18 سپتامبر 2024

دلم نیومد خاطراتت را تو دلم نگه دارم

الان کلاس ششم هستی زبان ترکی را خیلی خوب صحبت میکنی و زبان اسپانیایی را مدرسه کی کالجی شروع کرده بودی حدود دوسال شده اما امسال مدرسه ات را با بورسیه ای که قبول شدی بالخره تونستیم تغییر بدیم که خیلی باعث خوشحالیت شد که میری مدرسه دوآ کالجی اینجا هم زبان سوم آلمانیه

همه چیز خیلی زود داره میگذره

موسیقی را در رشته پیانو الان چهار ساله که داری دنبال میکنی و استعداد خیلی خوبی داری و گوش موسیقی خوبی داری

عاشق خوندن و رقص هم هستی

عاشق دکور دادن و خرید و مدل کردن هستی

دو هفته است که کلاس ششم شروع شده و کلی دوستای جدید پیدا کردی و کلی با انرژی میری مدرسه و با ذوق همه چی را تعریف میکنی برام

دنیا تغییرات زیادی داشته آدمهای زیادی را شناختیم ولی همیشه کنار هم موندیم درسته که بابا تنهامون گذاشت اما من و تو هنوز یه خانواده بزرگیم

و کلی راههای نرفته و تجربه های قشنگ منتظر ما هستن

اینها را دارم مینویسم و همه چیز مثل یه فیلم جلو چشمام در حرکته

خدا را شکر که سالمی و این بزرگترین هدیه برای شکرگزاریه منه

عاشقتم و بدون که من تمام تلاشم را میکنم برای قوی بودن و ادامه دادن کنار تو

خیلی شبها بوده که فکر میکردم دیگه طاقت نمیارم اما روز دوباره چاییمو با لبخند تو شیرین کردم و ادامه دادم

خدایا ممنون که همیشه هوامونو داری و مسیر را به بهترین شکل برامون میچینی و راه را برامون هموار میکنی

عاشقتیم و یه دنیا ممنون که کنارمونی

دو سال و چند ماه

دخترم امشب شب تولد ۸ سالگیته و من اومدم اینجا رو خوندم و کلی دلم ضعف رفت برات

این دو سال و چند ماه چه روزهایی که نبوده و چه تجربه هایی که نکردیم

از سفر به تفلیس و تولد شش سالگی سورپرایزت در شهربازی و آذر ماه ۹۷ که رفتی پیش دبستانی پیش خاله زهره و شرکت در کلاسهای پیانو بعد از اتمام دوره فلوت و برگزاری کنسرت 

مرداد ۹۸ رفتیم کشور ترکیه استانبول و شما کلاس اول رو اونجا بودی اینطور شد که کلاس اول رو در کالج دو زبانه گذروندی 

و زندگی من و تو با تموم مسئولیتهای سختی که رو دوشم بود و تنها بودم کنار تو برام پر از عشق و آرامش بود.

بهمن ۹۸ جشن تولد ۷ سالگیت که افتاده بود تو تعطیلات بین ترمت اومدیم ایران و تو خونه برات تولد گرفتیم و بعد هم من و تو برگشتیم و چقدر دوری از پدرت برای من سخت بود.

و آخرهای سال ۹۸ ویروس کرونا پیداش شد و کم کم همه رو مجبور کرد ماسک بزنن دستهاشونو الکل بزنن و فاصله را رعایت کنن و مدرسه و دانشگاهها تعطیل شدند و بچه ها اجازه خروج نداشتن و من کلی استرس و نگرانی پیدا کرده بودم 

سال ۹۹ رو من و تو تو استانبول بودیم و پروازها هم بسته بود و پدر نتونست بیاد پیشمون 

اردیبهشت ۹۹ که دیدم پروازها فقط از استانبول به تهران انجام میشد پدر تصمیم گرفت که ما برگردیم و کلاسها هم که آنلاین بود و از ایران دنبال کردی تا سال اول مدرسه رو به پایان رساندی

حالا زبان سوم رو خوب بلدی و کلی دوستان ترک داری دورا ، اوزان ، امینه، سودا، میرای ، آلپ ، اگه ،سلیم و ...

