روزهای پس از 27 سالگی

انسانی که دلش می خواهد همه چیز بداند...

این نوشته، برگیست برای زنده بودن. برای عبور از مشقات تمام اتفاقاتی که چون غبار بر روح و جانمان نقش بسته است . ملالت هایی که در میان تمام اصوات و صور، از دور و نزدیک بر ما گذشت اما خم نیاوردیم، دوتا نشدیم و همچنان امیدوار و بی امید به این بیهودگی عمر ، ادامه می دهیم. چه روزگار، بی پروا بر تمام اوهاممان تاخت. تو گویی بازماندگانی چند از میدان های بزرگی هستیم که باید خبر ماوقع را به گوشه گوشه ممالک تحت اختیار برسانیم و پرچم به دست فریاد برآریم که ایهاالناس ، هاشا که با ما چه ها کردند و چگونه تاختند و چگونه باختند و از ما جز عددی چند نمانده.

چه روزها که نگذشت و چه شب ها که برای عده ای صبح نشد. چشم های عده ای هنوز خیره به نقطه ایست که همه چیز آنجا تمام شد و قصه ناتمام ماند. چشم هایی که بر روی یک تصویر هنوز مانده. دست هایی که انتظار گرفتن می کشند و دل هایی که هنوز گره های عاطفی شان مستحکم نشده باز شد. کوه هایی که تراشیده نشده در انتظار فرهاد تا ابد می مانند و عشق هایی که معلول از جنگ به آینده ای مبهم دچار شدند.

گنجینه ای از آمال و ارزوهای برباد رفته و ناکام مانده ای در اختیار پروردگار عالمیان است از این سرزمین که نمیدانم اگر قرار باشد چون زینتی به گردن آویزد ، یحتمل از سنگینی آن توان مقاومت سر مبارکش طاق شود.

در نهایت اگر قرار باشد با پرسشی این نوشته تمام شود بهتر است بپرسم که چرا؟ ما خستگانیم که دل در گرو هیچ بسته ایم، باشد که از عدم دوباره زاده شویم و چون نوری هرچند کم سو، میلیاردها سال دورتر به چشمان کسی برگردیم.

به واقع، دنیا تَیه بود و بی سر و ته...

- واقعا خدایا ، یه کنفرانس خبری بزار توضیح بده بالاخره تکلیف ما هم روشن شه، هستی، نیستی، این قسمتای کتیبه رو خودت نوشتی ؟ از کسی کمک گرفتی ؟ این الان سرنوشت بود رقم زدی؟ هر چه خدا خواست همان می شود؟ یه حسی بهم میگه اینجا ها رو دیگه سفید گذاشتی دادی دست شاگردات، وارد نیستن قربونت.

نوشته شده در ۱۴۰۵/۰۴/۱۳ساعت 2:13 توسط محسن| |

#32

نوشته شده در ۱۴۰۴/۰۶/۰۲ساعت 9:47 توسط محسن| |

از لابه لای خودکارهای درون جعبه یکی را برداشتم. فکر میکنم بهترینش را. ( بالای کتابخانه دو جعبه خودکار وجود دارد. یکی فانتزی تر و آن یکی رسمی تر. حالا اما هیچکدامشان مناسب نوشتن نیست. خشک شده اند.) شروع به نوشتن کردم . چند خطی نوشتم:

«عاشقانه هایم ته کشیده اند، برایم از تو نوشتن سخت است و طاقت فرسا. بیا بنشین و از خودت بنویس، از من، از عشق. بنویس که دلتنگ یعنی چه؟ بنویس عشق چگونه است؟ بنویس این مرا که برایت می خواهد بنویسد. برای چند دقیقه زبان من باش، ذهن من باش و از خودت بنویس که مرا یارای نوشتن نیست. بیا و بنشین و بنویس که عاشقانه چیست؟»

آخر مگر می شود عاشقانه را نوشت؟ عشق را نوشت؟ هر بار احساس میکردم هیچ نوشته ای نمی تواند حرفم را بزند . هر بار میگفتم نه...

