قطار رندکی
حواسمان به مقصدمان باشد ؛
مبادا مشغول کودک صفتانی باشیم که به سویمان سنگ پرتاب می کنند .
حواسمان به مقصدمان باشد ؛
مبادا مشغول کودک صفتانی باشیم که به سویمان سنگ پرتاب می کنند .
تو را به جاي همه کساني که نشناخته ام دوست مي دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
براي برفي که آب مي شود دوست مي دارم
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه کساني که دوست نداشته ام دوست مي دارم
براي اشکي که خشک شد و هيچ وقت نريخت
لبخندي که محو شد و هيچ گاه نشکفت دوست مي دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست مي دارم
تو را به خاطربوي لاله هاي وحشي
به خاطر گونه ي زرين آفتاب گردان
براي بنفشیِ بنفشه ها دوست مي دارم
تو را به جاي همه کساني که نديده ام دوست مي دارم
تورا به اندازه ي همه ي کساني که نخواهم ديد دوست مي دارم
تو را به جاي همه ي کساني که نمي شناخته ام ... دوست مي دارم
تو را به جاي همه ي روزگاراني که نمي زيسته ام ... دوست مي دارم
براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود و براي نخستين گناه
تو را به خاطر دوست داشتن ... دوست مي دارم
تو را به جاي تمام کساني که دوست نمي دارم ... دوست مي دارم ...
" پل الووار ، ترجمه احمد شاملو
بعد از سالی همه به دو رهم جمع شده اند پس اجازه دهند که دمی بی دغدغه ی
برنامه های تلویزیونی بیاسایندو کنار هم بنشینند و گپی بزنند و گره ها یشان را را با خنده وگفتگو
بازکنند و کدورت هارا از دل بزدایندو خلاصه از هر دری بگو یندو بشنوند .
اما اولین شب زمستان فقط دو سه دقیقه از شب های دیگرطولانی تر است ولی ایرانیان قدیم با
خوردن هندوانه و انار که در آیین میتراییسم نمادخورشید هستند و دیگر میوهای نارنجی و قرمز رنگ وهر
میوه ای که به رنگ خورشید است ؛سعی می کردند تا صبح خودشان را بیدار نگه دارند تا خوابشان نبرد
که بتوانندطلوع مهر شان را ببینند .
تولدی که نمادزندگی راستین و مقدس بود .
آنها از انجیرخشک و و میوهای خشک شده ی دیگر و مغزیات استفاده می کردند تا از طریق خوردن
آجیل سرگرم شوند و خوابشان نبرد .به مرور زمان قصه های شاهنامه هم در این شب ها
جای پایی باز کرد و بزرگترها در این شب برای بچه هایشان از شاهنامه و حکایاتش می گفتند
و شعر می خواندند و برای هم تفالی هم می زدند .
آنها اعتقاد داشتندکه مهر از زنی باکره متولد می شود ،و حتی در کف غارهایشان گودالی می کندند و
تصویری رسم می کردند که در آن از یک باکره ،خورشیدی متولدمی شود و اولین کاری که در این غارها
انجام می دادند این بود که گاوی را می کشتند.! چون گاو را نماد تاریکی و هر چیز فناپذیر می دانستند ..
ما اگر به تصاویر قدیم دقت کنیم ؛ زنی را در حال کشتن گاوی می بینیم .
اما چرا گاو کشتن ؟
گاو کشتن نماد این بود که تولد مهر تاریکی های شب قبل رااز بین می رود و روشنایی و پاکی جای آن را
می گیرد .
آنها روزهای هفته ر ا هم تقسیم کرده بودند و مثلا در روز یک شنبه به این غارها می رفتند و در اطراف
این گودال با موسیقی به عبادت مشغول می شدند
....آنها روزهای هفته را برای عبادت خورشید وماه و دیگر جلوه های آفرینش تقسیم کرده و مثلادر روز
دوشنبه به پرستش ماه مشغول می شدند .
اگر دقت کرده باشید بیشترآیین زورخانه های امروز خودمان نمادی از آیین مهر اجداد باستانیمان
است که حرکات خود را با موسیقی انجام می دهند و به دور گود زورخانه به دور هم جمع شده
و همراه با موسیقی حرکات و رزشی خود را انجام می دهند .
