد من جدیه..حتی بینمون عکس و نامه هم رد و بدل شده...من بیشتر از اینا دوسش دارم..

من:جداشی از من!!!

بهزاد: آره..اون قصدش همینه..حالا هش گفتم که حتی اگه منو الهه هم  از هم جداشیم و من بازم حاضر نیستم دوباره با تو رابطه ای داشته باشم..دوره تو خیلی وقته که تموم شده..

من:خب..حالا چرا اینجوری میکنه..من اصلا خوشم نمیاد زنگ میزنه و تهدید میکنه یا اینکه تلفن منو جواب میده...چرا میزاری اینکارو بکنه..

بهزاد:منو اینجا همه میشناسن..شخصیت دارم  تو دانشگاه..دوست ندارم صداشو میبره بالا تو خیابونو دانشگاه آبرومو ببره...

من: یه نفس عمیق..

بهزاد:خب الهه تو یه راهی جلوی پای من بزار..خودت که اخلاق سگشو میدونی...خیلی فکر کردم بخدا هیچ راه حله دیگه ای نداره..باید یه مدت کنار بیایم تا ببینم شرایط چطور میشه..

من: چی بگم والا

بهزاد:میدونم خیلی اعصابت خورد میشه..معذرت میخام که اینهمه فشارو عذاب رو بخاطر من تحمل میکنی..

با حرفایی که زد اون روز قانع شدم که همینجوری اتفاقی جزئیات دست سارا افتاده...

چند روزی خوب بودیم و که دوباره بهزاد یکی دو روز بود جواب اس ام اس و زنگمو نمیداد..میدونستم دلش گرفته و میخاد تنها باشه...اما یه چیزی که عذابم میداد این بود که حداقل جواب یکی از اس ام اسمو میداد و میگفت میخام تنها باشم نه اینکه بی خبر ..

شب بهش اس دادم:

من:بهزاد تو نمیخای حرفی بزنی..الان دو روزه ازت بی خبرم..حداقل یه اس میدادی

بهزاد:عزیزم دست خودم نیست..اعتراف میکنم که مقصرم..

من:همین؟؟ حالم گرفته میشه اینجوری میکنی..

بهزاد:الهه هر چی دلت میخاد بگوبهم عزیزم..اصلا فحشم بده..بگو تا خالی شی..میدونی که از تو ناراحت نمیشم..

من:نمیخام..همیشه میدونی چی بگی و چیکار کنی که آدم نتونه هیچی بهت بگه..

بهزاد:من جدی گفتم..بگو تا سبک شی..

من:دیگه تا اون حد هم ناراحت نیستم که...اصلا حرف من چیز دیگه ایه..تو چرا به من نمیگی چی شده...چرا ازم دور میشی..بهزاد من نمیخام سربارت باشم من میخام همراهت باشم..

بهزاد:تو هیچوقت سربارم نبودی خانومم..تو همیشه همراهم بودی...بخدا دوست دارم الهه...تو هر چی بگی حقه..دلم خونه الهه...دلم از زندگی خونه...

بعدشم دلداریای منو شب بخیرا...فردا عصر زنگ زدم بهش ..حالش خیلی خوب بود..

بهزاد:بث دیشب خیلی چسبید..

من:جدی؟؟

بهزاد:آره..تیکه هایی که میگفتی خیلی خوب بود..اصلا عالیی.

من:باشه پس از این به بعد هر دو سه روز یه بار این برنامه رو داریم..

هر دو میخندیم....

عروسی پسرعموم بود..خانومش اهل یکی از شهرای اطراف بود..خیلی دور نبود ..فاصله زمانی شهرشون تا شهر ما یک ساعتی بود ..اما با تمام عروسی مجللی که گرفته شد...بخاطر خیلی تفاوتا نتونستن با هم زندگی کنن..ینی حتی دو ماه نتونستن زیر یه سقف باشن..پسر عموم میگفت از همون هفته اول دعواها شروع شد و تفاوتا خودشونو نشون دادن..تفاوت فرهنگی و خونواده ها خیلی بیشتر به چشم میومد..شناخت فوق العاده ناقص از هم و خونواده هاشون..دروغایی که در زمان آشنایی گفته شده بود و الان رو شده بودن..طرزآشناییشون...اینکه دختره نمیتونست دوری خونوادشو تحمل کنه..اینکه پسر عموم وقت نداشت تا تنهایی زنشو پر کنه...و مهمتر اینکه اون تنهایی که دختره رو عذاب میداد اصلا با وجود پسر عموی من پر نمیشد..اون تنهایی فقط با خونواده دختر قابل حل بود..اون محبت خونوادشو میخاست... مشکلاتشون خیلی بیشتر از اون چیزی بود که حتی بخواین فکرشو بکنین .. الانم دیگه مراحل آخره طلاقشونه.. هنوز حتی سالگرد ازدواجشون هم نشده...

بعد ازعروسی و با دیدن اوضاع داغون زندگیه پسر عموم  خونواده من که فهمیده بودن ما هنوزم با همیم خواستشون برای جداییمون بیشتر شد.. بازم هر روز بحث و دعوا ..یه بار بعد دعوامون کلاس داشتم..مجبور بودم برم..رفتم دانشگاه..با بدیختی اشکامو نگه داشته بودم..دلم خیلی پر بود...تو سالن وایساده بودیم...تا اینکه دوستم گفت:نمیخندی امروز.. چته تو..سوژه ها وایسادن جلو چشمت اما حرفی نمیزنی...منو میگی دستامو گذاشتم رو صورتمو حالا گریه نکن کی گریه کن..دوستم جا خورد :

دوستم:الهه..بیخیال بابا..چی شد یهو..بچه شدی..همه سالن دارن نگات میکنن...

من:گریه..

دوستم:حرف بزن خب ببینم چت شد..نگاه نگران آقای.. ببین.الانه بیاد بغلت کنه و دلجویی کنه..

من:مریم اعصابم خووورده..ولم کن..هیچی نگو..

هیچوقت اون لحظه یادم نمیره..هر وقت اون قسمت سالن میرسم اون لحظه میاد جلو چشمم...

کلی وقتا کلاسامو میپیچوندمو میرفتم مینشستم تو پارک...خط فکرم انتها نداشت...هیچ نتیجه ای نداشت...خیلی ذهنم سر در گم بود..چون احساسات بیشتر حکم میکرد هیچ تصمیم درستی نمیتونستم بگیرم..

 یه بار ظهر که از کلاس برگشتم کلی بحث با مامانم داشتم که آخرش به هیچ نتیجه ای نرسیدیمو من رفتم تو اتاق و زدم زیر گریه ..وسط گریه هام خابم برده بود..هنوزم لکه سیاهی که بخاطر اشکای ریملیم روی  رو بالیشم افتاده ازش پاک نشده...مامانم میگه اونو یادگاری نگه داشتی؟؟ نه نگه داشتم که یادم بمونه چه بدی ای در حق خودم کردم و چه روزایی رو گذروندم..

بعد از اینکه بیدار شدم به بهزاد زنگ زدم و همه چیزو تعریف کردم:

بهزاد:الهه غصه نخور..نهایتش اینه که ظاهرا جدا میشیم..اما دورادور هوای همو داریم تا اینکه من ببینم چیکار میتونم بکنم..

من:بهزاد من نمیخام جدامون کنن..

بهزاد:عزیزم نگران نباش..بببینم چیکار میتونم بکنم خانومم..

بعد از اون من به مامانم گفتم که ما جدا شدیم و دیگه اصلا رابطه ای با هم نداریم...خیلی تو رفتارام دقت میکردم..گوشیمو جدا از خودم نگه میداشتم..کمتر اس میدادم..کلا یه جوری رفتار میکردم که انگار جدا شدیم اما همیشه یه استرس وحشتناکی باهام بود که اگه بفهمن چطور میشه....

+ ببخشید یه مشکل کوچیک داشتم..این چند روزو نبودم..

+کامنتارو تایید میکنم ..

 

 

11

"11"

مامان و بابا دنبال یه راه حل برا قضیه بودن..به برادرم زنگ زدن و اونم گفت که خودم بعد از ظهر میام باهاش صحبت میکنم..ینی با من .. برادرم پسر منطقی و با اخلاقیه.. راحت میشه باهاش صحبت کرد.. چون زود شاکی نمیشه.. باهام حرف زد..کلا قضیه رو باز کرد که تو اصلا نمیدونی این چقدر بهت درست گفته بهتره عاقلانه تصمیم بگیری.. من نمیگم به این خواستگارت هم جواب مثبت بده اما بهتره خیلی حواست به اطرافیانت باشه.. من کسی رو میشناسم که بعد از ۷ سال دوستی که پای ازدواج اومده بود وسط فهمیده بود که طرف زن و بچه داره... خیلی حرفای دیگه زده شد..در مورد موقعیت اجتماعی..اینکه اگه یکی از آشناها بفهمن چه افتضاحی میشه .. کل خاندان خونواده مارو خیلی قبول دارن همچین سوتی ای از من ینی آبرو ریزی .. ینی شهر دیگه و راه دور ضایع بود...برادرم هم قبلا با خانومش دوست بودن و انتخاب خودش بود.. تو خونه ما اینکه با کسی باشیم و کسی رو دوست داشته باشیم به شرط اینکه رابطه از یه چارچوب خاص تبعیت کنه و خونواده ها در جریان باشن مشکلی نداره..اما چون من از قبل هم میدونستم خونوادم مخالفت میکنن هیچوقت نتونستم در موردش حرف بزنم و مامانم خودش فهمید... رابطه من با مامانم صمیمی بود اما ترس از جدا کردنمون نذاشت باهاش در میون بذارم.. اما کاش نمیترسیدم تا مامانم حلش میکرد...چون تمام حرفاش درست بود.. خلاصه بعد از کلی صحبت تصمیم خونوادم این شد که من هر چه زودتر رابطمو باهاش تمام کنم...گفتن:هر چند سالم بخوام منتظر بمونم بازم جوابشون منفیه پس بهتره با ایندم بازی نکنم.. من فقط گریه میکردم..دست خودم نبود وقتی میدیدم راهایی که جلو پامه به جدایی ختم میشه...خونوادم دیگه باهام خوب شده بودن..من مدام تو خودم بودم.. حالم افتضاح بود.. نمیتونستم ازش جدا شم.. چند وقتی گذشت کم کم همه چی اروم شد و به اوضاع اولش برگشت... بهزاد هنوز سربازی بود...نفهمیدم چه مشکلی تو پادگان براش پیش اومده بود که یه تسویه حساب چند روزه داشت میشد ۱۰ روز.. خلاصه باباش رفت و صحبت کرد و مشکل حل شد.. بهم اس داد:

بهزاد:الهه میشه برام دعا کنی...خواهشا خیلی دعام کن...یه مشکلی پیش اومده که فقط خدا میتونه کمکم کنه..