تو این مدت هم تو خونه خوندن و نوشتن فارسی رو یاد گرفتی و کلاس دوم را که همچنان آنلاینه در حال گذروندن در هر دو مدرسه ای هم ترکی انگلیسی و هم فارسی

از تو ممنونم که بهانه نگرفتی و درک کردی شرایط اطراف رو برای اجبار در خانه موندن تحمل کردی الانم که ترم اول در حال پایان من از شنیدن صدای معلمت که میگه واقعا آوا فوق العاده است بیشتر از قبل از خدا شاکرم و امیدوارم که سالم و شاد و پیروز باشی همیشه . جان مادر

از اینکه قلب مهربونی داری و با همه دوست میشی و خوب و زیبا صحبت میکنی و حرفهای قشنگ میزنی از خدا ممنونم

از اینکه گهگاهی برای من نقشه میکشی با پدرت برام گل و کیک میخری ازت ممنونم که تو خودت بهترین هدیه زندگی من هستی

دردانه ام آرزوهایم را بدرقه راهت میکنم و به تو می بالم 

خدایا ممنونم و هرچه شکر بگویم کم است بی نهایت دوستت دارم ممنون که هوای ما را داری🙏🏻😘🙏🏻❤️🌸

بعد از دو سال

نوشتن رو متوقف کرده بودم کارم و در اجتماغ بودنم رو متوقف کردم اون هم به خاطر تو و حالا بعد از دو سال دوری از کار برگشتم به کارم ، و اینجا اومدم بنویسم تو این دو سال چه تغییراتی کردی چقدر بزرگ شدی و چقدر از اینکه من برگشتم به کار خوشحالی دو ماه بود که هرروز به من میگفتی برگزد سرکار و من بعد از تماس مدیرم اومدم دوباره و مشغول کار شدم هرچند قرارداد این دفعه ام مثل دو سال پیش نبود...

زندگی من تو تنها دلیل برای سپری کردن روزهای منی

الان شما ترم چهار کودکانی در کلاس زبان کیش و تا حالا 14 ترم زبان خوندی و همچنان علاقه مندی به زبان

کارتنهای انگلیسی میبینی و شعرهات معمولا انگلیسی هستن وقتی میخونی

موسیقی دوره بلز تموم شده و در نیمه راه آموزش فلوت ریکوردری و نتها رو خوب میشناسی

شطرنج بازی کردن و دوست داری و خودت مهره هاشو می چینی و حرکتهاشونو بلدی

عاشق کتاب خوندنی و با هم معمولا میریم کتابخونه و کتاب انتخاب میکنی و برات میخونمشون

کلاس شنا مقدماتی رو با موفقیت سپری کردی و عاشق شیرجه زدنی ؛ بدون بازو بند شنا میکنی و خیلی آب دوست داری

عاشق رفتن به خانه عامریها هستی و همش دوست داری یه خونه اونجوری داشته باشیم و توش پر از آدم باشه و شبها اونجا بخوابیم

تولد پنج سالگیتو به خواست خودت با مهمونهای مورد علاقه ات برات گرفتیم و یه جشن حسابی بود کیک تولدت رو خودت انتخاب کردی که دختر توت فرنگی باشه و حتی شکل و طعمش رو هم خودت سفارش دادی

از خدا میخوام که بهترینها تو زندگیمون اتفاق بیفته که تو لایق بهترینهایی

خدایا شکرت که هوای ما رو همیشه داری

عاشقتم

 