با میلادحضرت عیسی درفلسطین که درآن موقع جزیی از قلمرو ایرانیان بود؛دین مسیح به اروپا
راه یافت وچون آیین مهر دراروپا هم رواج داشت واروپا تحت سیطره ی ایرانیان بود ؛دین مهر با
دین مسیح تلفیق پیدا کرد و بخاطر همین است که اگر شما اندکی تامل کنید متوجه می شوید
که مسیحیان درست مانند ایرانیان باستان که در روز یک شنبه به غار می رفتندو همراه باموسیقی
در اطراف گودالی به عبادت مشغول می شدند ؛آنها نیز در روز سان دی یا روز خورشید و یا روز
یک شنبه ی خودمان که مسیحیان به کلیسا می روندو همراه با موسیقی عبادت می کنند .!!
و یا همان مان دی آنها که روز دوشنبه خودمان است و روزی است که ایرانیان باستان به پرستش
ماه اختصاص داده بودند. !
و اما تا هفتصد سال بعد از میلاد مسیح هیچ کس نمی دانست که حضرت مسیح دقیقادر چه روزی
متولد شده و مدام پاپ ها عوض می شند و سرانجام کلیسا تصمیم گرفت که روز بیست و پنج ژانویه
که مطابق با تولد مهر است راروز تولدمسیح قرار دهد . !
مسیحیان اعتقاد دارندکه وقتی حضرت عیسی به آسمان رفت؛در آسمان چهارم باقی ماند که
آسمان چهارم جایگاه مهریاخورشید است . !
و این از ویژگی های عجیب آیین مهر اجداد باستانیمان است که چگونه وبه این سرعت آیین میتراییسم در آیین
مسیحیت نفوذ پیدا کرد .
(( مطالب بالا از هیچ منبع معتبر یا سایتی گرفته نشده و صرفا منحصر به مطالعات و تحقیقات
شخصی نویسنده می باشد . ))
باید تو فصل غمگین و دل گرفته ی پاییز ؛ یکی به فکر برگ های سبزی باشه که
با هجوم طوفان فصل سوز و سرما ،یکی یکی خشک میشه و بر زمین می افته
و با بی رحمی زیر چکمه های باغبون له میشه 

اما نیم شبی من خواهم رفت ؛
از دنیایی که مالِ من نیست، از زمینی که به بیهوده مرا بدان بستهاند
و تو آنگاه خواهی دانست، خونِ سبزِ من
خواهی دانست که جای چیزی در وجودِ تو خالیست
و تو آنگاه خواهی دانست، پرندهی کوچکِ قفسِ خالی و منتظرِ من!
خواهی دانست که تنها مانده ای با روحِ خودت
و بیکسیات را دردناکتر خواهی چشید زیرِ دندانِ غمات
غمی که من میبرم
غمی که من میکشم...
و من،جاودانه به صورتِ دردی که زیرِ پوستِ توست
مسخ گشتهام.
(( احمد شاملو ))
The letters from an adult who became child to the child who became adult
خروس از آسمان فرود می آید
دیوانه ای آواز می خواند
در نگاه ات پرنده ای را سر می برند
The rooster falls down from the sky
A mad sings
They behead a bird infront of your eyes
داد می زنی که تشنه ای
من محو تشنه گفتن تو
تو بی تفاوت به من هنوز تشنه ای
You shout that your thirsty
Im wondered to your saying thirsty
You are still indifferent of me: thirsty
خار فرو رفته در دستانت می بوسم
دست ات را بر گونه هایم می کشی
خاری در قلب ام می نشیند
I kiss the thorn which put in your hands
You rub your hand on my face
A thorn stings my hearth
دروغ های شیرین ات هراسان ام می کند
با این حال در را باز می کنم
و غول را بیرون می کنم
Your sweet lies scares me
Although I open the door
And get out the monster
بگذارتا که عنکبوت تار ببافد
مورچه را هم از کنار لانه اش دور کن
بعد بامن آسمان را تماشاکن
allow the spider spin his network
take the ant also from the spider
then watch the sky with me
زن بودن تجربه ای تماشایی ست
دختربودن چیزی رویایی و
کودک بودن تمام چیزی که از تو می خواهم
Being a woman is an interesting experience
Being a girl is a dreamlike thing
But being child is just of a thing that I want from you
وقتي يك درخت سيب را در فصل ميوه نگاه مي كنيم تعداد زيادي ميوه مي بينيم كه در داخل هر كدام
از آنها تعدادي دانه وجود دارد. و اگر دقت كنيم به عدد شگفت انگيزي مي رسيم. چرا در داخل هر
سيب فقط يك دانه نيست؟
من فكر مي كنم طبيعت براي ما درس بزرگي دارد. در هر سيب بيش از يك دانه وجود دارد
چون همه آنها فرصت رشد كردن و به درخت تبديل شدن را ندارند.