من:ینی اینقدر وضعیت وخیمه...چرا استرس میدی بهم.

بهزاد:استرسم داره..خیلی بده..من که خیلی خونسرد بودم نذز کردم دیگه تا آخرشو خودت بخون..

من:باشه ..

داشتیم تلفنی حرف میزدیم یه شب:

بهزاد:خوبی؟

من:ای..نمیدونم ..چی بگم..

بهزاد:چته عزیزم..

من:کل تصمیمایی که گرفته بودم..خونوادم گرفته بودن رو بهش گفتم...من میخاستم پنهونی باهم رابطه داشته باشیم تا ببینم میتونم خونوادمو راضی کنم یا نه..

بهزاد:غصه نخور...به هر حال خدا بزرگه..

از این حرفش خیلی خوشحال شدم...آخه نتیجه داده بود کارام...بهزادی که کفر خدا میگفت و اصلا اعتقاد به وجود خدا نداشت حالا به من میگه خدا بزرگه...نذر کرده برا حل شدنه مشکلش"

اینا برام خیلی با ارزش بود...خوشحال از اینکه راهی که انتخاب کردم درسته...به ادامه این راه فکر کردم...

سربازیش تموم شده بود و قرار بود برگرده..

دو روز بعد از برگشتنش وقتی داشتیم تلفنی حرف میزدیم:

بهزاد: "رو به دوستش" اه خاموش کن این سیگارتو..مغازه بابا اونطرفه..حالا میبینه..فکر میکنه منم سیگار میکشم..

من:بهزاد ینی تو دیگه سیگار نمیکشی؟؟؟؟!!!!!

بهزاد:نه عزیزم..ترک شد.. فقط به خاطر تو..

من:مرسییییییییی...

بهزاد:اونلی فر یو ..

هر روز رابطه داشت بهتر از روز قبل میشد...همه چی خیلی خوب بود..

چند تا از مکالمه هامونو مینویسم:

بهزاد:مامانم مهمونی داشت امشب ... همه خانوم بودن...منم گفتم الهه خوشش نمیاد من اینجور جاها باشم..اومدم خونه مادربزرگم..

من:اا...چه خوب..کار خوبی کردی..

بهزاد: الهه گفتی اون دختره بهت زنگ زد و چیا گفت بهت؟

من:تهدیدم کرد که اگه باهم ارتباط داشته باشیم به بابام زنگ میزنه..

بهزاد:چی؟؟ چیکار میکنه؟؟ اون شماره بابای تو رو نداره که..

من:میگه دارم..خیلیم مطمئن میگفت..این چندمین باره که میگه..

بهزاد:غیر ممکنه...دروغ گفته...من شماره باباتو با اسم سیو نکردم که.. اصلا امکان نداره به ذهنشم خطور کنه که اون شماره بابای تو باشه..

من:مطمئنی؟؟؟

بهزاد:آره بابا..خیالت راحت...

----------

من:بهزاد داری چیکار میکنی؟؟ داری دنبال چیزی میگردی؟؟

بهزاد:باخنده..عزیزم دارم لباس میپوشم گوشی رو با شونم نگه داشتم..

من:خب میخوای بعدا حرف بزنیم..

بهزاد:نه بابا..داریم حرف میزنیم دیگه..

من:خب اینجوری سخته برات..اذیت میشی..

بهزاد:اینکه چیزی نیست خانوووم..من برات ... هم حفر میکنم...

-----------------

چند بار پیش اومد که وقتی بهش زنگ زدم ویتینگ میداد... آخه ۱۰ ۱۱ شب خیلی مشکوک بود..

بهش اس دادم : نمیخوای قطع کنی...بسه دیگه ..اه...

زنگ زد.. جواب دادم...

بهزاد:الهه تو به من شک داری؟؟؟

من:چی بگم...هم اره...هم نه...

بهزاد:الهه اگه بفهمی من با تو که بودم با یکی دیگه هم بودم..چیکار میکنی؟؟

من:حتی فکرشم وحشتناکه...این خیییییلی بده..

بهزاد:صد در صد ...من تو گذشتم اره..با خیلیا بودم..اما الان دیگه نه...ادم شدم بخدا.. ما برا عشق باهم اشنا شدیم... دوست دارم همیشه این عشقو واسه من داشته باشی...همیشه...

من:تا حالا غیر از این بوده؟

بهزاد:نه...تو حرف نداری.. میدونی اون دختره که بهت زنگ زده بود میگفت... الهه یا چند نفر دیگه رو هم داره..یا دیوانست...یا عاشقته...

من:تو چی جوابشو دادی؟؟

بهزاد:گفتم این به خودمون ربط داره..

"همیشه خودمو سرزنش میکردم که چرا اون لحظه نگفتم به نظر خودت کدوم یکیشونه...مطمئنم که نمیتونست قاطعانه جواب بده...چون فکر میکرد من با یکی دیگم که از خطاهاش میگذرم و کوتا میام" متاسفم که اینجوری در باره من فکر میکرده .. بعدا به حرفم میرسید...

یه چیز دیگه که من اون موقع حواسم بهش نبود این بود که : حرف دختره چه معنی ای داشت .. چرا یکی که ادعای دوست داشتن بهزاد و جدا کردن ما رو داره باید همچین حرفی بزنه..اصلا چرا باید با بهزاد وایسه حرف بزنه اونم در مورد من...."بعدها نتیجه گیریم این شد که بهزاد میخاسته از این طریق من کم بیارمو از این رابطه انصراف بدم..خیلی شیک داشت دکم میکرد..ینی تهدیدا کار خود بهزاد بود... بنظر خودم که جور در میاد...

چند روز بعدش سالگرد دوستیمون بود..

به بهزاد زنگ زدم میدونستم کلاس داره..منتظر شدم تا کلاسش تموم شه و بهش زنگ بزنم:

مثل همیشه وقتی شماره رو گرفتم... شوکه شدم:سارا جواب داد...

من:الو

سارا:الهه خانوم ..مگه نگفتم دیگه تماس نگیر باهاش..

من:آخه به تو چه ربطی داره؟

سارا:من نامزدشم...بهزاد نامزد منه...

من:تو غلط کردی که نامزدشی..خودش کجاست.."خیییییلی عصبانی بودم..هنوزم یادمه..دستام میلرزید ..اعصابم خورد بود..داد میزدم"

سارا:"یکم از عصبانیتم جا خورد...همین جاست..

من:بگو بیاد همینارو خودش بگه..

سارا رو به بهزاد:میگه خودش بیاد بگه...بیا حرف بزن..

بهزاد:نه نمیتونم..بگو نمیاد...بگو نیست..

سارا:میگه نه..

من:خفه شو..میگم بگو بیاد..

سارا:اه.بیا حرف بزن دیگه..میترسی ازش؟؟؟

بهزاد:نه..نه..نمیتونم..

قطع کردم..گوشی رو کوبیدم به دیوارو نشستم گریه کردم...اصلا مغزم کار نمیکرد...اشفته.. خدایا داره چه اتفاقی میوفته...

تاشب دیوونه شدم...صد دفعه زنگ زدم به بهزاد جواب نداد...من فقط میخاستم خودش توضیح بده...بگه قضیه چیه...من حرف هیچ کس دیگه ای جز خودشو باور نمیکردم..هر چی اس دادم جواب نداد..

فردا صب اس دادم:

من:باید حرف بزنیم بهزاد..لطفا جواب بده..

بهزاد:الهه من یه بیماره رو حی ام... این وسط اینا منو دیوونه میکنن..

من:من با اینا کاری ندارم...چرا نیومدی حرف بزنی...چرا نگفتی داره دروغ میگه..توضیح بده..

بهزاد:بابا دیروز با سارا تو دانشگاه بحثمون شد...همش میگه الهه از اون سر دنیا چطوری میخاد برای بدست آوردن تو تلاش کنه...دیگه اون گفت ...من گفتم...بحث بالا گرفت..که تو زنگ زدی...تو ناراحت شدی؟؟

من:نباید میشدم؟؟ حتما اینم حال روحیتو بدتر کرد..

دیگه حرف نزدیم..

گاهی روزایی که صب کلاس داشت از من میخاست بیدارش کنم..

فردا شبش من اس دادم:

من:دیروز باقیه حرفاتونو نگفتی؟؟نگفتی چرا نیومدی حرف بزنی؟؟

بهزاد:عزیزم تو سروری..من نوکرتم.. میشه فردا صب بیدارم کنی..کلاس دارم..

من:همین؟

بهزاد:الهه تو که میدونی شرایط منو..کی جز تو توی قلب من جا داره آخه؟؟

من:نمیدونم والا..

"خییییییییلی راحت کوتا میومدم..حالا که فهمیدم اشتباه کردم خودم تعجب میکنم از خودم...اما اون موقع فکر میکردم دلیلش عشقیه که نسبت بهش دارم"

فردا صب همین که تک زدم بیدارش کنم..نوشت:نامبر بیزی..

اه..بهش اس دادم:

امید نداشتی بیدارت کنم؟؟مگه تا حالا خواب مونده بودی که به کسی دیگه هم سپردی بیدارت کنه؟؟

زنگ زد:

بهزاد:عزیزم من همیشه به تو امید دارم..چه حرفیه اخه..کسی دیگه کیه..خطا خرابن حتما...

من:نمیخای بگی چرا نیومدی حرف بزنی؟؟

بهزاد:تو اون موقع خیلی عصبانی بودی...من هر چی میگگفتم هم باور نمیکردی..من اصلا نمیدونستم چطوری آرومت کنم اون موقع..

من:خیلی عصبانی بودم..خیییلی...

بهزاد:معلوم بود..صدات میومد..

من:کار درستی نکردی پیش این دختره..باید میومدی حرف میزدی...نهایتش مثل دفعه پیش یه اشاره ای میکردی مثل"اینا میگن" که من بفهمم چه خبره..

بهزاد:خب اون لحظه اصلا به فکرم نرسید..از این به بعد همین کارو میکنیم...

من:دلم میخاست جوابشو بدم..اما تو نیومدی حرف بزنی..اعصابم خورد شد قطع کرد..

