دنیای نامرد
یا موقع هایی که داری بهشون سرویس میدی
خیلی خوبن
امان از روزی که بگی کاری واست بکنن که حقته
یعنی حتی چیز اضافه هم نخوای
اونوقته که میبینی یه عمریه ول معطلی ......
یا موقع هایی که داری بهشون سرویس میدی
خیلی خوبن
امان از روزی که بگی کاری واست بکنن که حقته
یعنی حتی چیز اضافه هم نخوای
اونوقته که میبینی یه عمریه ول معطلی ......
کلبه ای از جنس عشقی بکر و دست نخورده تا تو را به آنجا هدایت کنم
سالهاست هیزم های شومینه محبتم در بخاری های گازی و مصنوعی جهان تو میسوزد
کلبه ام سرد میشود و جهان تو گرم گرم است
سالهاست که سهم برادرانم کلبه های سرد چادریست
و من تکه های وجودم را برای تویی به آتش میکشم که به گرمای بخاری های مصنوعی اعتقاد داری
سالهاست کلبه ام خالی از تو و توها سرد سرد است و هیزم های من در میان ناباوری هایتان خاکستر میشود
شاید راست می گویی شاید اعتقاد به آتش خیالی تصوری احمقانه باشد !
شاید گرمای شومینه ها و رادیاتورهای سنگی و آهنی دنیایت را کفایت می کند و نیازی به هیزم های تخیلی سرد من نداری
زین پس یک به یک را در درونم به آتش میکشم تا نبینی و نبیند نگاه نامحرم سنگیتان آتش عشق نابارورم را .
اونوقت همه زشتیا و سیاهیای دلامون زیر سپیدی اون برف حداقل تا آب شدنش پنهون می شد ،شاید هم اگه خوش شانس بودیم همه اون سیاهیا رو با آب شدنش می شست و با خودش می برد !
شاید اون جوری نگاهها و و لبخندها هم واقعی تر و همیشگی تر میشد ، اونوقت شاید کمتر دلامون می گرفت از نگاهها و لبخندهای به ظاهر دوستانه !
بغض دارم قد همه عمرم ! یه عالمه اشک ذخیره کردم پشت سدی که به تازگی تاسیس شده و یه وقتا هم یه کمی نشتی میده ! اما باکی نیست به همه دلتنگی هام اشک میرسه فکر نکنم حالا حالا ها تو دلم خشکسالی شه !
نگاه ، لبخند ، خاطره
نگاه ....
چقدر فرق داره نگاه با نگاه - یه خاطره - خاطره یه نگاه - یه نگاه که می ستود - یه نگاه که محبت توش قل قل می زد عین سماور وقتی که جوش میاد - یه نگاه که سوزوند ...! نه!!! گرم کرد تمام لحظه هارو از ۱/۱/ اولین نگاه تا ابدیت نگاه
لبخند ...
چقدر فرق داره لبخند با لبخند ! - یه خاطره - خاطره یه لبخند - مثل واشدن اولین شقایق تو سبزه زار - مثل گذر یه نسیم پر از عطر دریا - یه لبخند - توقف - سکون - از ۱/۱/ اولین لبخند تا ابدیت لبخند
خاطره ...خاطره ای ابدی در توقفی ابدی ... خاطره ای نه قبل از تو و نه بعد از تو ... خاطره ای در تو !
..........
با چشمانی باز و قلبی سرشار از آرزوهایی که دست نخورده و بکر تا ابد باقی خواهند ماند
گاه به بودنم شک میکنم و در امروز غوطه میخورم تا باور کنم زنده ام
تا با بودنم معنا ببخشم به بودن تمام عزیزانی که نمیدانند و ندانستند
که خود نیز نمیدانم ....
عجیب که در لایه های وجودی خودم گم میشوم
عجیب که با ولع تمام عشقی که نثارم میشود را میبلعم و سیراب نمیشوم
عجیب که عجیب است فلسفه بودنم !
چیزی را در جایی گم کرده ام
که در هیچ جا نمی یابم
نگاهی که مهربانی را سهم چشمانم کرد و من با نگاه مهربانی عاشقانه هایم را به دنیای کوچکم تقدیم کردم
دستی که محبت را به تنم کشید و من با وجودم محبت را منتشر کردم
چیزی گم شد در من حتی پیش از تولدم و من حل شدم در آن ،لحظه ای که چشم گشودم
در امروزهایم لحظه هایی هست
اگرچه غمگین
اگر چه تنها
اگر چه بغض آلود
اما عاشقانه و من مست میشوم
چون اولین گریه آن زمان که از بطن مادری زاده شدم
و باور دارم که امروزم فردای دیروزم بوده و دیروزم امروزی که تنها با گردش عقربه ها به ثبت رسیده
پس من در تمام لحظه ها جریان خواهم یافت حتی زمانی که دیگر نباشم
و من بارها در گذشته و حال و آینده زاده خواهم شد ...سکوت می کنم و چشمانم لبریز می شود از خواهش نوازشت
سکوت میکنی و نوازشهایت پشت سد باید ها و نباید ها تلنبار می شود
سکوت میکنم و قلبم لبریز می شود از تمنایت
سکوت میکنی و چشمانت سرشار میشود از خواهش چشمانم
سکوت می کنی و بار دیگر به مقصد میرسیم
و دوباره و دوباره تنها سکوت حکم می راند
کاش تمام سدها و سکوتها را بشکنم
تا سیل نوازشت مرا با خود ببرد به سرزمین دور و ابدی نوازشها...