اما قانون دانه چه چيزي به ما مي آموزد؟
اين قانون مي گويد اگر مي خواهيد چيزي بدست آوريد بايد بيش از يك بار براي بدست آوردن آن
تلاش كنيد. ما بايد 5 جفت كفش را امتحان كنيم تا كفش مناسب و راحت پيدا كنيم. براي پيدا كردن
شغل بايد 20 رزومه ( سوابق كاري ) بفرستيم تا منجر به يك مصاحبه شغلي شود. بهترين دوست ما
معمولاً بعد از ملاقات هزاران نفر انتخاب شده است. ما مجبوريم هزاران طرح و نقشه حرفه اي را
امتحان كنيم تا بهترين موقعيت و موفقيت شغلي را براي خود و ديگران بسازيم. من در گذشته كارهاي
مختلفي انجام داده ام اما از همه ی آن ها يك درس با ارزش گرفته ام .
همه ی تجاربم به من آموخت: « هرنکته اي كه مي شنويد شما را به يك بلي نزديك مي كند.» من
اين را باور دارم و با تلاش زياد روي آن كار مي كنم. بنابراين هيچ پاسخ منفي نمي تواند مرا
نا اميد يا سرخورده كند.
و البته هر پاسخ منفي هم می تواند مرا به هدفم ، نزديك تر كند.
بنابراين :
چگونه مي توان موفق بود؟ براي بدست آوردن موفقيت در زندگي مجبوريم بيش از يك بار سعي و
تلاش كنيم. حال موفقيت مي خواهد در زمينه مالي باشد يا پيدا كردن شريك زندگي يا تناسب اندام يا
هر چيز ديگري. افراد موفق شكست هاي بسياري را تجربه مي كنند ولي در عزم و اراده خود براي
رسيدن به هدف پابرجا هستند. تا به چيزي كه مي خواهند برسند. علت اينكه اين افراد بيشتر شكست
مي خورند اين است كه بيش از افراد عادي تلاش مي كنند و راه هاي متنوع تري را امتحان مي كنند
يا به عبارت ديگر دانه هاي بيشتري مي كارند. طبيعي است كه تعداد دانه هاي كه هيچگاه به درخت
تبديل نمي شوند زياد است ولي آنها آنقدر مي كارند تا بهترين نتيجه را بدست آورند..
چه چيز ديگري از قانون دانه مي توان آموخت؟ بايد بدانيم كه برداشت محصول فقط بعد از كار و
تلاش امكان پذير است. بدون كاشت دانه نمي توان انتظار چيدن ميوه را داشت. بعد از كاشت به
آبياري، كود دهي، سم پاشي و... نياز است. يعني بايد ابتدا تلاش كرد و سپس صبور بود و منتظر
رشد و بازدهي گياه موفقيت بود .
صبر يك مزيت بسيار مهم براي هر فرد است ولي متاسفانه افراد بسياري اين خصلت مفيد را
فراموش كرده اند. در دنياي كنوني كه سرعت وارد قسمت هاي مختلف زندگي ما شده است ما هم لذت
آني و نتيجه فوري را مي خواهيم. همه مي خواهند يك شبه پولدار شوند. ولي حقيقت غير از اين است
و به ندرت چنين اتفاقي مي افتد. افراد زيادي با اين ديدگاه وجود دارند و نتيجه چنين تفكري تلاش
نكردن و تنبلي است و براي اين افراد موفقيت منتظر نمي ماند..
اگر قانون دانه را به درستي درك كنيم خواهيم فهميد كه چگونه از شكست خود درس عبرت بگيريم و
مانند يك قرباني رفتار نكنيم. بنابراين بايد قوانين طبيعت را بشناسيم و طبق اين قوانين عمل كنيم.
دو چشم منتظر دریاب ای سبزینه ی خاکی
مرا پیدا کن ای دوست سوای هر چی در عالم
سوا از کیش و مات بودن و ماندن در
بازی پر استرس شطرنج
مرا دریاب ای آزاده در محصور
ای مجنون بی آشوب
رهایم کن رها از خامی و پستی
در این بیتوته ی یپدا و پنهان دو عالم
تو بیدارم کن از خفتن
مرا پیدا کن ای دوست
مرا پیدا کن از این عالم معلوق
مرا پیداکن از این خاک دامن گیر
و صیقل زن به این روحم
تو زنگار کدورت ؛ نفرت و حسرت
و طالب باش نگاهم را که از چشمان پر رازم
بسان غنچه ای نشکفته هر دم می زنم لبخند
مرا دریاب ای تندیس
ای آبی صادق
سوای هر چه در ذهن است
سوای خدعه و تزویر سوای نکته و ترکیب
و بعد از این منم من که می یابم تو را
ای طالع سبزم؛ ای معجزه ؛ همدم
و خواهم کاشت صداقت و خلوصت
در باغی از این خاکی قلبم
((و آن زمان تو را درقلب خود خواهم دید که برای همیشه سبز خواهی ماند و
ریشه های اسطوره ایت همچون شاخه های نیلوفرتمام وجودم را در بر خواهد گرفت؛
و در پیچ و تاب مست خود گم خواهد کرد))
آشنایی زدایی یعنی این که : روزمرگی ها را باید شست؛ جور دیگر باید دید .
