16
آخرین پست از این خاطره..
مامانم خیلی وقت بود که باهام اتمام حجت کرده بود که اگه خواستی باهاش بمونی دیگه باید قید همه مارو بزنی.. بری هم نه میذارم کسی بیاد دیدنت نه میذارم تو بیای..فراموش میکنیم که دختری به اسم تو داریم.. حتی برا بدرقت هم نمیام..تنهای تنها میری....
همیشه فکر میکردم اینا سختیای این راهه.. فکر میکردم ممکنه بتونم خونوادمو راضی کنم..فکر میکردم گذرزمان میتونه این مشکلو حل کنه ... فکر میکردم اونا که نمیتونن برا همیشه از من دل بکنن..
وقتی خواهر و برادرمو یه هفته نمیدیدم دلم براشون تنگ میشد..یادم میوفتاد امکانش هست حتی سال به سال هم نبینمشون ..
با این حال..با تمام تردیدا بازم نمیتونستم دل بکنم.. ینی چون نمیخاستم .. نمیتونستم .. شاید یادآوری بعضی از حرفاش.. شاید به یاد آوردن بعضی از اتفاقای خاصی که من اسمشونو گذاشته بودم نشونه .. شاید اینکه فکر میکردم ۳ سال کم نبوده برا دوست داشتنم.. و حتی اینکه فکر میکردم بعد از سه سال چطوری فراموشش کنم..چطوری تنهاش بزارم..بعد از من چیکار میکنه.. چی به سرش میاد... اگه دوباره داغون شه.. اگه بهم بریزه...اگه این راهو دوباره برگرده............ "هه...برگرده..."
تمام روزا اینطوری میگذشت...نه میتونستم تصمیمی برا موندن بگیرم..نه تصمیمی برا جدا شدن.. شب گریه...روز گریه... دست خودم نبود..خسته شده بودم..از بحث و جنگ و جدل..از چه کنم..چه کنم..از اونهمه استرس...من تو تصمیم گیری ضعف داشتم..ضعفی که "مهم ترین" دلیلش احساساتم بود.. اما اتفاقاتی باعث شد که من احساسو بذارم کنار و منطقی فکر کنم ::
تا یه مدت خبری از سارا و دخترای دیگه نبود .. اما بازم میگفت : دارم میرم مغازه اس و تل نکن... نه اینکه سارا باشه .. نه...اما گوشیم رو میزه .. نمیخام حتی دوستام بفهمن که باهمیم...
یه بار صبح بهزاد اس داد :
الهه بازم سارا فهمیده که ما با همیم..اگه بهت اس داد یا زنگ زد بگو که من دارم نامزد میکنم و زنگ زده بودم با بهزاد خداحافظی کنم..
منم گفتم که باشه اگه زنگ زد همینو میگم... اما اون روز خبری از سارا نشد..
فردا صبح خود بهزاد زنگ زد:
من:سارا رو چیکارش کردی..خبری ازش نشد..
بهزاد:سارا میگه شما همدیگرو خیلی دوست دارین...من میخاستم جداتون کنم اما هر کاری کردم نشد .. دیگه هم کاری باهاتون ندارم..
من:جدی؟؟ چه زود کوتاه اومد..
بهزاد:شایدم دوباره پیداش شه..اما من اون دفعه براش خط و نشون کشیدم که دست از این کاراش برداره... "خب اگه اینجوری تاثیر گذار بود چرا از اول همین کارو نکرد؟!!...."
من:امیدوارم دیگه زنگ نزنه... اما اگه تماس گرفت من بازم باهاش خوب حرف میزنم..اصلا حوصله دردسر ندارم..
