حکایت همچنان باقیست ___ و این هم مثل آن یاغیست

                                              نمایشنامه ای در دو پرده

                                               پرده اول: قسم حضرت عباس

مردکی یاوه سرا

با بسی ناز و ادا

دوش در پُشت تریبون فلان

حرفهایی هَفَلَشت

گفت با خلق خدا:

"ایها الناس به من گوش کنید

تا بگویم سخنی

کز بیانش همه تان

بر من اَحسنت بگوئید و هورا بکشید

من بسی با اَدَبم

همچنین با خردم

من به انسان و کرامات بشر

واقعاً معتقدم

من به آراء و نظرهای شما

صادقانه سر تعظیم فرو می آرم

و به این گُنده چماقم؟! سوگند

**********

ناگهان آدمی آلوده؟! به عقل

زد به آن ناطق مجلس تَشَری

گفت: "ای مرد خطیب

دائماً شخص شما

بوده ای سخت مخالف همه جا

با خردورزی و عقل

با چنان سابقه ات

این چنین خظبه امروز تو را

کی توانم که کنم بنده قبول"؟

**********

آن خطیبی که سراپا ادب و عاطفه بود!

گفت: "ای مردک اَلدنگ خموش!

واقعاً بی ادبی!؟

تا تو آدم بشوی

یاید از بیخ و بن آن گوش تو را پاره کنم!؟!

یا که یک مشت زنم بر دهنت

گم شو ای مرد خبیث

**********

                                                        پرده دوم: دم خروس

چون دم ناز خروس

گشت پیدا و عیان

با چنان حرف پراز فضل؟! خطیب

خلق تقدیر نمودند از آن مرد شریف

مثل لقمان حکیمی که ادب

دائم از بی ادبان یاد گرفت

لیک رندی به شتاب

رفت و در گوش خطیب

گفت با شیوه رندانه خویش:

"ناقلا خر خودتی"

 

فیلترنت

شعر طنزی که قرائت خواهید فرمود، به پیشنهاد یکی از دوستان عزیز سرای ما سروده شده است و بیان معضلی به نام "فیلترینگ" بوده و هرگونه تشابه اسمی، کاملا غیر اتفاقی نمی باشد!؟

فیلترنت

درمـــجــازســتــان ایــنــتـــرنــت، دکان فیلتر شود

چونکه کان دارد مـکان،پس بی گمان،فیلترشود

از سـلیــکون، مـطـلـبـی درخـور نـیابی،پس نَسِرچ

هم سـکون و هم تــکون بی زبـان، فیلتر شود

گــر ســرایــم از بــهــاران ، ران آن بــاشــد قـبـیـح


زیــن جـهــت فـصـل بـهاران، این زمان فیلتر شود

چونکه اسم مستطاب حضرت کیروش(1) بد است

کــــــل اخـبـار چـنـیـن شـخـص کـلان، فیلتر شود


لـیـک بـرلـوسـکونی زن باره چــون مـنفـور ماست

اسـم او کـی از مــجــازسـتــانــمــان فیلتر شود؟


نام "فـیـلـتـرنـت" به "ایـنـتـرنــت" نهادن بهتر است

کــاش ایــن بـدفـیـلتـریـنگ بی عنـان، فیلتر شود



(1)البته واضح و مبرهن است که ایشان، مربی راست قامت و استوار فخیم تیم ملی فخیم فوتبال فخیم ما می باشند




تشکر و اعتذار

سلام و عرض ادب و احترام دارم خدمت تمامی دوستان و عزیزانی که در طی این مدتی که با وجود عدم ایجاد سردرد و هکذا دردسر برای ایشان، لطف فرموده و سرای حقیر را منور فرمودند و جویای احوال این کمترین بودند، به استحضار میرسانم که در مقابل الطاف کریمانه این بزرگواران سخنی ندارم جز آن که عرض نمایم که خاک پای تمامی شما نازنینان هستم و قطعا کریمان بزرگوار، کوتاهی بندگان ناچیز را، به بزرگواری خویش مورد عفو و گذشت قرار می دهند. دوستانی که با بنده آشنایی دارند مستحضرند که به دلیل مشغله کاری زیاد، امکان به روز نمودن این کلبه درویشی و هکذا سرکشی به دوستان برای حقیر مقدور نبود و شاید درآینده نیز شرمنده دوستان باشم.