بهزاد:نه بابا..اعصابتو خورد نکن..چی داره این دختره ی پتیاره که بخوای باهاش کل کل کنی..ولش کن...

وااای خدا .. امروزم احتمالا ببینمش تو دانشگاه. مکافاتیه..

من:خلاصه حواست باشه..

بهزاد:من دیگه برم عزیزم..سرویس داره میاد...

من:باشه برو..مواظب خودت باش..

بهزاد:تو هم همینطور..دوست دارم..

من:منم دوست دارم..

از اون به بعد دیگه هر وقت میخاست بره بیرون یا به قل خودش اوضاع خطری میشد اس میداد که نه اس بده نه زنگ بزن.. وضعیت قرمزه..

یه بار:

بهزاد:الهه حواست باشه ها..گوشیم دست خودم نیست..

من:اه..باز میخای بدی به دوستت...نمی خواام..

بهزاد:نه دست مامانمه...گوشیش خرابه..دوست دارم...فعلا..

عزیزم خودم باهات تماس میگیرم..

احتمالا وقتایی که میگفت گوشیش دست مامانشه... دست یکی دیگه بوده..شایدم یه دختر...آخه میگفت مامانم حساس نیست .. تعجب میکردم که میگفت حواست باشه گوشیم دست مامانمه...اونم هم خطش هم گوشیش...چه معنی داشت آخه..

اه...دستم درد گرفت...باقیشو بعدا......

+ لطفا.............پاکش کردم..

+شما اینجا فقط داری کل رو میخونید... من خلاصه ای از حال اون موقعم رو میگم...میتونید تصورش کنید؟؟؟؟؟

 

 

10

" 10"

پیش از آنکه درباره زندگی،

گذشته و شخصیت من قضاوت کنی..

خودت را جای من بگذار ،

از مسیری که من گذشته ام عبور کن،

با غصه ها ، تردیدها ، ترس ها ، درد ها و خنده هایم زندگی کن ...

یادت باشد

هر کسی سرگذشتی دارد .

هر گاه بجای من زندگی کردی

آنگاه

می توانی درباره من قضاوت کنی ..

+ با خوندنه بعضی از کامنتا فکر میکنم همچین متنی اینجا خیلی لازمه . اول بخاطر بسپاریدش بعد بقیه رو بخونید..

 

 

دو سه روز بعد این ماجرا یه شب دو تا اس ام اس از یه شماره ناشناس داشتم:

الهه تو فکر میکنی من چرا تورو انتخاب کردم..برا اینکه فکر میکنم یه جورایی مثل خودمی.. صبوری.. قدرت درکت بالاست و طاقتت مثال زدنیه..

خیلی دلم برات تنگ شده .شاید خابی الان...منم روزنامه ها و مجله هامو خوندم و میخام بخابم... شبت بخیر خانومم..

از اس دوم مطمئن شدم که بهزاده "این عادتش بود..روزنامه و مجله..تو نت هم که بود همیشه سایتای خبری میخوند "

اس دادم: عزیزم منم خیلی دلم برات تنگ شده..حالت خوبه؟؟ پس چرا اینقدر دیر؟؟؟

جوابی نیومد..یه چند دقیقه بعد اس اومد که : شما؟

هی زنگ میزد . منم کلا جواب ندادم...فهمیدم که شماره یکی دیگه بوده..

دو سه روز بعد از اون داشتم از دانشگاه میومدم که همینجوری شماره بهزادو گرفتم... خاموش نبود!!!!!!!!

یکی دو بار دیگه گرفتم..یه بار رد زد و دفعه آخرم که برداشت و حرف نزد.. هر چی اس میدادم جواب نمیداد تا اینکه فردا عصر:

اون:ببخشید که زودتر نگفتم..بهزاد نیست..پادگانه...من دوستشم...بهم سپرده گوشیشو براش ببرم..

من:شما ببخشید..من فکر کردم بهزاده که جواب نمیده..

اون:تورو خدا شما باهاش حرف بزنید گوشیشو بیخیال شه...اگه ازش بگیرن کلی اضافه میخوره بهش.. اصلا به حرف ما گوش نمیده...

من:باهاش حرف میزنم اما فکر نکنم گوش بده...حرف حرفه خودشه..

اون:آخه شما فرق دارید..سعیتونو بکنید..شاید گوش داد..

من:باشه...کی گوشیشو میرسونید دستش..

اون:من الان تو راهم...نهایتا دیگه فردا عصر گوشیش دستشه..

خداحافظی کردیم..

فردا عصر بهش اس دادم:

من:بهزاد حالت چطوره...خیلی دلم برات تنگ شده...وحشتناکه اوضاع..

بهزاد:سلام عزیزم...خوبی...الهه ینی باید بکشمت...بابا من هزار دفعه بهت نسپردم که حواست باشه... بهت گفتم من حسود زیاد دارم..دشمن زیاد دارم..اینا میخوان منو خراب کنن...مشکلاتشم که توضیح دادم بهت...اونوقت خانوم جواب هر کس و ناکسی رو میده...

من:ااا..خب من از کجا میدونستم آخه...حالا نمیخواد اینهمه اعصاب خودتو خورد کنی...طوری نشده که...ناراحت نشو دیگه...

بهزاد:خانومم..قربونت برم...واسه خودت میگم..نگرااانم..دیگه دوست ندارم هر دختر چش سفیدی بیاد بخواد بهت زنگ بزنه و تهدیدت کنه...اعصابم میریزه بهم..

من:میدونم...دیگه شده دیگه...چند روز پیش سارا زنگ زده بود

بهزاد:بازم؟؟عجب ادمیه هاا..اه...عوضی..

من:حالا گوشی میخوای چیکار...بگیرن میخوای چیکار کنی آخه..

بهزاد:ایول دارمااا...تو اینهمه آموزشی یه دونه من گوشی آوردم...حواسم هست...اما ریسک بزرگیه..

چون نپرسید دختره چی گفته و منم که ذوق زده بودم بعد از اینهمه وقت باهاش حرف میزنم اصلا هیچی نگفتم..فردا دوباره باهم حرف زدیم:

بهزاد:حال عزیز من چطوره...امتحانات هنوز شروع نشده؟؟/دانشگاهت چطور میگذره؟؟وااای الهه نمیدونی اینجا چقدر سخت میگذره...عین زندان میمونه..یه روزش صد روز میگذره..داغون شدیم...حالا من که زیاد سختم نیست اما خیلی پدر درمیارن نامردا... الان شیفتم تا ساعت ۲ .. از ساعت ۴ صبح باید بلند شم تا ۱۰ شب..

من:حالا عب نداره دو ماه دیگه تموم میشه...طاقت بیار..

بهزاد: اره...اما خیلی سخته..داشتم دیوونه میشدم .. گفتم من نمیدونم تا دو روز دیگه گوشیم باید دستم باشه..

من:آره دوستت گفت..میگیرن بیچاره میشیما..

بهزاد:نه بابا..دست کم گرفتیا...حواسم هست..فردا خودم باهات تماس میگیرم عزیزم...فعلا برم..

از اون روز به بعد اوضاع همین بود...یا دلش میگرفت..یا حوصله نداشت...اونجا واقعا بهش سخت میگذشت...نه زنگ میزد نه من زنگ میزدم جواب میداد..

یه شب گرفتم شمارشو...ویتینگ داد...قبلا هم تکرار شده بود اما گفتم شاید با مامانش داره حرف میزنه..

بهش اس دادم:اره دیگه..با همه حرف میزنی..نوبت من که میشه یا خابی یا موقعیت نداری..

زنگ زد..وصل کردم ..اون حرف نزد..اس داد..فداتشم قل میدم فردا بهت زنگ بزنم..خوبه؟؟

من:ببینیم چقدر رو قلت میمونی..

فردا ظهر خاب بودم زنگ زد:

بهزاد:سلام ..حال عزیزمن چطوره..

من:سلام عزیزم..بدنیستم...تو خوبی..

بهزاد:خوب که نه ...اما چاره ای نیست...بابت دیشب ببخشید..ایننجا فقط من نیستم..دوستامم بعضی وقتا با خط من زنگ میزنن و حرف میزنن با خونواده هاشون..

من:عب نداره...اوضاع چطوره..بهتری؟؟

بهزاد:اره شدم اینجا مسئول حمام...با اینکه خیلی دنگ فنگ داره اما خیلی بهتر از کارای دیگست.. ۵ دقیقه ای باید بیان بیرون اگه نیان باید بری سراغشون..بساطی داریم..

من:هه..چقدرم که بهت میاد این کار...حیف اونجا نمیتونی به تیپت برسی...

بهزاد:وای نگو الهه..دلم لک زده برا عینکم وتیپ و ماشینم..اینجا حتی صدای ماشین ما نمیشنویم.. "خیلی به عینک افتابیش حساس بود..یادمه یه بار ظهر که خابیده بودم خواب دیدم که دارم خونه رو مرتب میکنم..بعد تو کشو عینک افتابیه بهزاد بود..بهش دست نزدم که یه وقت بهزاد میاد عصبانی میشه...بعد که خابمو براش تعریف کردم...گفت:همون موقعی که تو خواب بودی من داشتم عینکمو تمیز میکردم..یک ساعت گیرش بودم"

من:بازم خوبه که یه کار مشخص داری..

بهزاد:آره بابا.بهزاد ... باید هر جا میره پرچمش بالا باشه..راستی قضیه این دختره چی بود..کی بهت زنگ زده؟

من:یه هفته پیش..میگفت تو بهش زنگ زدی..

بهزاد:من؟؟ زر مفت زده بابا..من از کجا میخاستم بهش زنگ بزنم؟از سر قبرم؟ خودت که میبینی تازه گوشیم دستم رسیده.. برا تلفن زدن اونم ۲ دقیقه باید ۳ ساعت صف وایسی کی حال داره...گرفتاری شدیما..

من:حالا میگفت از درد دوریت هر روز بیمارستانه...من که اینهمه دوستت دارم و حالم به بیمارستان نکشیده اونوقت..

بهزاد:غلط کرده..همینو بگو تو که عشقت ثابت شدست کارت به بیمارستان نکشیده..اونوقت اون.. فقط میخواسته از فرصت استفاده کنه و نقششو عملی کنه...

بعدشم خداحافظی کردیم..چون اکثرا یه درجه دار میومد تو مجبور میشدیم قطع کنیم...اونجا هم که فقط داد و بیداد و سر وصدا بود... سر یه حموم بس که باهم بحث میکردن...

