یک دست کمر یار و یک دست قَدَح مِی
پس بوسه زنان بر لب این جام مِی از پِی
یک دست به گیسوی صَف پیچ و خم یار
با رقص دلدار گذشتم من از این بهمن و از دی
شهد از گل رخسار مِی آلوده گرفتن
مانند دل از راز که اَسرار نوشتن
صبرم کف عمرم رسد مسئله ای نیست
دیدار تو امّید من است مشغله ای نیست
چشمان اسارت شده بر ناز دل آن دوست
برهم نزنم دیدن آن یار چه نیکوست
آهوی خرامان من آن چَشم خمارش
از هوش بَرَد این دل هشیار که از اوست
آری بده ای یار از آن جام شرابت
که از غم شَوَم آزاد و از باده خرابت
مجنون صفتم دور تو لیلا، بگردم
پی در پی هم نوش و مدهوش سرابت