نویسندگی

یه چیزهایی مثل عینک همیشه با ما بوده اند، ولی دیده نمیشن،

برای من یکیش همین نوشتنه و حالا که نگاه میکنم از خیلی وقته مثل سایه بهم چسبیده ولی هیچوقت خودمو نویسنده نمیدونستم،

تا اینکه اخیرا به صرافت نوشتن یک رمان براومدم ولی خودمم از اینکه بخوام همچی کاری کنم خیلی تعجب کرده بودم،

حالا این وبلاگ سند جالبیه برای اینکه باور کنم خیلی هم تصمیم پرتی نگرفتم،

خوشحالم که حالا سری بهش زدم و هنوز سر جاشه،..

 

بیماری

...

وقتی خودت را نمی شناسی،

چگونه می توانی برای بیماریهایی درونیت درمانی بیابی؟؟؟

وقتی خودت را نمی شناسی،

چگونه می توانی دیوانگی های خودت را تحلیل کنی؟؟؟

خالی پر درد تنهاییت را چگونه پر میکنی؟؟

تکه تکه های مطلوب جهانت را از کجا جمع آوری می کنی؟؟

وقتی خودت را نمی شناسی، چگونه می توانی برای خودت کاری کنی؟؟

هر کاری خرابکاری می شود!!؟

هر کاری دیوانگی می شود و خسارت پشت خسارت!!؟

وقتی خودت را نمی شناسی، چه کار مهم دیگری باید کرد؟

 

اختلال ذهنی میمونها

 

یافتم، یافتم!!

نوع بشر دچار یک اختلال ذهنی است که به او اجازه می دهد

آموزه های پیشینیان را حفظ کرده و به کار بندد!!!

او این کار را بدون توجه کافی به دگرگونیهای ایجاد شده در طول زمان انجام می دهد!

اکنون بشر دچار یک سلسله قوانین از پیش نوشته و بی فایده است که زندگی را برای

او محال کرده اند!

آنچه مهم هست این است که بتواند یک جا بایستد و به تمام آموخته های پیشینیان منتقدانه نگاه کند

و دوباره بنای قوانین حاکم بر زندگی خود را با توجه به نیازها و امکاناتش از نو بسازد!

هر نفر بایستی برای زندگی خودش یک باز آفرینی انجام دهد!

این مهم بایستی از نوع پوشیدن و خوردن گرفته تا تمامی دلمشغولیهای عالی وی را

پوشش دهد!

یک نگاه مشکوک و نفرت انگیز به تمامی آنچه بی دلیل بر دوش می کشیده است!

بازبینی منصفانه و عاقلانه شاخه ای که از گروه میمونهای بزرگ بنا به این اختلال

جدا شده  و امروزه حتی خوردن و خوابیدن خودش را هم نمی تواند تنظیم کند!!؟؟؟

 

بشر نیاز به یک بازنگری به مسیری دارد که از میلیونها سال پیش پیموده است!!!

  

رهیده

 

حال خوشی دارم شاید

نه سوالی برای پرسیدن

نه هدفی برای رسیدن

نه انگیزه ای برای تلاشی

سکانسهایی از فیلم آبی با بازی ژولیت بینوش

لحظه هایی که صادق هدایت جمله آخرش را می نوشت

"دیدار به قیامت، ما رفتیم و دل شما را شکستیم،       همین"

همین؟؟؟

 و تصویر نشسته محمد پیر، 

                            سر در گریبان،  واهشته در زادگاه خویش تا مرگ 

و دریافتهایی پراکنده    از این دست،

حال خوشی به من می دهد        که با تخدیر     و فراموشی به کمال خود می رسد

 ...

وقتی دیروز یا فردایی نمی شناسی،

بایستی امروز را شناور شوی در عمق آسمان و از دلهره ناگزیر زندگی رها شوی...

 ...

غوطه ور در خاطراتی از عطر آویشن، نگاه خیام، شگفتی سقراط  و صد البته لبخند دلنشین

راسل کرو در فیلم گلادیاتور وقتی به چشمهای مرگ عاشقانه چشم دوخته بود...

 

هیچ

 

نمی دانم چرا؟؟

هر قدر که از کتاب جهان می خوانم،

.... 