نوشته شده در ۱۴۰۴/۰۳/۱۸ساعت 0:21 توسط محسن| |

-گذشته؟ پازل؟ گذشته که پازل نیست. فیلمه. سکانس به سکانس، باید بزاریش کنار هم و پلی کنی. اگه نیست شاید سانسورش کردی؟ نکنه منشوری بوده. حالا تیکه‌ش بزرگه؟

-نمیدونم. حس میکنم یه چیزایی داره فراموش میشه. شایدم تا حالا فراموش شده باشه. حتما همینطوره که یادم نمیاد.

نشسته بود زمین و تکیه داده بود به حفاظ فلزی تخت. زانوهاشو جم کرده بود تو سینش ولی نه جوری که مثل ماتم زده ها باشه. نگاهش خیره به زمین و داشت فکر می کرد . این حالت نشستن خیلی برام آشنا بود. انگار داری یه متفکر قرن هجده رو میبینی. تا دیدمش گفتم: «منتظری سیب بخوره تو سرت؟» انگار که منتظر باشه من چیزی بگم، یهو از تو فکر اومد بیرون، سرشو اورد بالا و گفت: «ها؟ نه...»

نوشته شده در ۱۴۰۴/۰۳/۱۱ساعت 1:48 توسط محسن| |

از صدای بوق ممتد ماشین هایی که مسیر خود را از وسط خیابان به لاین های کناری منحرف می کردند متوجه شدم که حتما اتفاقی افتاده است. نزدیک تر که شدم زن میانسالی را دیدم که با لبخند عجیبی بر لب وسط خیابان نشسته و کیسه پلاستیکی ای را بغلش گرفته است. آدمیزاد حتی وقتی خودخواسته هم می خواهد بمیرد دل از کیسه پلاستیکی اش نمی کند. کسی که در صندلی کناری ام نشسته بود بلند گفت : «معلوم نیست این مردم چشون شده دیگه رد دادن. نگاه کن توروخدا، کارش به کجا رسیده با این سن وسط خیابون نشسته که ماشین زیرش کنه.» چهارتا فحش هم نثار پیرزن بخت برگشته کرد و ما به مسیرمان ادامه دادیم. تا به خانه برسم مدام آن صحنه از جلو چشمانم عبور می کرد...

نوشته شده در ۱۴۰۴/۰۳/۰۵ساعت 1:45 توسط محسن| |

#31

نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۶/۰۳ساعت 0:38 توسط محسن| |

#30

نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۶/۰۳ساعت 1:2 توسط محسن| |

راستش هیچوقت فکر نمی‌کردم زندگی کردن انقدر بیهوده بشه برام، منظورم معنای زندگی کردنِ. همیشه تو ذهنم یه زندگی متعالی رو فرض میگرفتم، زندگی ای که شاید عارف گونه باشه، یا بهتر بگم یه زندگی با فلسفه عمیق و درک بسیار و سرشار از معنویات و تعالی و کمال. درست برخلاف چیزی که زندگی این روزام میگذره، نمی‌خوام درک حالم رو از زندگی بگم اینجا که شاید یه جای دیگه بگم اما این چیزی که هست الان ، خیلی با باوری که از قبل داشتم متفاوتِ. خیلی بیراهه‌ست. احساس میکنم گم شدم درونِ زندگی. چیزی که باید ‌بود و معنای زندگی برای من، با چیزی که الان هست بسیار متفاوتِ. و متاسفانه یا هرچی، چیزی که بیشتر اذیت میکنه، قبول نکردن این درکم از الانِ. فهمی که نمیخام قبول کنمش. درکی که دوست ندارم این درک رو و اصلا برام جالب نیست که این درک ، واقعیت زندگی باشه. حتی اگه شده زندگی خودم.

متاسفانه این روزها میتونم بگم فقط زنده ام. فقط و فقط یک موجود زنده که تنفس می‌کنه بدون هیچ درک قابل قبولی از چیزی. بدون ذره ای زندگی. مثل یه تک سلولی که از اقبال بلندش قرار نیست تکثیر بشه و خب تک سلولی ای که تکثیر نشه ، بودن یا نبودنش فرقی نداره، اهمیتی نداره چون هیچ چرخه ای رو تکمیل نمیکنه...