"این آخرین باری بود که صدای همو شنیدیم"
این یکی از اتفاقاتی بود که تاثیر داشت تو تصمیم گیریم.. بهزاد تا ته این رابطه فکر کرده بود..اینکه اینجا دیگه آخرشه...الهه خواستگار داره .. خونوادشم راضین... بالاخره جواب مثبت میده و عقد میکنن.. مجبوره از من جدا شه ...دردسر تموم شدنه این رابطه هم از گردن من میوفته...پس یه جوری قضیه سارا رو هم جمع و جور میکنم...
"همین که بهزاد به نامزدیه من فکر کرده بود ینی اینکه این رابطه همین الانشم تموم شدست... کدوم پسری میتونه به این راحتی در مورد نامزدی دختری که دوسش داره حتی فکر کنه چه برسه به اینکه به زبون هم بیاره...این فقط در صورتیه که دوست داشتنی در کار نباشه... این نتیجه ای بود که بعدا گرفتم..بعد از تصمیم گیریم.. "
یه روز برادرم اومد خونه ما.. مامانم مثل همیشه ناراحت بود..بخاطر همین قضیه.. برادرم خیلی حرفا زد اونروز..حرفایی که کاملا با حرفای گذشته فرق داشت..حتی از زندگی و مشکلات خودش حرف زد. شایدم چون من از احساساتم کم کرده بودم راحت تر میتونستم حرفاشو بفهمم.... برادرم یه پسر فوق العاده منطقیه و در حین حال خیلی شوخ طبع...۸ سالی از من بزرگه اما رابطمون از بچه گی هم باهم خوب بود...گفت:
*همه ما صلاح تو رو میخایم..اگه میگیم این رابطه غلطه..بدون خیلی علتا پشتشه.. اصلا به این فکر کردی که ممکنه بیاد ببینی قدش از تو کوتاهتره.. یا یه پاش لنگ میزنه یا کچله.. یا اصلا درس ودانشگاهی در کار نبود.. حتی ممکنه متاهل باشه... میدونی چه آبرو ریزی ای میشه...تو که همیشه رو ظاهر حساسی چطوری با یه عکس داری این تصمیمو میگیری...اصلا شمارشو بده تا من خودم باهاش حرف بزنم...بالاخره من بهتر میدونم چطوری باهاش حرف بزنم..."که من شمارشو ندادم و گفتم خودم بهش میگم..میخاست بگه : خواهر منو اسیر خوش گذرونیه خودت کردی که چی بشه...اگه اون موقع به حرف برادرم یه ذره شک داشتم حالا دیگه کاملا مطمئنم که درست میگفت."
* تو ته تقاریه این خونه ای...همه ما خیلی دوست داریم...من خودم هفته ای یه بار تورو نبینم دلم برات تنگ میشه و اون وقت تو میخای بزاری بری؟؟ تو نباشی خیلی چیزا اینجا کمه.. دیگه کسی نیست که وقتی ایفن خرابه غر بزنه برا باز کردنه در..که بگه: بازم کلیداتو گم کردی؟؟ "راست میگفت آیفن ما همیشه اتصالی داره..." دیگه من به کی گیر بدم بگم مهندس بدون عینک که مهندس نیست...کی زنگ بزنه بگه بابا منو یادش رفته..موندم جلوی دانشگاه..دیروقته..کجایی بیا دنبال من...... میدونی که مامان و بابا از حرفشون کوتاه نمیان....... خیلی حرفای دیگه هم زد..لزومی نداره همش گفته بشه...
وقتی داشت این حرفا رو میگفت من داشتم گریه میکردم...همینجوریشم داغون بودم...اینارو هم که گفت دیگه بدتر شدم.. مامانم دورتر نشسته بود و ساکت فقط گوش میداد...برادرم منو بغل کرده بود و سعی میکرد آرومم کنه..شوخی میکرد تا من بخندم اما فایده ای نداشت...دلم پرتر از اینا بود..
میگم:من اینجا هم ازدواج کنم...بازم کسی نیست که غر بزنه..
میگه:آره..اما هر روزی که دلم خواست میتونم ببینمت که..
