فرزندم خوابیده. استرس دارم. مثل تک تک روزهایی که چرت روزانه میزند و تمام مدتی که خوابیده استرس دارم. استرس از خواب بیدار شدنش و تمام شدن معدود لحظاتی از شبانه روز که به من نچسبیده است. نمیتوانم از زمانی که خوابیده استفاده کنم چون میترسم کوچکترین صدایی تولید کنم و از خواب بیدار شود. اغلب دراز میکشم و به سقف خیره میشوم تا بیدار شود. سعی میکنم سکوت را بشنوم. تنها لحظات ساکت خانه را ببلعم و ذخیره کنم برای بقیه روز. به سکوت احتیاج دارم. بیش از یکسال است که حتی یک شب هم درست نخوابیدهام. به خواب احتیاج دارم. به خواب راحت. به سکوت. به تنهایی. آه به تنهایی. بارها این مدت آرزو کردم که مریض شوم. که بستری شوم. بروم بیمارستان چند شب راحت بخوابم. تنها. مریضم ولی نه آنقدر که بستری شوم. در حد تب و سردرد و گلودرد و سرفههایی که وقتی میگیرد بیامان میشود. دلم میخواهد فقط مریض باشم نه مادر. دلم میخواهد پتو بغل کنم و بروم چند روزی بخوابم. فقط راحت بخوابم. سرفههایم را قورت میدهم، به سختی، مبادا با صدایشان بیدار شود. ترجیح میدهم از شدت قورت دادن سرفههایم بمیرم تا اینکه بیدار شود و این لحظات سکوت که نهایتا چهل و پنج دقیقه خواهد بود از دست برود.
در طول یک شبانه روز دهها احساس مختلف را تجربه میکنم. فقط در طول یک شبانه روز. وقتی توی خانه راه میرود و مشغول بازی خودش است گاهی نگاهش میکنم و باورم نمیشود تا همین یک سال و سه ماه قبل وجود نداشت. خیلی حس غریبیست. چطور وجود نداشت؟ جطور بدون او زندگی میکردیم؟ چطور شبها میخوابیدیم؟ اصلا چطور آن نوزاد کوچک انقدر بزرگ شد؟ چطور میشود که چیزهایی در جهان هستند که او مالک آنهاست؟ اسباب بازی او، لباسهای او، شانه و لیوان او. به یکباره موجودی به جهان وارد شد که رفته رفته مالک چیزهای مختلف میشود. اولینش شاید، ژنهای ما.
کنارش حظ میبرم. از وجودش. از دیدن رشدش. قشنگترین و عجیبترین تجربه زندگیم تا به امروز دیدن رشد او بوده. لقاح تخمک و اسپرم تبدیل شده به یک کودک نوپای 15 ماهه. معجزه است. هر روز به این معجزه ایمان میآورم. هر روز سرشارم میکند.
جوری که نگاهم میکند. به محض اینکه از خواب بیدار میشود فقط میگوید «مامان». به معنای واقعی کلمه تمام زندگیش هستم. چند سال دوام دارد؟ نهایتا 2-3 سال آینده میتوانم به معنای واقعی کلمه تمام دنیای یک نفر باشم. هر روز احساس میکنم خوب بهره نبردم از این رابطه. سعی میکنم نهایت بهره را ببرم. تجربهای که دیگر هرگز تکرار نمیشود. حداقل با او دیگر تکرار نمیشود.
در دل تمام این لحظات خستهام. خودم را گم کردهام. تمام ابعاد وجودیم فعلا کمرنگ شده است و فقط مادری برق میزند. میدانم عمر این دوره کوتاه است. ولی همزمان که احساس میکنم خوب بهره نبردهام و به زودی تمام میشود، در همان لحظات خستهام. دلم میخواهد تنها باشم. دلم میخواهد کتاب بخوانم. کتابهای مخصوص خودم را بخوانم. دلم مکالمات انتزاعی درباره جهان را میخواهد. دلم میخواهد فلسفهبافی کنم. دلم میخواهد به پایاننامهام فکر کنم. احساس میکنم مغزم فرسنگها دور شده از تفکر علمی. دلم میخواهد برای خودم برنامه ریزی کنم.
به نظرم آدمها حقیقت آن چیزی را که به آن باور دارند در بغرنجترین لحظات مثل اوج عصبانیت و ناراحتی به زبان میآورد. آن حقیقت تاریکی که همواره پس ذهنشان حرکت میکند و به آن توجه نمیکنند یا بلند ابرازش نمیکنند.
من آدم توجه کردن به تک تک کلمات در این لحظات هستم. تاریکترین حقیقتی که آدمها در آن لحظات به زبان میآوردند را حفظ میکنم و دیگر فراموش نمیکنم. شاید هرگز به این واقعیتها اشاره نکنم ولی توی ذهنم خودم آنها را آنالیز میکنم. کم کم نشانههای دیگری برای آن جمع میکنم. خودم را از نظر روحی برای آینده این واقعیتها در سکوت آماده میکنم.
