من به معجزه ی قانون عشق ایمان دارم ، حتی اگر تا ابد خیانت کنی!

من به معجزه ی قانون عشق ایمان دارم ، حتی اگر تا ابد خیانت کنی

به مظلومیت بی دین های دنیا دیانت دارم، حتی اگر هر روز قیامت کنی

من دشنه ی جلادهای قناری کش را، با ساییدن بر گلوی خویش کند کردم،

تا تلاش کنم بهار از قحطی آواز قناری های شاد ، یتیم زاد نماند هرگز.!

کسی از بریده شدن گلوی آواز خوانش این گونه آواز آزادی را خنده وار زجه نخواهد زد،

گله ای از بهار نیست،

جز دوری اش ، جزآغوشی که هرگز محکم نشد،

جز دستان نحیفی که از لمسشان می هراسیدم.

فانوس اندوه در دست ، طوری یلدای چشمانت را پرسه می زنم، که از عطشم ، خدا

عطش نامه ، عشق نامه ، شوق نامه ای تازه تر نازل کند.

و لیلة القدری دوباره آفریند ، تا آنان که بویی از احساس نبرده اند تقدیسش کنند.

آنان به ستایش چشمهای تو می آیند نا خواسته و من سالهاست فانوسم روشن مانده

و ای کاش کسی برای تسلی خاطرم هرگز دعایی هدر ندهد.

چرا که استجابت دعا بهانه است ،

من فقط از طرز صدا کردن اسمم با لبانت تسلی میابم

و دعا می کنم ، دعایت ، که نام مرا در خود گنجانده ، هرگز به ثمر ننشیند.

استجابت نمی خواهم ....

بهانه تکانهای مقدس لبان توست که نام این محتاج به دعا را تکرار می کنند.

می دانم ، می دانم بخشاینده هستی.

که می توانم با فانوس اندوهم ، یلدای مقدس چشمانت را پرسه باران کنم.

پس ببخش .....

کند شدن دشنه ی جلادهای قناری کش ، با گلوی این آواز خوان قهرمانده از

خوشبختی را، ببخش.....

حقــــــــیقتی مـــــــاندنی

دیشب با دنیا حرفم شد.پشتم را به آسمان کردم، شانه هایم از سنگینی نگاه ماه وستاره که از
 پشت ابرها نگاه می کردند
بی طاقت شدند
نمی دانستم که حرفم را باید به که بگویم ، یا اصلا" از چه بگویم .

حالا من از تمام آن روزهای گم شده پیش از نامه ها، از روزهای دفترهای مشق ،تنها
چراغی را به یاد دارم که در حیاط می درخشید تا قطره های باران را ببینم .

تصمیم گرفته ام دفترم را در
باران گم کنم تا تو یک روز آن را پیدا کنی ، خیس هم بشوی

و بعدزیر آسمان آبی بنشینی و نامه هایم را بخوانی . آن وقت مطمین باش شاعر می شوی.

حالا هی بگو برایم از حرفهای شیرین بنویس که عاشقان، پنهانی به گوش هم زمزمه
می کنند و دور از آدمها ، زیر باران و سایه درختها می خندد.
من ، تا همین جا هم
که آمده ام در شگفتم عزیز.

نمی دانم آیا می توانستی چشمانم را صادقانه بخوانی ، دستهایم را صادقانه بگیری ؟
شاید به حرفم بخندی ؛ اما ، ما همیشه وقتی از
درک یک لحظه عاجز می مانیم آن را
مردود می شماریم .شب آنچنان آرام است و شهر چنان خاموش که گویی امشب، آرام


ترین شب جهان است.دلم برای ماه تنگ شده است. حالا اگر رویم را به سمت آسمان
برگردانم ، اگر ماه نیامده باشد شاید
گریه ام بگیرد، یا شاید بمیرم . کسی چه میداند؟

روزی باران را دوست داشتم و هوای بارانی را با تمام وجود استنشاق می کردم اما حتی
بوی باران حالم را دگر گون می کند باور کن دیگر چ
یزی زیبا نیست حتی طلوع آفتاب
زیبا نیست زیرا طلوع آفتاب به معنای شروعی دیگر است شروعی برای انتظاری
دیگردلم می خواهد به خوابی عمی
ق فرو روم به خوابی که دیگر در آن رنگی از آفتاب