میگه:تو گریه نکنی کارت راه نمیوفته ها؟؟
من:نمیتونم گریه نکنم..
میگه:عب نداره...تخصص دارم.. تو خونه هم نیلوفر (خانومش) هر وقت کم میاره گریه میکنه... "نیلوفرو خیلی دوسش دارم"
من:آره اونم مثل منه.. ینی هر بار اینجوری با حوصله آرومش میکنی؟؟
میگه:تو وسط گریه هاتم از دخالت دست بر نمیداری؟؟؟؟؟
از حرفش خندمون گرفت ..هم من..هم مامان...هم خودش...بالاخره با حرفش اشکای منو بند آورد
این حرفا بهم کمک کرد که بدونم از اون لحظه تا همیشه خونوادم مهم ترین دارایی منه.. که شاید مدت ها بود فراموش کرده بودم..شاید بهش دقت نکرده بودم..
اونشب که به بهزاد اس دادم :
من:امروز برادرم اومده بود اینجا..شماره تورو میخاست..
بهزاد:چشمت روشن..
من:این چه طرز حرف زدنه؟؟
بهزاد:حوصله ندارم..ببخشید..
خیلی بهم برخورد دیگه نه اس دادم نه حرف زدم...
یه اتفاق دیگه هم این بود که:
آشنای یکی از دوستام یه خانومی بود که اهل یزد بود.. ۷ سال پیش عاشق یه پسری میشه که اهل شهر ماست و علی رغم مخالفته خونوادش با پسره ازدواج میکنه .. ۷ ساله شهر ما زندگی میکنه. .بهم میگفت:
اگه برگردم ۷ سال پیش یا ازدواج نمیکنم یا با کسی ازدواج میکنم که از شهر خودم باشه...که حداقل بشناسمش..خونوادم مخالف بودن میگفتن این مرد.مرد زندگی نیست... اما من گوش ندادم..چون دوسش داشتم..اونا با اصرار من قبول کردن..حالا بعد از ۷ سال با دو تا بچه مردی که من بخاطرش زندگی تو غربتو قبول کردم داره بهم خیانت میکنه .. داره بهم میگه دوست دارم اینجوری زندگی کنم....چند تا از تلفناشو خودم جواب دادم...امروز که از خونه میره بیرون معلوم نیست کی برگرده...یه ساعت دیگه.. یه روز دیگه.. .. بخاطر بچه هام نمیتونم طلاق بگیرم...بچه هامو بهم نمیده...من نباشم کی بزرگشون میکنه..اصلا امیدی به این پدر یا خواهر و مادرش هست؟؟ پدر و مادر خودم اینجا نمیان...چون از اولم مخالف بودن...چند باری هم که اومدن شوهرم روی خوش بهشون نشون نداد.. بابام مریض شده مامانم مریض شده... کاش هیچ وقت اینکارو نمیکردم .. هم زندگیه خودم نابود شده هم زندگیه اونا..
هنوزم که هنوزه این خانوم داره میسوزه و میسازه..دفعه آخری که دیدمش حالش خیلی بدتر بود..افسردگی گرفته... دوستم میگه یوقتایی که شوهرش میاد خونه مدام دعوا میکنن و چند باری هم خانومه کتک خورده.. بچه هاشم که .... خدا میدونه چه اینده ای در انتظارشونه...
"یاد خودم افتادم که مامانم میگفت میخوای منو باباتو سکته بدی؟؟" خیلی ترسیدم.. بهزاد همینجوریشم سابقه داشت..اگه همچین اتفاقی برام میوفتاد چی میشد...خودمو میکشتم..
اونشب به بهزاد اس دادم..حالشو پرسیدم..جواب نداد .. حتی بهش گفتم اگه شارژ نداری حداقل تک بزن... بهش گفتم که نگرانش شدم...بازم خبری نشد...