از چیزهایی که نمیتوانم تغییر دهم خسته و کلافهام. بیشتر از آن خستهام که از من توقع دارند تمام آنها را تغییر دهم. هفته گذشته از نظر روحی و جسمی در یکی از بدترین وضعیت خودم بودم. هورمونها همه چیز را صد برابر بدتر نشان میدهند. به تو این احساس را میدهند که یک بدبخت به تمام معنا هستی.
احساس میکنم به شدت تنها هستم. خلا داشتن خواهر و خاله و دختر خاله و... دارد دیوانهام میکند. دلم یک گروه زنانه میخواهد که حالم را هر روز بپرسند. منم هر لحظه از روز دلم خواست احوالاتم را بنویسم و چند نفر دیگر باشند که واقعا برایشان مهم باشد و برایم دلسوزی کنند یا راهکارهای الکی بدهند.
دوستانم؟ نزدیکترین دوست فعلیم مشکل ناباروری دارند و مطرح کردن احوالاتم با او عین بیشعوری خواهد بود. بقیه هم یا مجرد هستند و اصلا برایشان مهم نیست و شرایط فعلی من خیلی برایشان دور است یا متاهل هستند و بچهدار و خودشان درگیر زندگی خودشان هستند.
در قعر وضعیت سینوسی احوالات روحی قرار گرفتهام و همه چیز تیره و تار است. بارها و بارها در این قعر بودهام و میدانم وقتی دورهاش تمام میشود دوباره آسمان را میبینم و زندگی رنگی میشود. ولی فعلا در این قعر هستم و دلم میخواهد نقش قربانی و مظلوم و تنها را به خود بگیرم و دلم برای خودم بسوزد!
مشهد تنها جاییست که همواره دلتنگش هستم. در واقع حرم تنها جاییست که همواره تنگش هستم. مدام خودم را در صحن تصور میکنم که نشستهام رو به روی گنبد. نه دعایی میخوانم نه پشت سرهم نماز. فقط با آرامش نشستهام و هیچ کاری نمیکنم جز دیدن و نفس کشیدن فضا. انگار همه دنیا همین لحظه است. انگار دنیا فقط در اینجا خلاصه میشود.
میخواهم اولین سفر تو مشهد باشد. بیصبرانه منتظرم که به دنیا بیایی و جهان امن باشد و تو را ببرم حرم. یکی از تصویرسازیهای مورد علاقهام اولین سفر سه نفرمان شده است.
اینجا نوشتن همیشه برایم آرامشبخش بوده است. با اینکه توییتر عزیزدل من است ولی هرگز جای اینجا را نگرفت. سالهایی گذشت که حتی یک خط هم در طول سال ننوشتم ولی به معنای از یاد رفتن اینجا نبوده است. امروز آرشیو اینجا را نگاه میکردم. آذر امسال 16 سال میشود که اینجا مینویسم. دقیقا نصف عمرم را. شاید باید این پست را هم میگذاشتم و آذرماه مینوشتم ولی نیمه شهریور که هوا بوی پاییز میدهد هم زمان مناسبیست. راه پر فراز و نشیبی طی کردهام از آزمایشگاه فیزیک مدرسه و دلیل ساحت اینجا تا کسی که امروز هستم.
از این دفترهای روزشمار بارداری و کودک که بسیار مفصل است و جای همه چیز از اثر کف پا گرفته تا تار موی کودک و آلبوم عکس و... دارد برایم خریده است. یک جور آلبوم تلفیقی است که تو بعدا ورق بزنی و کیف کنی. اولین صفحه دو جای نوشته مشخص دارد. من باید خودم را معرفی کنم. پدرت هم خودش را معرفی کند.
اولین صفحه به نظرم سختترین قسمت این آلبوم است. من واقعا چه کسی هستم. چطور خودم را در چند سطر به تو معرفی کنم. از طرفی دارم فکر میکنم این آلبوم را هم قرار است در هفت سالگی ببینی هم پانزده سالگی و هم بیست سالگی به بعد. قرار است در سنین مختلف گاهی به آن رجوع کنی. مخاطب من کدام سن تو است؟ توی ذهنم وقتی تو مخاطب من هستی، یا دبیرستانی میبینمت یا همسن الانم. ولی دلم میخواهد چیزی برای تو بنویسم که حتی در شصت سالگی هم احساس کنی مادرت رد پایی از خودش برای تو باقی گذشته است. چه طور همچین چیزی ممکن است؟ چه طور می توانم ردپایی برای تو بگذارم که وقتی بزرگتر از الانم باشی آن را احساس کنی و به آن پناه بیاوری؟ تصورم از همچین چیزی شبیه فیلمهاست. تکه کاغذی که بر روی آن نامهای نوشته شده و تو در دلتنگترین لحظات هفتاد سالگیت آن را میخوانی و چراغی در دلت روشن میشود.