علی ایحال به یکی از اشعار دوران نوجوانی این حقیر عنایت فرمایید که قطعا خالی از اشکال کلامی و هکذا محتوا نیست.هر چند که عمیقا بر این باورم که نظام سواری گیری و هکذا سواری دهی، از ابتدای خلقت بر انسان سوار بوده و... « تا بوده چنین بوده - تا باد چنین بادا»

...رنامه

چه بی آزار و آرامی تو ای ...ر

وایضا سـاده و خامی تو ای ...ر

 

سـوارت هر کـس و ناکـس نـمی شد

نبودی گَربه این رامی،توای ...ر

 

تـو کردی کار و یابو گشت مشهور

عجب بدبـخت وناکامی تو ای ...ر

 

چو عرعر کـرده ای از کار بسیار

شدی شهره به بدنامی،تو ای ...ر

 

چوسوی ناکـسان جفتـک پراندی،

هـمیشه غرق دشـنامی تو ای ...ر

 

ز بـس خـاموش ماندی پیش ظالـم

قرین بادرد وآلـامی،تو ای ...ر

 

ولی با این هـمه عیب فراوان!!؟

«چه بی آزار وآرامی تو ای »

 

اندر خواص «یک تلفن»

 

گر رئیسی بشود یار تو،«با یک تلفن»

حل کند مشکل بسیار تو،«با یک تلفن»

 

دشـمـن خـونی تو،رام شود عین حـمار

چون شودعاشق دینار تو،«با یک تلفن»

 

گرچنان گردن تو،پارتیت هست کـلـفـت

گردد اجرا همه جا،کار تو «با یک تلفن»

 

چون که تعریف کنـی از عمل پست کـسـی

می شـود راغب گفتار تو،«با یک تلفن»

 

دســت رد گـر بزنی سینه یک مرد خبیث

فوراآماده کند «دار»تو،«با یک تلفن»

 

گر سـگان را بدهی وعده یک تکه ز نان

جمع گردند به دربار تو، «با یک تلفن»

 

وضع بازارچو داغان و قاراشمیش شده ست

پرشودکیسه و انبار تو، «با یک تلفن»

 

الغرض،خاصـیت «یک تلفن» بسـیار است

چون که انجام شودکارتو، «با یک تلفن»

مداح نازنین! بـری از هر فسانه باش

در بـارگـاه آل عـبـا، عاشقانه باش

 

باگریه های کشکی خود،خلق را نـ«خر»

در راه سـیدالـشـّهـدا، خالصانه باش

 

صدمن یه غاز و مفت مگردان کلـام را

درکار نیک مدح و رثا، عالـمانه باش

.

.

.

در طول تاریخ، آزاده تر، عاشق تر، استوارتر، باخداتر، شجاعتر، عقلانی تر، انسانی تر، باوفاتر و ... از ابا عبدالله الحسین ندیده ام. هر چند گریستن در سوگ سیدالشهدا، از موکدات ائمه اطهار است، لکن انحرافاتی که در نحوه بیان واقعه عاشورا، در لسان برخی از ذاکرین این درگاه مشاهده میگردد -و چهره ای دون شان آن امام شهید، ارائه میشود-، روح را میخراشد و زخمی مینماید و از همه دردآورتر آن است که این قبیل کج گوئیها و کج اندیشیها، به پای دین و  این بارگاه رفیع نگاشته میشود.

با سلام خدمت دوستان و همراهان صمیمی

به مناسبت فرارسیدن ایام محرم و یادآوری حماسه مردانگی سرور آزادگان، دوغزل زیر را تقدیم سروران عزیزم مینمایم.غزل نخستین اثر اسطوره غزل معاصر، مرحوم حسین منزوی و غزل بعدی متعلق به حقیر است و یادگار دوران نوجوانی که دوستان عزیز نواقص بیانی و معنایی آن را به بزرگواری خویش، خواهند بخشید.