مثلا سهراب در این ابیات :چشم ها را باید شست ،جور دیگرباید دید؛گل شبدرچه کم از لاله ی قرمز دارد ؟هیچ کس زشت نیست، پس تا حالا هر چه یادت دادند و به آن عادت کرده ای کنار بگذار و خودت باش
وبه دلت رجوع کن و حتی در وجود یک سوسک هم زیبایی های خاص .ومنحصر به فرد خودش را ببین .
چراکه اینها ذهنیت هایی است که مابه مرور یاخود برای خود ساخته ایم یا دیگران! بایدکه انسان عاقل
و بیدار از روزمرگی و تکرار وتسلسل و تقلید فرار کند؛ باید که آشنایی زدایی کرد .
اما آشنایی زدایی یعنی چی؟نمی دانم که با عقایدفرمالسیم های روسی آشنایی دارید یاخیر ؟نخستین بار ویکتور شکلوفسکی فرمالسیت روسی، مفهوم آشنازدایی رابیان کرد ؛پس از شکلوفسکی
ostrannenjaکه بعنوان بیگانه سازی است در متن های ادبیشان نام بردند؛ زان پل سارتر فیلسوف
اگزیستانسیالست مشهور فرانسوی نیز ازلغتی استفاده کرده با عنوان : estrangement که معادل
آن در زبان انگلیسی آشنایی زدایی است .در ادبیات کلاسیک خودمان نیز بهترین نوع آشنایی زدایی را در غزلیات حافظ میتوانیم بیابیم .
آشنایی زدایی به دست شاعران و هنرمندان صورت گرفته که بسیار زیبا و خیال انگیز است.آنهابا هر وسیله ای که در دست داشته باشند آشنایی زدایی و به نوعی زندگی را زنده می نمایند تا
انسان دچار روزمرگی و تسلسل نشود .
بطور کلی آشنایی زدایی یعنی بیگانه سازی؛وقتی کسی اعم از فردی عامی یا نویسنده و هنرمنددر
زندگی خود روشی برگزیندکه به گونه ای نامعمول به اشیای پیرامون خود بنگرد وسعی کند تا نگاهی
نو به اطراف خودبیندازد؛آشنایی زدایی کرده و متعارف ها را نامتعارف نموده و نا آشنا و غیر معمول رفتار
کرده است .
اما یادمان باشدبیشترین و بهترین رویکردآشنایی زدایی در ادبیات کشورها تجسم یافته
است .
آن کس که بدم گفت بدی سیرت اوست
وان کس که مرا گفت نکو ،خودنیکوست
حال متکلم از کلامش پیداست
از کوزه همان برون تراودکه در اوست.!
موفقيت توانايي رفتن از شكستي به شكست ديگر بدون ازدست دادن شور و حرارت
است.
(وينستون چرچيل)
امیدوارم که نظر انداختنمان به نیمه ی پر لیوان ،!!خالی از لطف نباشد .
یعنی میشه ای خدا ! آیا عمر من کفاف این را می دهد که منهم روزی دادبزنم که ای روزگار شکرت ..
شکرت که بالاخره مجالی یافتیم که آزادی راباتمام وجودمان حس و لمسش کنیم و آن راذره ذره و
با لذت و تانی بنوشیم و باباران سبز با طراوت رهایی ؛ باز به این تن خشکیده ی کویر شده از اسارت!
آزادگی و فرخندگی راارزانی ببخشیم ؟
یعنی میشه ای روزگار ؟اما فکر نکنم که عمر من مجال دیدن چنین روزگاری را بدهد.
یادم هست که یک روز، در تجمعات انتخابات هشتاد و هشت ،با عزیزی در شلوغی های شیراز بودم.!
به نزدیکی چندنیرو انتظامی رسیدیم !دولا شدم و از جهت احتیاط یک قلوه سنگ بزرگ را برداشتم .
