یاس عشق

دیروز در کنار تو احساس عشق بود 

دستان کوچکت که پر از یاس عشق بود

دستان کوچکت که جنون مرا نوشت

این واژه های غرق به خون مرا نوشت

هرجا که رد پای شما هست می روم

فکری بکن به حال من از دست می روم

قلبم شکسته است و هی سرد می شوم

بگذار بشکند عوضش مرد می شوم

دستان خسته ام به شقایق نمی رسد

فریاد من به گوش خلایق نمی رسد

این دست ها همیشه پر از بوی یاس نیست

یا مثل چشم های شما با کلاس نیست

این رسم زندگی ست بزرگ و بزرگ تر

هر چه بزرگ تر و سپس هرچه گرگ تر

بین خودم و آینه دیوار می کشم

هرشب که پشت پنجره سیگار می کشم

شاید هنوز فرصت عصیان و مرگ هست

در ذهن ابرهای درونم تگرگ هست

بانوی دشت های قشنگی که سوختی

عشق مرا به رهگذران می فروختی

چشمانتان پر از هیجان نیست نازنین

این دست ها همیشه جوان نیست نازنین

شاید کسی که بین غزل های من گم است

در فصل های زندگی ام فصل پنجم است

یا نه درست مثل خودم لاابالی است

از مردمان غمزدهء این حوالی است

حالا ببین علیه خودم غرق می شوم

در منتها الیه خودم غرق می شوم

دلشوره های سرخ دلم ناتمام ماند

احساس می کنم غزلم ناتمام ماند

دوباره سلام

سیه تر از سر زلف تو روزگار من است

دگر چه خواهد از این بیش روزگار از من؟

به تلخ کامی ازآن دلخوشم که میماند

بسی فسانه ی شیرین به یادگار از من

از همه ی اونایی که نتونستم به کامنتاشو که خصوصی گذاشتن جواب بدم معذرت میخوام....


مصاحبه با خدا

THE INTERVIEW WITH GOD

مصاحبه با خدا

I dreamed I had an interview with God.
در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم
So you would like to interview me? God asked.
او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟
If you have the time? I said.
گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....
God smiled:My time is eternity.
لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد
What questions do you have in mind for me?
چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟
What surprises you most about humankind?
پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟
God answered...
پاسخ داد:
That they get bored with childhood,
آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...
they rush to grow up, and then
عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....
long to be children again.
آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند

That they lose their health to make money...
سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند
and then lose their money to restore their health.
و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....
That by thinking anxiously about the future,

 

چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.
they forget the present,
که از حال غافل مي شوند
such that they live in neither the present nor the future.
به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده
"That they live as if they will never die,
آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند
and die as though they had never lived.
و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند

we were silent for a while.
ما براي لحظاتي سکوت کرديم
And then I asked.
سپس من پرسيدم..
As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn
مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟

To learn they cannot make anyone love them.
پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند
All they can do
ولي مي توانند
is let themselves be loved.
طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند

To learn that it is not good to compare themselves to others.
ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند

To learn to forgive by practicing forgiveness.
ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي

To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love,
ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد

and it can take many years to heal them.

ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد

To learn that a rich person
ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد
is not one who has the most,but is one who needs the least
بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد

To learn that there are people who love them dearly,
ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند
but simply have not yet learned how to express or show their feelings.
ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

To learn that two people can
ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند
look at the same thing and see it differently?
ولي برداشت آن ها متفاوت باشد

To learn that it is not enough that they

ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند
forgive one another, but they must also forgive themselves.
بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند
"Thank you for your time," I said
سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم
"Is there anything else you would like your children to know"
آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي فرزندانت بدانند؟

God smiled and said,Just know that I am here... always.
خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم..........براي هميشه

...sade...

نیمه شب......

نیمه شب آواره و بی حس و حال/در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال/دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی میگذشت/یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

دل بیاد آورد اول بار را/خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را/آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود/چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او/هم نشین و همزبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او/ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی/اینچنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر/وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر/دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد/گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش........