- به اراجیف من توجه نکنید و شما زندگی کنید:)

نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۴/۲۶ساعت 23:39 توسط محسن| |

چه خوابی دیده ام دیشب نمی دانم که حتی همین سر صبح خسته ام، دلگیرم ، دلتنگم، ناامید و شکست خورده از زندگی، انگار دارم تمام می شوم، آب می شوم چون یخی که روی آتش گرفته باشند، قطره قطره... دارم برای زندگی ام مرثیه می سرایم، غمگین و دردناک.

من برای این زندگی زیاد بوده ام یا زندگی برای من؟

کاش بادی می وزید و مرا با خود به ناکجاآباد می برد، کاش طوفانی مرا با گردبادش به عمق آسمان پرتاب می کرد، کاش در همین نزدیکی گردابی درست می شد، می توانستم در آن بپرم و مرا جایی دیگر بیرون می انداخت ...

کاش، کاش ، کاش... چه کلمه بیخودی...

افسوس که باید این رنج را تحمل کنم، گاه شیرین و گاه تلخ که البته تلخ کامی‌اش امان از آدم می گیرد و بند بند وجودم را متلاشی...

زمینِ آلوده از انسان، آلوده از فهم و وَهم...

حتما دارم اراجیف می بافم، امروز هم مثل روزهای دیگر با درد می گذرد...

نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۱/۰۹ساعت 10:12 توسط محسن| |

امروز یه سری چیزا میخواستم و پیاده رفتم بگیرم، کلی آدم تو شهر میجرخیدن با کارای مختلف و من شروع میکردم به داستان ساختن راجع به صحبتاشون. با قیافه ای جدی از بغلشون می‌گذشتم...

تو راه برگشت یه دختری رو دیدم با لباس رسمی و بعد از دیدنش طبق معمول اولین فکری که به ذهنم اومد این بود که اگه دختر بودم بهش پیشنهاد میدادم. داشتم نگاش میکردم ، فهمید فک کنم. همیشه تو اتفاقای غیر منتظره من خشک میشم، جا میخورم ، زبونم بند میاد، مغزم قابلیت پروسس نداره در لحظه ، چون داشتم خودشو آنالیز میکردم . می دیدم داره میاد سمتم اما انتظارشو نداشتم بهم بگه «آقا ببخشید بانک سامان کجاست؟» من حتی اگه میدونستم هم اون لحظه نمی‌تونستم بگم کجاست ، اون لحظه حتی جاهایی که میشناختمم رو نمی‌تونستم آدرس بدم. جا خوردم و فقط گفتم نمیدونم... رفت و من موندم و تمام این فکرا که همیشه همینجوری بودم. نه اینکه این اتفاق ، اتفاق مهمی بوده باشه، بارها این اتفاق برام افتاده. یادم میاد یبار توی یه رستوران غذاهای گیاهی منتظر بودم تا آماده شه، یهو اومدم سر صحبت رو باز کنم با دختری که که اونجا کار می کرد، بهش گفتم خانوم شما فقط غذاهای گیاهی میخورین؟ یجوری گفت بله که تمام ذهنم رفت سمت نحوه جواب دادنش، یه بله قاطع توی یه کلمه، نه بیشتر نه کمتر. انتظار داشتم بعدش خودش شروع کنه به توضیح دادن اما فقط همون بله بود و منم چون جا خورده بودم طبق معمول، گفتم نوش جان و همین. این اتفاقا مهم نیستن ، فقط رفتار منه که مهمن برام‌. اینکه نمیتونم تعامل کنم، انتظاراتم که از طرف برآورده نمیشه تو ذهنم همه چی تموم میشه.

همین!

