زندگی در فاصلهٔ میانِ باید ها ...

جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵، 20:41

آدم بزرگ که می‌ شود ،

زندگی دیگر شبیه انتخاب کردن نیست؛

بیشتر شبیه رد شدن از میانِ « باید » هاست .

باید کار کرد ،

باید دوام آورد ،

باید جوابِ نگرانیِ دیگران را با یک « خوبم » داد ،

باید از کنار خیلی چیزها گذشت

حتی وقتی تهِ دل آدم ،

هنوز ایستاده است .

روزها می‌ آیند

و ما آنقدر مشغولِ زنده ماندن می‌ شویم

که فراموش می‌ کنیم

یک روزی قرار بود زندگی کنیم .

تلخ نیست که آرزوها دور می‌ شوند؛

تلخ آنجاست که آدم ،

بعد از مدتی

حتی دیگر صدای آرزو هایش را هم نمی‌ شنود .

و روزگار ادامه دارد …

بی‌ آن‌ که بداند

چند نفر در سکوت ،

هر روز از خودشان جا می‌ مانند .

نویسنده: محمد

جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵، 20:35

روزگار ،

آرام ‌آرام از ما آدم دیگری می ‌سازد ؛

نه با یک حادثهٔ بزرگ ،

بلکه با تکرارِ صبح ‌هایی که باید بیدار شویم

وقتی دلمان هنوز دلیلِ بیدار ماندن را پیدا نکرده است.

ما پیر نمی‌شویم ؛

ما هر روز کمی بیشتر

به چیزهایی عادت می‌کنیم

که روزی فکر می‌کردیم

تحملشان غیرممکن است .

و شاید تلخ‌ترین قسمتِ زندگی همین باشد :

این ‌که آدم

در میانِ رفت ‌و آمدها ، کارها ، سلام‌ ها و لبخند ها ،

یک روز ناگهان بفهمد

مدت ‌هاست

خودِ واقعی ‌اش را

جایی در پسِ روزمرگی جا گذاشته است .

نویسنده: محمد

جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵، 20:32

گاهی آدم هیچ مشکلی ندارد …

اما دلش خوب نیست .

نه اتفاق بدی افتاده ،

نه کسی حرف تلخی زده ،

نه چیزی کم دارد که بشود راحت اسمش را گذاشت « دلتنگی » .

فقط یک جایِ نامعلومِ دلش ،

شلوغ است .

مثل اتاقی که سال ‌ها درش را بسته ‌ای

اما هنوز صدای نفس کشیدنِ خاطره ‌ها از پشت آن می ‌آید.

آدم ‌ها از بیرون می ‌پرسند :

« خوبی؟ »

و تو لبخند می ‌زنی و می ‌گویی :

« آره ، خوبم … »

اما بعضی « خوبم » ها

فقط برای این ‌اند که کسی درِ آن اتاق را باز نکند.

نویسنده: محمد

برای دل خود بی‌ حواسمان ...

چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵، 10:1

تا حالا شده وسط شلوغی‌ های روز، وقتی که از دویدن‌ های بی‌ حاصل خسته شده‌ اید، یک کار کاملا « بی‌فایده » انجام دهید ؟

بی‌ فایده از نظر متر و معیار های این دنیا . مثلا اینکه نیم ساعت تمام وقت بگذارید تا چای در قوری گل‌ سرخی به آرامی دم بکشد. یا مثلا ایستادن پشت پنجره و تماشا کردن گنجشک‌ هایی که روی شاخه‌ ی لخت درخت به هم‌ دیگر تکیه داده‌ اند و جیک‌ جیک می‌ کنند .

راستش را بخواهید ، دنیای دور و برمان خیلی حسابگر شده است . از ما می‌ خواهد هر قدمی که بر می‌ داریم ، تهش یک دو دو تا چهار تای مشخص داشته باشد ؛ یا سودی به جیبمان بریزد ، یا اعتباری به اسم‌ مان اضافه کند ، یا دهان بقیه را ببندد .

اما من فکر می‌ کنم آدم گاهی وقت‌ ها باید لج کند .