گفتمش در عشق پا برجاست دل/گر گشایی چشم دل، زیباست دل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل/بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده/در پی عشق تو سرگردان شده

گفت.........

گفت در عشقت وفادارم بدان/من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان/چون تویی مخمور، خمارم بدان

با تو شادی میشود غم های من/با تو زیبا میشود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده/دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده/عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش...........

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش/طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سوا نبود/بهر هیچکس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود/همچون عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره ی آفاق بود/در نکویی در نجابت طاق بود

روزگار...........

روزگار اما وفا با ما نداشت/طاقت خوشبختی ما را نداشت

 پیش پای عشق ما سنگی گذاشت/بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس/حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود/در غمش مجنون و عاشق کم نبود

بر سر پیمان خو محکم نبود/سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست/ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست/این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست/رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است/خصم جان و تشنه ی خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد/این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست.......

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست/با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم/باده نوش غصه ی او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم/ذره ذره آب گشتم، کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را.......

آخر آتش زد دل دیوانه را/سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من......

عشق من از من گذشتی، خوش گذر/بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر/دیشب از کف رفت، فردا را نگر

آخر این یکبار از من بشنو پند/بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟/عشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود/ماهی بیچاره اما مرده بود........

بعد از این هم آشیانت هر کس است.......

بعد از این هم آشیانت هر کس است/باش با او، یاد تو ما را بس است.....

دخترک

با امیدی گرم و شادی بخش
با نگاهی مست و رویائی
دخترک افسانه می‌خواند
نیمه شب در کنج تنهائی:
بیگمان روزی زراهی دور
می‌رسد شهزاده‌ای مغرور
می‌خورد بر سنگفرش کوچه‌های شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
می‌درخشد شعله خورشید
بر فراز تاج زیبایش.
تار و پود جامه‌اش از زر
سینه‌اش پنهان بزیر رشته‌هائی از در و گوهر
می‌کشاند هر زمان همراه خود سوئی
باد...... پرهای کلاهش را
یا بر آن پیشانی روشن
حلقه موی سیاهش را
مردمان در گوش هم آهسته می‌گویند
«آه ... او با این غرور و شوکت و نیرو»
« در جهان یکتاست »
« بیگمان شهزاده‌ای والاست»
دختران سر می‌کشند از پشت روزن‌ها
گونه‌هاشان آتشین از شرم این دیدار
سینه‌ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق یک پندار
« شاید او خواهان من باشد »
لیک گوئی دیدة شهزادة زیبا
دیدة مشتاق آنان را نمی‌بیند
او از این گلزار عطرآگین
برگ سبزی هم نمی‌چیند
همچنان آرام و بی تشویش
می‌رود شادان براه خویش
می‌خورد بر سنگفرش کوچه‌های شهر
ضربة سم ستور باد پیمایش
مقصد او ..... خانة دلدار زیبایش
مردمان از یکدیگر آهسته می‌پرسند
«کیست پس این دختر خوشبخت؟ »
ناگهان در خانه می‌پیچد صدای در
سوی در گویی زشادی می‌گشایم پر
اوست ... آری ... اوست
« آه، ای شهزاده، ای محبوب رؤیائی
نیمه شب‌ها خواب می‌دیدم که می‌آیی»
زیر لب چون کودکی آهسته می‌خندد
با نگاهی گرم و شوق‌آلود
بر نگاهم راه می‌بندد
«ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبائی
ای نگاهت باده‌ای در جام مینائی
آه، بشتاب ای لبت همرنگ خون لالة خوشرنگ صحرائی
ره، بسی دور است
لیک در پایان این ره... قصر پر نورست»
می‌نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
می‌خزم در سایة آن سینه و آغوش
می‌شوم مدهوش
بازهم آرام و بی تشویش
می‌خورد بر سنگفرش کوچه‌های شهر
ضربة سم ستور باد پیمایش
می‌درخشد شعلة خورشید
بر فراز تاج زیبایش
می‌کشم همراه او زین شهر غمگین رخت
مردمان با دیدة حیران
زیر لب آهسته می‌گویند
« دختر خوشبخت!... »
« دختر خوشبخت!... »
« دختر خوشبخت!... »

                                      فروغ فرخزاد

...sade...