ماه رمضون بود.."خیلی جالبه که رابطه های من هر دو ماه رمضون تموم شد"
شب قدر بود .. رفته بودم امامزاده... هر سال تو این شبا من برا خودم و بهزاد و رابطمون..برا اینکه ارامش از دست رفتشو بدست بیاره دعا میکردم... هر سال هم راضی تر از سال قبل میشدم... اما امسال فقط از خدا خاستم که کمکم کنه بهترین تصمیم رو برا زندگیم بگیرم.. هیچوقت منو تو مسیری قرار نده که باعث ناراحتیه عزیزام بشم و بهشون صدمه بزنم....امسال دیگه به زور از خدا نخاستمش...از اون شب دیگه سراغی از بهزاد نگرفتم.. حتی اعتبارمو که تموم شده بود شارژ نمیکردم هم اینکه به تنهایی احتیاج داشتم و هم شاید برا اینکه وسوسه نشم بهش اس بدم..اون هیچ ارزشی برای نگرانی من قائل نبود...خیلی جالب بود که من دیگه "هیچ "حسی بهش نداشتم...جالب بود که نمیخاستم باشه... تا ۵ روز خبری ازش نبود..۵ روز بعد زنگ زد که من جوابشو ندادم چون از نظر منم تموم شده بود همه چی.... من توی اون چند روز فکرامو کرده بودم و تصمیمو گرفته بودم...تصمیم گرفتم که تمومش کنم و یه زندگیه نو شروع کنم...
محکمترین دلیلم خستگیم بود...این مقدمش بود...من واقعا دیگه نمیتونستم...خسته بودم.. دلم تنهایی میخاست... من پیش خودم اعتراف کرده بودم که حماقت کردم...که اشتباه کردم.. دلایل بعدیم هم خونوادم بودن.. حرفای اون خانومه...حرفای دوستم و اینکه منم همچین سرنوشتی داشته باشم دور از انتظار نبود ..
دوستمم حرف خوبی زد..بهم گفت اینجوری بری..فردا تره هم برات خورد نمیکنن... مطمئن باش هیچ ارزشی نخواهی داشت.. "این دوستم خودسرانه با پسری که دوسش داشت ازدواج کرد..حالا هم خیلی پشیمونه..خودش کار میکنه و خرج زندگیشو تامین میکنه.. شوهرش سرکار نمیره.. یه دختر از یه خونواده اصیل ببین تو چه وضعیتی داره زندگی میکنه...میگه وقتی اعتراضی به رفتاراش میکنم میگه:خودت با پای خودت اومدی...مگه من مجبورت کرده بودم...خودت خاستی.. " من بهش گفتم جدا شو .. گفت: پلای پشت سرمو خراب کردم.. رویی برای برگشتن به خونه بابام ندارم...
آخر اون هفته به بهزاد اس دادم:
من:سلام..خوبی؟
بهزاد:بدنیستم..خبری نیست ازت..
من:من امشب حرفای جدی ای باهات دارم..
بهزاد:چی شده؟؟؟
من:من فکرامو کردم..ما باید جدا شیم.. خواهش میکنم درک کن .. من راه دیگه ای ندارم " هه اون موقع فکر میکردم چقدر ناراحت میشه .. فکر میکردم بهتره یه جوری مطرحش کنم که خیلی اذیت نشه.. خیلی ساده بودم..."
بهزاد:دلیلت چیه؟؟
من:با شرطی که خونوادم گذاشتن من نمیتونم ادامه بدم..
بهزاد:چه شرطی؟؟
من:اینکه اگه بخوام با تو باشم باید قید خونوادم و همه چیزی که دارم رو بزنم...
هیچی نگفت...
من:اعتبارت تموم شد؟؟
بهزاد:حرفی ندارم..خوشبخت باشی..
من:همین؟؟؟ ناراحت شدی؟؟ من راه دیگه ای ندارم...