دیگه هر روز بساطمون همین بود...خیلی خیلی کم میتونیستیم باهم تلفنی حرف بزنیم..اما اکثر وقتایی که میگرفتم ویتینگ میداد..شب یا روز..فرقی نداشت....بهزاد میگفت گوشیمو اکثرا میدم اینجا دست سروان چون اونو نمیگردن .. اونم تلفنارو جواب میداد ..بعضی وقتا دو روز پشت سر هم خاموش بود که اون موقع ها معلوم میشد که انداختنش بازداشتگاه... دیگه داشت دیوونه میشد واقعا..

دو ماهش تموم شده بود..قرار بود یه هفته ای بیاد مرخصی . بیرون بودم و گوشیمو نبرده بودم که اومدم دیدم زنگ زده...گرفتمش...گفت تو راهم دارم...از امروز مرخصیم شروع شده..حالا یه هفته ای راحتم..خیلی خوشحال بود...یکم حرف زدیم اما یادم نمیاد چیا گفتیم..

از فردا همه چی خوب بود...دو شب قبل رفتنش کلی اس ام اسی باهم حرف زدیم.. اینکه من عاشقتم و ممنونم که پای من موندی و هیچوقت تنهام نذاشتی و ..... منم کامل باورم شد که دختره فقط میخاسته بهزادو خراب کنه که من ازش جدا شم..

فردا ظهر تو اشپزخونه بودم .. اومدم گوشیمو چک کنم که دیدم شماره بهزاده...۴ بار زنگ زده بود و بعدشم اس داده بود: زنگ بزن کارت دارم.....خیییییلی تعجب کردم... ینی چه کاری میتونه باهام داشته باشه،زنگ زدم..اونم با خوشحالی تقریبا..که الان برمیداره یکم سر به سرش میزارم... جواب که داد جا خوردم..اصلا زبونم بند اومد...سارا بود..

سارا: الهه خانوم...مگه من نگفتم دیگه با بهزاد ارتباط نداشته باش...پس این اس ام اسا چیه؟؟ مثل اینکه یادت رفته حرفامو...من اصلا باهات شوخی ندارم...یه کاری نکن زنگ بزن به بابات...

من:خود بهزاد الان کجاست؟؟

قطع کرد...

حالم خیلی بد بود..اون لحظه هنوزم یادمه...نشستم گریه کردم...همش میگفتم:مگه من چقدر تحمل دارم آخه... چرا بهزاد هیچ کاری نمیکنه....اصلا کجاست که توضیح بده...تصمیم گرفتم که ازش خبری نگیرم تا وقتی که خودش اس ام اس بده...میدونستم که اونروز باید برگرده پادگان.. ۱۱ روز دیگه از سربازیشو باید میگذروند..بعدشم برمیگشت و دوباره میرفت برای تسویه حساب... گفتم حتی اگه این خطش دست دختره باشه باید اون یکی خطشو ببره..شایدم ۱۱ روزو نبره.. پس ۱۱زروز رو صبر میکنم ببینم چی میشه... هیییییییچ خبری ازش نبود... هر روز حالم بدتر از دیروز...سوالای تو ذهنم.. اعصاب خرابم... ۱۱ روز تموم شده بود..همش میگفتم اگه امروز نباشه..فردا دیگه خبری میشه..شمال عروسی دعوت بودیم...با اینکه اون عروسی و کلا سفر شمال خیلی خوش گذشت اما بازم همش دلواپس بودم و منتظر.. .. با دوستم که حرف میزدیم .. همه چیزو گفتم..اونم گفت:خب میخوای من اون یکی شمارشو میگیرم اگه خطش دست خودش بود تو بهش اس بده..منم قبول کردم.. بعدش اس داد و گفت که دست خودشه..

اس دادم به بهزاد..جواب نداد...زنگ زدم جواب نداد...اینکارش بدتر حالمو میگرفت..

بعد از یک روز بالاخره نازو گذاشت کنار و جواب داد:

بهزاد:اوضاع روحیم وحشتناک داغونه و از تو هم خیلی دلخورم..فردا دعواهامو باهات میکنم..

من:حرفای منو نشنیده حکم صادر نکن لطفا..دختره با خط تو زنگ زده منو تهدید میکنه...انتظار داشتی زنگ بزنم و چی بگم؟؟ منتظر شدم خودت یه خبری بدی که اونم ندادی..اصلا تو فهمیدی من چه حالی شدم..

بهزاد:قضیه تهدید و دختره رو که خودت میدونی نیازی به توضیح نیست..حوصله شارلاتان بازیاشونو ندارم... من که اصلا خبر نداشتم..

من:خب حالا چرا دلخور بودی؟؟

بهزاد:اینکه چرا تو این چند روز یه خبر ازم نگرفتی که اونم خودت توضیح دادی..

یه روز بعد از اون من ماجرای خواستگارو باهاش مطرح کردم.."دوباره یه خواستگار پیدا شده بود.. مامانم هم شک کرده بود بهم و هم اینکه خیلی دلش میخاست جواب من مثبت باشه.. از روزی که مطرح شد...خونه ما جر وبحث بین منو مامان شروع شد..مامانم دیگه مطمئن شده بود ..فهمیده بود که دوسش دارم... دیگه یواش یواش قضیه داشت جدی میشد و بحثای منو مامان هم بالا میگرفت...بهزاد در جریان بود تا حدودی که مامانم فهمیده..اما گفت من چی بگم بهت..کاش تابلو نمیکردی...

بهزاد :خواهشا بهش فکر کن..ایندتو بخاطر من حروم نکن...من گفتم که اصلا بعد تو ایران نیمتونم بمونم..با خونوادمم صحبت کردم که برم پیش عمم...

من:ینی این حرف اخرته؟؟؟پس من چی؟؟

بهزاد:الهه..بفهم من دوست دارم..اما نمیتونم...دیگه دارم داغون میشم..میفهمی؟نمیتونم

منکحالا کی میری؟

بهزاد:فردا یا پس فردا..خیلی کار ندارم..میرم برا تسویه حساب..

من:منظورم ک و ی ت بود..

بهزاد:اه..معلوم نیست...الهه تورو خدا بهش جدی فکر کن...من نمیتونم خوشبختت کنم..دوست دارم اما عاشقیه من واسه تو زندگی نمیشه...

من:گوشیتم میبری؟

بهزاد:آره..دیگه بریدم بخدا از هر چی جاده و پادگان و استرسه...

بهزاد فردا عصر رفت پادگان..

فردا شبش:

شب که بحث از ازدواج شد..مامانم شاکی شد و خیییییییلی ناجور قضیه رو به بابا گفت...بابای پسره با بابام اشنا بود....ینی خیلی افتضاح مامان گفت:"فردا که زنگ زدن..بهشون میگم نه..دخترت شوهر اینترنتی پیدا کرده"

بابامم خیلی شاکی شد..اون شب حرفایی از بابام شنیدم که حتی تو خابمم نمیدیدم..اصلا باورم نمیشد این بابای منه که اینارو میگه...هیچوقت کارمون به اینجاها نکشیده بود...منم نشسته بودم تو اتاقم گریه میکردم و قرآن میخوندم...اون لحظه جز خدا کیو داشتم که بهش پناه ببرم..تو دلم تکرار میشد : من دوسش دارم... هیچوقت دوست نداشتم اینجوری شه..نمیخاستم بابا و مامان ناراحت بشن... مامانم میتونست جور دیگه ای قضیه رو مطرح کنه...بابا یه یک ساعتی حرف زد و حرف زد .. آخرشم عصبانی از خونه زد بیرون...ماه رمضون بود..شب همین که چشمامو میبستم همون لحظه از خاب میپریدم..خابم نبرد...از اونشب بابا و مامان اصلا باهام حرف نمیزدن.. برا بهزاد تعریف کردم...

گفت: میخوای چیکار کنی حالا...من که کار ندارم..درسمم که نصفه کارست..یه آدمه الافم..ما واقعا به مشکل برمیخوریم الهه ..یا سکوت کن یا فراموش..

من فقط کارم شده بود گریه..خیلی وضعیت بدی داشتم...

من:نمیتونم...اخه چطوری فراموشت کنم..

بهزاد:سخته..برا منم سخته...اما اینا تنها راه حله..خدا رو چه دیدی شایدم بهم رسیدیم..

خانوم دعا کن به جای گریه...

خیلی طولانی شد.........

 

 

 

9

" 9"

اون روز تا عصر خبری از بهزاد نداشتم،عصر گوشیم زنگ خورد بهزاد بود چون مامانم پیشم بود رد زدم.. دوباره گرفت..اس دادم که :عزیزم مامانم پیشمه نمیتونم صحبت کنم... اس داد که:

بهزاد: .... خانوم"اون موقع هم نفهمیدم دقیقا اسمش چی بود لامصب" نامزدم پیشم هستن...وجود تو ، تو زندگیم آزارش و آزارم میده...لطفا پاتو از زندگیم بکش بیرون...موفق باشی..

من:بهزاد چی میگی؟؟

بهزاد:الهه جان من ازت خواهش کردم..شما هم فقط بگو باشه...تمام..

"اینو یادم رفت آپ قبلیم بگم..ینی اینو مینوشتم یادم اومد که بهزاد سر تلفن قبلی بهم گفت که هر وقت دیدی لحن کلامم داره عوض میشه و چرت و پرت میگم...خودت بدون قضیه چیه و نهایتا بگو چشم..."

من:باشه...تو هم موفق باشی..خداحافظ..

نمیدونم اصلا پیش مامان چطوری حفظ ظاهر کردم...اعصابم داغون بود..

شب احتمال میدادم مثل دفعه قبل گوشیش دست دختره باشه تا مطمئن شه ما جداییم یا نه.. اما نمیتونستم صبر کنم بهش اس دادم :

من:بهزاد ما باید با هم حرف بزنیم..این دختره کی بود...اصلا معلوم هست چه خبره؟؟

بهزاد هیچی نگفت..

من:نمیخوای حرف بزنی؟؟؟

هر چی بهش اصرار کردم..انگار نه انگار...حتی یه تک هم نزد..با اینکه بهش گفتم در حد مرگ اعصابم بهم ریختست..

اونشب گذشت ..فردا کل روووز داشتم فکر میکردم که چرا اینجوریه...مگه چند نفرن...اصلا اینا با همن یا تکی..ازبهزاد خبری نبود...عصر دیگه طاقتم طاق شد شروع کردم به زنگ...رد میکرد... تا اینکه ساعت ۹ جواب داد:

بهزاد:جوووونم؟؟؟

من:سلام...چرا جواب نمیدی؟؟؟

بهزاد:وااااااااااای الهه داغونم کردن...بخدا نمیدونم چی از جونم میخوان..از دیروز همش تهدید..همش تهدید..