من چه طور باید خودم را به تو معرفی کنم؟
رابطه ما شبیه اکثر رابطههای مادر و فرزندی نبود و نیست. یعنی محبت کلامی و قربان صدقه که به هیچ وجه وجود ندارد. رابطه تماسی و بغل هم محدود میشود به سالی یک بار هنگام سال تحویل. در برخی از موقعیتها مثل شب عروسی که اجبار جامعه حکم میکند از الفاظ عاطفی کلامی استفاده شود، وقتی مادرم عبارت «عزیزم» را به کار برد خندهام گرفت. در واقع اگر مادرم را میشناختید میفهمیدید چقدر به خودش فشار آورده که این عبارت را به تصنعیترین شکل ممکن بیان کند.
سالها مادرم را با بقیه مادرها مقابسه کردم. مادر دوستانم، مادرهای داخل فیلم و مادرهای داخل کتاب داستان! نتیجه همه این مقایسهها یک چیز بود. رنج بردن برای چیزی که نمیتوانستم تغییر دهم. نمیگویم مادرم من را دوست ندارد، به هیچ وجه. اتفاقا تمام زندگی و آیندهاش را وقف ما کرده است. ولی با وجود درک این موضوع باز هم برایم رنج آور بود. رنج آور است.
در یک سال اخیر رابطه با مادرم بهبود قابل توجهی داشته است. مادرم تغییری نکرده است. ولی من سعی کردم نیازهایی که دارم را صریح بیان کنم. مثلا صریح بیان کنم که ویار شدیدی دارم و نیاز دارم برایم غذا بپزد. اگر صریح نمیگفتم خودش این کار را نمیکرد. البته هنوز برایم رنج آور است که خودش این کار را نمیکرد و من باید صریح بیان میکردم. یا مثلا در یکی دو سال گذشته ما مجموعا چهار یا پنج بار همدیگر دیدهایم و من احساس میکنم دلش برای من تنگ نمیشود. یکی دوبار در یک سال اخیر صحبت این موضوعات را پیش کشیدهام ولی در نهایت همه را به خودم بر میگرداند که مشکل از من است. شاید هم از من است. دیگر حتی قطعیتی در این مورد هم ندارم. در واقع معتقد است من از همان اول (چیزی حدود چهار سالگی) اینطور بودهام. همین هم برایم دردناک است که از چهار سالگی من تلاشی نکرده که رابطه ما بهتر شود. احتمالا توقع داشته است من در چهار سالگی دست به اقدام خاصی بزنم.
اینها را گفتم که چه شود؟ که بچه بگوبم من دلم نمیخواهد رابطه ما این طور باشد. دلم نمیخواهد تو در سی و دو سالگی هم از این موضوع رنج بکشی. موضوعی که از وقتی به یاد داری نسبت به آن آگاه بودی. از دبستان هم نه، از پیش دبستان و مهدکودک.
من دلم میخواهد من و پدرت پناهگاه امن تو باشیم. و تو این را هر لحظه در قلبت احساس کنی و لحظهای به آن شک نکنی.
فکر میکردم سراسر وجودم را باید حسی جادویی پر کند. البته گهگاهی این طور است ولی سریع ذهنم را به جای دیگری منحرف میکنم. دو هفته است که تکان خوردنش را احساس میکنم. اوایل فکر میکردم حرکت معده و رودهام است. بعد دیدم نه! مگر قبلا حرکات معده و رودهام را احساس میکردم؟ در همه منابع نوشته شده که احتمالا از هفته 18 تا 24 اولین تکانهای جنین را احساس خواهید کرد. ولی واقعا این تکان خوردن یعنی چه؟ حرکتش باید چه طور باشد؟ مخصوصا اولین تکان. باید با چه چیزی مواجه شوی؟ و خب بعد از چند روز متوالی با این واقعیت مواجه شدم که این همان تکانی است که از آن صحبت میکنند. حالا 2 هفته است که تکانها شدیدتر شده است. دیگر مطمئنم معده و رودهام نیست. بلکه واقعا یک موجود زنده مثل ماهی دارد در بدنم تکان میخورد. و صادقانه بخواهم بگویم خیلی احساس غریبی است. هربار تعجب میکنم که واقعا یک موجود زنده است. هر بار تعجب میکنم که چطور یک روح مستقل در بدنم دارد رشد میکند. آدمی متفاوت از من. آدمی با ترکیب ژنتیکی مشترک من و او.