نباشد رنگی از طلوعی دیگر نباشد نفس ها یم هر لحظه سنگین تر می شوندحس می کنم

دیگر وجو د ندارم اما باز صدایت
را که روزی شادی بخش قلبم بود حس می کنم باز

همه چیز آغاز می شوداین بار تو نیستی

------
و ایــــن حقــــــــیقتی ســـــت مـــــــاندنی

گاهي دلم مي گيرد

 
 
گاهي دلم مي گيرد
از آدم هايي كه در پس نگاه سردشان با لبخندي گرم
فريبت مي
دهند
دلم ميگيرد از خورشيدي كه گرم نمي كند
...
......و نوري كه تاريكي مي
دهد
ازكلماتي كه چون شيريني افسانه ها فريبت مي دهند
دلم مي گيرد
از سردي
چندش آور دستي كه دستت را مي فشارد
و نگاهي كه به توست و هيچ وقت تو را نمي
بيند
از دوستي كه برايت
هديه
دوبال براي پريدن مي آورد
و بعد
پرواز
را با منفورترين كلمات دنيا معني مي كند
دلم مي گيرد از چشم اميد داشتنم به اين
همه هيچ
گاهي حتي
از خودم هم دلم ميگيرد

برای:...... .


تنها تو مي داني دلم سرشار تنهائي ست
چشم هاي خسته ام غمبار و باراني ست
تنها تو مي داني سكوتم پر زفرياد است
...اندوهگين و خسته ام اما لبم شاد است
تنها تو مي داني چقدر غمگين و تنهايم
...ماه و ستاره گشته است همدرد شب هايم
وقتي نباشي بي قرار و خسته مي مانم 
هر دل خوشي را بي تو از آينه مي دانم
من خوب مي دانم دلم بي تو زمستاني ست
تنها پناهم اشك هاي سرد و باراني ست
من خوب مي دانم تنفس بي تو دشوار است

غم با وجود تو سرش همواره بر دار است
با من بمان اي خوب من اي ماه شب هايم
من با حضور سبز تو از عشق سرشارم
 

عاشقان عیدتان مبــــــــــــــــــــارک بــــاد

سال نومي شود.زمين نفسي دوباره مي کشد.برگ ها به رنگ در مي آيند و گل ها لبخند مي زندو پرنده هاي خسته بر مي گردند و دراين رويش سبز دوباره…من…تو…ما…کجا ايستاده اييم.سهم ما چيست؟..نقش ما چيست؟…پيوند ما در دوباره شدن با کيست؟…زمين سلامت مي کنيم و ابرها درودتان باد وچون هميشه اميدوار وسال نومبارک

عید

عيد من باش گلم!
سفره اي باش به اندازه ي عشق ...
هفت سيني به بلنداي دلت
و مرا دعوت کن
سرِ آن سفره ي ناب
......اي تو همرنگ گلاب
دعوتَم کن به شراب ...!
آن شرابي که زِ انفاسِ لبِ تو جاري است
و مرا مست ترين خواهد کرد..
عيدِ من باش گلم ...!
به سلامتی همه زندانیایی که سال تحویل رو دربند هستند به سلامتی سربازی که لحظه ی سال تحویل رو پست وایستاده به سلامتی اونی که لحظه ی سال تحویل به ستاره ها نگاه میکنه چون سقفی بالا سرش نیست به سلامتی اونایی که سال تحویل در بیمارستان هستند به سلامتی اونایی که سال تحویل بر مزار عزیزانشون هستند. و به سلامتی پدری که ساعتش رو میفروشه تا واسه شب عید ماهی و سبزه بخره تا جلو زن و بچش شرمنده نشه... به سلامتی اونایی که قلبشون شکسته و بغض گلوشون رو گرفته. سال تحویل رو به یاد هم باشیم

سلام

 دوباره امدم تا بودنم را ثابت كنم

 تا  هيچگاه فراموش نشم و تا  زنده ام ميمانم و مينويسم تا احساسات درونم  توغيان نكند  و به ساحل دلم ضربه نزند چون ميدانم  دل من زود ميشكند  از دست اين ادمهاي گمراهي كه به اين دنيا امده اند و  نميداند به كجا خواهند  رفت

اه اي دل صبر  كن  تو كه ميداني تا جايي  ميروم كه  در ته ان نوشته باشد پايان هيچگاه در بين راه نمي ايستم چون  ميدانم اگر   ايستادم و استراحت كردم شايد   مرگ فرا برسد  و من هم هيچگاه به  انچه كه تو ميخواهي نرسم

پس مينويسم و به  راهم ادامه ميدهم تا شايد به  سطر اخري از اخرين دفترم برسم

 

چه قدر ساده و زیبا ،

چه قدر بی خویش و رها ،

دل می بندیم ...

