ساعت از۴و۴۵دقیقه ی بامداد گذشته وسیاهی می رودکه روشن
وسفیدشود.قرارم بادردبی محابادرجریان وجاری است.
همچنان میزبانم و او مهمان ناخوانده م،گله ندارم و نمی رانم ش فقط
تقاضای سکوت دارم غنچه ها روی شاخه آرمیده اند.سروصدا شاخه را
به لرزه می اندازد غنچه های نوشکفته ازآرامش فاصله می گیرند...آرام
باش وبمان مهمانم سعی دارم کماکان میزبان خوبی باشم،یادت باشدکه
لحظه ای ازوجودت غافل نشدم واگرلحظه ای برحسب اتفاق ناچاربه
نادیده گرفتن ت بودم بعدازآن جبران مافات کردم.روزها درهیاهوی آمد
وشدوترافیک همهمه هافرصتی برای روی برگرداندنم بده تاغنچه هارا
درآرامش واگذاریم چراکه پژمردگی حق آنان نیست.
زمانی است به تو وابسته م ای درد،آنهمه قرارهای هویدای شبانه و
درآمیختن مخفی روزهامجالی برای جزتونمانده همه ی وجودم لبریزتو
است ونشانی جزتوندارد،وچه زیباست علامت هاواشارت های پنهانی و
نهانی مان که تاکنون سربه مهرمانده.
می دانی که دروفاسنبل ونمادی،درتنهاترین تنهایی م همراه وهمگام
منی وتلنگرهای گاه وبیگاهت ازبغض تنهایی می رهاندم ای رفیق
شفیق!اگردیگران نکوهش می کنندتو را من اما می ستایم ت،پس
آرام بامن گام بردارمبادادیده شوی وبرای
جدایی ت همه همگام شوند...چراکه دیراست و بندبند وجودم پیوندی
ناگستنی باتودارد،جدایی ت به مصابه ی برش های متراکم برجان من
است ونابودی و فنا
ازاین روهمواره به آرامش فرامی خوانمت تا این وصل هجران نشود.
کمی تأمّل کن و اندکی درنگ تا به همتای دیرینه م به کوه رسیم ودر
برش ناله وفریادهاسردهیم تا انعکاس هیاهوی مان جزخودمان نشنود
و گوشی نخراشد
همتای دیرینه م:ای کوه ای
ای ایستا!
ای مانا!!
ای بی نظیر!!!
مرادربرگیرتادرآغوشت بی پرواناله هاکنم ازوصل بی پایان دردوهجربی
امکان ش بگذاربرپایه ت(کوهپایه)دمی بیاسایم تادردهوایی تازه کندوبه
سکوتی هرچندکوتاه فررود...
عالیه: ۴و۴۵بامداد
پی نوشت:یالیتني متّ قبل هذاوکنت نسیأمنسیا