هنوز به دنیا نیامده به این فکر میکنم که نهایتا چند سال با او تجربه زندگی مشترک خواهیم داشت؟ بر اساس میانگین جهانی نهایتا بیست و چند سال با ما زندگی خواهد کرد. حالا این زمان به نظرم خیلی کم و محدود است. مثل همین چند هفتهای که دارد توی من زندگی میکند و با وجود تمام سختیش مثل برق و باد میگذرد. بعد از این چند سال سراغ زندگی خودش میرود. در خانه دیگری. یا شهر دیگری یا کلا کشور دیگری. و حتی بر اساس طبیعت و احتمالات، روزی ما خواهیم مُرد و او هست. خیلی عجیب است که من میمیرم ولی موجودی با ترکیب ژنتیکی من هنوز در این جهان زندگی میکند.
دوستش دارم. خیلی دوستش دارم ولی سعی میکنم به این دوست داشتم فکر نکنم. به هزار و یک احتمالی فکر میکنم که در فرایند بارداری رخ میدهد و ممکن است از دستش بدهم. سعی میکنم منطقی باشم، وابسته نشوم و خیلی فکر نکنم. ولی نگران هستم. در واقع شرایط جهان اگر طبیعی هم بود باز این نگرانی وجود داشت چه برسد به این جهان غیرطبیعی. چه برسد به این پاندمی. نگرانی هر روزه که نکند مبتلا شوم. نکند موقع زایمان هیچ بیمارستان سفیدی وجود نداشته باشد! انصافا خندیدم موقع نوشتن جمله قبلی. ببین بچه خیلی شرایط خندهدار است. یعنی چیزهایی که همین 3 سال پیش بدیهیات زنگی بود الان بغرنج شده است.
میخواهم برای تو زیاد بنویسم بچه جون. صادقانه. بدون تقدس بخشی به مادری. احساسات واقعی که تجربه میکنم. که شاید با چیزی که از مادری میشنوی متفاوت باشد. تو قرار است انسان مستقلی باشی و جهان خودت را داشته باشی و من از تو حمایت کنم. قرار است برای تو باشم. خود واقعیام. درست مثل حالا که در وجودمی.
هنوز این عادت شبهای امتحان را دارم. عادت فکر کردن به کل کائنات و مشکلات بشری و تحولات فردی دقیقا در شبهای امتحان. وقتی برای دوستی نوشتم که امروز دقیقا در جایی هستم که ده سال پیش آرزویش را داشتم، بار دیگر با این واقعیت مواجه شدم که چه آرزوهای بی اهمیتی داشتم. البته قسمت سرزنشگر وجودم به یادم میآورد که الان باید دکتری هم گرفته بودم نه اینکه تازه این دوره را شروع کنم. ولی خوشحالم. واقعا خوشحالم.
میخواهم به تجربه زیستهام غنا ببخشم. میخواهم شروع کنم به تجربه کارهای ریز و درشتی که همیشه به تعویق می انداختم. همیشه در زندگی من یک ددلاینی بوده است و کارهایی که دوست داشتم تجربه کنم را به تاخیر می انداختم. همیشه میگفتم بعد از کنکور، بعد از لیسانس، بعد از کنکور ارشد، بعد از ارشد، بعد از مقاله، بعد از پروپوزال، بعد از دکتری، بعد از ...! این بعدها تمامی ندارد. ولی عمر من تمام خواهد شد. تمام خواهد شد بدون تجربه کردن. همین حالا هم 31 سال دارم!
چند ماهی است سفالگری با چرخ را شروع کردهام. قدم بعدیام کمی نجاری است. در ورزشها احتمال سراغ تجربه کردن اسکواش و اسکی بروم. ماهی حداقل یک بار کوه بروم. اگر زنده بمانم و جهان بعد از کرونا را ببینم و وسع مالی هم اجازه بدهد دلم چند سفر میخواهد. من حتی هنوز شیراز را هم ندیدهام! میخواهم پول جمع کنم برای دیدن شفق قطبی. ارتباطم با خانواده و دوستانم را تقویت کنم. دوستیهای جدید بسازم. خیلی وقت است تمام اینها را رها کردهام.
به همان میزانی که انسانها را دوست داریم و باورشان داریم در برابرشان آسیبپذیریم. مدتی پیش وقتی با اعضای خانواده مافیا بازی میکردیم متوجه این قضیه شدم. با اینکه سراسر این بازی بر مبنای دروغ، اتهام و قدرت متقاعد کنندگی طرفین است و همه شرکت کنندگان از قبل به این موضوع آگاه هستند ولی باز هم آسیبپذیریم. به نظرم جز در موارد نادر قابلیت تشخیص دروغ را نداریم و صرفا مبنا را بر این گذاشتهایم که این یا آن فرد به من دروغ نمیگوید. در واقع صرفا در برهههای مختلف تصمیم میگیریم آدمهای مختلفی را باور کنیم. مهمترین آموخته من از بازی مافیا این بود که همه میتوانند با متقاعدکنندگی زیاد دروغ بگویند و نباید بعد از بر افتادن پردهها تعجب کنیم. همه، حتی خود من.