نوشته شده در ۱۴۰۱/۱۲/۰۴ساعت 12:48 توسط محسن| |

پررنگ ترین کلمه ای که در ذهنم نقش بسته ، دلتنگی است. اشتباه است که فکر کنم چون دلگیرم ، احساس دلتنگی هم به سراغم می آید. چرا که انسان ها اغلب دلگیری را با دلتنگی اشتباه می گیرند. اما من تفاوت این دو را خوب می دانم .
گاه برای اینکه از این دلتنگی رها شوم هیچ چاره ای نمی بینم. این همان چیزیست که در من رخنه کرده و آهسته تمام وجودم را فراگرفته است. کسی هست که معنای دلتنگی را بهتر از من بفهمد؟ کیست که بداند دلتنگی چیست؟ از خود پرسیده باشد که دلتنگِ چیست و در همان حال که به این موضوع فکر می کند، رویاهایش سر باز کند، بغض گلویش را بفشارد و اشک در چشمانش جمع شود و با این حال باز هم بپرسد که دلتنگی همین است؟ نه، دلتنگی چیزی بیش تر از بغض و اشک می تواند باشد. دلتنگی ای نهفته در اعماق وجود آدمی...
+ شرح باز شدن رویا شاید برای بعد...

نوشته شده در ۱۴۰۱/۱۱/۱۸ساعت 14:13 توسط محسن| |

با کدوم موزیک میتونین تا صب زار بزنین؟

+ :)

نوشته شده در ۱۴۰۱/۱۱/۱۱ساعت 20:42 توسط محسن| |

راستش قرار بود این متن، متنی احساسی یا شاید عاشقانه باشد.اما این روز ها از هر دری وارد می شوم به سیاست ختم می شود. آمدم احساسات این روز ها را بنویسم ، درنهایت چیزی جز اتفاقات سیاسی نسیبم نشد . آمدم از عشق بنویسم اما این روزها عشق هم بوی خودش را نمی دهد.

باری، این متن قرار بود در برگیرنده احساسات این سه ماهه من باشد، نسبت به اتفاقات این مدت، اما ظاهراً از احساسات هم یک مشت سیاست برایمان مانده. درست است، روزگار، روزگار سیاست است و همه ما سیاسی هستیم.

به هر حال، در مدت این سه ماه تمام اتفاقات را رصد کردم، گاهی برای خودم چیزهایی نوشتم ، گاهی برای خودم گریستم ، گاهی برای دیگران گریستم، گاهی خواستم کاری انجام دهم و سهم خود را ادا کنم. هرچه بود، این مدت پر بود از تناقض. گاهی اشک، گاهی لبخند، گاهی خشم و گاه مهر و عطوفت.

نمی دانم، احساسات کمترین چیزی است که در این متن می گنجد. اما خوب می دانم اینجا کجاست. اینجا خاورمیانه است . سرزمین نفرین شده. نفرین یهوه، نفرین پدر، نفرین الله، نفرین زئوس و نفرین بیشمار خدای دیگری که در این منطقه وجود داشته اند . سرزمین خدایان نفرین شده ، شاید هم نفرین کننده.

و این بار ، خدایان همه با هم دست به کار شده اند ...

نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۹/۱۵ساعت 14:30 توسط محسن| |

#29

نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۶/۰۴ساعت 20:20 توسط محسن| |

چشم دوختم به اسمان، آسمانی تاریک، بدون هیچ لکه نوری.  جست و جو میکنم نور را در این تاریکی هیچ نمی یابم. چقدر زود ستاره ها را از یاد برد این شهر. و اکنون، به این فکر میکنم که آیا کسی هست در این شهر که نگرانِ نبود ستاره ها باشد؟ نگران سیاهی اسمان؟ 
همه این شهر عادت کرده اند به آسمانِ بی نور ، به سیاهی های مدام. به این فکر میکنم که اگر کسی بوی سیاهی را جست و جو کند ، این شهر و این مردم بهترین آدرسی است که می توانم بدهم. دیگر کسی به فکر ستارگان مرده این شهر نیست. دیگر کسی به جست و جوی نور نمی پردازد.
و دریا... دریایی که سیاه پوشیده از مرگ ستارگان. دیگر نه موج می زند، نه آواز می خواند. گاه دست و پایی بلند می کند و ابراز وجود اما افسوس که این شهر او را نیز نمی بینند. دریای این شهر افسرده است. افسرده از سیاهی و مردمی که تباهی را فریاد می زنند. کاش کمی به فکر آسمان بودیم. کاش در کنار سیاهی هایمان، دریا را به یاد می آوردیم. آسمان بی نور . کاش کسی در این جا ستارگان را جست و جو می کرد . ستارگانی که حالا، مرده اند برای این شهر...