خواب امام حسین

‎صبح بیدار شدی میگی مامان خواب امام حسین و دیدم با این امام سمت چپ وایساده بود(اینو نتونستی توصیف کنی)
‎از تخت که خواستی بیایی پایین گریه کردی پای چپت درد میکرد خیلی اشک ریختی میگفتی دلم برای پای قبلیم تنگ شده😔 بردمت تو وان آبگرم نشستی بعد هم با روغن چرب کردم و لباس گرم پوشوندم میگفتی دکتر نمیام گفتم نکنه دیشب سرمو گذاشتم رو پاهات برام لالایی خوندی اینطوری شدی گفتی نه چون بابا نیست اینطوری شدم 
‎بعد از ناهار درد پاهات کمتر شد خوابیدی بیدار شدی گفتی خوب شد پاهام لباس پوشیدی اومدیم کلاس زبان یه کم هنوز درد میکنه چون نمیدویی و خیلی آروم راه میری
‎خدایا دخترم رو به تو و قدرت بی پایانت میسپارم  🙏🏻

 

ادامه نوشته

از خرداد تا حالا

از اول خرداد دیگه با کارم خداحافظی کردم و چسبیدم به تو با این زبون شیرینت چقدر فکرم آزاد شد هرچند برام سخت بود بعد از یازده سال کار بیرون بهش پایان بدم اما روحیه ی تو مهمتر از من بود
کلاس اسکیت و زبان تابستون رو برات قشنگ کرد و دوچرخه سواری که هدیه پدرجون و مادر جون بهت بود و تو کلی ذوق کردی و خیلی هم خوب پا زدن و ترمز گرفتن و هدایت فرمون رو یاد گرفتی
همچنان پولهاتو پس انداز میکنی و میگی میخوای باهاش سوار هواپیما بشی و بری سفر از خاطرات خاله ناهید یاد گرفتی میگی بریم تایلند میخوام فیل سوار شم
یه روز روز کارمند رفتیم دانشگاه داشتن به کارمندهای نمونه هدیه میدادن گفتی چرا به تو نمیدن گفتم چون من نمیام دیگه سرکار گفتی غصه نخور خودم بهت جایزه میدم
از مرداد ماه هم تو اتاق خودت میری میخوابی و هر روز جایزه میگرفتی که جایزه ها رو از هر روز به پنج ستاره تبدیل کردیم و تو هر شب یه ستاره میگیری و بعد از پنج تا میریم به قول تو جایزه خونه
چند وقت بود که خیلی الکی میزدی زیرگریه و بهونه میگرفتی که چرا این اینجوریه این اونجا نیست اینطوری نه و یا اینکه این پسر سرکلاس به من گفت تو خط خطی کردی نه نقاشی و شکر خدا این اواخر یاد گرفتی که همه چیز نباید مثل روز اول باشه یا بر وفق مراد و راهش گریه کردن نیست خدایا شکرت
الان هم پشت در کلاس زبان نشستم شما اومدی برک تایم و میوه تو خوردی و رفتی تو کلاس
عاشق برنامه ریزی های هر روز و هر شبم شبها میخوای بخوابی میگی بیدار شم فردا چیکار میکنیم یا عصرها میپرسی برنامه چیه
خیلی با عروسکهات خورشید ماه آسانسور غذا میوه ها حرف میرنی و از من میخوای جاشون جوابت و بدم و شخصیت اونها رو برات ایفا کنم مثلا صبح ها بیدار میشی میگی سلام خورشید بعد میگی مامان خورشید چی گفت میگم سلام به روی ماهت میگی مرسی خورشید که اومدی دوباره پیشم من خیلی دوستت دارم منم میگم منم خیلی دوستت دارم آوا خوشگلم
...
به من مادر میگی و گاهی که میخوای صمیمیتر بشی مادری صدام میکنی
خدایا شکرت کمکم کن که بهترینها رو برای دخترم انجام بدم و شاهد بالیدن و موفقیتهای هر روزه اش در پناه تو باشم 🙏🏻🌹❤️

اولین دوری

سلام دخترم الان سه شبه که بدون شما میخوابم هفته گذشته که برای خرید رفته بودیم تهران (لوستر و پرده ) شنبه عصر که داشتیم برمیگشتیم شما موندی و گفتی میخوای پیش مادرجون باشی و من و پدر با بغض نگاهت کردیم که چطور این همه یه دفعه بزرگ شدی و وابستگیهات کمتر شده گفتم آوا باید 5 تا شب بخوابی تا من بیام گفتی باشه اولش میگفتی میشه شما هم بمونی پیشم گفتم نه باید برم خونه به گلها آب بدم خونه دلش برامون تنگ شده گفتی باشه برو 5تا میخوابم بیا ................. دل تنگتم خیلی