بهزاد:انتظار داری تو این موقعیت خوشحال باشم.. خودتو ناراحت نکن...ما همیشه تو دلامون همدیگرو داریم..
بعدشم نه اون اس داد...نه من..
من اصلا تمام دلایلمو به بهزاد نگفتم..بهش نگفتم که به چیا رسیدم...اینکه دیگه اعتمادی بهش ندارم.. فقط موضوع خونوادمو گفتم...
حالم خوب نبود...نمیدونم چم بود..اما حس خوبی نبود.. مثل همیشه.. دوباره من و گریه و اتاقی که همه چیزش شاهد تنهاییا و غصه ها و گریه هام و خنده هام بوده..نمیدونم دقیقا برا چی گریه میکردم... اما تصمیم گرفتم که از فردا صبح که بیدار میشم روز تازه ای داشته باشم و زندگیه جدیدی رو شروع کنم... اون یه هفته فکرم این بود که چطوری به بهزاد بگم که میخام جدا شم.. اما حالا گفته بودم و یه باری از رو دوشم برداشته شده بود...
حالم خوب بود..حسای خوبی داشتم..باشگاهو که هنوزم میرفتم .. خودمو سرگرم میکردم .. واقعا حس یه زندگیه تازه عالیه.. خبری از بهزاد نبود .. حالا دیگه یه هفته گذشته بود و من برا هر روزم که یه برنامه داشتم برا روز جمعه هم قرار داشتیم با برادرم و خانومش بریم کوه.. تا شب بیرون بودیم..گوشیمم نبرده بودم.. ساعت ۱۱ شب بود که برگشتم دیدم بهزاد اس داده.. اسمشو از سیوام پاک کرده بودم..
بهزاد:سلام..حالت چطوره؟؟ خوبی؟؟
من جواب ندادم..اعتبار نداشتم..اما اعصابم خورد شد... تو اتاق راه میرفتم و با خودم فکر میکردم : همیشه یه ماهم خبری ازم نمیشد خبری نمیگرفت که اصلا من زندم یا مرده...یه هفته هم بهش اس نمیدادم یادم نمیوفتاد..حالا که من میخام تموم شه..اس داده...
با اینکه حسی بهش نداشتم..تموم شده بود برام ..اما نمیخاستم دیگه حتی حرف بزنیم...
فردا صبح که با دوستم حرف میزدیم.. گفت خب حالا جوابشو بده... داری تمومش میکنی خوب تمومش کن...
منم شب بهش اس دادم:
من:سلام..خوبی.. ببخشید دیروز که گوشیم همراهم نبود و شبم که اومدم دیدم اس ام استو اعتبار نداشتنم.. تونستی کنار بیای؟؟
دو ساعت بعد جواب داد که :
بهزاد:تو که بهتر تونستی کنار بیای..همینم خوبه..
تا جواب بدم..طول کشید..خودش اس داد دوباره:
بهزاد:ببخشید الهه "م".. اعصابم خورد بود... سخته برام..
من:اشکالی نداره..حق داری.. تو آزادی .. متونی هر جور که بخوای قضاوت کنی..
بهزاد:خیلی راحت جدامون کردن... تا آخر عمر باید با یاد و حسرت این عشق زندگی کنیم..
من:تو که از اولم میگفتی نمیذارن... آمادگیت بیشتر بود.. من که خیلی رو این رسیدن حساب کرده بودم باید چی بگم..
بهزاد:نمیدونم...امیدوارم خوشبخت باشی..
من:فکر میکنم..کاش همون موقع که تو میگفتی جدا شیم...قبول میکردم تا اینجوری نشه... به هر حال تقصیر من بود که تورو هم تو این راه کشوندم..
بهزاد:چی بگم...شبت بخیر عشقم
من:شبت زیبا..
"این آخرین اس ام اسایی بود که داشتیم"
هه...همیشه میگفت من اگه با کسی دیگه ای هم باشم بازم تو عشق اول و آخر منی.. مطمئن باش دیگه عاشق هیچ کس دیگه ای نمیشم...