 

+ بامن گوش کنید

نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۴/۱۹ساعت 21:45 توسط محسن| |

من... کاغذی میبینم در میان دستانی فشرده شده...

هربار برای صاف شدن تلاش می کند و دست بیشتر می فشرد.

 

هر بار با حرص در میان دستانش آنقدر فشار می آورد که بند بندم از درون متراکم می شود و توان تقلایی برای جهیدن از دستانش ندارم و منتظر تا دست ها طلب چیزی جز من را بکنند و مرا به گوشه ای وا نهاده و به رنج خود برای صاف شدن ادامه دهم...

من، ...

 

نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۳/۰۲ساعت 0:15 توسط محسن| |

از این که دیگر نمی توانم مثل سابق بنویسم دلگیر شدم. به این فکر کردم که گویی نیمی از من در گذشته به خواب رفته و تنها، نیمی از من به زندگی ادامه می دهد. نمی دانی چه دردی دارد که نتوانی حرف هایت را حتی برای خودت بنویسی. کودکی ام را با کتاب گذراندم و هنگامی که جوان تر شدم با نوشتن خو گرفتم. اما حالا هیچ کدام از آن ها با من همراه نیستند. گه گاهی کتابی بر می دارم و ورق می زنم تا این دنیا را فراموش کنم، گویی این دنیا پیراهنی است که بر تن من زار می زند. مردمی که در دنیای خود غرقند و هرچه به جلو حرکت می کنند ، آینده از آنها دور تر می شود. من نیز در میان همین مردم آنقدر دویده ام که دیگر نمی دانم که هستم. من همان کودک کتاب خوانم که آرزوی نویسندگی داشت؟ یا آن نوجوانی که سودای هزار هزار کار خارق العاده در سر می پروراند؟ حالا چه شد؟

دلگیرم از خودم که آنچه که باید نبوده ام ، کافی نبوده ام. نه تنها من، هیچ چیز کافی نبوده در این دنیا. لکنت نوشتار را بر خودم می بخشم که هروقت کم می آورم کلمات نیز ناپدید می شوند. این دنیا را نیز می بخشم که برای هیچ فرد دیگری هم کافی نبوده است.

دلگیرم ، نه از خودم ، نه از مردمی که شرح حالشان را نمی توانم بگویم ، نه از این دنیا و طبیعت بی رحمش. فقط دلگیرم.

هیچ، هیچ، هیچ، فقط دلگیرم...

به قول کافکا: از چهار آدمی که به واقع فکر می کنم خویشاوند خونی من هستند، گریلپارتسر، داستایوفسکی ، کلایست و فلوبر ، فقط داستایوفسکی ازدواج کرد و شاید تنها کلایست که در هجوم تنگناهای درونی و بیرونی ، خودش را به ضرب گلوله کشت راه چاره یافت...

 

نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۲/۱۸ساعت 0:38 توسط محسن| |

انزجار از انسان ها،گاهی آنقدر درونم شدت می گیرد که دوست دارم نظاره گر دست و پا زدنشان باشم، نظاره گر جنگ، مرگ و ...

هرچقدر هم که انسان ها موجودات به ظاهر متمدنی شوند، اما باز هم شرارت و خوی حیوانی آنها از بین نمی رود ، مضاف بر خوی حیوانی آنها ، تخریب اتمسفر و این کره سبز و آبی هم نشان از خود محوری و خود برتر پنداری است. خود برتر پنداری ای که فراتر رفته و نژاد ها هم به آن اضافه شده است که برخی نژاد ها، خود را بهتر از دیگران می دانند و این سبب می شود که رو به تباهی با سرعتی زیاد حرکت کنند.