قصهها آدمها را به عمیقترین لایهها میبرند. یک قصهی عشقی معمولی معمولی من را میبرد به سالها پیش. به جرئت میتوانم ادعا کنم عشقی که امروز خرج میکنم و دریافت میکنم بزرگتر از گذشته است. عشقی که در طی این سالها، هر روز بسیطتر شده است. ولی بعضی از تجربهها هستند که تکرار ناپذیرند. مثل اولین باری که مستقیم، صریح میگوید دوستت دارد. مثل اولین باری که قلبت سُر میخورد درست کف پایت از حرفهایش. مثل اولین باری که کشف میکنی تو را دوست دارد. و تو با همه دنیا برایش فرق داری. مثل اولین باری که به من گفت "از تو به یک اشاره، از من به سر دویدن" و تمام دل و رودهام ذوب شد از درون.
قصهها من را میبرند به این اولینها. بعضی وقتها دلم میخواهد حافظهام را از دست بدهم و دوباره همین مسیر را با او تجربه کنم فقط به خاطر این اولین بارها و اولین دلهرهها. انکارها و امیدها. انکار دوست داشتنش و دوست داشتنت و امید بستن به خیال دوست داشتنت.
هیچ چیز ویژهای در مورد من وجود ندارد که دوست داشتنی باشد. ولی همه چیز در مورد او دوست داشتنی است. امسال، وقتی وارد دهه بعدی بشویم، ده سال میشود. صادقانه، ته دلم، آن موقع فکر میکردم تحفهی خاصی هستم ولی الان میدانم خیلی معمولیم. هنوز بعضی وقتها احساس میکنم متوجه این حجم از معمولی بودن من نشده است، که دوستم دارد.
این روزها خیلی از دستم شاکی میشود که وقتی خط ریشش را تغییر میدهد متوجه نمیشوم و میگویم تو همیشه به نظر من جذابی. فکر میکند کلامم ترفندیست برای در رفتن برای ندیدن تغییراتش است. ولی این طور نیست. من عادت دارم به شرایطی تخیلی و عجیب و غریبِ پر از چالش فکر کنم و ببینم در شرایط تخیلی ذهنی چه تصمیمی میگیرم. چندین سال قبل، شرایط عجیبی را در موردش تخیل کردم و از خودم پرسیدم باز هم حاضرم با او ازدواج کنم و قلبم پیام هزار بله را به مغزم فرستاد. آن وقت او در مورد خط ریشش از من میپرسد! :))
شروع کردن همیشه برایم سخت بوده. حالا میخواهد نوشتن مقاله و پروپوزال باشد یا جمع کردن لباسهایم از روی میز نهارخوری! انقدر شروع کردن را به تعویق می اندازم که دیگر هیچ مجالی نباشد و مجبور شوم در آخرین لحظه کار را شروع و تمام کنم. نمیدانم اگر این موهبت الهیِ توانایی تمام کردن کارها به بهترین نحو را نداشتم چطور تا امروز زنده میماندم. شاید هم این موهبت الهی نباشد. در واقع وجودش منجر به این تعویق انداختنهای طولانی میشود.
چرا نوشتم؟ چون یک هفته است میخواهم میز تحریرم را گرد گیری کنم ولی تنبلی میکنم. بهتر است موضوع پروژه بعدیم مسیرهای عصبی تنبلی در مغز و اصلاح آن باشد.
این روزها ماشین حساب دستم گرفتهام و هی ضرب در ضریبهای مختلف میکنم و از عدد "بزرگ" کم میکنم. کاش ضرب و تقسیمهای جواب بدهد.
نوشتن مثل سفری است که وقتی آغازش میکنی باید تا انتها بروی. نوشتن نیروی محرکهای میشود برای نوشتههای بعدی. وقتی موتورت گرم بشود، دوست داری مدام بنویسی. حتی توی سرت افکارت را مینویسی. قبلا وقتی میخواستم فکر کنم، تصویر ذهنیم از فکر کردن، از این گفتار ناملفوظ، تایپ کردن بود. توی سرم افکارم را تایپ میکردم. حالا انگار دوباره این جرقه زده شده است. دلم این نوع مکالمه را میخواهد. نوشتن و کشف واقعیتها. نوشتن و دیدن ناگفتهها.