پسر عمه ام گفت !! نازی این چیه که برداشتی ؟ ناسلامتی مبارزه ی ما یک جنگ نرمه
نه با سلاحی چون چاقو و قلوه سنگ !!
بعدبا نگاهی ملامتگر گویی که بچه ای را نهیب و نصیحت می کند،با مهربانی همیشگی اش بمن گفت:
زود اونو بندازدختر!
خنده ام گرفت ؛قلوه سنگ ر ا انداختم و به او گفتم راست میگی ها!ببخشید استادخوبم .
این را گفتم تاشما هم بدانید که منهم سالها، در آروزی رسیدن روزی هستم که باز خنده و شادمانی
را در چهره ی خود و هموطنان عزیزدردمندم ببینم .
منم سالهادر آرزوی روزی هستم که نتیجه ی تلاش و انتظارسالیان سالمان را ببینم .
پس اگرشما روزی روزگاری شاهد این رهایی و آزادی بودید؛و من درمیان شما نبودم مرا هم یاد کنید .
عزیزانم : متن زیر رابخوانیدو خود به قضاوت بنشینیدکه چرا نازی غمگین شما هوایی و این چنین
امیدوار و دلگرم گشته؟ :
ازسخنان معروف ایشان در گفتگوی
معناي خوشبختي اين است که در دنيا کسي هست که بي اعتنا به نتيجه، دوستت دارد.
یاد و خاطره ی نلسون ماندلا ،پرچمدار مبارزه ی بدون خشونت ،
این بزرگ مرد بخشنده ی مهربان و
رهرو راه دشوار و پر پیچ و خم آزادی و آزادگی گرامی باد .
سخنی ماندنی از این جاودانه ی ماندگار :
ببخش اما فراموش نکن .
مرهم زخم های کهنه ام
کنج لبان توست!
بوسه نمی خواهم،
چیزی بگو
(( جاودانه احمد شاملو ))
روزي كه من مي روم
ﻏﻤﮕﻴﻦ ﺧﻮﺍﻫﻰ ﺑﻮﺩ!
ﻧﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻦ
ﻣﻦ ﻛﻪ ﻣﺪﺕ ﻫﺎﺳﺖ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻡ ...
ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺩﺕ!
ﺩﻳﮕﺮ ﻛﺴﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﺩ
ﺩﻳﮕﺮ ﻛﺴﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﻲ ﻣﺤﻠﻰ ﻫﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﻃﺎﻗﺖ ﺑﻴﺎﻭﺭﺩ.
ﺩﻳﮕﺮ ﻛﺴﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﺩﻳﺪﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﻳﺒﺎﻳﺖ
ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﻗﺺ ﺑﻴﺎﻭﺭﺩ
ﺩﻳﮕﺮ ﻛﺴﻰ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺧﺪﺍﻳﺶ ﺑﺎﺷﻰ
ﻛﻪ ﭘﺮﺳﺘﺶ ﺍﺕ ﻛﻨﺪ
ﻏﻤﮕﻴﻦ می شو ی
ﻧﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻦ
ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺩﺕ!
و.............
و.....................................
بعضی از آدمها پر از مفهوم هستند...
پر از حس های خوب
پر از حرفهای نگفتـه
چه باشند ، هستند
و چه نباشند، باز هم هستند....
یادشان
خاطرشان
حس های خوبشان
آدمها
بعضی هایشان
سکوتشان هم پر از حرف هست .
پر از مرهم به هر زخم است...
چقدر برای من دردناکه که به این نقطه ی اعتقاد رسیدم که :
گرگ هم با محبت رام می شود ؛
افسوس که تنها موجودی که با محبت هار می شود انسان است .!!
قبل از اینکه دلنوشته ام را بخوانید؛به جمله ای از رابرت فراست اشاره می کنم :
تنهاچیزی که مقاومت یک زن رادر هم می شکند،توخالی آز آب درآمدن مردی است که عاشقش بوده
؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛
و اما دلنوشته ای از خودم :
باران که می بارد انگار تازه می شوم
مثل تولد دوباره ی شبنم در بیکرانه ی رویاها
مثل سپیدی صبح به وقت طلوع عشق ،
قطره های زلال باران که به پنجره می کوبد روحم را به بلندای آسمان می برد
همان جا که ابرهای سیاه به خاطر دل شکسته ی من می گریند .
تو همزاد بارانی و من عاشق باران ،
و باز باران می بارد و باز دل تنگی دل تنگ من اغاز می شود .
ادامه دارد .......