جنگ ، مشخصه ای حیوانی در نهاد انسان هاست که مرز بندی های خیالی به آن دامن می زند. مرز بندی های جغرافیایی، نژادی، فرهنگی و ... . به این مرز بندی ها ، مذهب را هم اضافه کنید که اگر نبود، شاید جمعیت انسان ها ، از چیزی که اکنون اعلام می شود بیشتر بود. شاید تنها خدمت مذهب به انسان ها همین کنترل جمعیت بود و نه هیچ چیز دیگر.

انسان ها خود با رفتارشان ، پایان را صدا می زنند و اندک افرادی که از این موضوع باخبرند ، آنقدر در رنج آگاهیشان فرو رفته اند که دیگر رمقی برای اعلان عمومی ندارند و آنهایی هم که می توانند و صدایشان به جایی می رسد، در گوشه ای به کار خود مشغول اند و این غافلان را به جهل خود رها کرده آند.

انسان و انسانیت دو کلمه ایست که شاید، هیچ گاه به معنای واقعی خود نرسند و چه کسی می داند معنای واقعی آن چیست؟

شاید انسان همین جنگ باشد، همین خوی حیوانی و نه بیشتر، که اگر بود، هیچ کدام از این نقیضه ها وجود نداشت...

+نقیضه نوشته ای ادبی در تقلید طنز گونه از نوشته ی دیگر است و علت کاربرد آن در آخر جمله این بود که شاید این انسان، نقیضه ای باشد بر اصل دیگری...

 

نوشته شده در ۱۴۰۰/۱۲/۱۳ساعت 1:31 توسط محسن| |

ظهر، داشتم می نوشتم که این روز ها حال بهتری دارم اما نه...

این لحظه نه تنها مثل قبل بلکه شاید خلأ درونیم پررنگ تر از هر زمان دیگریست...

این لحظه ، امروز، پر از فراز و نشیب، پر از هیاهوی ذهنی... انگار زبانه های آتشی درون من شکل می گیرد تا انقلابی دیگر درونم به پا کند...

از ظهر که داشتم آن متن امیدبخش را می‌نوشتم و یکباره تلفنم مابین تمام اغتشاشات مثبت ذهنی ام شروع به لرزیدن کرد، تا الان که این متن با تفاوت صد و هشتاد و یک درجه ای از متن قبلی در حال نگارش است، تمام ذهن من از آن اغتشاشات مثبت خالی شد و حالا نمی دانم چه می خواهم...

+ شاید راست می گفت، شاید من آدم فضاییم، شاید من عجیبم ، شاید من مثل بقیه نیستم. بقیه ، چقدر دلم برای بقیه می سوزد...

 

نوشته شده در ۱۴۰۰/۰۹/۰۱ساعت 16:28 توسط محسن| |

#28

 

- :)

 

 

نوشته شده در ۱۴۰۰/۰۶/۰۳ساعت 0:38 توسط محسن| |

پیشنهاد کتاب:

برای این روز ها کتاب در ستایش مرگ از ژوزه ساراماگوی عزیز رو پیشنهاد میدم...

نویسنده مورد علاقه من که طرز نوشتارشو به شدت دوست دارم.

داستان از جایی شروع میشه که مرگ ، تصمیم میگیره برای مدتی از یک کشور بیرون بره و کسی دیگه تو اون کشور نمیمیره...

رفتار انسان ها بعد از این اتفاق و با روایت نویسنده به شدت تاثیر گذاره و بعد از مدتی مرگ به اون کشور با شرایطی جدید برمیگرده و خود مرگ هم به عنوان یک شخصیت به داستان اضافه میشه...

نحوه پیشروی داستان خیلی جذاب و رفتار شخصیت های داستان به شدت آدم رو به فکر فرو می بره...

 

- برای این روزهایمان,  شاید این کتاب بینش تازه ای بهمون بده:)

 

نوشته شده در ۱۴۰۰/۰۵/۱۴ساعت 16:27 توسط محسن| |

 

- یک بار دیگه این سوال رو اینجا میذارم:)

اتفاق های مشابه، آدم های شبیه به هم رو میسازن یا آدم های شبیه به هم ، اتفاق های مشابه رو باعث میشن؟

 

 

- اکثر دوستانی که دارم رو از اینجا دارم و شاید اگه اینجا نبود الان این من هم اینجا نبود. وقتی می بینم اینجا انقد خلوته

هم خوشحال میشم هم ناراحت... خوشحال از این بابت که بالاخره غربالی هست و اونایی که هنوز اینجا موندن حداقل اینجا رو درک میکنن...

