السلام علیک یا اباعیدلله

خوب دانم که کمتر از آنم, که بگویم زنسل سلمانم

لکن از ابتدا به لطف خدا,نوکرت بوده ام و میمانم

خیلی از وقتها برای دلم, قدر یک آه روضه می خوانم

سر جدا, نیزه, بوریا, صحرا , سم اسب, استخوان , نمی دانم

کاش می شد که بعد مردن هم ,بشنوم  از زبان خویشانم: 

"بس که نالید و بس که هق هق کرد,

عاقبت بین روضه ها دق کرد...."

تلاطمِ آرام...

این روزها خیلی آشفتـــ ام

تلاطمِ آرام...

دلم آرامشی می خواد برای این همه موج

 کمی ساحل

اندکی خشکی 

دلم تو را می خواهد 

ای قرارِ دل ، آرامِ جان


برای بقیع

واقعا چرا؟ بارگاه شما را, ویران می پسندد دشمن؟

خانه اش ویران باد ...

وهابیت ! ما برای بقیع حرم خواهیم ساخت

برای همه ی سالهای غربت بقیع

برای بقیع حرم خواهیم ساخت

برای همه ی سالهای مظلومیت شیعه

برای بقیع حرم خواهیم ساخت

برای سالهای غربت مهدی (عج)

برای تمام فدک حرم خواهیم ساخت

 

راه

براي كشتيهاي بي حركت............موجها تصميم مي گيرند.....

خـــــــــــــــداجــــــــــــــونم ! دستمو رها نکن  تا راه بیافتم  ...

 به سوی  انالله  و انا الیه راجعون -

آغوش خدا

مقصد نزدیک است

همان لحظه که قصد کنی رسیدی

خدا نزدیک است

ما در آغــــــــــوش خــــــــــــــــــــــــــــــــداییم

دویدن کافی نیست ، پرواز کن !

گامهایت را تندتر بردار ، به عمق دریای انسانیت برو ، شاید خاری پای

رفتنت را رنجور کند گودالی عمیق سد راهت شود یا شیب تند قله شتاب

رسیدن به هدف را از تو بگیرد ، اما نگران نباش ، که در سراشیبی

(آنجا که الطاف الهی تو را به پیش می راند) زمان را جبران خواهی کرد .

قدمهایت را تندتر بردار، از روی سنگلاخ ها ی نامردی جستی بزن ،

به مرغزار مهربانی ها برو  و پوستین انسان نمایی ها را در راه بینداز

و در روح خویش به خویش باز گرد.

چالاک باش و با دستانی باز ذره های صداقت را از زمزمه های باد

شکار کن .

اینجا دیگر جای درنگ نیست ، مغلوب ثانیه های زمان مشو و زمان

را در خویش واگذار ، پاهایت را تندتر بردار ، گویی قهرمان دویدن

 در راه خوبی ها هستی ، اما نه ! گویی در راه رسیدن به خوبی ها

دویدن هم کافی نیست!

اصلا به سویش پرواز کن ... 

پرواز...

ادامه ی ادامه

بالاخره استاد مذکور یه روز کلافه شد و بچه ها ی کلاس اومدن پیش من  گفتن که  استاد باهات کار خیلی فوری داره سریع یرو پیشش!

منم که میدونستم چی کار داره ! اهمیتی ندادم و نرفتم! تا اینکه یه هفته بعد تا منو دید گفت خانم فلانی من با شما کار دارم بیاید الان اتاق من!

انقدر لحنش جدی و  خشک بود که ترسیدم  سرمو انداختم زیر و آروم پشت سرش رفتم تو اتاقش

بعد با اسم کوچیک منو  صدا زد و گفت  در رو ببندم ! قلبم داشت میامد تو دهنم .

رفت پشت میزش نشست و لبخند زنان نگاهی به من کرد .تعارفم کرد بنشینم  اما ترجیح دادم جلوی میزش بایستم

دوباره رک و سریع صحبتهای دفعه پیش را با آب و تاب و مشخصات بیشتر گفت.. و از من در مورد نظر خانواده ام پرسید نمیدانستم چه بگویم خیلی اصرار کرد و گفت هر چند از نظر خیلی موارد و شرایط به هم نمیخوریم ... اما او در مورد همه چیز مدتها فکر کرده و  من را  مناسب ازدواج با خود میداند

گفتم فکر نمیکنم خانواده ام موافقت کنند چون با شرایط خیلی بهتر از این هم مخالف بودند ولی باز اصرار کرد و خواست یک جلسه با هم صحبت کنیم اما قبول نکردم و  وقتی در آخر در مورد احساسم پرسید و  در پاسخ شنید که من حس خوبی به او ندارم  دیگر  چیزی نگفت.....................................................................................

 

 

در ادامه...

امروز کلاس پروژه داشتم با همان استاد مذکور!

بعد سلام علیک همیشگی

سرشو بالا آورد و گفت خانم ... تشرییف بیارین در مورد مقاله تون توضیح بدین !

همه بچه ها هم که مقاله هاشونو حاضر نکرده بودن هی اشاره میکردن که برو برو !

منم که یه دور هم از روش کامل از روش نخونده بودم گفتم استاد ببخشید اگه میشه من جلسه بعد ارائه بدم؟

یه دفعه برای اولین بار دیدم که چهره استاد رفت تو هم ! ولی هیچی نگفت . از بچه های دیگه پرسید که باز کسی آماده نبود.