باید دست خودش را بگیرد ، ببرد یک گوشه و بگوید : « ببین ! الان می‌خواهیم کاری را بکنیم که هیچ سودی برایمان ندارد . فقط و فقط برای اینکه دلمان آرام بگیرد . »

شبیه به خواندن کتابی که در امتحان نمی‌ آید .

شبیه به پختن چیزی که قرار نیست فروخته شود یا کسی تعریفش کند ؛ فقط برای اینکه عطرش بپیچد توی خانه .

شبیه به نوشتن همین کلمات ، در روزگاری که انگار کسی دیگر حوصله‌ ی خواندن ندارد .

ما به این « بی‌ فایده‌ های دوست‌ داشتنی » نیاز داریم تا یادمان نرود هنوز زنده‌ ایم. تا یادمان نرود که زندگی ، فقط رسیدن به خط پایان نیست ؛ گاهی قدم زدن در مسیر ، بدون اینکه بدانی تهش به کجا می‌رسد ، زیباترین بخش داستان است .

گاهی باید برای دل خودمان قدم بزنیم ، بی‌ آن که به مقصدی فکر کنیم .

نویسنده: محمد

تو را دوست میدارم ...

جمعه بیست و ششم تیر ۱۴۰۵، 10:53

تو را به خاطرِ چشمانت دوست می‌دارم

نه فقط به خاطرِ نگاهت،

بلکه به خاطرِ آن آرامشی که

مثل نسیمِ سحر

از کنارِ دلِ خسته‌ام می‌گذرد.

تو را به خاطرِ صدایت دوست می‌دارم

که وقتی می‌رسد

تمامِ شلوغیِ دنیا

یک‌باره ساکت می‌شود

و قلبم

مثل فانوسی کوچک

در تاریکی روشن می‌ماند.

تو را به خاطرِ بودنَت دوست می‌دارم

که حتی اگر دور باشی

باز هم حضورت

از هزار آغوش نزدیک‌تر است

و نامت

مثل یک دعا

آرام‌آرام در دلم می‌چرخد.

اگر شبی رسید

که ستاره‌ها خسته شدند

و ماه

دیگر نخواست بر آسمان بماند،

من هنوز

از تو حرف خواهم زد

تا تاریکی

راهش را گم کند.

تو را دوست می‌دارم

مثل بارانِ اولِ پاییز

مثل بوی نانِ تازه

مثل چایِ داغی که

بعد از یک روزِ سخت

به جانِ آدم می‌نشیند.

و اگر روزی

تمام شعرهای دنیا تمام شوند،

من باز هم

برای گفتنِ دوست داشتنِ تو

یک دنیا واژه پیدا خواهم کرد.

نویسنده: محمد

در ستایشِ بودن

سه شنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۵، 17:44

میان هیاهوی این روزها که همه چیز در حال تغییر و گذره ، گاهی ایستادن و فقط نگاه کردن به جریان زندگی ، غنیمته.

من اینجا ایستادم؛ شاید کمی آرام‌تر از قبل، شاید در حال تماشای تغییر فصل‌ها. فقط خواستم بنویسم که هستم و این بودن رو با شما شریک بشم. همین‌قدر ساده، همین‌قدر کافی.

امیدوارم امروزتون به خیر بگذره.

نویسنده: محمد

خیال خام پلنگ من

پنجشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۵، 11:49

خیال خام پلنگ من به سوی ماه پریدن بود

و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من دل مغرورم پرید و پنجه به خالی زد

که عشق ماه بلند من ، ورای دست رسیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری

که هر دو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود

گل شکفته خداحافظ اگرچه لحظه ی دیدارت

شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود

شراب خواستم و عمرم شَرنگ ریخت به کام من

فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

بهار در گُل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

چه سرنوشت غَم انگیزی که کِرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

حسین منزوی

شعر، پیش از آن‌که روایتِ حسرتی ساده یا اشتیاقی نافرجام باشد، تصویرگرِ یکی از ظریف‌ترین و در عین حال سهمگین‌ترین تراژدی‌های درونِ انسان است؛ تراژدیِ منیّت و رویارویی غرور با حقیقت.