یکشنبه صبح زنگ زدم کمی بغض داشتی اما سریع حال و هواتو عوض کردم گفتی میشه ساعت 5 بیایی گفتم مامان سه تا دیگه بخوابی میام گفتی باشه

دیشب باهات صحبت میکردم گفتی قورمه سبزی خوردم و کلی خوشحال بودی و داشتی به پدرجون میگفتی قرصهاتو خوردی و بعد هم مشغول بازی شدی و گفتی خداحافظ و گوشی رو قطع کردی

دوشنبه صبح بعد از یک ماه تلاش برای خداحافظی با محل کارم بالاخره موافقت معاون رو گرفتم و قرار شد موافقت کنه و نامه استعفا رو نوشتم و احتمال قوی تا آخر این ماه بیشتر سرکار نیستم

دختر نازم به تو افتخار میکنم و میخوام دوباره یه رنگ جدیدی به زندگی بزنم

عاشقتم و یه عالمه دوستت دارم!

نوازشهای کودکانه

چند روزی هست که تو محل کارم گفتم دیگه نمیتونم بیام و فعلا معاون سعی در انصراف من داره و من مصرانه میگم باید برم چون دخترم و خانواده ام بیشتر بهم نیاز دارن

این چند زوزه که هممون مریض شدیم و از بابا مریضی گرفتیم و شکر خدا امروز بهتر شدی و رفتی مهد

چند وقته که میخوای صدام کنی میگی مامان جونم مامان جونم و من عاشق لحن صداتم میگی بیا و سرت رو بزار رو پام و سریع میشینی و پاتو صاف میکنی و سرم رو تو دستات میگیری و یه لبخند ملیح میزنی و موهامو نوازش میکنی دیشب اینکار رو با بابا کردی و بابات کلی آرامش گرفت

هفته گذشته دو روز اومدی سرکار و کلی بهت خوش گذشت و همش میگی از مدیرت اجازه بگیر منو ببر پیش خودت

شبها که میخوابی میزارمت روی تخت خودت و صبح که بیدار میشی صدام میکنی و میام میارمت بیرون بالاخره خونه جدید مزایای خوبی داره

لیست خرید برام مینویسی و میگی بریم خرید حتما توی همشون هم جایزه هست

سریع با دلیل راضی میشی توی خرید که فقط یه دونه انتخاب کنی یا یه چیزی رو بزاری سرجاش و بریم بعدا یه چیز بهتر بگیریم

امیدوارم بتونم مامان خوبی باشم برات و بتونم درست تربیتت کنم و تاثیر خوبی روت بزارم

 

بهار 95

این بهار خیلی قشنگ بود خونه پدر جون تهران رفتیم به استقبال سال جدید در ساعت 8 صبح شنبه (شما خواب بودی) دیدن آقاجون و عزیزها و شنبه نصفه شب هم با خاله فاطمه و دایی امیر بعد از سالها رفتم سینما و فیلم ابد و یک روز رو دیدیم که خیلی خوب بود شما هم پیش مادرجون وقتی برگشتم خواب بودی

یه روز هم رفتیم پارک دلفینها در برج میلاد که اون هم خوب بود و یه روز هم رفتیم باغ وحش ارم که شما بیشتر عاشق قسمت شهربازی بودی و خیلی زود از دیدن حیوانها خسته شدی

هفته دوم عید هم خونه خودمون بودیم و مشغول جمع و جور کردن وسایل که خاله فاطمه و دایی امیر اومدن و بعد هم پدر جون و مادر جون چهارشنبه شب رسیدن با خاله فاطمه رفتیم خانه عامری ها رو دیدیم و پنج شنبه بعد از ظهر خاله فاطمه و دایی امیر و دایی علی برگشتن جمعه سیزده به در هوا بارونی بود و ما هم بساط آش و جوجه رو تو حیاط برگزار کردیم به اتفاق بابا احمد و مامان صدیقه و پدر جون و مادر جون عصر هم رفتیم بیرون دور دور که تو یه دشت بودیم بارون اومد و برگشتیم پدر جون شنبه صبح شما رو برد مهد به اتفاق مادر جون که اونجا مادرجون را به همه نشون دادی بعد هم اومدن دنبالت و بعد از ناهار که خوابیدی رفتن تهران