استاد مجبور شد بره سراغ عنوان مقاله ها . از هرکسی سوال میکرد و در موردموضوعات بچه ها توضیح میداد تا اینکه رسید به من .

گفتم موضوعم اینه.... . استاد گل از گلش شکفت خیلی شاد رو کرد به بچه ها و با هیجان از موضوع من تعریف کردن و گفت خیلی موضوع جالبیه و اصلن تکراری نیس و حتما نتایج جالبی به همرا داره و وووو

حجاب عید92

 

امسال عید پدرم مثل هرسال تشویقمان کرد صله رحم بجا بیاوریم این شد که خانواده شاد و خوشحال رفتیم دیدن کوچیک و بزرگ فامیل! درخانه یکی از اقوام نشسته بودیم که ناگهان در یکی از اتاقها باز شد و دختر فامیلمان که جوان است ولی هنوز ازدواج نکرده وارد پذیرایی شد و بی هیچ (تاکید میکنم بی هیچ ) حجابی مقابلمان روی مبل نشست.درحالی که سالهای قبل حداقل یه شال کوچک روی سرش میانداخت, همه مان خشک شدیم من و همسر و برادر وپدر ومادرم! در آخر همه, سرمان را زیر انداختیم وبا کوله باری از صواب صله رحم به خانه بازگشتیم.همه ناراحت بودیم به خصوص پدرم که دائم میپرسید: آخه چرا؟

 گفتم : پدرمیدانید چرا؟من یکی از دلائلش را برایتان میگویم

سریال پدرسالار را یادتان میآید همیشه زنها یه چادر دم دست داشتند تا وقتی میرن در خانه را باز کنند یا وقتی مهمان نامحرم میآمد تو خانه, میانداختند رو سرشان , بعد با یه حجب و حیایی با نامحرم حرف میزندند مثلا ممکن بود در طول صحبتشون چندبار نگاهشون رو بدوزند به زمین, این مسئله نجابت نگاه تو آقایون هم دیده میشد  .

چندسال بعدش رو چی یادتونه؟ سریال زیرآسمان شهر!!زمانی که پخش میشد همیشه خانم فرامرزی جلوی نامحرم یا برای بیرون رفتن از خانه سریع مانتو می پوشید این حیا فقط مربوط به خانم مسن ساختمان نبود چرا که میدیدیم سارای جوان (همسر بهروز ,خواهر برزو ) جلوی برادر و شوهرش مثلا با بلوز- دامن بود و جلوی نامحرم یا برای بیرون رفتن از خانه جلوی چشم بیننده مانتو به تن میکرد! این ناخودآگاه به بیننده القا میکرد عزیز من, پوششت  مقابل محرم و نامحرم نباید یکی باشه!!!!

اما درمثلا امسال عید92 همین سریال پایتخت 2 که مثلا نمونه ای از یک خانواده خوب و شریف را نشان میدهد (البته نه ایده آل) شما نگاه کنید "هما" همسر نقی  , همانطور که جلوی شوهرش با بلوز و دامن است همانطور هم جلوی ارسطو (پسرعموی شوهرش) وسایر نامحرم هاست .

همینطور یادتونه سریالهای قدیمی تر, درعروسی ها خانمها و آقایان جدا از هم بودند و اگر هم عروس باید از بین جمعیت مهمانان میگذشت تا به اتاق مخصوص خانمها برسد با چادر و با حیا میگذشت !ولی چندسالی هست که نمیدانم برای چه شاید برای صرفه جویی در وقت و هزینه, شاید هم از روی غرض و مرض  , عروسی ها در فیلم و سریاله مختلط برگزار میشود و اینکه میبینیم عروس با تمام رنگ و لعابش از دم با همه گرم احوالپرسی میکند ولبخندش را نثار محرم و نامحرم میکند و حتی بر دور سفره عقد هم میبینیم نامحرم مینشیند!!!!

شاید بگویید چقدر سخت میگیری در تلویزیون که همه به هم نامحرم هستند زن بازیگر هم که حجابش خوب است دیگر چرا باید جلوی یکی چادر سر کند و مانتو بپوشد و جلوی دیگری نه!؟؟ فرقش اینجاست که ما از آنچه میبینیم یاد میگیریم چه بخواهیم چه نخواهیم . وقتی میبینیم زن در سریال به دنبال حیا درمقابل نامحرم نیست ما زنان و مردان جامعه هم به مرور فراموش میکنیم !!!! نمونه اش هم همین فامیل ماست که همانطورکه درمقابل پدرش هست همانطور هم درمقابل ما و نامحرمان بود.!

ازدواج سالم، کار پربرکت و عاقبت بخیری



جوانی نزد شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی آمد و گفت سه قفل در زندگی ام وجود دارد و سه کلید از شما می خواهم.
قفل اول اینست که دوست دارم یک ازدواج سالم داشته باشم.
قفل دوم اینکه دوست دارم کارم برکت داشته باشد.
قفل سوم اینکه دوست دارم عاقبت بخیر شوم.
شیخ نخودکی فرمود برای قفل اول، نمازت را اول وقت بخوان. برای قفل دوم نمازت را اول وقت بخوان. و برای قفل سوم نمازت را اول وقت بخوان.
جوان عرض کرد: سه قفل با یک کلید؟؟!

شیخ نخودکی فرمود :
نماز اول وقت شاه کلید است!