من که می پرستیدمت ... اینا جمله نیست واقعیته ... تو میدونی که واقعیته فقط تو میدونی و خدا
تو میدونی ... آره ... تو ... ندونستی اما حالا میدونی
میدونی که اگه ناراحت بودی می مردم ... میدونی غصه ات مرگم بود ... میدونی همه کسم بودی
میدونی
اما زود دیر میشه ... خیلی زود
یادته میکفتی خوش به حالت هنوز تو دنیای بچگی خودت موندی !
یادته میگفتی خوش به حالت سرت به بالشت نرسیده خوابیدی !
همیشه حسرت خواب راحت و کودکی من و داشتی ... حالا بیا ببین ...
ببین راحت نمی خوابم ... ببین که کودکیم مرد ... ببین بین این جماعت ۱۰۰ رنگ هر روز عین آفتاب پرست رنگ عوض میکنم ....بیا ببین شبا با همه خستگیم جون میکنم تا شاید خوابم ببره ...
بیا ببین هیچی ازم نمونده
همیشه زود دیر میشه
خیلی زود
تنم دیگه طاقت اینهمه دوست داشتنای دروغی رو نداره
سراب خوشبختی رو تو ساختی واسم ... بیا ببین که اونکه یه عمری میمرد ... مرد.
ما در اين وادي كه نامش زندگي است
روزها را در پي شبها شتابان مي رويم
چون خماران چشمها را بسته ايم
سوي دل افتان و خيزان مي رويم
گرچه این لب تر نگشت از جام ناب باده ات
ما سرا پا مست چون زلف پریشان می رویم
سیل شد در چشممان حسرت ولی
ما به جمع بودنت رقصان و شادان می رویم
خدا رو شکر که هنوز پرواز یادم نرفته
خدا رو شکر که آسمون هنوز مال منه و میتونم با دنیا تقسیمش کنم
خدا رو شکر به خاطر همه چیزایی که بهم داده
تو هم حتی اگه راه و رسم پرواز رو نمیدونی
بیا با بالهای من اوج بگیر
با تو خواهم ماند.

ميدونم وقتي يه روز يكي بياد
محو ميشم ، خاطره ميشم تو شبات
ميدونم يه روز مياد دستاي تو
ديگه دست سردمو اصلا نخواد
ميدونم حتي واسه خدافظي(خداحافظي) تو نمياي
ميدونم خيره ميشه چشام به رات
*
اما هر روز ميخونم براي تو
خسته نيستم جونمم فداي تو
ميدونم جايي ندارم ميدونم
تو ميري اما همين جا ميمونم
قصتو روزي هزار بار ميخونم
*
من همون كولي ميشم تو قصه ها
كه ميره كوچه به كوچه راه به راه
قصشو همه ميدونن ، جاي لالايي ميخونن
اگه قصمو شنيدي ، جايي جاي پامو ديدي
دستشو محكم بگير ، جاي من واسش بمير ...
از تمام سکوتها و بی صدا شکستن ها
پاهای پیر و زخمیم را ، به دستهای جوان تو سپردم
تا مرهم بگذاری و التیامی شوی ای همسفرم
تا در امتداد جاده با تو بمانم و با من بمانی
افسوس که مرهمت التیامم نداد
افسوس که زخمیتر از پیش سکوتم را فریاد میزنم
بی گمان جلوتر یک دو راهیست
بی شک بر خلاف تو قدم خواهم برداشت
تا شاید تنهایی التیامم بخشد.
كه يه دنيا حرف نگفته تو دلمون تلنبار شده و پر ميشيم از يه عالمه
اي كاش...
هنوز صدايم ميزند
دست هايش بوي عطر بهار نارنج مي دهد
و من هر شب به كودكي هايم باز مي گردم
و در عطر بهار نارنج هاگم ميشوم
تا شايد كودكي هايم
مرا پيدا كند
و با خود ببرد به كوچه باغي كه مدتهاست
راهش را گم كردم ...
پر میشه از یه آه و ...