غربتِ فراق

غـربـت و سـخـتــی ازیـن دردِ فـراق

 بـُـرده از پـــودم ، نــوای اشـتـیـــاق

 سرد و تاریک است این صحنه تمام

 خون ِ مرده ، برده از این جام ، کام

 گـریـه کردم لحظه لحظه بهـر وصل

 کـی ، کجـا از غربتـم پرسیــد اصل؟!

 سنگ سنگِ خــانـه ام ویــرانـه شد

 کـلـبــه ی احــزان تـمــام ِ خانه شد

 کس نفهمیـد این سکـوتِ سنگ را

 ایـن گـلـایـه نـامــه ی پـُرنـنـگ را

 شـعـلـه شعـله آتش از دل دور باد

 مـاه ِ خاموش ِ سپهــــر پرنور باد

غریبه

چراغها را خاموش کنید

 می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم

غریبه، اگر می خواهی به خواب من بیایی

 نامم را که صدا می کنی، کمی آرامتر؛

 بگذار تا پسین فردا با خیال خوش تو

میان رویاهای شیرینم دست و پا زنم

 از من نگیر این لحظه های دلخوشی را

نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقده شود ...

 یادت می آید حرفی را که زدی؛

گفتی می روم،

گه گداری شاید به خوابت بیایم

شاید در خواب،

 تو را به آرزوی دیدنم نزدیک کنم

 لااقل همین وعده را برایم بگذار ...

 غریبه، به خاطر خدا در نگاهم صادق باش

...sade...

دعوت

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و میدانم
چرا بیهوده می گویی دل چون آهنی دارم
نمیدانی نمیدانی که من جز چشم افسونگر
در این جام لبانم باده مرد افکنی دارم
چرا بیهوده
میکوشی که بگریزی ز آغوشم
از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی
نمیترسی نمیترسی نمیترسی که بنویسند نامت را
به سنگ تیره گوری شب غمناک خاموشی
بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیز و این دوری
فدای لحظه ای شادی کن این رویای هستی را
لبت را بر لبم بگذار کز این ساغر پر می
چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را
ترا افسون چشمانم ز ره برده است و میدانم
که سر تا پا به سوز خواهشی بیمار میسوزی
دروغ است این اگر پس آن دو چشم راز گویت را
چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی       *فروغ فرخزاد*
...sade...

بیا...

 بی تو از آخر قصه های مادربزرگ می ترسم
 می ترسم از صدای این سکوت سکسکه ساز
می دانم ! عزیز
 می دانم که اهالی این حدود حکایت
 مدام از
سوت قطار و سقوط ستاره می گویند
 اما تو که می دانی
 زندگی تنها عبور آب و شکفتن شقایق نیست
 زندگی یعنی نوشتن یاس و داس و ستاره در کنار هم
 زندگی یعنی دام و دانه در دمانه ی دم جنبانک
زندگی یعنی باغ و رگ و بی پناهی باد
 زندگی یعنی دقایق دیر راه دور دبستان
 زندگی یعنی نوشتن انشایی درباره ی پرده ها و پنجره ها
زندگی تکرار تپش های ترانه است
 بیا و لحظه یی بالای همین بام بی بادبادک و بوسه بنشین
 باور کن هنوز هم می شود به پاکی قصه های مادربزرگ هجرت کرد
 دیگر نگو که سیب طلای قصه ها را
 کرم های کوچک کابوس
خورده اند
 تنها دستت را به من بده
 و بیا

...sade...

از دوست داشتن

امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره میبارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه میکارد
شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را
دوباره می سوزد
عطش جاودان آتشها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم
در تو
کس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویا ها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم  ‚ تو ‚ پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره
بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریا ها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

...sade...