...

من درباره‌ی تو چیزی به آن ها نگفته ام...

اما تو را دیده اند که در چشمانم زندگی می کنی...

نزیسته...

هنوز انقدر کوچکم

که گاهی در خیابان های شهر گم می شوم

از جوب های بزرگ می ترسم

و دست های پدر را می گیرم

برای پریدن

هنوز انقدر کوچکم

که گاهی روی پاهای مادر به خواب می روم

لباس هایم

پر از لکه های غذا می شود

و زن همسایه گاهی

لپ هایم را می کشد و می خندد

هنوز انقدر کوچکم

که وقتی روی پنجه هایم می ایستم

ودست دراز می کنم

حسرت گرفتن ابرها

به سر انگشتانم می ماند...

فروشی

جاده ای که تو را با خود برد

چه شعر نسروده ای از من داشت؟!

چه ساده بود دریا

که تمام آب هایش را

در کاسه مسی ام ریخته بود

و پرنده های پیچاره

نگاهشان را ،همه

وام داده بودند به چشم هایم

تا برای بدرقه ات

سنگ تمام بگذارم

می خواهم دم غروب

کنار پنجره_ بنشینم روی صندلی

زل بزنم در چشم های خورشید

و کیک هایی را که مادر برایمان پخته بود

با یک فنجان چای گرم

تعارف کنم به "تنهایی"

به سرم زده امشب

تمام جاده ها را تا کنم

بدهم دست مادر

و خودم را گم کنم

در نقطه کوری که،

دست هیچ خط باریکی به آن نمی رسد

مادر خوب می داند

با جاده های رفته چه کند

با حاشیه ای طلایی رنگ

قابشان می کند

یا وسیله ای می شود برای فروختن به سمسار پیری که

آخر هر ماه

می آید و می رود

و خاطرات از یاد رفته مان را

به قیمت خوبی می خرد...

با آسمان

شب ها

که تو بالشت را بغل می کنی

و سوت می زنی

به ستاره هایم چشم می دوزم

که خشک می شوند

و آرام

از شاخه های آسمان می افتند

خانه کسی را خراب نمی کنند

مثل اشک های من

که بالشت کسی را خیس نمی کند

بعد

من و آسمان

هر دو می خوابیم

آسمان بدون ستاره

و من بدون اشک!