نویسندگی
یه چیزهایی مثل عینک همیشه با ما بوده اند، ولی دیده نمیشن،
برای من یکیش همین نوشتنه و حالا که نگاه میکنم از خیلی وقته مثل سایه بهم چسبیده ولی هیچوقت خودمو نویسنده نمیدونستم،
تا اینکه اخیرا به صرافت نوشتن یک رمان براومدم ولی خودمم از اینکه بخوام همچی کاری کنم خیلی تعجب کرده بودم،
حالا این وبلاگ سند جالبیه برای اینکه باور کنم خیلی هم تصمیم پرتی نگرفتم،
خوشحالم که حالا سری بهش زدم و هنوز سر جاشه،..
و این منم، شاید جوانی بی خاطره از کودکیهایم، شاید خیالی در اندیشه شیطان، شاید آرزوی کودکی که بزرگ خواهد شد...