الهی چنان کن سرانجام کار...
اولین باری که کنکور برام یه کوچولو دغدغه شد تابستون ۹۳ بود. یادمه توی مسیر مشهد بودیم و همینجور که توی ماشین نشسته بودیم، رادیو روشن بود و درمورد داوطلبین کنکور سراسری حرف میزد. به این فکر میکردیم که سال بعد این موقعها آقای برادر کنکور داره. ذهن من بیشتر از این دور نمیشد. هنوز اول راه بودم. چه میدونستم باید چیکار کنم و چی میخوام. فقط گهگاهی یه چیزی به اسم پزشکی و فیزیوتراپی توی سرم میپیچید و برام قشنگ بود. همون سال تو برنامههای تست و تدریسی که بچههای پزشکی برگزار میکردن شرکت کردم و با اینکه حتی هنوز انتخاب رشته نکرده بودم اما کتاب زیست رو دستم گرفتم و بهتقلید از آقای برادر شروع کردم به خوندن تا به خیال خودم از همکلاسیهای آیندهم بزنم جلو. کمکم انگیزهی یه سری چیزا توی من شکل گرفت. کمکم درمورد کنکور و تست و کتابهای تست اطلاعات کسب کردم اما کافی بود؟ قطعا نه. من چیزایی رو فهمیده بودم که به کنکور دادن کمک میکرد اما بهتنهایی به کالبدِ بیروح میموند. انگیزه بهتنهایی کافی نبوده و نیست. انگیزه چیزیه که همه دارن. کیه که نخواد این کوه رو جابهجا کنه یا صاحب بهترین هلدینگ خاورمیانه بشه؟ اما باید برگردیم به تواناییهامون.باید ببینیم چهقدر میتونیم انجامش بدیم. و آیا اصن تو دایرهی تواناییهامون هست؟ هنوز اونقدر علمش رو ندارم که دقیق بگم زور کدومشون به اونیکی میچربه. فرق استعداد و توانایی و اراده و انگیزه چیه یا دقیقا باید برای موفقیت چیکار کرد. چیزی که میخوام بگم اینه که من بعد از تقریبا ده سال زندگی با تصورات، بالاخره هفتهی قبل، درست وقتی ۱۷ روز تا کنکور مونده بود، دست از سر کنکور و مشتقاتش برداشتم و خودمو بغل کردم بهخاطر اینهمه فشاری که این همه سال به خودم متحمل شدم؛ درست یا غلط. البته وقتی گفتم تصورات منظورم این نیست که تلاش نکردم؛ که کردم. اما تلاشهام پیوسته و هوشمندانه نبود. من برای قبول مسئولیت یه سری مسائل کنکور زیادی کوچیک، تنها و خودسر بودم. نمیخوام مسئله رو انقدر فلسفی کنم ولی واقعا همینجوری بود. و نتیجه این شد که هربار تحتتأثیر جو، تصمیم به کنکور مجدد میکردم بدون اینکه درست فکر کنم و یه استراتژی بهتر رو دنبال کنم. البته توی دوسال اخیر رویکردم جدیدتر شد ولی کافی نبود. میخوام بگم باید به جایی برسی که بدونی اگه نشد بهخاطر تلاشنکردنهای خودت بود. هیچکسی مقصر نیست جز خودت.
من نیاز به استراحت دارم. اگرچه این تصمیمی هم که گرفتم خیلی ساده نیست و الان که درست روی تخت طبقهی بالای خوابگاه نشستم و هنوز دوتا جزوهی نخونده دارم و ساعت ۱۳:۳۰ امتحانه به خودم میگم کاش الان وسط تستهای مغناطیس فیزیک بودم. اما هیچ راهی آسون نیست، هوم؟ همون اول یه تصمیم عجولانه و سریع گرفتم تا انگیزه بشه برای ادامهی راهم، تا یه وقت ناامیدتر نباشم، تا توی اول راه مسیرمو گم نکنم. اما سخته اسماعیل... سخته. خوندن جزوهها به زبانی غیر از زبان مادری خودت یکم اذیتت میکنه.
هنوز گهگاهی با خودم میگم نکنه توی این تصمیمی که گرفتم برنامههام اونجوری که باید پیش نره. نکنه بعدها مجبور بشم تسلیم بشم. نکنه در آینده هم نتونم چیزی رو که براش و بهخاطرش "درحال حاضر" صبر کردم هیچوقت بهم نرسه و جزو تواناییهام نباشه. حتی نمیدونم این ورژن واقعگرا که داره سعی میکنه من به این چیزا فکر کنم و قبلا خبری و اثری ازش نبوده خوبه یا نه. هرچی که هست امیدوارم کمکم کنه از این بعد کمتر مسیر اشتباهی رو برم و از چیزی که انجام میدم رضایت داشته باشم.
پ. ن: تو خشنود باشی و ما رستگار.