ناراحت و دلگیر از این بابت که خب...

- امروز رفتم به یه بلاگ سر بزنم دیدم میهن بلاگ کلا همه چیز رو بسته... و من همچنان به مفهوم زمان فکر میکنم...

- چقد این صفحه ها شبیه انسان هان، چقدر این صفحه ها خود انسان هان...

- چقدر زود دنیا عوض شد...

 

- :)

نوشته شده در ۱۴۰۰/۰۵/۱۳ساعت 21:32 توسط محسن| |

 

 

گویی شب، ماشین زمانی است که همه چیز را به عقب بر می گرداند...

 

 

نوشته شده در ۱۴۰۰/۰۲/۲۹ساعت 1:56 توسط محسن| |

شب هایی که با حضور تو صبح می شود، شب های عجیبی است، شب های قریبی است...

تو در مقابل مینشینی و من، می شنوم تو را...

با همان لحن صمیمیت ، شروع می کنی به حرف زدن، می خندی...

قهوه ات را کنارت می گذارم و تو همچنان می گویی...

می گویی ، می شنوم...

می حندی، می خندم...

چشمانت ، تمام شب را معنی می کند...

قهوه ات سرد شده و چانه ات گرم...

نمی دانم در حضورت چرا همیشه ساکت بوده ام ، انگار می خواهم تمام نبودنت را با شنیدنت جبران کنم...

انقدر محو می شوم که صبح می شود،

چشم هایم را روی هم می گذارم و تو ...

شب هایی که با حضور تو صبح می شود، شب های عجیبی است...

 

+ :)

نوشته شده در ۱۴۰۰/۰۲/۲۹ساعت 1:51 توسط محسن| |

انسان در گذر زمان، تبدیل میشه به چیزی که شاید، باید!

ولی میشه گفت این زمان نیست که این کار رو انجام میده، انتخاب های انسان می تونه اون شخصیت رو شکل بده... بگذریم.

حس خوب اینجا رو فراموش کرده بودم! نوشتن...

عدم تغییر اینجا شاید نشونه مثبتیه برای بودن در اینجا...

غبطه خوردم به کسایی که هنوز هستن و دارن مینویسن از هرچیزی...

هرچند فقط خواننده بودم این چند وقته ولی دوست داشتم بنویسم. از چی؟ نمیدونم!

+ چقد دلم می خواد تم اینجا رو هم مشکی کنم ولی خب دست نخورره بنظرم بهتره:)

 

+ :)

نوشته شده در ۱۴۰۰/۰۲/۲۱ساعت 1:0 توسط محسن| |

همین اندازه سکوت،

همین اندازه تنها،

همین اندازه شب،

همین اندازه تاریکی

و همین اندازه من...

+ یه روزی همینجا می پرسم اسم قبلی اینجا چی بود...:))

:)

نوشته شده در ۱۳۹۹/۱۰/۰۳ساعت 4:1 توسط محسن| |

دنبال یه جایی میگشتم درون خودم، که بتونم امشب رو اونجا به سر کنم...

درونم که میگردم، معدود جاهایی رو میتونم پیدا کنم برای این حالم!

قدیم گفته بودم فکر کنم که چه جاهایی رو واسه خودم ساختم... اما الان!!

الان واقعا دلم اون ساحل صخره ای رو می خواد با همون حال و هوای قدیمی و آتش کوچیکی که بتونه شبم رو صبح کنه...

امشب فکر کنم خیلی طولانیه... انقدر طولانی که شاید بشه باهاش کل دنیا رو از اول ساخت...

دارم به این موضوع فکر می کنم که اگه دست من بود، بازم دنیا رو همین شکلی می ساختم یا نه ولی خب من از این منظره لذت می برم:)

+ سختی خیلی از حس و حالا پنهان کردنشونه...