ای خـون اصـیـلت به شتـک­ها ز غدیران
افشـانده شـرف­هـا بـه بلندای دلیران

جـاری شـده از کرب­و­بلا،آمـــده،آنگاه
آمیـخـته بـا خـون سـیاووش در ایران

تواخـتـر سـرخی که به انگیزه­ی تکثیر
تـرکـید بـر آییـنه­ی خورشـید ضمیران

ای جـوهـر ســرداری سـرهـای بـریـده
وی اصل نـمـیـرندگی نـسـل نـمـیـران

خرگـاه تـو می­سوخت در اندیشه­ی تاریخ
هر بار که آتـش زده شـد بیشه­ی شیران

آن­ شب چه شـبی بـود که دیدند کـواکب
نـظـم تـوپراکنده و اُردوی تو ویـران

و آن روز که با بیرقی از یک تنِ بی­سر
تـاشـام شـدی قـافـلـه سالار اسـیران

تـا باغ شـقایق بشـوند و بـشـکـوفند
بـاید کـه ز خـون تـوبنوشند کـویران

تـا انـدکـی از حـق سـخن را بگزارند
بـایـد کـه ز خـونت بنگارند دبیـران

حـدّ تـو رثـا نیست،عزای تو حماسه است
ای کاسته شأن تو از این معرکه گیران

************************************************************

عـــشــق آیــنــه دار رخ زیـبـای حسین است

دریــای کــَرَم،قـــطــره ز دریـای حسین است

 

دنیا چو سبو هست و حسین است شرابش

مستیّ جهان، جمله ز صهبای حسین است

 

یوسف که همی شهره حُسن است به آفاق

از شــوکــت دربــانی شبـهـای حسین است

 

یــوســف!، به زلـیــخا نــظـری افـکـن و بـرگـو

کاین حسن من ازخاک کف پای حسین است

 

هر ســـرو که اندر چمن اِستاده بسی راست

دانـیــد کـه او مــحــو تـمـاشـای حسین است

 

هــر ابــــر کـــه غُــرّد، وَ گــر از غــصّــه بـگـریـد

زان قـصّـه خـونـبـار و غـم افـزای حسین است

 

در مـیـکـده اش گـشته همـه مست و طربناک

ســرکــردۀ شــان اصــغــر زیبای حسین است

زرشکیّات همه جوره

بر نطـق چاپلـوس سخنران بگو: «زرشک»

ایضا به حرف هرکس نادان بگو: «زرشک»

 

گـر یـک رئیـس وعـده بسـیـار می دهد

درگوش او به شیوه رندان بگو: «زرشک»

 

چون عـده ای به خاطـر ثـروت مکرّمنـد

باصوت خوش به عزّت اینان بگو: «زرشک»

 

مسـتاجری اگـر هـوس خـانـه کرده است

برهـمچو مرد ساده دوران بگو: «زرشک»

 

گـریـک نـفـر بـرای شـما ناز می کند

برفیس وبر افاده«ایشان» بگو: «زرشک»

 

آن«مانکنی»که از«عذب اوغلی»ربوده دل

دراوج احتـرام به«ایشان»بگو: «زرشک»

 

چون با کلـاه شرعی بانکی،ربا رواسـت

بـر منـطـق کلاه گـذاران بگو: «زرشک»

 

چون مَردَکی ز پول ربا، حج نـموده است

دائم براوبـخند وفراوان بگو: «زرشک»

 

دکّـان دیـن فـروشی بعضـی بود به راه

بر صـاحبان دکّه و دکّـان بگو: «زرشک»

 

ازابتدا،چـو تکیه به روسیّه خبـط بود

براین چنین سیاست لرزان بگو: «زرشک»

 

یک روزمـمکن است که مارا دهد به باد

گوید که:«بر منافع ایران بگو: زرشک»

 

بـر آن کـسـی که از سخن حق شود ملول

باچهره ای گشاده وخندان بگو: «زرشک»

 

اندر عوالمات مستی

مـسـتی انـواع و اقـسـامی دارد که البـته علی الدوام ترین ونشاط آورترین وپایدارترین آنها،مستی قدرت است و ریاست. یعنی احوالات شما قبل از آن که از باده قدرت نوش بفرمایید با بعد از آن تومنی صنّار توفیر دارد و این هم مـختص هیچ منطقه آب و هوایی مدیریتی نیست و در همه جای جهان صادق است و صد البته در بعضی مناطق، صادق تر است و بلا نسبت،بعضی جاها دیگر خیلی شورش را در می آورند و گلاب به روتون، بعضی جاهاهم گندزدنی می نمایند به چه گندگی.(بنا بر قانون اول مدیریت،میزان و توناژ گندزدن،رابطه ای مستقیم با میزان مسئولیت و ریاست مدیر کارآفرین زحمتکش مسئولیت پذیر مردمی...-والقاب بی مسمای لایتچسبکی در این مایه ها-دارد.)