پلنگ در این پهنه، نه جوینده‌ی کمال است و نه شیفته‌ی نور. او نمادِ روحِ سرکشی‌ست که رنجش نه از «نداشتنِ ماه»، بلکه از «بودنِ ماه» آغاز می‌شود. ماه، حضوری آرام، فرادست و بی‌اعتنا به خشمِ زمین است؛ نوری که به سطحِ پلنگ فرود نمی‌آید و همین بی‌نیازی، غرورِ زخمیِ پلنگ را می‌آزارد. او تابِ تحملِ چیزی والاتر و زیباتر از خویش را ندارد. چنگ‌اندازیِ پلنگ به سمتِ آسمان، نه از سرِ شوقِ پرواز، که طغیانی‌ست برای فروکشیدنِ آن حقیقتِ برتر؛ تلاشی نافرجام برای هم‌قد کردنِ جهان با ابعادِ کوچکِ خویش.

تصویرِ «دو خطِ موازی» از یک تقدیرِ محتوم پرده بر می‌بردارد. این تقارنِ بی‌وصال، نشان می‌دهد که برخی چیزها در عالم، هرچقدر هم در امتدادِ یکدیگر باشند، ذاتاً هم‌سرنوشت نیستند. میانِ پلنگِ اسیرِ خاک و ماهِ نشسته در افلاک، فاصله‌ای وجودی برقرار است. تا زمانی که پلنگ در پیله‌ی «منِ خویش» بند باشد، هرگز به قلمروِ حقیقت راه نخواهد یافت؛ چرا که وصال، نیازمندِ فنا شدنِ منیت است، نه چنگ‌انداختن بر پیکرِ معشوق.

گل، تجلیِ رهایی و زیباییِ ناب است؛ امری که ارزشِ آن در «بودن» اوست، نه در «ملکیتِ» او. اما انسانِ مغرور، زیبایی را تا زمانی تحمل می‌کند که به زنجیرِ تصاحب درآید. خداحافظی با گلِ شکفته، اعتراف به این حقیقتِ تلخ است که دست‌های تمنای ما، به محضِ لمسِ زیبایی، آن را پرپر می‌کنند. ما اغلب زیبایی را نه برای ستایش، که برای تملک می‌خواهیم و همین میلِ تملک، سرآغازِ زوالِ آن است.

طلبِ شراب و نصیب شدنِ شرنگ، تصویرگرِ فرجامِ همه‌ی مسیرهایی‌ست که محرکِ آن‌ها نفس و خواهش‌های خودخواهانه است. انسانِ اسیرِ عادت و منیّت، گمان می‌کند که از مسیرِ این طلب به مستی و آرامش می‌رسد، اما از آن‌جا که ریشه‌ی این خواستن بر آبِ خودخواهی استوار است، در نهایت جز تلخی و ناکامی به بار نمی‌آورد. این زهر، مجازاتِ بیرونی نیست؛ بلکه ماهیتِ خودِ خواهشی‌ست که با منیّت آمیخته شده است.

تصویرِ بی‌بدیلِ کرمِ ابریشمِ سیبری، نقطه‌ی اوجِ این اسارتِ درونی است. او تمامِ عمرِ کوتاهش را صرفِ بافتنِ خانه‌ای می‌کند که در نهایت، مدفنِ اوست. این پیله، نمادِ همان عادت‌ها، ترس‌ها، دلبستگی‌های مادی و دیوارهای ذهنی است که انسان با دستِ خویش به دورِ جانش می‌تند. ما خود، زندان‌بانِ خویشتنمون می‌شویم و در همان قفسی که تار به تار تنیده‌ایم، آرزوی پرواز را سر می‌بریم.

سرانجامِ سخن

شعر با بیانی نمادین و سرشار از استعاره، نشان می‌دهد که شکستِ پلنگ، نه یک تقدیرِ بیرونی، بلکه فرجامِ محتومِ غرور است. انسانی که نتواند در برابرِ عظمتِ هستی، زیباییِ رها، و حقیقتِ والای فراتر از خویش سرِ تعظیم فرود آورد، همواره در چنگالِ پیله‌ی خودساخته‌اش اسیر خواهد ماند. شکستِ پلنگ بر سنگ‌خارای واقعیت، یادآورِ این است که بزرگ‌ترین حجاب میانِ انسان و حقیقت، چیزی جز خودِ او نیست.