هنوز شاگرد از راه رسیده کلاس اول هم نیستم!!!

واقعا مقیاس یک نفر آدم نسبت به ظرفیت جهان صفر هم نیست،

و این تعریف تازه ای از مفهوم صفر مطلق از دیدگاه این لحظه من است!!!

 

بیهودگی

 

سخت می شود روزگار

  وقتی می دانی، می یابی، می فهمی

        که شالوده اندیشه های آدمی فریب آلوده بود،

                                                            فریب آلوده است!

سخت می شود روزگار

  وقتی دست خیانتکار خویش را زنجیر می بندی،

            و پای هرزه گرد شبهای تنهاییت را به قانون می سپاری،

                          قانونهای نانوشته، بی دلیل، بی بنیاد، پیچیده از سر هیچ

و خود را برای گناهان تکه های تنت به مسلخ می بری،

                 خسته، خاموش، واهشته در باورهای ناتمام می مانی...

           

سخت می شود روزگار،

            وقتی آرزوهای وهم آلوده ات را،

                                در صبح مه آلوده ای دفن می کنی

                                 و به پوچی روزهای آغشته در بیم و رنج گذشته خیره می شوی،

      بی اشک، بی آه، بی تکرار، وامانده در برزخی                میان دو نگاه می مانی،

            و از خود می پرسی

         آیا تبهکاری قرنهای پیش از زمین را بر دوش می کشم؟

                                 آیا زمین سمفونی عاشقانه هایم را خواهد شنید!؟؟

                                      آیا جهان برای تکرار این همه رنج، حوصله خواهد داشت!؟

                                    

 

انار

 

بنویس قلم

  امروز را بنویس

     امروز را که از من خالی است!

      از من گم شده است!

بنویس قلم

      مرا بنویس

           در اینجا که ایستاده ام

                     در مرکز بودگاری اکنونم!

هستم و جهان را به تمامی می زیم

        و هنوز چشمهای کودکی را می بینم

                           که خنده آن پیرزال را باور نمی کند

بنویس قلم

من هستم و هر چه می خواهد باشد این بیشه زار

چه فرقی می کند نهال درخت انار

   کجای این زمین برهنه خواهد رویید!!!

 

انتخاب

 

ما انتخاب کرده ایم همین              را

و الا آدمی سنگی پای در کوه نبود بی مجال حرکتی!

ما انتخاب کرده ایم و انتخاب شده ایم!

 

برای اثبات این ادعا مرور کنید گذشته های دورتر

و جهانی که شما را در بر گرفته بود

 

آدمی ناگزیر از جمع جبری بردارهای پیرامون خویش شدن است!

گزیده ها

 

روح آزاد را نمی توان نثار کرد،

روح آزاد من از آن من نیست،

این منم که از آن روح آزادم هستم،

من در آن نمی توانم تصرف کنم.

حفظ آزادی خود بسی مهمتر از آن است که حق باشد، وظیفه دینی است.

 

" جملاتی از کتاب جان شیفته نوشته رومن رولان"

 

Hero

 

هیلبرت انیشتن، قهرمان زندگی من است.

یکی از فلاسفه و ریاضیدانان  شاخص قرن هجدهم بود.

وی تحصیلات خود را در رشته ریاضی و فیزیک در دبیرستان به پایان

رساند و برای ادامه تحصیل در رشته فلسفه ریاضی وارد دانشگاه شد.

تحصیلات خود را با درجه دکتری در فلسفه علم به پایان رساند و تا پایان

عمر در همین رشته به تحقیق و تالیف پرداخت .

از او بیش از پانصد کتاب و مقاله در فلسفه علم و منطق ریاضی به جا مانده است.

از هیلبرت به عنوان یکی از بزرگان ریاضی و فلسفه یاد می شود و

کتابهای وی به عنوان مرجع به زبانهای متعددی ترجمه شده و دردانشگاههای

معتبر جهان تدریس می شود.

 

و ...

پدرش قبل از ازدواج با مادرش به دلایلی نامعلوم از نوعی بیماری

روحی رنج می برد و تمایلات منحرف جنسی داشت.

وی نطفه هیلبرت را در حال خود ارضائی در حالی که دستهایش آغشته به مایعی

لزج بود در چاه توالت خالی کرد!