صیاد دلها

...

ببین كه چگونه لبهای ساكتم در شهوت بوسیدن لبهای معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخی به روی چشمانت میگذارم و با چشمانی بسته برای اولین بار تو را میبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بودیم دیدی كه خداوند میخندید ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بیا نترسیم و تا ابد لبهایمان را به هم گره بزنیم تا ابد . ای تنها منجی من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوی برایت زمین خواهم شد تا به رویم بباری ، برای چشمان معصومت نگاه خواهم شد و برای گوشهایت صدا ، برای نفسهایت گلو خواهم شد و در رگهایت از خون خود خواهم دمید ، و پس از مرگت نیز برای جسدت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار  .  روزی كه خداوند تو را می آفرید از او زمان مرگت را پرسیدم ! میدانی چرا ؟ برای اینكه پیش از تو بمیرم و هیچ گاه مرگت را نبینم . میخواهم تا همیشه برایم زنده باشی تا همیشه .  تو دیگر تنها نیستی ، خانه ای خواهم ساخت برایت ، از استخوانهایم ، برایش ستون و از پوستم برایش سقفی ، قلبم را با برق شكاف میان سینه هایت میشكافم و از گرمی خون رگهایم برای شبهای تاریك تنهاییت آتشی می افروزم و تا همیشه در كنارت میسوزم تا همیشه و در عوض فقط از تو میخواهم گونه های خیسم را پاك كنی ...

ازون حرفا

 در روز عشاق براي دوستت كارتي بفرست و روي آن بنويس :

 { از طرف كسيكه فكر ميكند تو بي نظيري }
(براون )

ارتباط با خدا

مردم اغلب بي انصاف, بي منطق و خود محورند.
ولي آنان را ببخش.

اگر مهربان باشي تو را به داشتن انگيزه هاي پنهان متهم مي کنند,
ولي مهربان باش .

اگر موفق باشي دوستانی دروغين ودشمنانی حقيقي خواهي يافت,
ولي موفق باش.

اگر شريف ودرستکار باشي فريبت مي دهند,
ولي شريف و درستکار باش .

آنچه را در طول ساليان سال بنا نهاده اي شايد يک شبه ويران کنند,
ولي سازنده باش .

اگر به شادماني و آرامش دست يابي حسادت مي کنند,
ولي شادمان باش .

نيکي هاي درونت را فراموش مي کنند.
ولي نيکوکار باش .

 

بهترين هاي خود را به دنيا ببخش حتي اگر هيچ گاه کافي نباشد
ودر نهايت مي بيني

هر آنچه هست همواره ميان "تو و خداوند" است

نه ميان تو و مردم.

کاش ...


کاش هنوزم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم!!!


بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم

کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود


کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش

را از نگاهش می توان خواند


کاش برای حرف زدن

نیازی به صحبت کردن نداشتیم


کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود

کاش قلبها در چهره بود

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد

و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم


دنیا را ببین

بچه بودیم از آسمان باران می آمد

بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!

****

بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن

بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه


بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم

بزرگ شدیم تو خلوت


بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست

بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه


بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم

بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچ

بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم


بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن

بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که

اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه


کاش هنوزم همه رو

به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم

*****

بچه که بودیم اگه با کسی

دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت

بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم


بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم

بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه


بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود

بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه


بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود

بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم


بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم

بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی


بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند

بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم... هیچ کس نمی فهمه


بچه بودیم دوستیامون تا نداشت

بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره



بچه که بودیم بچه بودیم

بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ؛ دیگه همون بچه هم نیستیم

دیوانگی ...

چه زیباست نوشتن ، وقتی میدانی او میخواند

چه زیباست سرودن ، وقتی میدانی او میشنود

و چه زیباست دیوانگی به خاطر او ، وقتی میدانی او میبیند . . .

بی تو مهتاب

بی تو مهتاب‌ شبی...

بی تو مهتاب‌ شبی ، باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم ، گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه، محو تماشایِ نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر کن

لحظه ‌ای چند بر این آب نظر کن ،

آب ، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،

باش فردا ، که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم :‌ حذر از عشق !؟ ... ندانم

سفر از پیش تو؟ ..هرگز نتوانم..نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم !

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید !

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم 

محرم

بوسه عشق

آنقدر بوسیدمش تا خسته شد

خسته از بوسیدن  پیوسته شد

خواست تا لب بر شکوه وا کند

لب نهادم بر لبش تا بسته شد

تولد

سلام

تولد منه فک کنم

شدم بیست سال ولی زیاد خوشحال نیستم نمی دونم چرا

به هر حال همه دعوتین

بای

پایان خدمت

سلام

بچه ها بالاخره کارت پایان خدمتم بعد از ۴ماه اومد در خونمون

اینقدر خوشحالم که نمی دو نم چطوری وصفش کنم

خداجون شکرت که کارتم اومد

 

...