من:معلومه...هر روزم داره به تعدادشون اضافه میشه...

بهزاد:تیکه ننداز دیگه...تیکه های تو منو پیر میکنه..

من:حالا میگی قضیه چی بود؟؟؟

بهزاد:ینی تو نمیدونی...من که قبلا همه چیزو برات گفتم...مشکلاتشم که توضیح دادم..حالا شب حرف میزنیم درموردش...

یکم دیگه حرف زدیم که اصلا یادم نمیاد...

شب اس داد که :

بهزاد:خب الهه خانوم گل خودم...خودت که میدونی من همیشه باهات صادق بودم...ینی اعتقادم اینه که اگه ادم با طرفش رو راست نباشه..دیگه اون رابطه به درد نمیخوره...هر چیم که میکشم از همین صداقتمه..اگه یکم دروغ میگفتم هیچکس هیچی نمیتونست بهم بگه...

من:عزیزم میدونم...منم نمیگم تو دروغ میگی...من به صداقت تو شک ندارم..اما خب من توضیح بیشتر میخوام.."چقدر ساده "

بهزاد:میدونم عزیزم شرایط سختیه...به قل خودت قبلا ساناز رو اعصابت بود حالا این...بازم ازت معذرت میخوام که کشیده شدی تو این بازی..

این وسط دکتر هم دوباره اومده بود و اس میداد..

من:باشه..منم گفتم که با هم حلش میکنیم...اما لطفا سعی کن اینجوری اس ندی اعصابم خورد میشه...خودتم اخلاق منو میدونی...من اصلا نمیتونم تحمل کنم که اینا ایقدر راحت باهات حرف بزنن چه برسه به تهدید و این حرفا.. دوستت دکتر هم اس داده الان...

بهزاد:چشم عزیزم..سعی میکنم...من چیزی نیستم و ندارم که بخوام بریم به پای تو و مهربونیات... غلط میکنه اس میده..اصلا یه کلمه هم جوابشو نمیدی تا فکر کنه خوابی...دیگه دوست ندارم زیاد باهاش رابطه داشته باشی...

من:چطور شد..تا حالا من میگفتم...فکر میکردی شکم احمقانست...

بهزاد:نه دیگه الان فهمیدم موضوع چی بوده...اختیارتو دارم...نمیخوام باهاش حرف بزنی...

خلاصه اون شب هم خییییییلی راااحت با زبون بازیاش پیچوند و اصلا نگفت تهدید به چی بوده...

آخه یه بار عصر بهش زنگ زدم این چیزی که دارم تعریف میکنم مربوط به ۶ ماه قبل از این ماجرا میشه...حرف میزدیم یهو وسط بهزاد گفت:

دیروز یه دختره زنگ زده بود .. از دوست دخترای قبلیم بود یه ۲ سالی میشه باهش تموم کردم..میگفت که با هم یه قراری بزاریم برای اخرین همو ببینیم یه یادگاری برات گرفتم اونم تحویلت بدم..درسش تموم شده بود میخاست برگرده شهرشون

من:بیخود کرده..تو چی جوابشو دادی؟؟ "ینی تو این فکر بودم و انتظار داشتم بگه بهش گفتم نه و با یکی دیگه ام که گفت:"

بهزاد:رفتم سرقرار...

من:چیکار کردی؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تو رفتی سر قرار..اونوقت حتی با من درمیون نذاشتی..به کدوم دلیل؟

بهزاد:خواهشاااا فکر بد نکن...بابا من گفتم میخواد بره شهرشون..دیگه نفرین نکنه...با دل خوش بره..."ینی اینقدر این به فکر بوداااا"

من:به جهنم...خب نفرین کنه...اینو باید قبلا فکرشو میکردی..

بهزاد:حالا خوبه هزار کیلومتر دوری از من..

خیییییییلی حرفش بعم برخورد..خیلی سرذ باهاش خداحافظی کردم..

وای بازم من بودمو کیه اعصاب داغون..."چقدر من احمق بودم حالا اون داشت با خوشحالی اون کادو رو به کلکسیون یادگاریاش اضافه میکرد من داشتم گریه میکردم و حرص میخوردم"

اسم اینم گذاشته بود صداقت و نترس بودن که همیشه صادقم و اینقدری هستم که همیشه راست بگم..."مزخرفه"

شب بهش اس دادم..میدونستم شارژ نداره...کااامل براش توضیح دادم که کارش ناراحتم کرده و خیلی از دستش شاکیم...شاید اون اولین بار بود که من با اون لحن داشتم بهش اس میدادم..اما بااااااازم تو نوشته هام عزیزم و فداتشم بود"ینی ببینید من چقدر برا علاقم بهش و احساس اون ارزش قائل بودم که نمیخاستم حتی بخاطر اشتباهی که مرتکب شده بود باهاش بد و تند حرف بزنم...اما اشتباه بود کارم"

گوشیشو خاموش کرد...۱۵ دقیقه بعد روشن کرد...اون موقع نمیفهمیدم که این ینی : نمیخام بشنوم..

فردا طرفای ساعت ۱۱ بهش زنگ زدم..

من:سلام..خوبی..

بهزاد:سلام عزیزم...دیشب چقدر شاکی بودی...فکرک نم اگه پیشت بودم دهنم سرویس بود..

من:خب حق داشتم..کارت خیلی بد بود..خیلی...

بهزاد:درسته..حق داشتی...منم قل میدم از این به بعد تورو در جریان بذارم...

ینی سابقه داربود تو این موارد..

از اون روز به بعد دیگه خبری از دخترا و تلفنا و تهدیداشون نبود...ببهزاد داشت میرفت سربازی...هر روووز که روز رفتنش نزدیک میشدیم...من ناراحت تر میشدم که داریم دور میشیمو چطوری قراره طاقت بیارم...هه..حالا چقدرم که هر روز باهم بودیم و هر روز صدای همو میشنیدم...بهزاد میگفت رفتم سربازی منو فراموش نکنی...هفته اولش شاید نتونم بهت خبر بدم و باهات تماس بگیرم چون سخت میگیرن...اما بعدش هر روزم نشه یه روز در میون بهت زنگ میزنم که خیلی دل تنگ نشی و غصه نخوری...من رفتم گریه نکنی ...

بعد از اون یه باری که صدای گریمو شنید دیگه هروقت میفهمید دارم گریه میکنم...تو هر شرایطی بودمثلا وقتایی که میخاست جدا شیم.. میگفت هرچی تو بگی... اصلا بیا منو بکش..هر چی بگی قبول.. فقط بگو آرومی..گریه نمیکنی..

منم چه دلم خوش بود که بهزاد رفت سربازی هم ازم یاد منه...اونروزا فکر میکردم واقعا دوستم داره...

بالاخره بهزاد رفت...دو هفته ای هییییچ خبری ازش نبود...گوشیاش خاموش بود...اونشبی که رفت هنوزم بدجور یادمه...چقدر من اونشب گریه کردم...چقدر حالم بد بود..."چه اوضایی واسه خودم ساخته بودم خدا.."

۱۰ روز بعد از رفتنش یه روز..سارا بهم اس داد:

از بهزاد خبر داری؟؟باهات تماس نگرفته؟؟

جواب ندادم..

دوباره همون اس رو فرستاد

جواب ندادم..

سارا:میشه جواب بدی..ازت سوال کردم..

جواب ندادم..

هی زنگ میزد...منم جواب نمیدادم..با خودم گفتم اینقدر زنگ زن تا جونت درآد...

اما یه چیزی گفت که حرفمو پس گرفتم

گفت:من خیلی بیشتر از اونی که فکرشو میکنی در موردت میدونم..من از تمام جزئیات رابطتون خبر دارم..ازعکسی که فرستادی...از نامه هایی که دادی...من حتی شماره باباتو دارم .پس بهتره تا نزده به سرم جواب بدی وگرنه بهش زنگ میزنمو همه چیزو میگم..

خیلی غافلگیر شدم...اصلا دیگه فکرم کار نمیکرد...این دختره اگه راست میگفت چی .. اگه زنگ میزد...

۱۰ دقیقه بعد بهش اس دادم:

من:سلام..خوبین...ببخشید گوشیم پیشم نبود..

سارا:خواهش میکنم...بهزاد باهات تماس نگرفته..ازش خبر نداری؟؟

من:نه..من دو هفتست رابطه مو باهاش تموم کردم..حالا مگه بهزاد کجاست؟؟

سارا:واقعا؟؟ ینی من باورکنم که تو از بهزاد خبر نداری؟؟بی خبری از سربازی رفتنش..

من:اا..رفت بالاخره..میدونستم میخواد بره اما تاریخشو نمیدونستم..بعدشم ما دو هفتست تموم کردیم..

سارا:دیروز با من تماس گرفته بود..

من:چه خوب..حالش خوب بود؟؟

سارا:آره خوب بود.اما واسه من خیلی سخته.. نمیتونم دوریشو تحمل کنم...هر روز بیمارستانم..

من:بالاخره تموم میشه برمیگرده دیگه..حالا کجاست سربازیش..نزدیکه بهتون؟؟

سارا:کازرون..اره تقریبا...

من:با کدوم ارگان رفته؟؟

سارا:نمیدونم..اصلا متوجه منظورت نمیشم..

دوووست داشتم بگم برا اینکه گیجی...اما نگفتم و براش توضیح دادم منظورمو...

سارا:با اینکه هنوزم باور نمیشه که جدا شده باشین و اینکه تو از سربازی رفتنش بی خبر باشی.. خواهش میکنم ازت که به فکر زندگیت باش اما نه با بهزاد

من:بله به فکر زندگیمم..

بعدشم برای هم ارزوی موفقیت کردیم..

تنها چیزی که نمیدونست همین بود که بهزاد با ارتش رفته بود...اینو خود بهزاد به من گفته بود.. این تنهاااا دلیل من برا این بود که بتونم خودمو راضی کنم که اینارو بهزاد بهش نگفته و از اینور و اونور شنیده...معلوم نبود کی از بهزاد خبری میشه تا من بفهمم قضیه جی بوده...اگه یه طوری خودمو قانع نمیکردم من از این درد میمردم..اون موقع نمیدونستم که چه فرقی میکنه بهزاد کی بیاد و چی بگه...چون اونموقع بهزاد صادقتترین آدم بود برای من..صداقتشو باور کرده بودم..