بر نگاهی

بر دستی

بر لبخندی

بی هیچ تردید دل می بندیم ...

که دل بستن معنای ناگزیر زیستن است ،

دل بستن سکوت موجی است به ساحل نشسته

سکوتی در ازدحام تلاطم

بی خبر از فردا ...

...

و فردا شاید دل کندنی باید !

ازدحامی در ماتم و سکوت

...

ای کاش دل نبسته بودم آنگاه که گرمای دستی با دستانم عجین شد

ای کاش دل نبسته بودم آنگاه که نگاهی با نگاهم در آمیخت

ای کاش دل نبسته بودم آنگاه که قلبی با ضربان قلبم تپید

ای کاش ...

ای کاش ...

و اینک منم در میان دلبستگی ها

و بیم وحشتناک دل کندن در برابرم ...

چگونه تاب آورم لحظه های شوم دل کندن را ؟!

لحظه ای که غم دشنه اش را در قلب من فرو میکند ...

و چو بیرون میکشد این خونین دشنه ی آغشته با جان مرا ...

دیگر آیا باز هم امید تپیدن قلبم هست ؟

مگر باز دل بستنی دیگر ، امید تپیدن دیگری باشد

ولی دل بستنی که به چنین دل کندنی رواست ...

دل بستن چرا ؟!

دل بستن در آرامشی سرشار

و ناگاه ...

طغیان این احساس وحشتناک دردآلود

" می رسد آخر لحظه ی دل کندنی دیگر

 

فاصله بین من و تو

سلام دوباره امدم اما کاش میمردم و خبر مرگم می امد بعد اون اتفاق نحس امروز تونستم خودم و  جمع کنم و آپ کنم.....

دلم گرفته آسمون                             نمی تونم گریه کنم

شکنجه می شم از خودم                  نمی تونم شکوه کنم

انگاری کوه غصه ها                          رو سینه ی من اومده

آخ داره باورم می شه                        خنده به ما نیومده

دلم گرفته آسمون                            از خودتم خسته ترم

تو روزگار بی کسی                         یه عمره که در به درم

حتی صدای نفسم                        می گه که توی قفسم

من واسه آتیش زدنت                       یه کوله بار غم بسم

دلم گرفته آسمون                           یه کم منو حوصله کن

منو که از این روزگار ...                   یه خورده کمتر گله کن

منو به بازی می گیرن                      عقربه های ساعتم

برگه تقویم می کنه                        لحظه به لحظه لعنتم

آهای زمین یه لحظه تو نفس نکش

نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن

ای  آسمان  زیباامشب دلم گرفته                                 

                         ازهای هوی دنیاامشب دلم گرفته                      

    یک سینه غرق مستی دارد هوای باران                               

                        از این خزان رسواامشب دلم گرفته                     

                             امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن                                                            

                          شرمنده ام خدایاامشب دلم گرفته                   

                         خون دل شکسته بردیدگان تشنه                                                            

                          باید شود هویداامشب دلم گرفته                  

                   صاقی عجب صفایی دارد پیاله تو                                                       

                          پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته                  

            گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است   

فاصله من و تو

به چشم من نگاه نکن ، دوباره گریت می گیره


ساده بگم که عشق من ، باید تو قلبت بمیره


فاصله بین من و تو ،‌ از اینجا تا آ سموناست


خیلی عزیزی واسه من ، ولی زمونه بی وفاست


قسم نخور که روزگار ، به کام ما دو تا نبود


به هر کی عاشقه بگو ، غم که یکی دو تا نبود


بگو تا وقتی زنده‌ام ، نگاه تو سهم منه


هر جای دنیا که باشی ،‌دلم واست پر میزنه


برای این در به دری ، تو بهترین گواهمی


دروغ نگو ، که می دونم همیشه چشم به راهمی

آن دخترک.....