 

قسم خوردم ، قسم خورده می مانم

                                                  چون عشق تو گفته ام یار تو خواهم ماند

ما را هراسی نیست از بی وفایی

                                             گر تو بی وفایی کنی من وفادار خواهم ماند

بیا و سوگند یاد کن که چون مجنون عاشق

                                             که تا زنده ای به عشق لیلی وفادار خواهی ماند

تمام

سلام

بچه ها خدمتم تموم شد !

تعجب نکنین آخه من ۱۱ کسری داشتم و با هفت ماهی که خدمت کرده بودم  شد ۱۸ماه واین برابره با اتمام خدمت مقدس سربازی

اگه شیرینی خواستین بگین تا بهتون شمارمو بدم  بزنگین .

خدایا شکرت که تموم شد ولی خودت می دونستی من ازت چی می خواستم...

بازم شکرت خداجون

بای

روز بارانی

اولين روز باراني را به خاطر داري؟

غافلگير شديم چتر نداشتيم خنديديم دويديم وبه شالاپ شلوپ هاي گل آلود عشق ورزيديم

دومين روز باراني چطور؟پيش بيني اش را کرده بودي چتر آورده بودي و من غافلگير شدم سعي مي کردي من خيس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خيس بود

و سومين روز چطور؟ گفتي سرت درد مي کند و حوصله نداري سرما بخوري چتر را کامل بالاي سر خودت گرفتي و شانه راست من کاملا خيس شد. وچند روز پيش را چطور؟ به خاطر داري؟ که با يک چتر اضافه آمدي و مجبور بوديم براي اينکه پين هاي چتر توي چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برويم...فردا ديگر براي قدم زدن نمي آيم تنها برو ...

دکتر علي شريعتي

خداحافظ

سلام

من دارم میرم سر خدمتم

مرخصیم تموم شد

پس فعلا تا یکی دوماه دیگه

خداحافظ

 

ســـلام

سلام

بچه ها اومدم مرخصی

بعد ازدو ماه بالاخره بهم مرخصی دادن

راستی بهتون گفتم محل خدمتم کجاست ؟ من سیستان وبلوچستان شهرستان سرباز خدمت می کنم از اونجا تا شهرمون ۳۶ساعت راهه .خطرش  یه طرف سختی راحش یه طرف

خلاصه سرتونو درد نیارم دلم براتون تنگ شده بود

بهم سر بزنید

بای

من و داداش و پسر عموم

خدا حافظی

سلام

بچه ها شاید این آخرین آپم باشه!

آخه دارم میرم خدمت سربازی و معلوم نیست که بتونم دیگه بهتون سر بزنم یا نه.از این بابت واقعا متاسفم که نمی تونم بیام.

منو تنها نذارید و به وبم سر بزنید منم سعی می کنم در اولین فرصت جوابتونو بدم.

این آخر کار طبع شعرمم گل کرده:

دنیای بی ارزش به یک ارزن نمی ارزد... خوشی آمدن به تلخی رفتن نمی ارزد.

دست همتونو می بوسم.

بای

تولد2

به نام خدا

سلام

تولدم مبارک!

وتاسف به خاطر اینکه یکسال پیرتر شدم.به هر حال خدارو شکر به خاطر اینکه تونستم به این سن برسم وشکر نعماتش رو به جا بیارم.

خداجون دوستت دارم.

بای

تولد

به نام خدا

سلام بچه ها

بنده حقیر ۲ روز دیگه یعنی۳/۹/۱۳۸۹قراره سنم به عدد ۱۹ برسه ویک سال دیگه به عمر فلاک بارم اضافه بشه!

ازهمین جا همتون رو به جشن تولدم دعوت می کنم.

از همتون هم تشکر میکنم.

با اجازه

 

نمی دونم

به نام خدا

سلام

هی می خوام فراموشش کنم ٬ ولی نمی شه . آخه یه جورایی تو روحم خونه کرده !

واسه این که بتونم فراموشش کنم رفتم دفترچه خدمت به حساب مقدس سربازی رو پست کردم و قراره ۱۹/۹ اعزام بشم.

نمی دونم می تونم فراموش کنم یا نه؟ ولی شاید یه کم از آتش این عشق لا مذهب کم کنه . البته خودم هم سر دوراهی ام که ول کنم این مسخره بازی رو یا نه .

ای خدا ازت خواهش می کنم منو راهنمایی کنی که تصممیمو بگیرم.

از این حرفا گذشته آخرین روزهای آزادیم هستش ! نمی دونم چه جوری سرش کنم و بهم خوش بگذره . بچه ها لطفا راهنماییم کنید.

ازتون ممنونم

بای

تولد

به نام خدا

سلام

امیدوارم حالتون خوب باشه

منم خوبم

دیگه تصمیم گرفتم غمو ببوسم و بذارم کنار

آخه ارزش نداره

ببخشید عجله دارم

اگه خواستید نظر بدید

بدرود

گورستان

به نام خدا

من از این پس به گورستان مهاجرت خواهم کرد!

منی که این قدر در عشقم پاک و صادق بودم ٬ باید دست رد به سینه ام بخوره؟

من که فکر نمی کنم این انصاف باشه. نه این انصاف نیست که یکی دوسال دنبال یه نفر باشی و اونم خیلی راحت نا امیدت کنه و حتی تو رو به تمصخر بگیره.