تمام چیزهایی که این سالها درگیرم کرده است تکراریست. مفاهیمی مثل عدالت، فقر، بیماری، نقصان، جامعه مدنی و... . هیچ چیز جدیدی برایم وجود ندارد. ولی این تکرار هر بار منجر به دریافت جدیدی میشود. احساس میکنم اگر به پیری برسم، باز هم این روند همین طور پابرجاست. تکرار، دریافت جدید و بازنگری داشتهها. هر وقت نوجوانی را میبینم که درگیر این مسائل است تعجب نمیکنم. در واقع از تعجب دیگران بیشتر تعجب میکنم. به نظرم از 14 سالگی این روند شروع میشود. برای همین نه خود قبلیام را سطحی و خردسال میبینم و نه تمام 15 سالههای جهان را. اصلا غیر از این باشد عجیب است. چقدر دلم کشف و شهود نوجوانیام و کتاب خواندن سر کلاس را میخواهد. دلم همصحبتی عمیق میخواهد. همصحبتی و صحبت از تمام افکار تاریک و روشن. تصورات عجیب و تخیل کردن در مورد غیرممکنترین وضعیتهای انسانی.
پیوست: دیروز که با بچهها در مورد دیمن حرف زدیم، تعجب کردم که چطور حتی به یاد ندارم تا کجای داستان رها کردم! یکم که بیشتر توضیح دادند یادم افتاد تا جایی دیده بودم که الینا و بانی به هم وصل شده بودند. چقدر از الینا متنفر بودم خدایا. دلم برای آدمهای قصههای مختلف تنگ شده. خیلی وقته به آدمهای قصهها عمیق فکر نکردم. به دیمن، به اِما، به اولیویا، به پیتر، به والتر، به خانواده کالن، به جین، به الیزابت... به یور هندز آر کُلد ^_^
نوشتن در این وبلاگ بعد این چند سال بی خبری برایم غریبه نیست. باید باشد، ولی نیست. سر نماز، دلم خواست بنویسم. اینجا. نماز برای آدمهای میان مایهای مثل من محل تفکرات عمیق و نیازهاست. زمانی، جایی، که انگار فقط خودم توی سر خودم هستم. خودم تنها با خدا. انگار خدا همه دنیا را ساکت کرده است و فقط به من گوش می دهد. الفاظ را ناخوآگاه و روان میگویم و توی سرم با خدا حرف میزنم. بعضی وقتها مثلا موقع رکوع، دارم به خدا بیشتر توضیح میدهم که فلان فکری که داشتهام منظورم چه بوده است. دو دو تا چهارتا میکنم و میخواهم نشانش بدهم که ریشه فکرم ناشی از بدی نبوده است. بعد یک باره نفس عمیق میکشم و توی سرم میگویم چقدر خوشحالم که منظورم را میدانی. منظورم را دقیق میدانی و توضیج دادن را رها میکنم.
این روزها فکر میکنم من چه کسی هستم؟ «من» مدام در حال تغییر است با وجود اینکه سالهاست احساس سکون دارم. از وقتی اینجا ننوشتم احساس سطحی بودن میکنم. بعضی وقتها با خودم فکر میکنم نکند واقعا از ترس معلوم شدن این سطحی بودن، اینجا نوشتن را رها کردهام؟ حالا خیلی چیزها را میدانم و همین دانستن نشانم داده که چقدر نمیدانم. سطحی و میان مایهام.
سالی که گذشت سی ساله شدم. آن روز نوشتم که باورم نمیشود من همان دختر اول دبیرستانی هستم که این وبلاگ را شروع به نوشتن کرد. به فرآیند بزرگ شدن خودم که فکر میکنم همیشه تعجب میکنم که این «من» کی شکل گرفت. میدانم این شکل گیری یک فرآیند تدریجی است و از ابتدای تولد شروع میشود. منظورم آن «آنی» است که من امروزی را شکل داد. فکر میکنم «آن» من همان دورانی بود که سیزارتا بودم. دوم و سوم دبیرستان. کاپشن سفید. حیاط برفی خرد. پنجره راهروی ساختمان راهنمایی و نگاههای صبح یکشنبه و پنجشنبه. قرار نانوشته آن پنجره. من و آن یکی فاطمه. پانزده سال گذشته است. خیلی خوشبخت بودم که تمام این لحظات ناب را در زندگیم داشتهام.
پست قبلی را خواندم و دیدم نگران مادر شدن بودم. هنوز هم نگرانم. هنوز هم نتوانستهام این تصمیم را بگیرم. هنوز هم مادر نیستم. فرقش این است که پارسال حتی نمی توانستم خودم را مادر تصور کنم. از تصورش دچار اضطراب میشدم. ولی الان میتوانم. الان میتوانم در خیال و تصورم مادری باشم که به خمیازههای نوزاد چند روزهاش نگاه میکند و قند ته دلش آب میشود. حتی الان هم ته دلم قند آب شد.
در این دنیای پرهیاهو، اینجا هنوز آخرین سنگر است. مغازهای متروک و خاک گرفته در خیابانی فرعی در شهری شلوغ. خیابان وبلاگستان فارسی تا همین چند سال پیش پررونق بود ولی حالا فقط یک خیابان فرعی بی اهمیت است در شهر شلوغ شبکههای اجتماعی. از این خلوتی احساس خوبی دارم. میتوان صندلیام را بگذارم دم در مغازه، برای عابران این خیابان با صدایی کمرنگ، قصه بخوانم. برای دل خودم قصه بخوانم. من همیشه آدم قصهها بودم. هنوز هم هستم.