اشکام پشت سد بغضم یخ میزنن و بغضمو سنگین تر میکنن
کاش میشد رو شونه هات ببارم تا هم این بغض سبک تر شه و هم ...
سخته خیلی سخته که باشی و نباشی
سخته تو یه آه ذوب بشه همه دار و ندارم
سخته آرزوهامو به دوش بکشم
سخته غم و ببینم تو چشات و هیچی نگم
سخته به خدا سخته ...
که
در لحظه هایت سهیم باشم
و
با ولع هوای نفسهایت را ببلعم
برای من همین بس
که
شادی هایت را به نظاره بنشینم
بی ادعایی عاشقانه
فرصتی برای همنفسی نیست
جاده ها مدتها پیش مرا بلعیده اند
اما تو
از جاده ای دیگر برو
من راه امن را برایت خواهم یافت
برای من همین بس
گر چه گاهی دلم میگیرد
گر چه آهی می سوزاند لحظه هایم را
اما
برای من شوق لبخند تو
لبخند ساده و گذرایت
دنیا دنیا شادی به ارمغان می آورد .
و خیال خوشبختیت آرامشی است ابدی
برای من همین بس
که هستی
که کودکانه و معصومانه هستی
برای من همین بس
دیگر چه میخواهم ؟
جز بودنت!

...
و کسی زمزمه کرد :
دوستت خواهم داشت بی نیاز از لبخند!
غصه هایم را
چه صبورانه به دوشش میبرد
من ولی
دیدم و رفتم تنها
بی خداحافظی سرد و سبک
بی خدا همراهت !
و شنیدم که دگر بار صدا زد
محبوب
دوستت خواهم داشت!!!
کاشکی تو لحظه آخر نمیرم من بی ستاره
کاشکی رو پولک مهتاب بشینم به یک اشاره
من نه خوبم که بهشتت بشه مامن همیشه
نه بدم که تو جهنم بزنی تیشه به ریشه
اگه یک روز یه فرشته واسم از خوبی نوشته
روز بعد تو سرنوشتم امتحان نو گذاشته.....
رفیق روز ایثارم تنم میسوزه از غصه
دلم میجنگه با عقلم اگرچه راه بن بسته
چه روزایی تو چشم تو شکستم با تو باریدم
چه شبهایی نخوابیدم به چشمات خواب بخشیدم
................................ افسوس....................................
رفیق رو ز تنهایی تنم میسوزه از غصه ................
و دلم در گرو خاطره هاست
رقص گل بی معناست
و شقایق تنهاست...
نمیاد به یاد تو غم غمگین چشام
نمیره از یاد من آخرین ترانه هام
خواهش حضور تو مرگ بی صدای من
دستای مهربونی که نبود برای من
لبایی که وا نشد که بگه دوستت دارم
بغض من نمی شکست داد میزد باید برم

دوباره تک ستاره شد خونه ی شادی ها و غم هام
برای فرار از دنیای واقعیم پناه میارم به دنیای مجازی
جایی که حتی اگه دورنگی هم توش باشه پشت نقاب مهربونیه
اینجا سوسوی ستاره ها رنگ تاریک دنیای واقعیمونو عوض می کنه
اینجا من هستم و ترانه ها و دوستانی که می تونم بهشون عشق بدم و ازشون عشق بگیرم
اینجا من، من بی نقاب، نمی ترسم از گفتن واژه ی دوستت دارم
اینجا من فریاد میزنم که دوست داشتن و عشق ورزیدن بی تمنای هم آغوشی هم میسر میشه
کاش مفهوم محبت های من تو دنیای واقعی هم سوء تعبیری نداشت
کاش آدمها از دو جنس نبودند و همه یکرنگ و یک پارچه عاشق بودیم
ای کاش عشق تو سرزمین آدمها رنگ جسمانی نمی گرفت
دلم از دنیا و آدمها و محبت هایی که سراسر تزویر و ریاست گرفته
دلم می سوزه وقتی که از احساس و محبتهای کوچکم تعبیر بی معرفتانه ی عشق دروغی میشه
نمیشه کسیو دوست داشت و به فکرش بود و کمکش کرد
و در آخر تصور نکنه که عاشقشی و حاضری به هم آغوشیش تن بدی
این فاجعه ی قرن ماست
لبخندها را باید دزدید، نگاه ها را باید عاری از عشق کرد و دل را در سینه حبس
و یا اگر نشد زخم زبون و طعنه ها و نگاه های هرزه را به جان خرید
به سرزمین من اگه اومدی رنگ جدیدی از عشق تو لحظه های بی قراریت بپاش
اینجا دور شو از عشق تصنعی
اینجا میشه بی ادعا دوست داشت
اینجا دوست داشته باش
فقط همین
تولدم مبارک
گفتم به تو تا نداره تک تک لحظه هامون
گفتم که همتا نداره عشق بی انتهامون
وقتی طپش های دلم تو دست تو اسیره
زمزمه های عاشقی با یادت جون میگیره
وقتی تنم با حرم داغ بوسه
زیر هجوم وسوسه - گر میگیره میسوزه
وقتی نگاهم دوباره بهونتو میگیره
تو آیینه عکس رخت جای چشام میشینه
همتا نداره – تا نداره عشقم
تو سرنوشتم اسمتو نوشتم
کاش بمونه تو یادمون روزای سخت دوری
روزای وحشت و حصار- یادم نره صبوری
یادم باشه به خاطرت چن تا دلو شکستم
یادت بمونه چجوری به پای تو نشستم
یادم بمونه پشتمی توی عذاب و سختی
یادت بمونه دست ماست خوشبختی یا ...