اصلا من چرا این حرفها رو به شما می زنم ؟ شما چه کناهی دارید که پای من بسوزید؟

بای........................................................ 

به نام خدا

شب نیمه شعبان بود . من که از قبل می دونستم کجا می خواد بره ٬ رفتم تو شهرشون و دقیقا همون جایی که اتظارشو داشتم منتظر موندم . راستی اینم بگم که شهر اونا با شهر ما ۵ کیلومتر بیشتر فاصله نداره!  وجایی که می خواست بره یه پارک بزرگ جنگلیه که توی استان ٬ یا حداقل شهرستانهای اطراف خیلی معروفه و خیلی شلوغ می شه.

خلاصه به هر جون کندنی بود خودمو رسوندم اونجا . بعد از کمی استراحت و نشستن روی نیمکت ٬ شروع به تجسس وگشتن میون جمعیت کردم ! ولی بعد از دو ساعت به هیچ نتیجه ای نرسیدم .

در همین حین آتیش بازیهای جشن هم شروع شد و حدود نیم ساعتی طول کشید. بعد از اون همه سرو صدا ٬ مردم  متفرق شددند ومن که دیگه نا امید شده بودم هم٬ قصد بازگشت به خونه رو گرفتم. در همین حین یه صدای آشنایی به گوشم رسید که گفت:سلام! منم متعجب برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم . به به خود خودش بود . جواب سلامشو دادم و مات موندم و تو چشماش نگاه کردم . انگارکه تموم دنا رو بهم داده باشن ٬ خوشکم زدو سر جام نشستم . اونم داشت با باباش میرفت و از من دور می شد. بعد از دو دقیقه  بین جمعیت کاملا محو شد و من دیگه نتونستم پیداش کنم . هر چی گشتم فایده ای نداشت که نداشت. وای خاک تو سر من٬ از دست دادمش...

منم که از یه طرف از این که دیده بودمش خو شحال بودم و از طرف دیگه نتونستم باهاش صحبت کنم داغون شده بودم ٬ برگشتم خونه.

ولی اون شبو هیچ وقت فراموش نمیکنم.

از این که خوندید ممنونم

بای

به نام خدا

امروز خبردار شدم که حالش خوبه خوبه و دیگه مریض نیست.

وای خدا چقدر خوشحالم من امروز

تازه فردا می خوام برم ببینمش

دیگه نمی دونم چی بگم.

اینجاست که شاعر می گه :

ای عشق مدد کن که به سامان برسیم

                                  چون مزرعه تشنه به باران برسیم

یا یار به من رسد یا من به یار

                                 یا هردو بمیریم و به پایان برسیم

بای 

درد

به نام خدا

الان سه روزی هست که برای سلامتی ... چیزی نخوردم ! آخه اون مریضه ومن نذر کردم.

خدایا اگه قراره بلایی سرش بیاد ٬ ازت خواهش می کنم به سر من بیاد . آخه اون ...

چشمام از گرسنگی سیاهی میره ! عیبی نداره همونطوری که دوماه و نیمه که دستم شکسته وطاقت آوردم ٬ اینم می تونم طا قت بیارم. آخه پای عزیزم در میونه .

آخ که چقدر...

خدا حافظ

درد دل

به نام خدا

هر چی می خوام درد دلمو تو خودم نگه دارم ٬ نمی شه !

دیشب دیدمش ! البته یه روز قبلش هم دیده بودمش . دیشب ساعت ۲۲ بود که به من خبر رسید که اومده تو شهرمون آخه اون تو شهر دیگه ست . با سرعت خودمو رسوندم به همون جایی که آدرس داده بودن . وقتی رسیدم دیدم جمعیت زیادی جمع شده بودن !چون یکی از اقوامش می خواست به کربلا مشرف بشه . خلاصه منم رفتم و یه گوشه ای نشستم و از دور نگاهش کردم. وای خدای من چقدر دوستش دارم 

اون هم به من نگاه میکرد ومن داشتم آب میشدم . آخه یک ساله که تو خواب و خیالمه !تا موقه ای که اتوبوس اومد چشمم بهش بود . وقتی اتوبوس حرکت کرد دیگه نتونستم اونو ببینم  

نا امید برگشتم خونه

به امید روزی که باز هم ببینمش

برام دعا کنید

ممنونم

 

درد دل با...

به نام حضرت دوست

نمی دونم چرا چند وقت که هی می خوام داد بزنم و هر چی تو دلم هست بیرون بریزم ! ولی نمیشه چون اولا : من یه همچین آدمی نیستم که اهل درد دل با کسی باشم ودوما: کسی نیست که به حرف من گوش کنه .

تا شروع می کنم به صحبت کردن ٬ منو مسخره میکنن و می گن این حرفها دیگه خریداری نداره و از این جور چیزا .

برای همین من اکثر اوقات سکوت می کنم و با کسی صحبت نمی کنم .

نمی دونم چرا آدما این جوری هستن؟

خدایا به کی حرف دلمو بگم که منو درک کنه؟

نظر شما چیه ؟