یکشنبه آخرین امتحان ترم دوم ارشدم تموم میشه. ارشد رشتهای که بعد از سالها منو هیجان زده کرده. هر وقت در مورد رشتهام حرف میزنم ضربان قلبم تند میشه، یک عالمه حرف میزنم و سعی میکنم توی اون چند دقیقه ای که ازم در مورد رشته ام پرسیدن مهم ترین اطلاعات ممکن رو به طرف بگم!
(الان احساس کردم چقدر قدرت نوشتنم کم شده. همین چند خط بالا رو که نوشتم احساس کردم به شدت توان نوشتنم رو به افول رفته. مغزم مینیمال شده و نوشته های طولانی به نظرم عبث میاد. ولی اصرار دارم بنویسم. اصرار دارم اثرم باقی باشه برای بچه های آیندهام. شاید در حال حاضر بزرگترین انگیزه ام واسه اینجا افشای گنجینه اسرار برای فرزند نداشته ام باشه.)
تازگیها همه چی برام پایه و دلیل نوروساینسی داره. از عشق تا هشیاری. از افسردگی تا عدالت دوستی. تمام حقایقی که ندانم گراهای ساینتیست ارائه میدن برای من مصداق بارز عظمت الهیه. قبلا یک سری حفره علمی توی سرم داشتم که منجر به اگر و اماهای عدم خالق میشد ولی الان که عمیقتر میخونم میبینم که وای از این آفرینش... وای از این قدرت... وای از این حس عجیب رمزآلود هستی. چقدر مسحور ویژگی "عالم" خداوندم.
خوشحالم. خوشحال از درون. و در عین حال ناراحتم به خاطر خوشحال نبودن آدمهای دیگه. خوشحالی دوستام، فامیل، جامعه و مردم کشورم واقعا برام مهمه. این غم از درون منو میخوره و باعث میشه تمام خوشی ها زهرم باشه. احساس عذاب وجدان داشته باشم از خوشحالی... من غم و افسردگی رو تجربه کردم. میدونم که حفره سیاه ترسناکیه. میدونم قعر اون چاه چه حس وحشتناک تباهی داره. دیدن این حال تو آدمایی که حتی نمیشناسمشون ناراحتم میکنه. کاش ی روزی این دل آروم نصیب همه مون بشه....
این روزها با هم به داشتن تو فکر میکنیم. به این فکر میکنیم الان وقت مناسبی هست؟ میتونیم پدر و مادر خوبی باشیم برات؟ اومدن تو زندگی ما رو عوض میکنه. آماده این عوض شدن هستیم؟!
28 سال تمام!
حس اون روز تو سینما... روز تولد 20 سالگیم برام تداعی شد. حقیقتا روز تولدمو دوست ندارم. هیچ حسی ندارم. و اینکه هیچ حسی ندارم بهم حس عدم اطمینان میده چون همه توقع دارن ی حسی داشته باشم. ولی واقعا هیچ حسی ندارم....!
بعد نوشت1: واقعا سال هاست چیزی جز علم و حقیقت عالم (!) منو شگفت زده و سر ذوق نمیاره. اون با شور و شوق حرف زدنا، اون ذوق کردنا، اون کیف کردنا رو وقتی مستند علمی میبینم فقط حس میکنم. و از اونجایی که دوست و آشنا و فامیل با این چیزا حال نمیکنن هیچ بروز ذوق مندانه ای برای بقیه ندارم.
بعد نوشت2: از وقتی یار گفته ما برای فامیل هیچ بروز ذوق مندانه ای نداریم واقعا فکری شدم. بروزهای ذوق مندانه من برای فامیل خیلی چرندن و خب نه تنها براشون ذوق مندانه نیست بلکه کسالت آوره.
بعد نوشت3: انصافا تلاش کردم ادای برثدی گرل ها رو در بیارم ولی نمیتونم :)) هرچقدر روز تولد یار برام مهمه و از سال قبلش براش نقشه میکشم و واقعا روز تولدش از اعماق وجودم خوشحالم ولی روز تولد خودم برام با بقیه روزا هیچ فرقی نداره. اداشم نمیتونم در بیارم که فرق میکنه. حتی با غذا سفارش دادن از بیرون!
آدمها مجموعهای از رازهای متحرکند. مرموز و اسرار آمیز. با ذهنی پر از افکار جور واجور در حرکت. با ذهنی پر از تصمیمات عجیب.