نویسنده: محمد

چهارشنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۵، 20:20

بعضی آدم‌ها از زندگی ما نمی‌روند؛

فقط از روزهای ما حذف می‌شوند.

سال‌ها می‌گذرد،

خیابان‌ها عوض می‌شوند،

خانه‌ها عوض می‌شوند،

حتی خودِ ما هم عوض می‌شویم…

اما یک نام،

یک صدا،

یا یک خاطره‌ی کوتاه

کافی‌ست تا ناگهان برگردیم

به همان سن و همان دلِ ساده.

انگار زمان جلو رفته

اما یک تکه از دلِ ما

همانجا جا مانده است.

نویسنده: محمد

فصلی برای فهمیدن

چهارشنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۵، 18:37

سال‌ ها طول کشید تا بفهمم زندگی دقیقاً از همان جایی شروع می‌ شود که می‌ پذیریم بعضی آدم‌ ها، سهم ماندن در دنیای ما نیستند. آنها می‌ آیند، تکه‌ ای از قلبمان را با خود می‌ برند، اما در عوض چیزی به نام «تجربه» را جا می‌ گذارند که قیمتش تمام جوانی‌ مان بوده است.

دیر فهمیدم که اصرار برای نگه داشتن کسی که دلش جای دیگریست، شبیه آب دادن به گلی‌ ست که ریشه‌ اش از خاک بیرون مانده ؛ بیهوده و فرساینده. فهمیدم که عشق اگر اصالت داشته باشد ، نیازی به بهانه و اجبار ندارد ؛ خودش راهِ ماندن را بلد است.

یک روزی فکر می‌ کردم اگر همه چیز تمام شود ، من هم تمام می‌ شوم. اما حالا می‌ بینم که «صفر» ترسناک نیست. صفر یعنی فرصتی برای دوباره ساختن، بدونِ بار های اضافی گذشته. بعضی خاطره‌ ها شاید هیچ‌ وقت پاک نشوند ، اما دیگر مثل قدیم درد ندارن ؛ فقط مثل یک زخم قدیمی روی پوست می‌ مانند تا یادمان نرود از چه مسیر هایی عبور کرده‌ ایم.

در نهایت، تلخ‌ ترین و در عین حال زیباترین درسی که گرفتم این بود : بزرگترین وفاداری ، وفادار ماندن به خود آدم است. وقتی یاد بگیری خودت را انتخاب کنی، دیگر از انتخاب نشدن توسط دیگران نمی‌ لرزی. حالا می‌ فهمم که قوی بودن، به معنی حس نکردن درد نیست، بلکه به معنی ادامه دادن است… حتی وقتی دلت برای ثانیه‌ ای می‌ لرزد، باز هم مسیر خودت را می‌ روی.

نویسنده: محمد

سلام

چهارشنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۵، 18:26

گاهی آدم بعد از سال‌ها بر می‌ گردد به جاهایی که زمانی بخشی از روزهایش در آن زندگی می‌ کرده . نه برای اینکه چیزی را زنده کند ، فقط برای اینکه ببیند هنوز ردّی از آن روزها باقی مانده یا نه.

امشب که دوباره اینجا می‌ نویسم، حس عجیبی دارم. شبیه وقتی که از کنار یک خیابان قدیمی رد میشوی؛ جایی که شاید سال‌ها پیش هر روز از آن عبور می‌ کردی ، اما حالا فقط برای چند لحظه می‌ ایستی و نگاهش می‌ کنی.

زمان کار خودش را می‌ کند. خیلی چیزها عوض میشود ، آدم‌ ها مسیرهای دیگری می‌ روند و زندگی شکل تازه‌ ای پیدا می‌ کند. اما بعضی جاها در دنیا هست که انگار حافظه دارند؛ با دیدنشان ، تکه‌ای از گذشته آرام از ذهن عبور می‌کند و بعد دوباره همه چیز به سکوت برمیگردد.

شاید این نوشته هم فقط یک سلام کوتاه باشد به جایی که زمانی برایم مهم بوده.

همین… و بعد ادامه دادن مسیر.

نویسنده: محمد
صفحه قبل صفحه بعد
  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ
  • © ***تنها***