+ قبلا گفتم که چرا کانال می زنید، اما حالا می خوام کانالمو عمومی کنم بدون پستای قبلیش البته با یکمی تغییرات... اگه خواستین مزخرفات اونجا رو هم بخونین بیاین هرچند چندانم مهم نیست اونجا ، حداقل نه واسه خیلیا! :) @mokarrarat

+ همین! همین قدر سوت و کور، همین قدر خلوت...:)

+ :)

نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۹/۱۴ساعت 20:26 توسط محسن| |

و امید موهبتی است که از جهان دیگری بر دل ما کاشته شده است...

روزی که قیمت دلار از 20 هزار تومان فرا تر رفت یادمه یه نوشته ای نوشتم برای خودم و حالا تو این روزها اون نوشته رو پیدا کردم و خوندم و همزمان از یاس اون روزها خنده ام می گرفت.

محکومیم به امیدواری، به صبحی روشن، و همچنان زنده ایم و بر مدار زندگی با آرزوهایی تحقق نیافته و در انتظار برای برآورده شدن.

+ عجیب ترین و هیجان انگیز ترین خبر این هفته که امیدوارم بزودی منتشر بشه لینک کاملش، در مورد شناسایی آثاری از حیات فرا زمینی در حوالی سیاره زهره بود. اون حجم از گرما و حیات رو با هم نمیتونم تطبیق بدم و واقعا توی ذهنم دارم کلی خیال پردازی می کنم که این موجودات که امیدوارم اشتباه شناسایی نشده باشن و فقط یک خطای علمی نبوده باشه چجورین؟ و همچنان منتظر میمونم!

+ و یک ضمیمه متفاوت :)

+ :)

نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۶/۲۵ساعت 16:49 توسط محسن| |

با تاخیر...

یک روز ، وقتی که تمام زندگیت را روی دست میگیری، وقتی تمام آرزوهایت در ذهنت رژه می روند،

وقتی همه ی تو در میان همه ی روزهای گذشته از مقابل چشمانت عبور می کنند،

وقتی تمام می شوی و تمام نمی شود... وقتی تمام نمی شود و تمام می شوی،

وقتی خیره می شوی به آینه ای که تو را نشان می دهد،

وقتی از آینه سوال می پرسی و پاسخی نمی شنوی...

"آن تصویر درون آینه می شود پاسخ تمام سوال هایت"

می شود همه آرزوهایت، می شود همه ی تو در روزهای گذشته،

می شود تمام ناتمامی ها...

و تو... مجبور به اتمام آن ناتمام همیشگی هستی...

+ چهره ی ناآشنای درون آینه با موهای سفید شده و دانه ریش های سفیدی که دارد خود نمایی می کند...

بی شک، پاسخ تمام سوال ها، از درون همین چهره ناآشنا می آید...

+ این سالروز، بی معنی و در عین حال پر  معنی ترین سالروز زندگیم بود...

+ از این پس اینجا را با نام "روزهای پس از 27 سالگی" بخوانید...

+ ممنون از تبریک ها،  لطفتون همیشه مستدام و محبتتون همیشه جاری:)

+ :)

نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۶/۰۴ساعت 23:9 توسط محسن| |

به نیت نوشتن اومدم اما... خوب که فکر میکنم میبینم چی بنویسم که نگفتم؟ چه حرفی هست که تازه باشه؟

همه حرفا ، همه دردا، همه چی تکراری. روزامون تکرار پشت تکرار...

چه بگویم؟ نگفته هم پیداست...

خیلی وقته که دیگه نه حرفی برای گفتن هست نه نایی واسه حرف. نه فقط من، همه یجورایی بی حرفن، هیچ کس حرفی برای گفتن نداره... همه فقط نگاه میکنن همو...

یاد داستان کوری افتادم ، اگه تو اون داستان آدما هم کور میشدن هم لال... چقد سخت میشد ارتباط... چقد شبیه... 

+ ضمیمه :)

+ :)

نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۴/۲۶ساعت 0:30 توسط محسن| |

Design By : Mihantheme