هیچ وقت نباید از کشف آدمها دست برداشت. آدمها هر روز پیچیدهتر و مرموزتر میشوند. هر روز جهانی خلق میکنند که دیگر جهان پیشین نیست. هر روز اصلا شبیه دیروز نیستند.
امروز شبیهترین به گذشتهام هستم. تازه میفهمم چرا میگفت تا به پشت سرت نگاه نکنی واقعیتی نیست که ببینیش.
بعد نوشتن پست قبلی وبلاگ، پرشین استیت رو چک میکردم. به عادت. به عادت قدیمی... دیدم از فهرست وبلاگ های به روز شده بلاگفا ورودی دارم! برام عجیب بود کسی وبلاگ بنویسه. انگار که تمام وبلاگ نویسای عالم فقط من و اف زی و غزل راد و چند نفر دیگه باشیم. انگار که توقع نداشته باشم دیگه بعد ما کسی وبلاگ بنویسه. انگار که بعد ما وبلاگ نویسی مرده باشه. انگار فقط ما توی دنیا، دنیایی پنهان قاتی وبلاگامون داشتیم. انگار که با عبور ما همه عالم هم عبور کرده باشه.
چنتا از وبلاگا رو رندوم باز کردم. یکیش دقیقا قالب اف زی بود. یکی دیگه هم ی موزیک داشت که همین الان داره از اسپیکرا پخش میشه. دیدن قالب اف زی برام دردناکه. یک جور عجیبی برام دردناکه... هنوزم وبلاگ اف زی رو رفرش میکنم.
حالم از دیالوگام با اف زی بهم میخوره حقیقتا. همش محصور در خوبی؟ چه خبرا؟ عجب! خب! چه جالب...
بعد ی سنی آدم دیگه زنگ نمیزنه پای تلفن ریز به ریز جزییات رو تعریف کنه. بعد ی سنی آدم توهم برش میداره که دیگه خودش باید مشکلات خودشو حل کنه. بعد ی سنی آدم میگه اصلا چرا دوستمو ناراحت کنم. اصلا به اون چه مشکلات و شادی های من...
نمیدونم شایدم من خیلی گیر و درگیر و ول نکننده ام! البته قبول دارم خیلی آدم ول نکنیام. قبول دارم در تمام ادوار زندگیم من یه نوستالژی باز در گذشته ماندهام. من حتی هنوزم بعد 13 سال (!!!) دلم برای تمام اون دیالوگای چرتم با غزل راد تو سرویس در مورد کلاسای مدرسه تنگ میشه.
ولی اگه وبلاگ نویسی هنوزم بود، شاید فرق میکرد...
پیوست: عادتهای قدیمی... مثل اون پستچی پیر؟ همون موقع که خوندم دقیقا میدونستم منظورش چیه...
درسته که لعنت به پی ام اس (!) ولی وقتی با معجون و انواع بستنیها و خوراکیهای تقویتی میگذره که میخره و میاره، حتی اونم شیرین میشه!
حتی دوستهای مونث و مامانها هم به این ظرایفی که بهش توجه میکنه توجه نمیکنن...
بعد سال ها دست و پنجه نرم کردن با اضطراب و استرسهای بی دلیلم، تصمیم گرفتم برم پیش تراپیست. چرا نمیگم مشاور؟! دلیلی ندارم. صرفا واژه تراپیست بهم حس روانشناس های توی فیلما رو میده. اونایی که آدمو هیپنوتیزم میکنن و به ضمیر ناخودآگاه آدم نفوذ میکنن!
چون تصمیم دارم به خودم کمک کنم برای همین با گارد باز رفتم. تصمیم گرفتم تمام چیزهایی که توی سرم میگذره رو باهاش در میون بذارم. حرفایی رو بهش زدم که برای اولین بار بلند میگفتمش! چیزهای مهمی هم نبود. مثل تجربههای غمی که تو مراسم ختم مادربزرگم تجربهش کردم. چیزهایی ازین قبیل.
دیروز خیلی دلم وبلاگ نویسی میخواست. الان که دو ساعته زل زدم به مانیتور حس نوشتنش نمیاد. یعنی راستش پاراگراف قبلی به نظرم افسرده طور میاد! ولی حس فعلیم اصلا افسردگی توش نداره. در واقع خیلی خوب و سرحال و سرخوشم!
تولد امام رضاست. خودمو تصور میکنم جلوی باب الجواد... ی ذره از گنبد و پرچم سبزش ازونجا پیداست... حس نشستم تو صحنش و باد اومدن سر نماز...
دیشب بعد نماز واقعنی از ته ته ته دل بعد مدت ها به امام رضا سلام دادم.
آدم باید خودشو وصل نگهداره... وقتی خودتو وصل نگه داری تمام اضطراب ها میرن... برام کمرنگ شده بود...
پیوست: اون روز با جوراب شلواری سفید و لباس سفید پله های امام زاده پنج تن رو بالا میرفتم...