بعدا که فکر میکردم در مورد رابطه مون فهمیدم که اونم بدش نمیومده جدا شیم.. اما نمیدونم این حرفای اخر ینی چی..
بگی نگی بخاطر حرفاش یه حسی داشتم شبیه عذاب وجدان...با استادم اس دادم و باهاش حرف زدم..
اونم گفت که:
چرا عذاب وجدان؟؟مگه در حقش نامردی کرده بودی یا اینکه با دل و احساسش بازی کردی که این احساسو داری...اصلا مگه چند بار همدیگرو دیده بودید...الهه دفعه اول که بهت گفته بود جدا شیم...من بهت گفتم جداشو...گفتم این اگه دوست داشت اصلا این پیشنهاد رو نمیداد.. من نمیدونم تو که اصلا ندیدیش چطور اینهمه وفاداری بهش..خدا شانس بده ...از کجا معلوم اصلا پای کسی دیگه ای در میون نباشه که اینهمه راحت قبول کرد و جدا شد....
من:آخه فکر میکنم تنها شده..
استادم:نه اگه اینطور بود تورو از دست نمیداد. آدما چیزی رو که بهش دلبستگی داشته باشن رو از دست نمیدن.. این وسط تویی که تنها شدی دختر.. از عشق اینترنتی بیش از این هم نمیشه انتظار داشت.....
من:نه من خوبم..این تنهایی رو بیشتر دوست دارم.. میخام زندگیمو جور دیگه ای بسازم..
فردای اون روز هر چی که ازش داشتم رو دور ریختم...کتابخونه رو از نو چیدم..بین صفحه های کتابام.. نوشته هام..دفتری که نوشته ها و حرفای عاشقونم بود..دفتر آرزوهام.. حتی اگه اسمشو یه گوشه نوشته بودم.. یا یه جمله ای که به یاد اون نوشته شده بود...یه جمله یا متنی که منو یاد خاطره های گذشتم و اون مینداخت...همه اس ام اساش "که قبلا پاک کرده بودم" متن چت هایی که سیو داشتم.. وبلاگایی که ساخته بودیم..صفحه کلوبم.. عکساش که زده بودم رو یه سی دی... همشو ریختم دور..
خط موبایلمو هم عوض کردم...
+یه هفته بعد از نوعید مادربزرگم پدر مهرداد که خیلی وقت بود مریض بود..فوت کرد.. پس اصولی اینه که تا سالگردشون اتفاقی نیوفته ..اومدن مهرداد تو اون روزا تنها حکمتش این بود که من بیشتر فکر کنم..
+حالا زندگیم..آرومه..شاده..بی مشکل نیستم اما سعی میکنم حلشون کنم..حل نشدنی نیستن.. قدر داشته هامو میدونم..و به دنبال نداشته های دست یافتنی هستم .. داشته هاتون مطمئن باشین بهترین نعمتای خدا هستن.. حتی اگه راضی نیستین بدونید که خوشبختید که اون نعمت رو دارید...
+وقتی تو یه موقعیتی کم آوردید به این فکر کنید که وضعیت بدتر از این هم میتونست پیش بیاد.. پس خوشحال باشید که بدتر نشده..
+ یادمون باشه که "خدا" همیشه هست...
+خوشحال میشم تو این آپ آخر از این خاطره خواننده های خاموش روشن شن ..حتی در حد یه کامنت کوتاه.. و خوشحال تر میشم اگه کسایی که تو این وب ازم رنجیدن..ببخشن..
+از اینکه تونستم دوستان زیادی اینجا پیدا کنم...واقعا خوشحالم..
+از همدردیا و درکتون ممنون..
+++ لطفا لینک کنید این وب رو تا خونده شه..خیلیا درگیر این روابطن...
یادمون باشه که برا خودمون ارزش قائل باشیم..