+کی میتونه حال منو بفهمه وقتی که داشتم با کسی که رقیبم محسوب میشد خوب حرف میزدمو براش ارزوی موفقیت میکردم..

+حالا میتونستم بفهمم منگنه ینی چی!!! و این شاید همون منگنه ای بود که بهزاد ازش حرف میزد.."شماره بابام"

+از اون لحظه تا روزی که خبری از بهزاد بشه روز و شبم شده بود ترس از این واقعیت که : خود بهزاد تمام اینارو بهش گفته...عکسمو...نامه هامو..شماره بابامو...کسی جز بهزاد از اینا خبر نداشت...حتی اینکه بهزاد روز قبلش بهش زنگ زده بوده....

کارم شده بود گریه...فقط یکی از دوستام میدونست و اونم کاری نمیتونست بکنه جز دلداری ...

 

 

8

"8"

یه مدت کوتاهی خبری از دکتر نبود به قل خودش ماموریت بود..که به بهزاد گفته بوده حواست باشه به الهه نگی من کجام..من بهش گفتم میرم ماموریت!!!! بعد بهزاد ازش پرسیده تو برا چی اینهمه باهاش ارتباط داری؟؟..گفته بوده برا همون قضیه که قراره یکیو برا من پیدا کنه!!!!!!

یه روز که برگشته بود به من اس داد و احوالپرسی کرد..منم به بهزاد گفتم..بهزاد گفت باهاش خوب حرف بزن .. نفهمه ما با همیم .. بلکه من پولمو زنده کنم... "خیلی راحت از من استفاده میکرد برا رسیدن به هدفش" منم میگفتم نه..گفت اتفاقی نمیوفته..تو یه جاسوسه دو جانبه هم داری که دارم خبرارو بهت میرسونم.. خودم بهت میگم چیکار کن... با هم هماهنگ شدیم وقتی بهزاد پیش دکتره من به بهزاد اس بدمو رابطمونو تموم کنم...حتی خود بهزاد بهم گفت چی بگم تا واقعی تر باشه...بعد اون دیگه هر وقت میرفت پیش دکتر به من میگفت اس نده و زنگ نزن تا نفهمه.. یه بار هم که منو دکتر داشتیم بهم اس میدادیم... خود بهزاد پیش دکتر بود...بعدا بهم میگفت:نامرد نمیذاشت اصلا من اس ام اساتو ببینم که چی بهت میگه و چی ازت میپرسه ....فقط امار دوستتو میخواست ازم. ببینه تو راست میگی یا نه...

دکتر مدام در حال رفت و آمد بود..برا این ماموریتی که ازش حرف میزد..

این وسط یه خواستگار هم وارد زندگی من شده بود.. از اینا که از در بندازیش بیرون از پنجره میاد تو...خونوادم خیلی موافق بودن..یعنی حتی مامانم به لباسش برا عروسی و تاریخ عروسی هم فکر میکرد...اونوقت من دلم خون بود..جوابم منفی بود...دست خودم نبود..هیچ کسی رو جز بهزاد نمیدیدم.. با بدبختی مامانمو بابامو راضی کردم به نه گفتن.با این بهونه که از قیافش خوشم نمیاد..اونا هم خیلی اصرار کردن که بیچاره که خوبه..نمیدونم پس تو چطوریشو میخوای...خونواده پسر که شنیدن جوابم منفیه..اصرارشون بیشتر شد..جوری که یه روز مامانش تنهایی اومده بود خونه ما که با من حرف بزنه و منو راضی کنه...هر بهونه ای میاوردم ..قبول میکرد و یه راه حل پیشنهاد میداد..بهش گفتم درسم تموم نشه قصدشو ندارم...برگشت گفت:تو فقط بله رو بگو..قل میدم یه ذره هم عذاب نکشی..میگیم یه نفر میاد کارای خونتو انجام میده..غذاتونو درست میکنه..... من اصلا دیگه نمیدونستم چی بگم...خانومه دوست مامانم بود...منو جدیدا دیده بود..تو عروسی..کم مونده بود بزنم زیر گریه..مامانمم که میونش با دوستاش خوبه همیشه...از خداش بود....

به بهزاد زنگ زدم..بهش نگفته بودم خواستگار دارم..

بهزاد:چی شده؟؟گرفته ای؟؟

منکنه خوبم..طوری نیست..

بهزاد:نه تو یه چیزیت هست...تعریف کن ببینم..

من:بازم خواستگار..چند وقته میان و میرن..خیلی اصراردارن..تعریف کردم براش..

بهزاد:خانوم خواستگار دارن..اون وقت از من قایم میکنه...خیلی بی معرفتی که نگفتی..

من:حالا گفتم..چیکار میخوای بکنی .. من نمیخام..

بهزاد:چی بگم؟؟ بگم بگو نه..ناراحت میشی و میگی برات مهم نیستم...بگم بگو اره..چه جوری بگم... خودت میدونی..من اصلا هیچ نظری ندارم...ولی منطقی بهش فکر کن..

با هزااااااااااااار بدبختی و خدا خدا ردش کردم..

مامانم هنوزم میگه:صدای خانوم .... پشت تلفن هنوزم تو گوشمه..خیلی ناراحت مایوس شد...

بعد از اون یکمی سرسنگین شد خونواده پسره باهامون...که اینهمه رفتن و اومدن و من بازم گفتم نه..

فرداش زنگ زدم به بهزاد:

بهزاد:جانم عزیزم

من:سلام عزیزم..خوبی..

بهزاد:ااای...چه خبر؟؟

من:از کی؟؟از کجا؟؟

بهزاد:از خواستگارت..

من:ردش کردم..

بهزاد (با خوشحالی):جدی میگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من همش این چندروزو تو فکرم که تو چطوری میخوای ردش کنی

من:من که گفتم همیشه باهاتم..

بهزاد:خوبه که از دستت ندادم..

بعد از اون روز رابطمون عوض شده بود...خیلی همه چی خوب بود.. از دانشگاه تا خونه کل راهو باهم (تلفنی) حرف میزدیم..حالش خیلی خوب شده بود..شوخی میکرد..میگفت و میخندید..تلفنا و اس ام اسم بی جواب نمیموند..نمیدونم شاید یه تنوعی بود تو رابطمون..

هر روز میشمردیم که چند روز دیگه به رفتم بهزاد برا سربازیش مونده و چند روز دیگه باهمیم...

که یه روز عصر بهزاد بهم زنگ زد خیلی با عجله:

بهزاد:سلام عزیزم..سارا "همونی که تو دانشگاه بهزاد اینا بود" فهمیده که ما با همیم.. شاید بهت زنگ بزنه و یه حرفایی بزنه...همش دروغه...باور نکنی...خودت بلدی که جوابشو بدی..

من:!!!!! ..باشه نگران نباش..حالا نمیخواد اینهمه استرس داشته باشی..

قطع کردیم..

دختره زنگ زد:

سارا:سلام..الهه خانوم؟

من:بفرمایید

سارا:من سارام..خانوم لطف کنید دیگه با بهزاد ارتباطی نداشته باشید..نه تماس بگیر..نه اس بده..

من (بالحن جدی):به شما چه ربطی داره؟؟؟ من هر کاری که دلم بخواد انجام میدم..

قطع کردم..

زنگ زدم به بهزاد..

من:سلام..خوبی؟؟ بهزاد دختره زنگ زدا..

بهزاد:بالاخره کار خودشو کرد...دختره پررو...چی گفت..تو چی جواب دادی؟؟

من:تعریف کردم براش..حالا قضیه چی بود بهزاد؟؟

بهزاد:هیچی..این دختره فکرمیکرد ما جد ا شدیم..حالا فهمیده با همیم...میخواد جدامون کنه..

گفته:من نمیزارم شما بهم برسید..

من:!!!..بیخود کرده...مگه الکیه..

بهزاد:چه میدونم والا...داغون شدم بخدا...فعلا کاری نداری؟؟

من:نه عزیزم..مواظب خودت باش..

بهزاد:تو هم مواظب خودت باش..دوست دارم..

برام عجیب و جدید نبود...شاید بخاطر اتفاقات جورواجوری که تو زندگیه بهزاد افتاده بود و برام تعریف کرده بود...من اون روز حتی فکرشم نمیکردم این قضیه تا کجاها کشیده خواهد شد و بحث یه تماس معمولی نیست...از میدون به در کردنه رقیب نیست..

اونروز تمو شد..فردا ظهر یه شماره غریبه بهم اس ام اس داد:

"خواهش میکنم ازت پاتو از زندگی بهزاد بکش بیرون..دیروزم بهت گفتم نه زنگ بزن نه اس ام اس بده.. لطفا..بهتره به حرفم گوش کنی "

معلوم بود که ساراست..

من جوابی ندادم و اس ام اسشو فرستادم برا بهزاد..

یادم نیست چی بهم گفت یا اصلا حرفی زد یا نه...اعصابم خیلی بهم ریخته بود من دختره متعصبی ام .. حتی نمیتونستم تحمل کنم یه دختره غریبه اینقدر راحت اسم بهزادو به زبون بیاره چه برسه به تهدید و تماس و..." همونجوری رفتم دانشگاه...بعد کلاسمون..با دوستم نشسته بودیم تو باغچه دانشگاه داشتیم لپ تاپ فیلم میدیدیم..

یهو گوشیم زنگ خورد...یه شماره ناشناس..جواب دادم:

من:الو بفرمایید؟

اونطرفی:سلام..خوبی؟؟

من:بهزاد تویی؟؟؟شماره ناشناس بود نشناختم..

بهزاد:شماره من نیست..این همون شماره ای که ظهر بهت اس ام اس داده بود.. "اینا میگن" که ما باید از هم جدا شیم.. اگه میشه دیگه با من تماس نگیر ...نه اس ام اس نه زنگ...امیدوارم تو زندگیت پیروز باشی..

من:شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوکه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آروم گفتم خداحافظ..

نمیـــــــــــــــتونم اصلا حال اون لحظمو توصیف کنم...دنیا خراب شد رو سرم..

دوستم:کی بود؟ چت شد؟؟خب حرف حرف بزن..حالت خوبه؟؟

من:بهزاد بود

دوستم :خب چی گفت..

من:گفت اینا میگن باید جدا شیم...

دوستم:کیا؟؟درست حرف بزن..

تمام ماجرای اس ام اسو زنگو براش تعریف کردم..