فریاد میکشم : دوستت دارم
به پشت سرم نگاه میکنم سالها مثل برق و باد از جلو چشمام میگذره
تا یادمه قبل حضور شونه هاش تو زندگیم همه 13 شهریور رو نماد روز تولدم میدونستن
میدونستم که واقعی نیست ولی منم عادت کرده بودم
حالا نه اینکه اون روز یادشون باشه ها ! نه اکثرا یادشون میرفت
تا روزی که اومد و سوال کرد واقعا چه روزی به دنیا اومدی ؟ و منم از مامان پرسیدم و 29 آبان شد
روز تولدم
حالا که نیست انگار همه این روز رو فراموش کردن حتی خودش !
همون 13 شهریور هم دیگه فراموش شد اما خودم...
انتظار برای شنیدن تبریک ...
نه تقصیر کسی نیست من هنوز بچه موندم یه زن گنده 27 ساله که واسه تولدش گریه نمیکنه !
چرا اینقدر بچه شدم ؟
اصلا میرم یه عالمه بادکنک باد میکنم و اتاق کوچیکمو پر میکنم از رنگ و هوا ...
نه! واسه خودم کیک میگیرم یه کیک شکلاتی روش مینویسم محبوبه جان تولدت مبارک
اونوقت خودمو دعوت میکنم کافی شاپ جلو چشم همه خودمو سورپرایز میکنم و بلند بلند میخندم جای خودم و همه اونایی که فراموشم کردن
آخه گریه شگون نداره بسه دختر یه سال بزرگتر شدی مثلا!
اما من همه رو یادمه
11 مهر-18 فروردین – 15 بهمن – 1 دی – 8 آبان – 29 بهمن – 12 بهمن – 10 اسفند – 29 اردیبهشت – 14 شهریور ...
تولدم مبارک
من خا ئن
دوباره شب شد و من با خاطراتم
گر چه تو بازی عشقت مات ماتم
حالا تنها میشینم تو سرنوشتم , اونو از سر ننوشتم !
تو شدی ناجی قصه , من تو غربتت نشستم
تو خیال کردی دلی که – پر هوس پر گناهه
تو میری ز خاطراتش اما این دل پر آهه
تو خیال کردی که عشقم ! جای چشماتو میگیره
میزنی آتیش به جونم- چرا این دل نمیمیره!
تو ندونستی که اشکام از فراق یار دیگه
اگه بارید تو نرفتی !خاطراتم اینو میگه
اگه رفتم از کنارت پی عشقی که جدیده
واسه خوبی نگات بود- که بدی هامو ندیده!
واسه اعتماد دستات – که تو دست من نمیره
واسه حرمتی که رفته – که نذاشتم جون بگیره
اگه رفتم نه تو خائن! این منی که روبه رومه!
این خیانت چشامه که میره با چشم دیگه
دست من لایق دستت نمیشه – بسکه حریصه
چشم من اگر چه خیسه ولی از هجر مینویسه.

سلام
برگشتم 2 ماه بود که از آخرین آپم میگذشت و من اینقدر درگیر بودم که فرصت اومدن به نت رو نداشتم
نه اینکه به یادتون نبودما نه !
هیچکدومتون از ذهنم نرفتین ولی امکان دسترسی به نت برام نبود تو این مدت اتفاقای زیادی افتاد خیلی چیزا تغییر کرد و من هنوز به درست یا غلط بودن خیلی چیزا شک دارم
اما مسیری رو انتخاب کردم و تا تهش میرم یعنی یه جوری پلها رو نابود کردم که راهه برگشتی نباشه !
میخوام نوشتن رو دوباره شروع کنم و کارایی رو که همیشه دوست داشتم انجام بدم امروز روز منه تا فردا گرچه راهی نیست اما شاید فردایی نباشه
...
من به چشمم دیدم عشقهایی گر چه کوتاه اما عمق آن بی تکرار...
همیشه دوستتون دارم