زندگی دوباره روی برنامه عادی مهد سرکار و خونه برقراره و داریم کارهامونو میکنیم که اسباب کشی کنیم و بریم تو اتاق اورنج شما ......

هفتم فروردین توی تخت خواب دراز کشیده بودیم و شما نمیخواستی بخوابی که داشت خوابت میبرد برگشتی گفتی خدایا شکرت از نعمتهات و بعد هم بعد از پنج ثانیه چشماتو بستی و من و پدر هاج و واج داشتیم به تو نگاه میکردیم!

پیک بهاری هم داشتی که با هم تو تعطیلات کاملش کردیم این اولین پیک بهاری بود دخترم چه زود بزرگ شده و دوست داشتی حتما پشت میز بشینی و من برات بخونم و شما جواب بدی و رنگش کنی

زندگیت سرشار از شکوفه های بهاری باشه گلم

خدایا شکرت به خاطر این هدیه قشنگت

تولد سی وچهار سالگی بابا

بیست و چهار اسفند تولد بابا مجید از شب تولدش که یکشنبه بود همش من و شما بهش تبریک میگفتیم

دوشنبه شب هم کیک گرفتیم و رفتیم دفتر بابا از ساعت 10 شب تا یازده و نیم منتظر بودیم که جلسه بابا تموم شه هرچند اولش که وارد شدیم به بابا گفتی برات شمع سه و چهار گرفتم

بعد هم من دیدم جلسه تموم نمیشه شمع ها رو روشن کردم و رفتم تو اتاق و همونجا وسط جلسه بابا شمعها رو خاموش کرد و بعد هم نوبت شما بود که شمعها رو خاموش کنین و من کیک بریدم گذاشتم تو بشقاب و اومدیم کیک خوردن (عمو حمید و رویا هم بیرون دفتر دیدم و گفتم که بیان برای تولد)

سه شنبه هم از اونجایی که سه شنبه آخر سال بود مهمونی دوستانه داشتیم برای چهارشنبه سوری باغ خاله مهوش که واقعا بهمون خوش گذشت خاله فرنوش برای بابا کیک گرفته بود و با شمع و  اومد و بابا کلی ذوق کرد و کلی رقصیدیم و شما که خیلی وقت بود همه ی بچه ها رو ندیده بودی کلی شادی کردی و بهت خوش گذشت رفتیم از روی آتش پریدیم و شما رو گرن عمو احمد و بعد هم محمد از رو آتیش پریدی ساعت یک و نیم شب برگشتیم و امروز هم تو مهد کودک جشن نوروز دارید بابا قرار شد ببره شما رو

امیدوارم دوستیهامون همیشه برقرار باشه و دل همه ی دوستامون شاد باشه

دخترم خیلی مودبی و این برای من از همه چیز خوشایندتره

لحظه هایت همیشه بهاری باشه

 

دوران شیرین کودکی

آوا یه ماهه که دست راست و چپش رو تشخیص میده

دیشب میگی مامان ساعت ده شده میگم بله میگی باید بخوابم میگم بله رفتی دفتر قاصدک رو آوردی تا توش بنویسم و خودت رفتی دراز کشیدی و چشماتو بستی میگی بنویس من ساعت ده خوابیدم یه خنده شیطنت آمیزی هم رو لباته میگم نه مامان صبح مینویسم که شما چه ساعتی خوابیدی !

بابا هم اومد خونه و شام خورد ساعت 11 خوابیدی

دوست داری که خاله مهروبه(محبوبه) برات برچسب بزنه تو دفترت و با ذوق بیاری قاصدکت رو نشون بدی