دوستم (عصبانی):چه معنی داره یه دختره بتونه همچین کاری کنه...این صد در صد از بهزاد آتو داره.. وگرنه چطوری جرات میکنه...این دختر مگه کیه که بتونه همچین کاری بکنه..

من:!!!!! بهزاد اینجوری نبود...اگه چیزی بود بهم میگفت..

دوستم:چرا اینقدر مطمئنی.این پسره چی داره که عاشقش شدی..اینهمه آدم دنبالتن اونوقت تو..

من:اه..شروع نکن دوباره...بابا من دوسش دارم...

دوستم:کافیه یه ذره چشماتو باز کنی و بهتر اطرافتو نگاه کنی..

یکم بحث کردیم..باهام حرف زد...بهتر شدم..گفت:اصلا بهش اس ام اس نمیدی تا خودش حرف بزنه..

منم قل دادم که نرم طرفش...بقیه بچه ها هم که کلاس داشتن اومدن و فهمیدن و مثل همیشه گفتن: مرض داری خودتو گرفتار کردی..بعدشم برا اینکه حالم عوض شه پیشنهاد دادن بریم پیاده روی ... یکم از اون حال اومدم بیرون.. "دوستامو خیلی دوست دارم"

اما رسیدم خونه..دوباره شروع شد..هی فکر و فکر و فکر... چرا اینو گفت .. چرا اینجوری شد.. بهزاد حق نداره این کارو بکنه با من...من کجا کم گذاشتم...چیکار باید میکردم که نکردم..............مدام این جمله" اینا میگن" میومد تو ذهنم خیلی با تاکید گفت....

تا شب حالم بد بود...گریه امون نمیداد...خبری از بهزاد نبود تا اینکه شب اس داد:

بهزاد:حرفای عصرمو جدی نگیر..مجبور بودم...تو منگنم گذاشته بودن که جدامون کنن...دختره عقده ای..

جواب ندادم..

بهزاد:از اولم میخواستن جدامون کنن که کردن..همش تهدید...خودشون که آبرویی ندارن...مجبور بودم..

من:چرا باید تهدیدت کنن؟ اصلا حرف حسابشون چیه؟؟

بهزاد:تمام مقصودشون اینه که تورو ازم بگیرن...چون فهمیدن دوست دارم...گفته نمیزارم تو زندگیت روی خوشی ببینید..مخصوصا اگه دختره الهه باشه...زندگیتونو نابود میکنم...

من:میخوام تعریف کنی دقیقا قضیه چیه...موضوع چیه؟؟

بهزاد:دوست دارم تعریف کنم اما سردرد دارم..میشه یه موقعیت دیگه بگم..

من:پس تو کی واسه من وقت داری؟؟برو بخواب..

بهزاد: من از عصر که باهات اونجوری حرف زدم دارم میمیرم اونوقت تو تیکه میندازی میگی کی برا من وقت داری... سنگ صبور من دیگه چرا؟؟؟

"خیلی خوب بلد بود چطوری جبهه بگیره و چی بگه که فوری منو از موضوع برگردونه.اخلاقم دستش بود"

من:عزیزم منظور بدی نداشتم....برو بخواب..خوب بخابی...بعدا صحبت میکنیم..

بهزاد:عزیزم ازت معذرت میخوام که کلا تو این بازی کشوندمت..تو هم خوب بخابی..

خیلی اعصابم خورد بود..من حتی نتونستم به بهزاد بگم این چه اوضاعیه..میتونستم تمومش کنم..اما چطوری...اونهمه که دوسش داشتم...اینکه بهش گفته بودم همیشه باهاتم...اینکه میخاستم پشتش باشم... من اصلا نمیدونستم قضیه از چه قراره...هیچ تصمیمی نمیتونستم بگیرم..با اینکه حتی نتونست یه جواب درست و حسابی بهم بده..بازم نمیتونستم تنهاش بزارم..این توضیح هم رفت بین تمام توضیحایی که بهم بدهکار بود...

با بدبختی خوابیدم..صبح حدود ۵ بود که یهو پریدم از خواب و دیگه خابم نبرد....خیلی فکرم مشغول ماجرا بود..حرفای دوستم تکرار میشد...سر درگم و داغون.. تو این فکرا بودم...صدای ویبره گوشیم اومد .. از زیر تخت پیداش کردم .. بهزاد بود!!!

اس دادم:

من:جانم عزیزم؟

بهزاد:خانومم بیداره؟؟...هیچی یهو دل تنگت شدم...کاش پیشم بودی باهام حرف میزدی اروم میشدم..

من:یه نیم ساعتیه بیدارم..تو چرا نخابیدی...نکنه از شب تا حالا بیدارموندی..

بهزاد:نه فداتشم .. خواب بودم ... یکمی هست که بیدار شدم....

یکی میخاست اون لحظه منو اروم کنه...میخاستم بهزاد اینکارو بکنه...میخاستم بگه چه خبره...بگه که خیانت نمیکنه و پای حرفاشه...بگه هنوزم پای شرطیه که خودش گذاشته...اینکه هیچوقت به هم دروغ نگیم حتی تو بدترین شرایط... "هه....شرط !!!"

با تمام حال بدم بازم دلداریش دادم و گفتم که ازش دلخور نیستم و راحت بخوابه..."چه اشتباهی"

 

+ اون کسی که همه چیزو حس میکرد من بودم نه بهزاد...اینکه وقتی بهزاد بد خوابه منم بدخوابم... اینکه وقتی ناراحته بدون اینکه بدونم منم ناراحت میشدم...وقتی غصه داشت من گریه میکردم..وقتی تصادف کرد قلب من از جا کنده شد........اینا برا این بود که من با تمام وجودم دوسش داشتم..

 

7

" 7"

به دکتر اس دادم و گفتم که خاموشه.. هیچی نگفت..یه چند ساعتی گوشیش خاموش بود.. عصر که روشن کرده بود..اس دادم و حالشو پرسیدم.. جواب نداد...یکم بعدش دوباره اس دادم و گفتم که چرا جواب نمیدی و نکنه ناراحتی...

اس داد:نه عزیزم..چرا باید ناراحت باشم...فقط حالم خوب نیست.. ببخش..

فردا خبری ازش نبود تا شب که بهم اس داد و حالش خوب بود تقریبا..اما بعد اون شب اوضاع داغون شد.. زنگ میزدم ..جواب نمیداد..رد میکرد...خاموش میکرد..جواب اس ام اس نمیداد...در طول روز شاید ۲۰ بار شماشو میگرفتم اما فایده ای نداشت..یه چند بار که ازش دلیل خواستم میگفت دوستم پیشم بود و دورم شلوغ بود ..

بهزاد اکثر وقتایی که با دوستاش بود جواب نمیداد...میگفت نمیخوام کسی بدونه پشت تلفن یه دختره... نمیخوام بدونن با کسی ام..من دشمن زیاد دارم..حسود زیاد دارم...نمیخوام مشکلی پیش بیاد..

یه بار بهش گفتم اگه دوست نداری زنگ بزنم خب بگو زنگ نزن چرا بهونه میاری...گفت:اتفاقاخیلی خوشحال میشم زنگ میزنی اما نمیخوام کسی بفهمه ..من که همه مشکلاتشو برات توضیح دادم نازنینم.."هه..منم خیییلی احساس خطر نمیکردم از این کارش...زیاد مشکوک نبود برام"

خلاصه رابطه ما هر روز کمتر و کمتر میشد..یک ماهی از تولد من گذشته بود بهزاد اصلا یادشم نبود که تبریک بگه...برا اینکه سر صحبت رو باز کنم بهش اس دادم که:

من:نمیخوای تولدمو تبریک بگی...تبریکای تو همیشه مخصوصه..

بهزاد:تولدت مبارک عزیزم...شاد باشی همیشه...صبر میکنیم تا تولدت بگذره تا.....خوش بگذرون..دوووست دارم..

من:!!!!!..تولدم که الان نیست..یک ماه پیش بود...تا چی؟؟قضیه چیه؟؟

بهزاد:تولدت نیست...پس برا چی جوسازی میکنی...الان وقت این حرفا نیست...حالمم خوب نیست.. باشه برا بعد...

من:چیزی نگفتم که...اصلا نمیخوام تبریک بگی..شب بخیر..

یکی دو روزی کمتر سراغشو گرفتم..ازش خیلی ناراحت بودم..حس میکردم هر روز داره ازم دورتر میشه.. بهش اس دادم:

هرچی فکر میکنم یادم نمیاد که من چی بهش گفتم..فقط یادمه که اونشب متن آهنگ "الکی"سیاوش رو تو یه وبی خوندم و خیلی دلم گرفت و بهش اس دادم... همون آهنگ:من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم..الکی بگم جدا شیم ..تو بگی که نمیتونم..من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری..دو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری.......

من:.... "یادم نمیاد بخدا"

بهزاد:تو راجع به من چی فکر میکنی...من فقط بخاطر خودته که دارم اینجوری کم رنگ میشم...اینو بدون...همه تلاشم همینه که اینو بفهمی...

من:نمیخوام تو واسه من و زندگیم تصمیم بگیری...این زندگی منه..عشق یه جاده دو طرفست تو حق نداری تنهایی تصمیم بگیری..

اس ام اس بهش نرسید چون بعد از اس ام اسی که داده بود خاموش کرده بود...معلوم بود خیلی حالش بده...

حس میکردم این اس ام اسا خیلی تند و عصبانی بود..ما اصلا با هم اینجوری حرف نمیزدیم..

اما من بازم مثل هر روز بهش زنگ میزدم..اس میدادم..جواب نمیداد...اما اعتراضی نمیکردم.. دوست داشتم درست کنم اوضاع رو..اما تصمیم گرفتم صبور باشم تا زمان حلش کنه...بعضی وقتا یه اس میداد که :

خیلی صبوری...نمیدونم چطوری این صبوریتو جبران کنم.. امروز یکم حس آرومی داشتم..

من حالم خوب نبود.. دلم برا بهزاد تنگ شده بود...حدس میزدم که کارای بهزاد مربوط به مشروط شدنشه.. هر دو میدونستیم که اگه نتونه مدرکشو بگیره...خیلی کارمون سخت میشه..."البته کار من..برا راضی کردنه خونوادم"

این وسط دکتر از آب گل آلود ماهی میگرفت..هنوزم اس ام اسا و زنگاش به راه بود..میدونست که رابطه منو بهزاد کمتر شده..مدام حرفای قبلیشو تکرار میکرد که داری از دستش میدی...تو با کارات داری اونو از خودت دور میکنی...