آن دخترک

امشب دلش باراني هست در کوچه هاي قلبش به دنبال تو ميگردد ،  چرا پيدايت

نمي کند؟ تو کجايي؟ چرا صدايت را نمي شنود؟
 
آن دخترک با نگاهي مهربان با دلي پر از عشق با نداي قلبش ، تو را صدا مي کند،

صدايش را نمي شنوي؟ 
دخترک تنها

دخترک هميشه با قلبي گرم با شور و هيجاني خاص با تمام دردها و غمهايش ،

هميشه سعي کرده هيچ وقت ، هيچ وقت ناراحتي خودش را نشان ندهدهميشه بر

تمام دردها لبخند زده و ديگران رو هم از غم بدور کرده و حتي بارها پاي صحبت ناله و

آه دوستانش نشسته و سعي کرده ، در همان چند لحظه اي هر چند کوتاه با لبخند و

نگاه مهربان خود ، دل دوستانش را شاد کند و غم را از آنان دور ...ولي اينبار ...دخترک

دلش گرفته و باراني هست امشب نداي قلب دخترک سکوت کرده !!! يه مدتي

هست سعي کرده ناراحتي و دلتنگي خود را از دوستانش پنهان کند ولي ... اينبار

بغض هاي گلويش به اشکهاي چشمانش تبديل و بدور ا زچشمان دوستانش

سرازير... و ديگر لبخندهايش معنا ندارد ، چرا؟ چرا دل دخترک غمگين هست؟

حالا اينبار دوستانش حتما پاي صحبتهاي نداي قلب دخترک مي شينند ، اينبار

دوستانش قلب دخترک را با لبخندهايشان شاد مي کنند ولي...دخترک ترجيح مي

دهد مهر سکوت بر لبانش بزند و آن، راز دلتنگيش را به کسي نگويد، دخترک در جمع

دوستان حضور پيدا کرد ، همه شاد ،همه خوشحال و ...
 
دخترک مثل هميشه با ظاهري آراسته با لباسي از ابريشم با نگاهي مهربون با دلي

صاف و خيلي زيبا، تا حدي که شبيه فرشته ها شده بود با اين تفاوت که اينبار دلش

گرفته ، آرام آرام وارد مجلس شد ولي يکدفعه ...

تمام نگاه مهمان ها به سوي دخترک جذب شده بود دخترک خيلي زيبا شده بود او

ناراحتي خود را پشت نگاه مهربانش پنهان کرده بود و باز لبخندي بر لب زد تا کسي

رو ناراحت نکند ... ولي نمي دانيد ، نمي دانيد، نمي دانيد که دخترک چطوري

بغضهايش را در گلويش فرو برد تا حدي که نفس کشيدن براي او سخت بود.

تنها..

تو می دانی؟؟؟

تنهام

تومی دانی که بارفتن ازاین کنج دل تنگم مرا تودربه در کردی

تومی دانی که باقلب سیاه وسنگ وآتشینت مراخونین جگرکردی

چه راهت ازدل پردردمن اما گذرکردی

نکن گریه برای من

نمی خواهم بریزی گوهرچشمت به پای من

نمی خواهم دگرتوبشنوی حتی صدای من

در این دنیا خودم هستم وخدای من

نمی خواهم توبرگردی

نمی خواهم بگویی دردل شب های تنهایم توشبگردی

بدان باقلب تنهایم چه ها کردی

نمی بخشم

تورامن باتمام خنده هایت هم نمی بخشم

قسم برآن زمان باتوبودن ها

رفتنت

که هرگز دل شکستن های تلخت رانمی بخشم

نمی مانم

نمی مانم دگرمن درکنارتو ....نمی مانم

ازاین جا می روم

تاگم شدم دربی کسی های غریب خود

که تاباورکنی هرگزکنارتونمی مانم

نمی بینم

اگرتالحظه ی مرگم جلوی چشم من باشی

تورادیگر نمی بینم

توازچشم من افتادی

نمی سازم

دگرشعری برای رفتن قلبت نمی سازم

دگردرگوشه ی تاریک وسرد این اتاق غم

برای ازتوخواندن ها من آهنگی نمی سازم

نمی گریم دگرهرگزبرای قلب سردوبی وفای تونمی گریم

تومی دانی

تومی دانی که بدکردی

نکن گریه برای من

نمی خواهم توبرگردی

نمی بخشم

نمی مانم

نمی بینم

نمی سازم

نمی گریم برای تو!

تومی دانی

رفتن تو

تومی دانی تمام قسم ها را

توحتی لحظه ای درزندگی باور نکردی عشق بی پایان این دل را

ولی این را توباورکن

قسم برپاکی عشقای رویایی

قسم برصافی دل های دریایی

قسم برگریه ی شبهای تنهایی

توبدکردی

بدان اما هنوزهم

دوستت دارم