خدایا


ادامه نوشته

فک می کنم برای انجام تکالیف درسیم به اندازه کافی وقت داشته باشم و به شرطی که خوب برنامه ریزی کنم می تونم تا قبل اومدن نشاط (10 خرداد) یه سر و سامونی به کارام بدم.

ایشالا امروز ساعت 7:30 شروع به انجام تکلیف آز بررسی می کنم.

میمونه زبان و طرح پست.زمان رو به طور مساوی بین این 2تا تا 2شنبه دیگه تقسیم می کنم.

بقیه حرفام رو هم تو پی نوشت می گم : دی



پ.ن.:

1.الان تو فیس بوک یه جمله خوندم که مناسب حالمه:

این ماییم که به "اطرافیان" خودمون "وزن" می‌دیم ...
اینکه چقدر واسمون اهمیت دارن!

پس نباید از کسی به خاطر رفتار و کارهاش "دلگیر" شد،
فقط کافیه یه ضریب "صـــفــــر" بذاریم پشتشون !!

2.مامان و بابا یکم دعوایی ان.بابا هم کلا خیلی خسته و تو فکره این روزا.

3.باز به موندن یا رفتن واسه ارشد شک کردم...


خیلی خسته ام.

فعلا همینو بگم که به نتایج جدیدی واسه ادامه زندگیم رسیدم.

یعنی احتمالا مسیرم یه مقدار عوض می شه.




پ.ن.:فردا روز مادره!

بهترین مامان دنیا روزت مبارک!!!بوووووووس

خلاصه و مفید :

تا تو رو دارم چه غمی دارم خدا جون؟

از من تلاش و تلاش و تلاش

از تو هم یه عالمه انرژی مثبتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

ان شاا..


امروز 2 تا مهمونی رفتیم.

ظهر ناهار خونه مامان آذر بودیم.شب هم شام رفتیم خونه پوری خانم.

از صبح(یا شاید از دیشب)فکرم یه مقدار درگیر این بود که چی بپوشم که ساده باشه و ذهنم رو به هم نریزه؟

آخه می دونین دارم رو این موضوع کار می کنم که چه قد ساده پوشیدن و حتی ساده مصرف کردن(صرفه جویی به عبارتی)روی بیش تر شدن تمر کز ذهن تاثیر داره،یا حداقل اگه رو این موضوع اثر نداره،بالاخره یه فایده ای تو زندگی داره یا نه؟

این و قبول دارم که اگه بخوای خوش تیپ تو مهمونیا ظاهر بشی یه بخشی از فکرت رو باید درگیرش کنی،حالا الزاما منظورم این نیس که از درست می افتی،اما خوب شاید فرصت رشد ابعاد دیگه فکرت رو از دست بدی.

اما مسئله اینه که ساده بودن تا چه حد؟تا حدی که ان قد از ظاهرم غافل بشم که ...(خودت می دونی)

خلاصه ظهر نسبتا ساده پوشیدم.(شلوار لی+تی شرت ساده حساب می شه؟)شب هم بین 2تا لباس اونی که ساده تر و پوشیده تر بود رو انتخاب کردم.بین 2تا کفش که یکیش جینگیل بود ساده رو انتخاب کردم.زیور آلات ننداختم.اما آرایشم نسبتا زیاد بود.(بازم زیاد مقیاس خودم،نسبت به همیشه منظورمه)

شب موقع درس خوندن به این فکر افتادم نکنه ساده نبوده؟یکم مضطرب شدم.

الان می خوام یه قولایی به خودم بدم:

دیگه مانتو واسه یونی نخرم تا ترم دیگه مگه واقعا لازم بشه.

سعی کنم درجه احساساتم رو یکم کم کنم.

به خودم مطمئن تر باشم.

با بچه ها تو یونی با دید مثبت تر برخورد کنم.

سعی کنم تا 3شنبه موقع خواب از لحظه لحظه م مفید استفاده کنم(با اطمینان به او)




پ.ن. : خدایا کمکم می کنی؟

امشب

بابا زنگ می زنه که شام مهمون داره و می خواد ببره شون بیرون.

مامان دوس داره ما هم بریم

من نه

فک می کنم چرا بریم یه جای گرون و پول بی خود بدیم کلی.تو این وضعیت گرونی و چک برگشت خورده بابا که فکرش رو کلی درگیر کرده وقتی تو خونه هم غذای خوب(حتی بهتر)پیدا می شه...

مامان ولی دوس داره بره

من می مونم چه کنم؟فک می کنم بابا رو خیلی کم می بینم...پس کی همو ببینیم اگه نرم؟

تصمیم می گیرم ساده بپوشم و اون جا کم غذا سفارش بدیم.

شام رو که میارن،تعجب می کنیم.ما سه نفر یه غذا سفارش دادیم ولی ازونی که فک می کنیم بیش تره

غذامون تموم می شه

یه برکتی می کنه اون یه پرس که نگو





بیرون رستوران تا برسیم به ماشین حس می کنم یه نسیم از جنس خدا نوازشم می کنه

چه حس خوبیه:)

پ.ن:بعد از ای میلی که واسه ریحون زدم،خیلی حس خوبی دارم.

پ.ن:به نظر شما ممکنه توهم باشه؟من که بعید می دونم...

نتیجه

بعد این همه فکر به این نتیجه می رسم:

مهم نیس حق با کیه،مهم اینه که سعی کنیم هم دیگرو درک کنیم وبا محبت به هم اعتراض کنیم.



قول

"تا فردا شب موقع خواب قول بده که تمام تلاشتو بکنی که تمام افکار منفی رو به خاطر اون پس بزنی"

"چشم"

.

.

.

.

.

دقت کن!

این یه جمله معمولی نیس!

خیلی مفهوم توش هست.کارت سنگینه!تمرکز می خواد!حواستو جمع نکنی،زمان از دست رفته....

افکار منفی ینی از نفس کشیدن گرفته تا....برخوردت با آدما!

اشک

خدایا

دلم می خواد زودتر برم تو رختخواب که بتونم اشک بریزم....

عشق

این روزها به این فکر می کنم که چه قدر عشق در زندگی چیز مهمی ست.

مادرم را می بینم.با عشق نفس می کشد.حظ می کنم.(درست نوشتم؟)عشق به خانواده.

خودم را میبینم.ذره  ذره بیش تر عشق را  تجربه می کنم.

خودم را می بینم.محبت را  روی آدم ها امتحان می کنم.راست گفته اند انگار.ذوب شدنشان را می بینم.

گاهی بعضی ها سر سخت اند.محبت رامشان نمیکند.فکر می کنم باید صبر کنم.محبت ناگهانی و یکجا در مورد این افراد جواب نمی دهد.

نفرت نداشتن را امتحان می کنم.چه حس خوب و خاصی ست.

ایمان به این که هر قدم برای او ، مرا دگرگون و عاشق تر می کند،مرا جلو و جلوتر می برد.

ان شاا... مسیر را گم نکنم و...

بیش تر بنویسم:)

شب خوش.