اوضای روحی خودمم بهم ریخته بود..از یه طرف دکتر و حرفاش..از یه طرف بهزاد و دل تنگیام..

یه بار که خونه خواهرم بودم و دکتر اس داد..دلم خیلی پر بود..زدم زیر گریه...خواهرم از همه چی خبر داشت و همیشه نگران من بود...وقتی براش توضیح دادم...گفتکحرفای دکترو گوش نده...شاید حرفاش از رو حسادته..تو خودت باید فکر کنیو راهتو انتخاب کنی...عاقلانه فکر کن...

یه شب دکتر اس داد بهم:

دکتر:من میخوام بهزاد رو رها کنم و دنبال نیمه گمشدم بگردم..

من: !!!! چی شده؟؟ شما که با هم خوب بودید..

دکتر: یه شخص بی خیال و بی مسئولیت رو کسی دوست نداره...تو نمیخوای به فکر خودت باشی؟؟ تو اصلا میدونی بهزاد سیگار میکشه؟؟از گذشتش چقدر میدونی؟؟

من:هر چیزی که باید بدونم رو میدونم...من بهزادو دوست دارم..هیچوقت هم تنهاش نمیزارم..شما هر تصمیمی دوست داری میتونی بگیری برا خودت..

دیگه اس نداد..داشت زیراب زنی میکرد...فکرشم نمیکردم کسی که اینهمه بهزاد بهش اعتماد داشت این بشه..بهزاد و دکتر خیلی با هم صمیمی بودن...اما بهزاد همیشه بهم میگفت من چیزایی رو به تو گفتم که حتی به صمیمی ترین دوستم نگفتم..حالا دکتر بنظر خودش ندونسته هامو میخاست بهم بگه...

تا چند روز بعد دکتر بهم اس داد:

دکتر:اصلا ازت انتظار نداشتم . توهم یه دروغ گویی..

من:چی شده؟؟

دکتر:قرار بود چیزی که من بهت گفتم رو به بهزاد بگی نه چیزی که خودت میگفتی..دیگه نمیتونم بهت اعتماد کنم..دیگه هرگز با من تماس نگیر...

من:!!!! من همون موقع بهتون گفتم که نمیتونم چیزی که شما خواستید رو بگم..حتما..خدانگهدار..

قضیه این بود که دکتر اس ام اس منو که برا بهزاد فرستاده بودم ""خیلی بی معرفتی که این چند روزو یه خبر ازم نگرفتی.."" رو تو گوشی بهزاد دیده و فهمیده که من حرف اونو نگفتم..

من که از خدام بود بره...حالا انگار من بودم که هی اس ام اس میدادم و زنگ میزدم..دیگه خبری از دکتر نبود..

من اون شب به بهزاد اس دادم :

من:دوست دارم باهم حرف بزنیم...بهزاد چرا اینجوری شد...چرا همه چی وارون شد..

بهزاد:عزیزم یکم دیگه صبر کن..همه چیزو برات توضیح میدم...بهم فرصت بده...حالم خوب نیست..

قرار شد من صبر کنم تا خود بهزاد خبر بده...چند روز بعد اس داد:

بهزاد:سلام مهربون همیشگیم..فکر میکنم این چند وقت خیلی اذیت شدی..

من:دل تنگی تو بیشتر از هر چیزی عذابم میده..نمیگی چی شده؟؟

بهزاد:عزیزم چیزی که ازش میترسیدم اتفاق افتاد.. مشروط شدم..نمیتونستم بهت بگم..

من:نگران نباش..من مطمئنم درست میشه...نمیدونم چه طوری اما درست میشه...من نذرامو ادا کردم...میدونم دعاهام بی جواب نمیمونه..

بهزاد:تو خیلی با ارزشی برام..داشتنت یه آرزو واسه منه...که بیشتر آدما به آرزوهاشون نمیرسن... "همیشه میگفت به آرزوهایی که داشتم نرسیدم"

با اینکه بازم تلفنام بی جواب میموند اما اوضاع یکمی بختر شده بود...یک ماه میشد که من صدای بهزادو نشنیده بودم..یه بار که عصر زنگ زدم جواب داد...ینی انگار باورم نمیشد..اصلا انتظار نداشتم جواب بده... کلی با هم حرف زدیم...آروم بود..خیلی آروم بود...کارای مشروطیش یه جورایی درست شده بود..میگفت:

یه بار نامزد یکی از دوستام زنگ زد بهش...دوستم پیش من جوابشو نداد..نامزدش اس ام اس داد هر چی دلش خواست بارش کرد.. من به دوستم گفتم:

بهزاد: من یکیو میخوام که حتی یک ماه هم جواب تلفنشو ندم بازم هیچی بهم نمیگه..

دوستش(با تعجب ): مگه همچین دختری هم وجود داره!!!

بهزاد:آره هست..که من دارمش..

اینو که میگفت من با خودم خوشحال بودم که آره..صبوریم اینجا به دردم خورد و خوشحال بودم که بهزادو تنهاش نذاشتم و پاش وایسادم..

از دکتر هیچی نگفتم ..میگفتم هم بهزاد باور نمیکرد چون خیلی قبولش داشت و یکیم اینکه فکر کردم بهتره دوستیشون بخاطر من خراب نشه...شاید من اشتباه میکردم ......غیب شده بود...بهزاد هم ازش خبر نداشت..

حالا دیگه همه چی خوب بود..رابطمون هر روز داشت بهتر میشد...بهزاد کمتر دلش میگرفت..اون ترم بهزاد مرخصی گرفت...۴ ماه بیشتر سربازی نداشت...شرایطش جوری بود که بین تحصیل میرفت سربازی و میومد...

چند روزی مونده بود به عید که یه شماره ناشناس با کد شهر بهزاد بهم زنگ میزد...شمارش جوری بود که به شماره خونه بهزاد خیلی میخورد معلوم بود از همون منطقست..به بهزاد گفتم اما هیچی نگفت..هیچ عکس العملی نداشت..حتی مشکوک هم نشد...

یه بار که زنگ زد جواب دادم.دکتر بود!!!!!!!!! اون شماره خونشون بود... خیلی تعجب کردم..وقتی به بهزاد گفتم..گفتکآره فهمیدم دکتره...میخواد آمار منو ازت بگیره...آمارمو بهش نده...بعدشم گفت که داغ دلمو تازه نکن ... خیلی از دست دکتر شاکیم... فهمیدم که یه اتفاقایی بینشون افتاده...

دوباره اس ام اساش شروع شده بود...وقتی به بهزاد میگفتم..میگفت اون فقط دنبال آمار منه...ببینه من چیکار میکنم..مثل اینکه یه پولی از بهزاد قرض گرفته بوده و سر همون باهم حرفشون شده بوده..

حرفای دکتر یه جوری بود که فکر میکردم بهم علاقه مند شده...به بهزاد نمیگفتم چون مطمئن بودم باور نمیکنه و اینکه این فقط یه حس بود و من ازش مطمئن نبودم..دکتر همیشه سعی داشت مشمکلات منو تو خونه حل کنه..مثلا یه بار سر بیرون رفتن با دوستام با مامانم بحثم شده بود..دکتر فهمید...

دکتر:تو میتونی بعد از ازدواجت این راهها رو داشته باشی تو زندگیت..

من:نه بابا...بعد ازدواج که بدتره..

دکتر:خب اگه کسی رو انتخاب کنی که با این چیزا مشکلی نداشته باشه..میتونی اینارو داشته باشی..

یا مثلا میگفت:باید به فکر ایندت باشی..

من:اره..اتفاقا فکر میکنم یه خبرایی هست

دکتر:ازدواج؟؟ نکنه خواستگار داری؟؟

من:اره..اما من کس دیگه ای رو دوست دارم..

بازم هیچی نگفت..میدونین ..فکر میکرد ممکنه من حسی بهش داشته باشم..شاید برا اینکه جواب اس ام اساشو میدادم اما یه شب که بازم از این بحثا بود گفت:

دکتر:الهه..کیو دوست داری که تردید باهاته؟؟

من:..... جواب ندادم

دکتر:میدونی که حسم اشتباه نمیکنه..

من:ینی شما نمیدونید؟؟بهزادو دوست دارم..

بازم ساکت شد و هیچی نگفت..

فردا صبح به بهزاد اس دادم که بیدار شدی اس بده ... کار خیلی مهمی دارم..درمورد دکتره...

بهزاد:چی شده عزیزم؟؟ مگه بازم مزاحمت شده؟؟شیطونه میگه از رو زمین ورش دارما..

من:مزاحم شده؟؟؟؟بهزاد تو که میدنی این همیشه داره به من اس میده..

بهزاد:ینی تو هم همیشه جوابشو میدی اونوقت من بیخبرم؟؟

من:من همیشه بهت گفتم...تو جدی نمیگرفتی...

بهزاد:حالا چی شده..بگو؟

قضیه شب رو براش توضیح دادمو گفتم همهخ چیزو..

بهزاد:چرا بهش گفتی اینو..وای من که هزار بار گفتم من دشمن زیاد دارم..حسود زیاد دارم...اینا منو میخوان خراب کنن...خب دلایلشم که برات توضیح دادم که...توخودت که میدیدی وضعیت منو..اگه زنگ میزدی یکی پیشم بود من قید صداتو میزدم تا کسی نفهمه ما با همیم..تا اینکه یه ماه میشد ما صدای همو نشنیده بودیم..

من:من از کجا بدونم...اونم شورشو در آورده دیگه...تو هم که اصلا انگار نه انگار..

بهزاد:تو که نمیدونی قضیه چیه...پس هیچی نگو...ینی انقدر احمقانه دوست من شماره تو رو ازم بگیره بعد بهت ابراز علاقه کنه... "میدونستم باور نمیکنه"

من:باورنکن اما من خیلی وقته که بهش شک دارم.. تو هم از خیلی چیزا خبر نداری.. بعد قضیه زیرآب زنیای دکترو براش تعریف کردم..

داشت شاخ در میاورد...اونم گفت:همینارو باید میگفت که منو از چشم تو بندازه..پس میخاستی ازم تعریف کنه..

حرف که زدیم خیلی از دروغای دکتر هم معلوم شد...به من یه چیزی گفته بود...به بهزاد یه چیز دیگه..

چندروز بعدش دوباره دکتر گفت که دارم میرم ماموریت و ازم خداحافظی کرد..

که ماموریت نبود و جای دیگه ای میرفت ...به من دروغ میگفت که ضایع نشه..

+باقیشو بعدا میگم.....................