اگرژستهای حق به جانب و کارشناسانه رئیسان را قبل از کسب قدرت و کلامهای گهرفشان باتـحکم پس از تکیه بر مسند قدرت آنان را با هم مقایسه بفرمائید،آن موقع به قدرت سکرآوری شراب ناب قدرت پی می برید و به قول حضرت حافظ،شاید هوس لب تر نمودن از این «شراب تلخی که مردافکن بود زورش»،وجود نازنین شما را نیز،فراگیرد.

والبته باز مبرهن است که با این چند خط سخنان کج و معوج، نمی توان حق مطلب مستی مدیران ظاهرا مسئول را،ادا نمود و شرح این بینهایت،مقال و مـجال بیشتر و بهتری را می طلبد و با مثنوی هفتاد من کاغذ نیز نتوان توصیف این حالات کرد.لکن به شعرواره ذیل که بیانگر گوشه ای از عوالـمات مستی این قوم شریف و زحمتکش است،عنایت بفرمایید.

 

                      ساز مـخالف

(وصف الـحال عده ای از اعضاء همه باندها،احزاب و جناحهای جهان مدیریت و مدیریت جهانی)

مـن بـا بـیـان حرف حـقیقت مـخالفم

ازنـقد هم نگـو،که به شـدت مـخالفم

 

انبان من پر از کلک و حقه بازی است

مـن بـا مـرام اهـل صـداقت مـخالفم

 

خدمت به خلق خوب خدا را زمن مـخواه

من با چنین سلـوک و طریقـت مـخالفم

 

خودخواهتـر زمن، چو نزاده ست مادری

پـس بـا کلـام قـاطـع ملـت مـخالفم

 

تنـها منافع مـن ِدُردانه ارجـح اسـت

من با جـمیع «خیـر» جـماعت مـخالفم

 

با حرفهای گنده تر از سایز فکّ خویش

گـویـم که بـا اصـول دیانت مـخالفم

 

تا پیش ازآنکه تکیه زنم بر اریکه ای

بـا کـجـرویّ اهــل سـیاسـت مـخالفم

 

اما هـمین کـه قدرتَـکی آورم به دست

با ناقـدان مـیـز و ریـاست مـخالفم

 

چون با جـناب باد بسـی رقص کرده ام

پـس با ثبـات رای و حـمـیّت مـخالفم

 

باصـوت انکـرم هـمه جا جار می زنـم

مـن بـا بـیـان حرف حـقیقت مـخالفم

 

میـز

با که گويم که من از ميز، خوشم مي آيد

اي جماعت من از اين چيـز، خوشم مي آيد

 

چون متـرسک سر جاليـز بود ساکت و رام

مـن از آن کـودن جاليـز، خوشم مي آيد

 

چونکه برگُردِه تان بنده سوارم شب وروز

از شما خلـق چو«شبـديـز»، خوشم مي آيد

 

صوت هين و هش عجـب نغمه روح افزائيسـت

من ز صـوت طـرب انگـيـز، خوشم مي آيد

 

راي گيـري هـم اگر در وطن از سر گيرند

بس که از گـول زدن نيز، خوشم مي آيد،

 

وعده هايي بدهمEnd چاخان،چونکه من از

وعـده وســوســه آمـيـز، خوشم مي آيد

 

سـر بـه درگاه خداونديم!؟ آريـد فـرود

چون ازاين فعل دل انگيز، خوشم مي آيد

 

گر چه دوران مدرنيته و هم تکنولوژيست

ليـک از شـيـوه چنـگيز، خوشـم مي آيد

نیستهای زمانه

بر وعده های کشک رئیس اعتماد نیست

فرموده های دلکش! او،غیر باد نیست

 

هر کـس که پول خلق خدا را چپو نمود

بی شک حیا وحجب، دراین بدنهاد نیست

 

در این زمانه داشتـن زر فضیلت است

دیگر ملاک فخـر و فضیلت، سواد نیست

 

با اختلاس،هـرکـه شـود عـامل فسـاد

منفورتر از این خس ام الفساد نیست

 

چون خلق راجناب "گرانی" چلانده است

دیگر دلی ز فرط غم و غصه شاد نیست

 

دانی چرا زمانه پراز کار نارواست؟

چون کاروبار حضرت شیطان کساد نیست

 

ای شاعر از گلیم خودت پا برون مکن

پای تـو در قـواره کـفش گشاد نیست